رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو پنج

 

بعداز تموم شدن مهمونی که بی نهایت شلوغ وحوصله سر بر بود با کمک بقیه خدمتکار ها خونه رو برق انداختیم وساعت حدودا دو شب بود که عزم رفتن کردم!

ازهمون اول کاری وشروع مهمونی اینقدر که در تکاپو تدارکات مهمونی بودیم پ، کمرم دردگرفته بود و چشم هام از خستگی و بی جونی بدنم بلند نمیشد و

دلم میخواست تا شلوغ نشده برگردم خونه اما با پیشنهاد پولی که آقای سهرابی بهم داد نتونستم ازخیرش بگذرم و مجبور شدم بمونم چون اون مبلغ درآمد یک ماه من بود ومیتونستم پس انداز بیشتری بکنم!

با بی جون ترین حالت ممکن رفتم سمت اتاق کار آقای سهرابی یا همون آقا سینا واسه تسویه و گرفتن آژانس!
تقه ی آرومی به در اتاق و باشنیدن صدای بفرمایید در رو باز کردم!

_اجازه هست؟
پیپ دستشو روی میزش گذاشت و با مهربونی گفت:
_البته، بفرمایید داخل…
در رو تا نیمه باز کردم و همونجا ایستادم و گفتم:

_تموم کارها انجام شدن و اگه اجازه بدید رفع زحمت کنم!
اومد سمتم پاکتی رو جلوم گرفت وگفت:
_خسته نباشید اینم حقوق شما!
پاکت رو گرفتن زیر تشکری کردم و گفتم:

_جسارتا اگه زحمتی نیست واسه من آژانس خبر میکنید؟ من با این منطقه آشنایی ندارم و شماره ای هم آژانس این اطراف ندارم!
دستشو به سمت درخروجی بلند کرد وگفت:

_من بیرون کار دارم، بفرمایید خودم می رسونمتون!
_نه نه.. اصلا.. دست شما دردنکنه، لطف دارید.. همون آژانس رو اگه زنگ بزنید ممنون میشم!

_نه خواهش میکنم من مشکلی ندارم میرسونمتون، از طرفی هم چون وسیله هست زیاد سراغ آژانس واین چیزا نرفتم و راستیش شماره ویا آدرسی ندارم! الانم که دیر وقته، یا امشب رو داخل اتاق مهمان سر کنید یا بفرمایید برسونمتون!

مرد جوانی بود و خیلی میترسیدم توخونه و یا ماشینش باهاش تنها باشم و هرچند که محترم به نظر میرسید اما من دیگه از کوچیک ترین و جزئی ترین مسئله ها میترسیدم!

به ناچار مجبورشدم رفتن و رسوندنم رو قبول کنم…
سوار ماشین گرون قیمتش که شبیه ماشین اهورا بود شدم و به طرف خونه رفتیم!

سینا که فکر میکرد خونه ی من باید پایین ترین نقطه ی شهر باشه وقتی آدرس رو گرفت داشت از تعجب شاخ در میاورد و وقتی رسیدیم جلوی خونه ام با تعجب و چشم های گرد شده گفت؛

_شما اینجا و توی این محله زندگی میکنید؟
_بله! اینجا خونه من هست.. خیلی ممنونم به زحمت انداختمون و بدون حرف اضافه از ماشین پیاده شدم

باچشم های گرد شده فقط نگاه میکرد وحتی جواب خداحافظی من روهم نداد!
بنده خداحق داره خب توی اون منطقه از بالاشهر زندگی میکردم و خدمتکار بودم!!

سینا رفت ومن هم کلید رو به در انداختم واومدم برم داخل که کفش مردونه ای جلوی در قرار گرفت و مانع بسته شدن در شد!

چون یک بار دزدیده شده بودم د ترس این چیزا توی دلم رفته بود تنها فکری که در ثانیه به ذهنم اومد همون بود وبه سرعت نور قلبم شروع به تند تپیدن کرد!

وحشت زده به صاحب کفش نگاه کردم و با دیدن اهورا نفس آسوده ای کشیدم وخیالم راحت شد که دزد نیست وبعدش کم کم چشمام گرد شد!

_به به عروس خانوم.. ساعت ۲ونیم شب با ماشین مدل بالا و مرد جوان و.. مبارکه؟!
_تواینجا چیکار میکنی؟ واسه چی اومدی در خونه ی من!

محکم به عقب هولم داد و خودشم اومد داخل و دررو بست!
باصدای آروم وشبیه پچ پچ اما عصبی گفتم:

_هوی! داری چه غلطی میکنی؟ برو بیرون ببینم الان همسایه ای ببینه فکر بد میکنه!
میون دندون های کلید شده گفت:

_همسایه ها فقط بادیدن فکر بد میکنن؟ این ساعت اون یالغوز میرسونتت چی؟ اونو کسی فکر بد نمیکنه؟

_هیس ببینم.. صداتو بیار پایین داری عصبیم میکنی ها! به تو چه اصلا؟ واسه چی اومدی اینجا؟ این وقت شب زنت نمیگه کجا تشریف داری؟

به بازوم چنگ زد و گفت:
_بریم داخل حرف میزنیم!
دستمو محکم کشیدم و همونطوری پچ پچی گفتم:
_نکن بهت میگم! من باتو جایی نمیام توهم حق نداری پاتو بذاری توی خونه ی من!

مثل دیونه ها کشون کشون بردم داخل و در واحدم بست و با چشم های به خون نشسته گفت:
_اون کی بود شیرین؟

_وا؟ به توچه؟ مگه من تو زندگی تو دخالت میکنم؟
_فکرکردی طلاق گرفتی میتونی هرغلطی دلت میخواد بکنی؟
_ای خدا! عجب گرفتاری شدما! بابا جون به توچه؟ تورو سننه؟

هدفت گرفتن پولایی که آقاجون به نامم زده بود، بود که گرفتی و تمام! دیگه چی ازجونم میخوای؟
_چرا چرت وپرت میگی شیرین؟ کدوم پول؟ کی به توگفته آقاجون چیزی رو به نام تو زده؟

نکنه واست خونه گرفتم فکر کردی جدی جدی حقت بوده و مال خودت بوده؟ این دری وری ها چیه درمقابل خوبی های من که در حقت کردم میگی؟ هان؟ بهت میگم اون مرتیکه کی بود؟

_دوست پسرمه! به زودی هم باهاش ازدواج میکنم؟ حالا دلت خنک شد؟…
هنوز حرفم تموم نشده بود که برق از چشمم پرید و یک طرف صورتم سوخت!

دستمو روی صورتم، جای سیلیش گذاشتم و بهت زده فقط نگاهش کردم..
چرا؟ خدایا چرا در مقابل این مرد همیشه سکوت میکنم و درمقابل سیلی خوردن همیشه ضعف دارم؟

_ازدواج میکنی؟ گوه زدی به زندگی من و الان داری با اون یارو عنتر برنامه زندگی جدید و رویایی می چینی؟ آره؟
_من واسه چی باید به زندگی تو گوه بزنم اهورا؟ واسه چی؟؟؟؟

_واسه اون که بخاطر توی روانی نفس ولم کرد و رفت! واسه اینکه جلو جشم نفس بامن به ظاهرم شده عشق بازی کردی و رفتی!

پوزخند زدم و زیر لب زمزمه کردم:
_چه رویی داره خدایا! چه آدم پستیه این مرد! کی داره به کی حرف هارو میزنه! کاش دل آدما شبیه سفره بود تا بتونیم بازش کنیم..

اون سیلی که زدی رو نادیده میگیرم، ازخونه ام برو بیرون تا زنگ نزدم به پلیس! میدونی که این کارت جرمه ومن میتونم به راحتی بندازمن بیرون ! متوجهی که؟

برو پیش زنت دست از سر من بردار.. باور کن اهورا من دیگه اون شیرین احمق نیستم که دوباره گول حرفاتو بخورم.. من این روزها اهورایی رو میشناسم که …..

مکث کردم… حرفمو قورت دادم.. ادامه ندادم چون فایده ای نداشت!

 

بگو.. داشتی میگفتی؟ کدوم اهورا رو میشناسی هان؟ همون که بدبختش کردی و تافهمیدی عاشقت شده بهونه کردی و تنهاش گذاشتی؟

پوزخندی زدم وگفتم:
-عاشق؟ توازعشق چی میدونی؟ منی که بچه پرورشگاهی هستم و از وقتی یادم میاد فقط توسری خوردم

و طعنه بی پدر ومادری و بی معرفتی مامان بابامو رو توی گوشم خوندن، خیلی بهتراز تویی که مثلا تو خانواده عیونی به دنیا اومدی و بزرگ شدی، عشق رو میفهمم ودرک میکنم!

شاید چون توی پول بزرگ نشدم بیشتر می فهممش! شاید چون عشق ومحبت و وفا داری رو توی پول نمی بینم میفهمم این کلمه ی لعنتی رو!

اما خواهش میکنم.. التماس میکنم تو یکی ازعشق و عاشق شدن حرف نزن که حالمو از این کلمه بهم میزنی!

توحتی الانم معلوم نیست به زنت چندبار ابراز علاقه کردی و عاشقانه برخورد کردی تا بتونی باخیال راحتی بپیچونیش و تا این وقت شب تنهاش بذاری!

_حرف مفت نزن.. حق نداری وقتی از چیزی خبر نداری، قضاوتش کنی وتصمیم گیری کنی!

توی صورتش داد زدم:
_از چی خبر ندارم؟ هان؟ از عشقی که عروس خونت شد؟ یا پول هایی که بعداز اجرای وصیت نامه به جیب زدی و منو بدون بکارت پرت کردی از خونه ات بیرون؟ از کدومش خبر ندارم؟ کدومممممم؟؟؟؟

_پرت و پلا نگو احمق.. اونی که آرزوی رفتن از اون خونه رو داشت تو بودی نه من!
اونی که بعداز رفتنش درخواست طلاق داد تو بودی نه من!

اونی که بعد از طلاق رفت سراغ یه مرد دیگه تو بودی نه مننننننن!
چرا گوه کاری هاتو میندازی گردن من؟ هان؟ پس توچی؟ هرکاری خودت کردی رو به راحتی انداختی گردن من؟

_من طلاق گرفتم چون میدونستم اون ازدواج صوری و برای رسیدن به اهدافت بود! چرا فکر میکنی من از اون دسته زن ها هستم که به زور خودمو وبال گردن کسی کنم؟

توی بیمارستان یادته داشتی زیرلب ازخدا میخواستی که هرچی زودتر تموم بشه؟ که خسته شدی و دیگه نمیتونی تحمل کنی؟ فکر میکردی من بیهوشم

اما بیهوش نبودم وهمه چی رو شنیدم.. واسه همون اصرار به رفتن کردم تا دیگه اذیت نشی و سربارت نباشم.. رفتم چون از اون دسته نبودم که به اجبار خودمو سربار کسی کنم!

باتاسف سری واسم تکون داد و با تنفر گفت؛
_وقتی میگم احمقی بهم حق بده چون تو واقعا یه احمق به تمام معنایی که فقط افکار پوچ و مسخره ی خودت رو می بینی و قبول میکنی!

_آره من احمقم.. قبول دارم که احمقم! حالا میشه این احمق رو تنها بذاری و بری پیش زنت و دست از سرمن برداری؟ میشه یا خونه رو عوض کنم؟؟؟

_ میشه.. میرم ودیگه هیچوقت دو و برت پیدام نمیشه اما قبلش باید توی اون کله ی پوکت یه چیزایی رو فرو کنم و گوشی رو دستت بدم!

دست کرد توی جیبش و کاغذ تاشده ای رو بیرون کشید و گفت:
_دست خط آقاجونو که میشناسی! مهر و اثر انگشت هم داره!
بگیر بخون ببینم توی این کاغذ چه اشاره ی به ازدواج ما بوده؟

بخون ببینم کدوم سند به نام تو شده که من با نقشه و سیاست بخوام از چنگت درش بیارم؟
بخون تا احمق بودنت به خودت ثابت بشه و بفهمی هر خری حرف میزنه قطعا اون حرف درست نیست!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن