رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو یک

 

این حرف نرگس نشون میداد که اهورا هیچی از اون شب نمیدونه..
ازاینکه اهورا اون شب رو به خاطر نداشت هم خوشحال بودم هم ناراحت…

خوشحال از اینکه دیگه مجبور نیستم اگه یکبار دیگه هم باهاش روبه رو بشم ازش خجالت بکشم و ناراحت ازاینکه

همه حرف های اون شبش رو از روی مستی زده بود و هیچکدوم از ته قلبش نبوده و برعکس،

از سر نیاز و داغی کله اش بوده و منه احمق باز هم گول چرب زبونی هاشو خورده بودم!
بانرگس خداحافظی کردم و دوباره گریه رو از سر گرفتم…

خودمو لعنت میکردم که چرا بازهم گول خوردم و بازهم خودم رو باختم!
دو روز دیگه از اون روز گذشت و از طریق نرگس باخبر شدم که اهورا و نفس به تهران اومدن

ومشغول تدارک دیدن و کارهای مراسم نامزدیشون هستن!
دلم خیلی شکست اما قوی تر شدم..
حالا دیگه تکلیفم رو میدونستم..

توی این مدت تموم ذهنم رو بلاتکلیفی در برگرفته بود و حالا میدونستم جایگاه نفس توی زندگی اهورا به عنوان زن زندگیش هست و جایگاه شیرین بیچاره یه آدم اهنی پول ساز!!!

کارم شده بود گریه و ابراز دلتنگی و گلایه کردن با عکس اهورا…
من دختر تنهایی بودم و به زندگی که وابستگی توش هیچ نقشی نداشت عادت کرده بودم..

از همون اول هم نباید به اهورا دل می بستم و باید به خودم حالی میکردم که زندگی من با زندگی بقیه آدما فرق میکنه و تنهایی، تنها حقیقت بزرگ زندگیم هست…

باید خودمو تبدیل به همون شیرین سابق میکردم که هیچکس رو توی قلبش راه نمیداد و از وابسته شدن فراری بود!

درک کردن حقایق سخت بود.. به قول آقاجون حقیقت تلخه اما حکم یه دارو بدمزه رو داره که اگه نخوری خوب نمیشی..!

سرمیکشم این جام زهر آلود رو.. و بلندم میشم و قول میدم دیگه هیچوت عاشق نشم!
تصمیم گرفتم ازهمین فردا که بیدار میشم شیرین گذشته رو به دست فراموشی بسپارم!

عکس اهورا رو از قابش بیرون کشیدم و تیکه تیکه کردم..
باخودم زمزمه کردم:
_تا این عکس هست من نمیتونم خودمو پیدا کنم…

قاب عکس رو داخل لباسش گذاشتم و انداختم توی سطل آشغال..
باخودم که فکر کردم فهمیدم دل من یه احمق دیونه اس که ممکنه ساز مخالف بزنه و وادارم کنه برم پیرهنش رو از سطل آشغال دربیارم..

واسه همونم تصمیم گرفتم تا دل دیونه ام به عقلم غلبه نکرده پیرهن رو ازبین ببرم…
پیرهن رو از سطل آشغال درآوردم و اجاق گاز رو روشن کردم..

قاب عکس رو از پنجره انداختم بیرون و پیرهن رو روی شعله ی گاز انداختم و باگریه به سوختن پیرهن نگاه کردم…

دل من هم درست شبیه حال پیراهن روی گاز بود..
داشت توی آتیش دلتنگی میسوخت و صدای ناله هاش به گوش هیچکس نرسید!

بعداز یه دل سیر گریه کردن تصمیم گرفتم فردا برم سراغ کار که حداقل از تنهایی و توخونه موندن دق نکنم…
رفتم توی اتاقم و پرده ی اتاق رو کنار کشیدم تا فردا تابش نور نذاره تنبلی کنم و بخوابم…

صبح که بیدار شدم اول دوش گرفتم وبعد نشستم بعداز مدت ها به خودم رسیدم..
موهای بلندم رو شونه وسشوار کشیدم..

آرایش کردم و لباس های نو پو‌شیدم..
به خودم توی آینه نگاه کردم و زمزمه کردم:
_بیخیال گذشته.. تویک شیرین جدیدی که امروز متولد میشه

اهل آرایش نبودم اما ازاین به بعد همه چیز با گذشته فرق میکنه…
هیچ چیز شبیه قبل نیست حتی عادت های شخصی!

روز گذشته با کمک روزنامه نیازمندی تونستم به چند تا شرکت که منشی میخواستن زنگ بزنم و قرار مساحبه بذاریم…

ازاونجایی که آقاجون کارم رو توی شرکتشون رسمی و ثبت کرده بود سابقه کاری داشتم و به راحتی میتونستم کارم رو مجدد شروع کنم..

آیت الکرسی خوندم و باذکر وسلام وصلوات ازخونه زدم بیرون..
چون محدودیت پولی داشتم و دلم نمیخواست برای پول دستم رو جلوی اهورا دراز کنم

تصمیم گرفتم بامترو برم و یه کم بیشتر توی مخارجم صرفه جویی کنم!
تا غروب تموم شرکت هایی که زنگ زده بودم رو گشتم اما متاسفانه به در بسته میخوردم

چون ازم رزومه میخواستن و هرچقدر تلاش کردم ازطریق کد اعتباری توی سیستم چک کنن انگار هیچ اطلاعاتی از من وپرونده کاری من توی سیستم نبود!

پرونده ی لعنتی هم توی شرکت مونده بود و دسترسی به خود مدارک نداشتم و خدا لعنت کنه باعث بانیشو کد اعتباری هم یک نفر پاک کرده بود

نمیدونم چرا فکرمیکردم همه چیز زیر سر اهوراست و اون ‌اطلاعات من رو پاک کرده تا نتونم کار کنم!
باید میرفتم شرکت و پرونده ام رو میاوردم اما مونده بودم چطوری این کار رو بکنم!!

خسته از گشت وگذارهای بی نتیجه توی پارکی که نزدیک شرکت اهورا بود، روی نیمکت نشستم و پاهامو ازشدت خستگی توی کتونیم جمع کردم!

چقدر پاهام درد میکنه خدایا… اوووف حالا چطوری برم توی اون خراب شده؟ چه خاکی توسرم کنم من!! دلم نمیخواد اهورا رو ببینم!!!

بطری آب معدنی رو ازکیفم بیرون کشیدم و گلوی خشکم رو با ته مونده های آب گرم شده داخل بطری تر کردم..
اگه بدونم اهورا کد من رو ازبین برده و اطلاعات رو پاک کرده بخدا قسم که تلافی کارشو بدجوری از دماغش درمیارم!

به خودم نهیب زدم..
دختره ی احمق فقط بلدی از دور هارت وپورت کنی و نقشه بکشی عرضه نداری یه ذره ازخودت دفاع کنی.. الان واسه چی مثل ماست نشستی اینجا؟

خودم باخودم دعوام میومد.. برای این همه سکوت ازخودم بدم میومد.. عصبی تر به خودم توپیدم وگفتم؛

_ای خاااک توسرت کنن شیرین… د عرضه نداری چیزی بگی حداقل پاشو برو مثل بچه ی آدم پرونده رو بگیر!
اصلا واسه چی باید ازش فرار کنم؟ اونی که باید فرار کنه اهوراست..

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن