رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو چهار

 

اهورا رفت و در رو محکم روی هم کوبوند.. همین که در بسته شد باصدای بلند زدم زیر گریه..
چی ازجونم میخواست؟ چرا تکلیفش بازندگی خودش معلوم نیست؟

چرا نمیذاره فراموشش کنم.. چرا تاوارد تصمیم های جدی و شروع زندگی جدیدی میشم سروکله اش پیدا میشه و گند میزنه به تموم زندگیم…

مگه بخاطر پول مجبور به تحمل کردنم نشده بود؟
مگه بعداز رفتن من و رسیدن به اهدافش تصمیم به ازدواج با عشقش نگرفته؟؟

پس واسه چی ادعای غیرتی بودن میکنه و روی آرایش کردن و دیر وقت برگشتن من واکنش نشون میده؟
خدایا یه جوری به من بفهمون که اهورا چی ازجون منه بدبخت میخواد؟

چی توی اون وصیت نامه نوشته شده که اهورا هنوزم مجبور به وانمود کردن به خیلی چیزاست…
زندگی من دست خوش چند پاراگراف دیگه از اون وصیت نامه است؟

میون گریه یک دفعه حالت تهوع بهم دست داد وتا قبل از اینکه بتونم خودمو به سرویس برسونم تموم محتویات معده ام بالا اومد

دستمو به معده ام فشار دادم و با بدحالی گفتم:
_چه مرگم شده من؟ چرا ازصبح حالت تهوع دارم؟ من که چیزی نخوردم بخوام مصموم بشم!!

ای خدااا.. این دیگه چه حالیه؟ همینطوریش حال روحیم داغونه خواهش میکنم بدترش نکن!
واسه اینکه حالم بهتر بشه تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم..

اما فایده نداشت.. تا لقمه ی اول روخوردم بوی تخم مرغ معده ام رو قلقلک دادو حالم رو دوباره بهم ریخت!
یک دفعه یاد روزهایی بارداریم افتادم..

درست همون حالت هارو داشتم و این دفعه یه ذره بیشتر!
ماهانه هم که از دفعه قبل تا بحال نشده بودم و خیلی خیلی عقب انداخته بودم!

نکنه بازم حامله شدم؟ نکنه با همون یکبار خودمو بدبخت کرده باشم؟ وای وای خدایا این کاررو بامن نکن من میمیرم

به ساعت نگاه کردم.. نزدیک به ۱۲شب بود و نمیتونستم تنهایی برم داروخونه اما تافرداهم دق میکردم..
باعجله رفتم آماده شدم به آژانس زدم

بعداز چند دقیقه که برای من چندسال گذشت بالاخره آژانس اومد و رفتم سمت نزدیک ترین داروخونه!

جلوی داروخونه ایستاد وبه راننده گفتم صبرکنه تابرگردم..
رفتم چندتا بی بی چک خریدم و باهمون آژانس هم به خونه برگشتم!

میترسیدم تست بدم و تموم بدنم میلرزید..
یه حس خیلی ترسناکی توی وجودم بود که داشت ازپا درمیاورد ..

باخودم گفتم اگه حتی حامله هم باشم بدون اینکه کسی رو متوجه کنم ازبین میبرمش و باهمین فکرها خودمو راضی کردم بالاخره تست دادم!

بادیدن اون دوتا خط لعنتی آسمون واسم به زمین رسید…
بی حال نشستم گوشه ی توالت و بهت زده به جواب مثبت تستم زل زدم..

قطره های اشکم بی وقفه صورتم رو خیس میکردن…
چه خبره خدایا؟ من دارم تاوان چی رو پس میدم؟

تاخود صبح توی سایت های غیر رسمی دنبال مرکز سقط جنین بودم و فقط ازخدا یک آرزو داشتم که هرچه زودتر صبح بشه و بدون اینکه کسی بفهمه من برم و خودمو ازدردسری که اهورای بیشرف واسم درست کرده بود نجات بدم!

بالاخره صبح شد وفقط خدا میدونه تا روشن شدن هوا چندسال ازعمرمن گذشت…
باچشم های متورم و حال نزار به طرف اولین مرکزی که هماهنگ کرده بودم رفتم!

حالم خیلی خراب بود.. عینک آفتابیمو زدم و برتی حال خراب وبخت سیاهم اشک ریختم…
دستمو روی شکمم گذاشتم آروم لب زدم؛

_تومزاحم نیستی.. نمیدونم چند هفته ات شده و قلب کوچیک چقدر رشد کرده اما اینو بدون آرزوم بود که توی شرایط بهتری بودم و نگهت میداشتم..

تاقبل ازاین ها همیشه آرزو میکردم یه دختر داشته باشم تا هرچقدر مادرم به من محبت نکرد رو جبران کنم و بجای مادرهم به بچه ام مهر بورزم..

شالمو جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق هقم به گوش راننده تاکسی نرسه .
باهق هق ادامه دادم؛
_اگه میخوام نباشی چون نمیخوام یه بچه ی دیگه قربانی بشه..

آخه میدونی مامانی؟ من هم قربانی هستم و من هم حاصل عشق یک طرفه و حماقت هستم..

میدونم بابات مثل بابای من تورو نمیخواد و من نمیخوام زندگی خودم رو روی آدم بیگناه دیگه ای پیاده کنم..

میفهمی مامانی؟ درکم میکنی چی میگم؟ حلال میکنی مادر بی وفاتو؟
صدای راننده رشته ی افکارم رو پاره کرد..

_چیزی شده آبجی؟ کمکی ازدست ما برمیاد؟ بد خواه مدخواه داری رو داشت حساب کن!
باگیجی از پشت عینکم بهش نگاه کردم و آهسته گفتم؛

_بله؟
_آبجی از اول مسیر داری خون گیری میکنی خداشاهده جیگرمون خون شد!
_چیزی نیست آقا.. ممنون!

جلوی ساختمون سفید رنگی ترمز کرد وگفت:
_رسیدیم آبجی.. همینجاست؟ درست اومدم؟
باترس به خونه ای که نمیدونستم قراره چه سرنوشتی رو واسم رقم بزنه نگاه کردم!

یعنی همینجاست؟ اصلا آدرس رو درست اومدم؟ اگه بلایی سرم بیارن چی؟
باصدای راننده بازهم رشته ی افکارم پاره شد!

_ای بابا آبجی.. انگار حالتون خوب نیستا! صدای منو میشنوید!
بابغضی که نمیتونستم کنترلش کنم گفتم:
_آقا میشه لطفا یک ساعت منتظر من بمونید؟

_خانوم شما حالتون خوبه؟
_من خوبم آقا.. خواهش میکنم یک ساعت صبرکنید من برگردم.. یا اصلا دو ساعت.. کرایه اش هرچقدر باشه حساب میکنم!

_کی حرف پول زد خواهرمن اخه… بفرمایید من تا هروقت که شما برگردی منتظر میمونم!
_ممنون!
با پاهایی بی جون از ماشین پیاده شدم و زنگ واحدی که توی آدرسم بود زدم!

_بفرمایید؟
_خانوم کلهر؟
صدای زن که پراز استرس بود گفت:
_بفرمایید امرتون؟
_مشایخ هستم وقت گرفته بودم!
در باصدای تیک باز شد و قدم های سست بی جون تر

باهزار بدبختی خودمو به واحدشون رسوندم و زنگ واحد رو زدم!
یه خانوم مسن که برعکس صدای کلفت استرس آورش قیافه ی مهربونی داشت در روباز کرد..

با لکنت سلام کردم..
_سلام دخترم.. بفرمایید داخل…
یه سویت کوچیک بود داخل یه دونه تخت پزشکی بود و چندتا صندلی!

بااسترس رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم…
زن_ بابای بچه کجاست؟
زبونم نمی چرید که حرف بزنم .. باجون کندن چندکلمه ای رو به زبون آوردم..

_هم.. همسرم.. از این.. جریان ا.. اطلاعی ندارن!
لبخندی زد وگفت:
_از دوست پسرته؟
_نه.. نه! ازشوهرمه.. اگ.. اگه بخواید شناسنامه نشونتون میدم!

_حالا چرا لکنت گرفتی خوشگلم؟ من که پلیس نیستم فقط یه کم اطلاعات خواستم..
خب بیا بشین اینجا و بگو ببینم بچه ی اولته؟

_من.. اوم.. چیزه.. بچه ندارم که..
دستشو چندباری آروم روی تخت زد و اشاره کرد که برم روی تخت و بامهربونی گفت:
_منظورم اینه دفعه اولته که آبستن میشی؟

کمربند کیفم رو محکم چنگ زدم و آب دهنمو قورت دادم وگفتم:
_نه… حدود سه ماه پیش کورتاژ اجباری داشتم.. ی.. یعنی.. من نخواستم.. شوهرم رضایت داده بود به دکتر!

عینکش رو زد و باهمون آرامشی که توی صدای خش دارش بود گفت:
_به.. چه آتیشتونم داغه ماشاالله! فاصله سقط جنین خیلی کوتاهه!

_ کورتاژ اجباری به خواست پزشکم بود..
_دیگه بدتر! واسه من کاری نداره من میتونم پولمو بگیرم وکارم رو بکنم.. اما منم یه تعهد هایی دارم!

_ی.. یعن…ی چی؟
_یعنی اینکه درسته بخاطر سهل انگاری پروانه پزشکی من رو باطل کردن اما وجدانم رو که باطل نکردن و باید به عنوان پزشک، هرچند از کار افتاده، یه چیزایی رو بهت بگم!

اومد صندلی کناریم نشست و من ترسیده خودم رو به صندلی چسبوندم وسعی کردم خودمو بیشتر ازش دور کنم

دست هاشو به حالت تسلیم بالا برد وگفت:
_چته دختر؟ چرا اینقدر میترسی؟ با این حالت اومدی بچه هم سقط کنی؟
_من.. مم ن یه کم…

_نترس بابا منم از جنس خودتم تا خودت نخوای و توی اون برگه (به دفتر روی میز کوچیکی که کنار در ورودی بود اشاره کرد) تعهد ورضایت ندی کاری نمیکنم که!

_معذرت میخوام.. من.. اولین باریه که..
دستشوی روی پام گذاشت و با آرامش گفت:
_نمیخواد توضیح بدی عزیزم من که گفتم نه پلیسم نه میخوام چیزی بدونم!

توی سکوت فقط نگاهش کردم که ادامه داد:
_میخوای بچه رو بندازی؟

توی همون سکوت درحالی اشک توی چشم هام جمع شده بود سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم!
_میدونی فاصله ی دو تا سقط پیاپی باید بیشتر از شش ماه باشه؟

بازهم سرم رو تکون دادم واین بار به نشونه ی منفی!
_نمیگم نمیشه اما این کار ریسک بالایی داره.. بهت گفتم که واسه من کاری نداره اما ریسکش هم به من هیچ ارتباطی نداره!

باصدایی که از ته چاه درمیومد گفتم:
_چه ریسکی؟
_ممکنه دیگه هیچوقت نتونی مادر بشی و این نعمت رو واسه همیشه ازدست بدی!

قطره اشکم روی گونه ام چکید!
_اما من.. من نمیتونم این بچه رو نگهدارم!
_چرا عزیزم؟ بابای بچه ات نمیخواد؟ مانع بچه دار شدنت میشه؟

قطره ی بعدی… وکلمه ی کوتاه و نامفهوم ” نه ”
_پس چرا میخوای خطر به این بزرگی به جون بخری؟

_من نمیدونستم!
_خب حالا که من بهت گفتم.. دیگه میدونی! بازم حاضری از بین ببریش؟
_من دارم جدا میشم.. اون داره زن میگیره!

باگیجی نگاهم کرد وگفت:
_جواب من این نبود.. پرسیدم بازم میخوای سقط کنی؟
ازجام بلند شدم و گفتم:

_نمیکنم.. نگهش میدارم..
چندتا تراول ۵۰ تومنی از کیفم بیرون کشیدم و روی میز کنار در گذاشتم وبدون خداحافظی ازخونه زدم بیرون!

خودم هم مادرش میشم هم پدرش.. خودم کار میکنم بزرگش میکنم.. نمیذارم مثل من بیکس وتنها بشه.. نمیذارم مثل من عذاب بکشه..

بدون استفاده از آسانسور پله هارو چندتا یکی کردم و به سرعت خودمو به ماشین رسوندم..
راننده آژانس که پیاده شده بود و توی سایه نشسته بود و مشغول کشیدن سیگار بود با تعجب به من نگاه کرد وگفت:

_عع آبجی.. به همین زودی برگشتی که! فکرکردم چندساعت باید بمونم!
بی توجه به حرفش و کنجکاوی بی دلیلش در ماشین رو باز کردم و گفتم:
_خواهش میکنم من رو برسونید همون مسیری که ازش اومدیم!

سیگارشو نیمه کاره ول کرد و اومد سوار شد…
دلم اونقدر بی قرار و بغضم اونقدری سنگین بود که بیخیال حضور راننده شدم و با ازته دلم ‌شروع کردم به ضجه زدن!

راننده جلوی خونه نگهداشت و من هم آخرین دونه از تروال هایی که واسم مونده بود رو بهش دادم وگفتم:
_ممنونم از لطفتون.

مرد_ خواهش میکنم من کاری نکردی خواهرم. صبرکنید بقیه پولتونو بدم خدمتتون!
_بقیه اش باشه واسه مدت زمانی که معطل شدید. روز به خیر!

ازماشین پیاده شدم و به پناهگاهم (خونه ام) پناه بردم…
باصدای بلند گریه میکردم و به زمین چنگ میزدم..
نمیدونستم چه سرنو‌شت شومی در انتظارمه..

نمیتونستم جون بچه ای که همیشه آرزوشو داشتم ازش بگیرم و خودمو برای همیشه از مادر شدن محروم کنم اما ازطرفی هم نمیدونستم چطوری باید بزرگش کنم که درآینده مثل مادرش نشه

دوماه از اون روز گذشت و من فردای همون روز کذایی مشغول به کار در شرکت نظافتی شدم و دیگه واسم مهم نبود اگه کاری که میکنم به شخصیتم نمیخوره!

تنها هدف من پول جمع کردن برای آینده ی بچه ام بود و ساختن زندگی آروم و بی دردسر!
تاقبل ازاینکه اهورا از وجود بچه باخبر بشه طلاق نامه رو امضا کردم و به وکیل آقاجون سپردم هرچه زودتر روی اسم اهورا توی شناسنامه ام خط بکشه!

اهورا بعد از فهمیدین این موضوع چندباری اومد سروقتم اما وقتی با شیرین جدیدی که از خودم ساخته بودم روبه رو شد، کوتاه اومد و طلاق نامه رو امضا کردن و چند روز بعدشم با نفس ازدواج کرد!

اهورا به راحتی تونسته بود اسم من رو از شناسنامه اش ناپدید کنه و وکیل هم به من این پیشنهاد رو داد اما من تصمیم نداشتم اسمشو پاک کنم، بخاطر بچه ام، بخاطر بکارت و دخترانه هایی که دیگه نبود!

داشتم شیشه ی میز توالت رو پاک میکردم که دستم به لبه ی تیز و ترک خورده ی آینه کشیده شد و برید..
جیغ خفه ای کشیدم و دستم رو بین دستمال دستم پنهان کردم وپلک هامو محکم فشاردادم تا چشمم به خون نیوفته و دوباره حالم بد نشه!

صدای مرد جوانی که داشتم کارهای خونشون رو میکردم به گوشم رسید..
_چی شد؟ حالتون خوبه خانوم؟

درحالی که باقیض دستمو از چشمم پنهون میکردم گفتم:
_انگار آینه ترک داشت و دستم رو برید..
چندتا دونه دستمال کاغذی از روی پاتختیش برداشت و روی دستم گذاشت و گفت:

_عذر خواهی میکنم فراموش کردم یادآوری کنم که آینه ترک داره.. نگران نباشید زیاد عمیق نیست و یه خراش کوچیکه!

باحرص به دستمال دستم که کاملا خونی شده بود نگاه کردم و گفتم:
_شما به این همه بریدگی میگید خراش کوچیک؟

خجالت زده گفت:
_اگه بخوایید میتونم ببرمتون درمونگاه!
_خیلی ممنون پولاتونو نگهدارید بجاش یه آینه جدید بندازید به این وامونده!

اومدم از اتاق برم بیرون که گفت:
_من که معذرت خواهی کردم.. یادگار زنمه.. دلم نمیاد عوضش کنم!

از اون همه ادب و سلیته بازی خودم خجالت کشیدم ..
پوف کلافه ای کشیدم و گفتم:
_خدارحتمشون کنه! ببخشید من یه کم زود عصبی شدم!

_زنده است..
باگیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
_زنمو میگم..
یه تای ابرومو بالا انداختم وگفتم:

_وا!!
پوزخندی زد وگفت:
_میگم واستون چسب زخم بیارن.. روز خوش!

چند روز از اون روز که خونه ای اون آقا کار میکردم گذشت و ازشرکت بهم زنگ زدن که دوباره همون خونه نیروی کمکی خواسته و واسم جالب بود که درخواست کرده بودن که حتما من رو بفرستن!

آرایش مختصری کردم و به طرف همون آدرس رفتم..
توی این مدتی که کار میکردم امروز اولین روزی بود که اصلا دل ودماغ کار کردن نداشتم و خیلی دلم گرفته بود..

چون آدرس اون خونه به خونه ی خودم نزدیک بود یک ربع بعد رسیدم و با خوندن آیت الکرسی سعی کردم خودمو آروم کنم و بتونم امروزم بگذرونم!
بافکر اینکه فردا جمعه است و میتونستم استراحت کنم به خودم امید دادم زنگ خونه رو زدم!

بدون حرف درباز شد و رفتم داخل… باحسرت به حیاط بزرگ و پراز گل وگیاهشون نگاهی کردم وزیرلب زمزمه کردم:

_خدایا اینا بنده های توهستن و من هم بنده اتم.. مگه چه فرقی داریم که یکی رو ارباب میکنی واون یکی رو رایت!
توهمین فکرها بودم که صدای مردی رو ازپشت سرشم شنیدم:

_دیراومدید خانوم مشایخ!
ترسیده تکونی خوردم وبه پشت سرم نگاه کردم!
_عذرمیخوام ترسوندمتون!

_سلام… نه خواهش میکنم توی فکر بودم!
لبخند بانمکی زد وگفت:
_بله.. انگار بلند بلند هم فکر میکنید!
خجالت زده سرمو پایین انداختم و توی دلم چندتا فحش به خودم وکار زشتم دادم و گفتم؛

_بابت تاخیر معذرت میخوام، ازشرکت دیر تماس گرفتن و من ندونستم!
_مشکلی نداره.. امشب مهمونی داریم لطفا برید به بقیه کمک کنید!

-بله حتما.. با اجازتون!

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. سلام پارتها خیلی دیربه دیرگذاشته میشه داستان ازدسته آدم درمیره یا رمان نزاریدیا مرتب وسروقت پارتها روبزاریدیکم برای خوانندها ارزش قائل بشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن