رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد

 

باحسرت آهی کشیدم وگفتم:
_کاش میشد بمونم نرگسم.. اما اینجا جای من نیست.. نفس هم گناه داره اگه با اهورا ازدواج کنه بودن من توی این خونه عذابش میده..

من میرم اما این رفتن هرگز باعث جدایی من و تو نمیشه! من هیچوقت ازتو دست نمیکشم چون بعداز این توی دنیا، من فقط یک خواهر دارم که اونم تویی!

اینو گوشه ی قلبت نگهدار و بدون حتی اگه تومنو نخوای من بازهم خواهرمو ول نمیکنم!
باحرص اشکشو پاک کرد وگفت:

_ای الهی این نفس بی نفس بشه که هنوز نیومده خونه دلم کرد..
میون گریه باخنده گفتم:

_عع دیونه خدانکنه هیچوقت مرگ کسی رونخواه.. حتی دشمنت..
اونم خندید وگفت:
_دشمن نیست خواهر بلای جونمه..

یه کم دیگه خندوندمش و سعی کردم بدون غم وگریه ازهم خداحافظی کنیم..
راننده که انگار منتظرم بود بادیدن من اومد چمدون هامو توی ماشین گذاشت و یه بار دیگه بانرگس خداحافظی کردم و رفتم سوار ماشین شدم!

_صبح بخیر… دیگه چیزی نمونده خانوم؟ بریم؟
_سلام صبح شماهم بخیر.. نه چیزی نمونده ممنون میشم حرکت کنید!

ازخونه زدیم بیرون و به طرف مرکز شهر حرکت کردیم..
باکنجکاوی پرسیدم:
_میشه منم آدرس خونه ام رو بدونم؟
از روی داشبرد کاغذی روبرداشت به طرفم گرفت وگفتم:

_خدمت شما!
دست خط اهورا بود.. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد همون دست خط بود.. هنوز نرفته دلم براش تنگ شد وبغض کردم..

محله ی خوبی بود و تقریبا دور وبر خونه قبلی خودم بود.. توی پرانتز نوشته بود طبقه دوم واحد سه!
کاغذ رو توی کیفم گذاشتم و باخودم گفتم به عنوان یادگاری پیش خودم نگهش میدارم…

نیم ساعت بعد جلوی آپارتمانی که نمای سنگی ودر سبز رنگ رنگی داشت نگهداشت وگفت:
_بفرمایید رسیدیم!
_ممنونم.. بقیه رو خودم میرم شما بفرمایید!

_کمکتون میکنم چمدون هارو واستون میارم وبعدش رفع زحمت میکنم!
بااشاره ی سر حرفشو تایید کردم زیر لب تشکر کردم وپیاده شدم…

وقتی وارد خونه شدم برای لحظه ای غم از دلم پر کشید وچشمام برق زد..
خونه ی تقریبا صدمتری و با وسایل کامل وخیلی قشنگ….
دو دست مبل ویه ناهارخوری چهار نفره توش چیده شده بود که عاشق رنگشون بودم..

یک دستش با ناهارخوری ست بود ورنگش سفید ساده با چوب قهوه ای
یک دست دیگه نیم ست جلو تلوزیون بود به رنگ فیلی روشن…

فرش های دست بافت روشن که شک نداشتم کلی بابتش هزینه داده بود چون توی خونه خودش به اون بزرگی و شباهتش با قصر، ازاین فرش ها ننداخته بود..

پرده های سفید دلبر که دوتا کتیبه ساده به ست مبل فیلی بود که دلم واسشون ضعف رفت ..
اهورا میدونست من عاشق این دوتا رنگم و با این کارش ثابت کرده بود که ازعلایق وسلایق من باخبره..

آشپزخونه نقلی بامزه ای که کابیت های ممبرانش با دلم بازی میکرد همه ی وسایلش سفید و کلا ترکیب سفید وطلایی داشت…

به طرف اتاق خواب رفتم و این دفعه نیشم تابناگوش باز شد…
تخت خواب آرزوهامو خریده بود…
تخت دو نفره با میله های بلند که دور تادورش حریر سفید.. شبیه تخت ملکه ها… همه ی وسایل اتاق سفید بود حتی کمد و پرده ساده اش.. سفیدی اتاق چشم رو میزد…

بی اراده زمزمه کردم:
_اینجا خیلی خوشگله.. خیلی….
یه دور دیگه به خونه نگاه کردم..
حتی تابلو ها و اباژور هارو هم با رنگ وسایل خونه هارمونی داشت و این خیلی دلنشین بود…

خونه دو خوابه بود و توی اون یکی اتاقش یک فرش صورمه ای بود با پرده سفید صورمه ای و اتو بخار و جارو برقی و یه کمد لباس اضافه..

اندازه ی خونه ووسایل هاش برای منی که یک نفر بودم زیادی بود و حتی آقاجونمم تا این حد واسم سنگ تموم نذاشته بود..

برای ثانیه ای بدجنس شدم و گفتم بدون شک از پولی که آقاجون واسم گذاشته هزینه کرده اما فورا به خودم نهیب زدم که یک ریال اون پول ها حق من نبوده و همه اینا لطف هستن…

لباس های مهمونی و گرون قیمتم رو از چمدون درآوردم وتوی کمد داخل اتاق خوابم چیدم…
لباس های دم دستی و تو خونه ای هم توی کمد اون یکی اتاق چیدم..

به آخرین لباس که لباس اهورا بود رسیدم…
قشنگی خونه رو فراموش کردم و بغض گلومو گرفت…
لباس رو بو کشیدم و با صدای بلند زدم زیر گریه…

حالا بدون اون چیکار کنم؟ چطوری زندگیمو بگذرونم؟ یه زن با دل شکسته چطور میتونستم با این حجم از تنهایی زندگیمو بگذرونم؟
عکس و لباسشو باخودم آورده بودم که روزای دلتنگی باهاشون حرف بزنم ودلم رو آروم کنم…

بعدازاینکه یه دل سیر گریه کردم عکسشو توی لباسش گذاشتم و بین لباس های خودم پنهان کردم و رفتم چای ساز رو روشن کردم و توی اون فاصله دوش گرفتم تا خاطرات دیشب رو از ذهن و بدنم بشورم و پاک کنم…

فکر میکردم اهورا به دیدنم بیاد ویاحتی یه زنگ بزنه و جویای حالم بشه اما امروز ده روز شد که بدون خداحافظی خونه رو ترک کردم و حتی زنگ نزد وازم نپرسید که چرا بی صدا ویک دفعه رفتم..

امروز ازصبح که بیدار شدم ، دلم خیلی بی تاب میکرد نمیدونستم از شدت دلتنگی چه خاکی توسرم کنم و از همون صبح که چشم باز کردم اشک چشمم بند نیومد..

بی قرار شماره ی نرگس رو گرفتم و خواستم به بهونه ی احوال پرسی با نرگس از اهورا خبری بگیرم و دل بی صاحبم رو آروم کنم..

بعداز چندین بوق که داشت از جواب دادن نا امیدم میکرد صدای نرگس توی تلفن پیچید..
_الو سلام عزیزمممم!
_سلام نرگس جونم خوبی؟
_وای قربون صدات بشم شیرین جان حالا که صداتو شنیدم خیلی خوبم… خودت خوبی خوشگلم؟ چی شده یاد فقیر فقرا کردی؟

_اختیار داری نرگس خانوم این حرفا چیه شما تاج سری.. ممنون منم خوبم خداروشکر.. چه خبر ازخونه؟ اهورا خوبه؟ نفس خوبه؟ اذیتت نمیکنن بیام گوششونو بکشم؟

_فدات بشم خواهر همه خوبن خداروشکر.. نفس نیومده آقا اهوراهم رفتن شیراز فردای همون روز که رفتی آقاهم رفتن شیراز، فکرکنم با اون عفریته برمیگرده

(بعداز حرفش خندید و باهمون خنده ادامه داد):

_وای خدا من باز بدجنس شدم.. شوخی کردم… خودت چه خبر؟ خونه جدیدت خوش میگذره؟ تنهایی خوبه؟

باشنیدن رفتن اهورا به شیراز و مطمئن شدنم از بودنش بانفس غصه های دلم هزار برابر شده بود و جون حرف زدن نداشتم اما به سختی بغضمو با کشیدن آهی عمیقی ازته دلم، قورت دادم و گفتم:

_خونه که خوبه خدارو هزار مرتبه شکر هرچی که آرزوم بود بهش رسیدم اما تنهایی نه.. تنهایی فقط واسه خدا خوبه نرگسم.. هیچوقت دنبال آرامش توی تنهایی نباش!

_الهی نرگس برات بمیره آبجی.. خب چرا رفتی آخه؟ پاشو بیا اینجا.. بخدا این خونه بعداز رفتنت دور ازجون آقا اهورا، شبیه به قبرستون شده..

_موندم توی اون خونه فقط باعث عذاب جفتمون میشد… اگه میموندم چیزی جز گند زدن به قلب واحساس همدیگه واسمون باقی نمیموند!

_چی بگم شیرین جان.. فقط میدونم اون روز آقا وقتی فهمیدن شما رفتی فکرمیکرد داریم سربه سرشون میذاریم و تموم خونه رو دنبالت گشت تا کمد خالی لباس هاتو ندید باور نکرد که رفتی!

_خودش شب قبلش اومد گفت که فردا ازخونه برم و راننده میاد دنبالم.. چرا تعجب؟
_والا من هم مونده بودم چون حتی یادش نبود که همون شب به من هم گفته بود که قراره از اونجا بری!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن