رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هفت

 

عصبی صدامو بالا بردم و گفتم:
_شما بیجا کردید، با کدوم فکر احمقانه ای جرات این پیشنهاد رو به خودتون دادید؟ خجالت بکش آقای نامحترم! خجالت بکششش!
از ماشین پیاده شدم که اونم همزمان پیاد شد و گفت:

_شیرین خانوم، خواهش میکنم بذارید توضیح بدم!
بدون اینکه فرصت حرف زدن بهش بدم، دستم رو به نشونه ی تهدید بالا بردم وگفتم:

_بسه! دنبال من نیاید.. ازاین به بعد نه میخوام شما ببینم نه میخوام تو اون خراب شده کار کنم!
بیکاری رو به پیشنهاد های احمقانه ترجیح میدم!

باقدم های بلند خودمو به در خونه ام رسوندم و کلید رو به در انداختم و قبل از اینکه برم داخل، خودشو بهم رسوند و دستش رو جلوی در گذاشت و گفت:

_هرچی شما بگید، من قلبم داره وایمیسته، حداقل قبل از بستن در اجازه بدید من توضیح بدم، تمنا میکنم حرف های من رو بد برداشت نکنید!

_بد؟؟ شما با کلمه ی بد آشنایی دارید اصلا؟ خیلی زشته که تا شرایطم رو فهمیدید اون پیشنهاد ننگین رو به من دادید! متاسفم برای مردهای سرزمینم!

_من باید به چه زبونی بگم و به کی قسم بخورم تا شما باور کنید من قصد جسارت نداشتم؟!
_به هیچکدوم! نیازی به این کارهانیست!

من باور کردم و جوابتونم فکر میکنم خیلی واضح گرفتید! منفییی! حالا میشه تشریف ببرید؟ من جلو در وهمسایه آبرو دارم اقای محترم!

غم زده سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و عقب رفت!
بانفرت در رو بستم و قطره اشکم روی صورتم چکید!

خدا لعنتت کنه اهورا.. خدا ازت نگذره که باعث تموم این روزهای نحسم فقط توهستی وبس!
وارد خونه شدم و لباس هامو درآوردم

و بدون اینکه آویزون کنم گوشه کاناپه پرتشون کردم و رفتم توی کاناپه نشستم…
دستمو روی شکمم گذاشتم و باگریه، خطاب به جنین بی پروای توی شکمم گفتم:

_اگه امروز اونقدر بی قراری نمیکردی و باعث گند کاری نمیشدی، الان حال من این نبود و آبروی منه بدبخت نرفته بود!
من باتوچیکار کنم؟ هان؟

یک هفته از اون شب نحس گذشت و بعداز اون شب دیگه سرکار نرفتم..
بچه ام روز به بی قرار تر میشد و بیشتر عذابم میداد..
بیکاری و توخونه موندن ازهمه ی عذاب ها واسم سخت تربود اما چاره ای جز قایم شدن نداشتم!

داشتم از سر بیکاری خونه رو گرد گیری و نظافت میکردم که زنگ خونه رو زدن!
باتعجب به ساعت که چهار بعدازظهر رو نشون میداد نگاه کردم..

ازجام بلند شدم و زیر لب زمزمه کردم؛
_خیره انشاالله!
به تصویر مردی جوان توی آیفون خیره شدم..

این دیگه کیه؟؟! باخودم گفتم شاید زنگ خونه رو اشتباهی زده اما دیدم که نگاهی به کاغذ دستش انداخت و دوباره زنگ رو زد!

بیخیال فکر وخیال شدم و آیفوت روبرداشتم..
_بفرمایید؟
_منزل خانوم شریفی؟
_بله خودم هستم، بفرمایید؟

_پیک هستم، خرید هاتونو واستون آوردم، میشه لطفا در روباز کنید؟

 

باتعجب و چشم های گرد شده گفتم:
_پیک؟؟ چه خریدی؟ من خرید یا سفارشی نداشتم آقا! اشتباه اومدید..
_مگه شما خانوم شریفی نیستید؟
_بله.. اما خریدی نداشتم..

دوباره به کاغذ دستش بادقت نگاهی انداخت و بی حوصله گفت:
_خانوم، من پیک هایپر مارکت محلتون هستم

و ازطرف همسرتون آقای مشایخ خرید هایی که به من سپردن رو آوردم برسونم خدمتتون!
باحرص میخواستم بگم آقای مشایخ غلط کرده باتو اما اون بنده خدا گناهی نداشت!

به اجبار آهانی گفتم و در رو باز کردم..
دیدم مرده برگشت و با یه سبدچرخ دار بزرگ شبیه کاسکه پررر از خرید اومد داخل!

معنی این کار اهورارو واقعا نمیتونستم درک کنم!
چی میخواد ازجونم؟ این خرید ها چه معنی داشت؟

مگه من گرسنه بودم که بعداز این همه مدت یادش افتاده که شیرینی هم وجود داره و واسه من دست و دل باز شده!!!

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن