رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و نه

عصبی چنگی به موهاش زد وگفت؛
_بگم بخاطر دل خودمه باور میکنی؟
_نمیکنم!
_پس برو آماده شو ببرمت دکتر، حتی جون نداری حرف بزنی‌!

خودم میدونستم چه مرگمه، بخاطر اون همه استفراغ و حال خرابی دیشبم بود که نای حرف زدن نداشتم اما نه میتونستم علتش رو بگم،

نه میتونستم چکاپ بدم چون در هردو صورت گندم در میومد!
_لازم به چکاپ نیست خودم میدونم چه مرگمه، یه مدت کارام سخت تر شده وقت نمیشد غذا بخورم..

به خودم نرسیدم و ازطرفی یه قرص جدید خریدم که انگار به بدنم سازگار نبوده بی حالم کرده.. یه کم استراحت کنم خوب میشم..

حالا که همه ی موضوع رو توضیح دادم قانع شدی؟ دیگه عذاب وجدان آقاجون رو نمیکشی قَیِم عزیزم؟
بادلخوری نگاهم کرد وگفت:
_اگه به جای تو یه درخت رو به روم ایستاده بود الان متوجه شده بود!

حالت تهوع لعنتی دوباره به سراغم اومده بود و داشت قلقلکم میداد..
تودلم خدا خدا میکردم و از بچه خواهش میکردم که یه کم صبوری کنه کنه و جلوی اهورا آبرو داری کنه..

بی قراررفتم روی کاناپه نشستم و گفتم:
_بجای اینکه تیکه و متلک بارم کنی پاشو برو به زندگیت برس.. زنت منتظرته

و اصلا دلم نمیخواد شبیه اون دسته از زن ها باشم مرد زن دار یواشکی بیاد خونه ام…
_شیرین من زن ندارم میشه اینقدر این کلمه ی لعنتی رو به زبون نیاری؟

باتعجب و کمی هم تمسخر چاشنی نگاهم کردم و بهش زل زدم..
_جون من؟ نکنه اون عروس و داماد شما نبودین و فیکتون رو ساخته بودن؟

اومد جلوی پام نشست و موشکافانه پرسید:
_تواز چی ناراحتی شیرین؟ چرا حرف دلتو نمیزنی و تودلت پنهانش میکنی؟
شاید اگه حرف بزنی من هم حرفی برای گفتن داشته باشم؟!

شونه ای بالا انداختم و بابی تفاوتی گفتم :
_من ازچیزی ناراحت نیستم، حرفی هم برای گفتن ندارم والا..
_پس چرا بعداز اون روز نحس این همه عوض شدی؟

_من عوض نشدم.. فقط آدمی رو که فکرمیکردم دوستم داره رو شناختم.. فهمیدم که من توزندگیت چه نقشی دارم! فقط همین!
_با حرف اون مرتیکه به همه ی این نتیجه ها رسیدی؟

 

نگاهش کردم.. نمیدونم چرا هنوزم عاشق این چشم ها واین چهره ی دلفریب بودم..
_برو اهورا.. برو به زندگیت برس..

من راه زندگیمو پیدا کردم اما نفس بدون تو نمیتونه!
_پس من چی؟

این وسط فقط نفس و شیرین دیده شدن، پس تکلیف من اینجا چی میشه؟
_متاسفانه تو نمیتونی دونفر رو همزمان باهم داشته باشی!

_شیرین من هیچ علاقه ای نفس ندارم فقط بهش نیاز دارم و دلیلشم نمیتونم بگم و بدبختی اونجاست که حتی اگه دلیلشو بهت بگم اونقدر فهمشو نداری که بتونی من رو درک کنی!

_فهمشو دارم ولی دیگه گول نمیخورم! خوب یادمه چطوری باهاش عشق بازی میکردی و لب تولب و جیجک توجیک!

ازجاش بلند شد و باحرص گفت:
_نمیشه.. ن می ششهه! تاوقتی درمقابل فهمیدن مقاوت کنی اوضاع همینه که هست!

هروقت مغز فندقیت تصمیم به تکون خوردن گرفت خبرم کن!
روز خوشپ

اهورا رفت ومن بی اراده بغضم ترکید و شروع کردم به گریه های ازته دل..
نمیدونم چه مرگم شده بود..

این روزا بیش از حد دلتنگش میشدم و خودخواه شده بودم و دلم میخواست اونو برای همیشه کنارخودم داشته باشم!

خدایا کمکم کن خودمو پیدا کنم من نمیخوام نفر دوم هیچ رابطه ای باشم..
خدایا توبه من بگو منظور اهورا ازاین حرف ها چیه…

دارم دوباره هوایی میشم و بهش وابسته میشم..
اگه دوستم داره چرا با نفس تو رابطه اس؟ چرا ازش دست نمیکشه؟

اگه هم دوستم نداره پس چرا بخاطر خاموش بودن گوشیم از شیراز میکوبه میاد اینجا که فقط مطمئن بشه حالم خوبه یانه!

خدایا من این هارو باید به چی تعبیر کنم؟
یک روز دیگه هم طبق روال جدید زندگیم، با گریه و گلایه و راز ونیاز با خدا سپری شد!

فردا نوبت چکاپ داشتم و دوباره یادم اومد که من یه یادگار خیلی مهم و خیلی گرانبها از عشقم توی شکمم داشتم و ناشکربودم!

به خودم نهیب زدم و خدارو بخاطر داشتن نعمت به این بزرگی شکر کردم

 

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

  1. سلام.
    کی میخواید پارت بعدی و بذارید با این وضع که شما پیش میرید فک نکنم رمان تا ۲،۳ سال دیگه ام تموم بشه.
    لطفا زود به زود بذارید اگر هم نمیتونید و دیر میذارید حداقل طولانی باشه و درحد ۲ تا پارت یا ۱/۵ تا باشه‌.
    واقعا از این همه انتظار نه تنها من بلکه بقیه خوانندهاهم خسته شدن حداقل هفته ای یه پارت و بذارید.
    لطفا این نظرات و انتقادات مارو هم بخونید و توجه کنید و سعی کنید درست انجام بدید و میدونم کار سخت و زمانبریه ولی ماهم منتظریم واقعا یادمون میره با مارت جدید باید قیبلیا رو هم بخونیم تا کامل متوجه بشیم.
    ممنونم از زحمات شما🙏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن