رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو هشت

زنگ واحد زده شد ومن هم چادرمو پوشیدم و در رو باز کردم..
مرد سلام کوتاهی کرد و تند تند خرید هارو جلوی در گذاشت و گفت:
_امر دیگه ای نیست؟

_خسته نباشید.. هزینه اش چقدر میشه جناب؟
_ممنونم. حساب شده
تشکری کردم و دونه دونه مشما هارو که نشون میداد اندازه یک سال خرید هستن، بردم داخل!

رفتم گوشیمو از تو اتاقم برداشتم و شماره ی اهورا رو گرفتم!
بعداز چندتا بوق جواب داد:
_بله؟
_معنی این کارها چیه؟

_علیک سلام.. انگار شعورتم ازدست دادی و یادت رفته وقتی به کسی زنگ میزنی باید سلام کنی؟
_من بیشعورم، میشه به منه بیشعور توضیح بدی واسه چی این کارهارو میکنی؟

_خانوم بیشعور منظورتون دقیقا چه کاریه؟
_این که واسه خونه ی من خرید میکنی و میفرستی و به همه میگی همسرمن هستی!

_واسه سوال اولی باید بگم یادت که نرفته بعداز آقاجون من قیم توهستم و این کار جز وظایف من هستش!

واسه سوال دوم هم گفتم نکنه کسی فکر اشتباهی بکنه که مرد غریبه ای واسه این خانوم خرید میکنه و باگفتن یه کلمه سر وته ماجرارو هم آوردم..

حالا بجای تشکر زنگ زدی طلبکارم هستی؟
_من دیگه بزرگ شدم و بعداز آقاجونم به قیم نیازی ندارم خیلی ممنونم که خودتون رو به زحمت انداختید..

میون حرفم پرید و بی حوصله وبی اعصاب گفت:
_شیرین من یک عالمه گرفتاری دارم اگه زنگ زدی واسه من لفظ قلم صبحت کنی

و حرفای بی سرو ته و بی نتیجه بزنی تا گوشی رو قطع کنم!
_حرف های بی سرو ته؟ یعنی اصلا مهم نیست که من چی میگم و مهم نیست اگه اذیت میشم؟

_گفتی اون طرفی نیام و نمیخوای منو ببینی! من هم احترام گذاشتم و نیومدم، پس حرفت مهم بوده که نیومدم.. حالاهم اگه کاری نداری من برم به کارم برسم!

بی حوصله و بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم وانداختمش روی کاناپه!
به موهام چنگ زدم و زیرلب نالیدم:
_خدایا این چه سرنوشتیه که من دارم

با یه بچه توشکمم و شوهری که ندارم باید توکدوم قبرستون قایم بشم که گیر آدمایی مثل سینا نیوفتم!
خدایا تو به من بگو.. یه راهی رو نشونم بده.. توی باتلاق گیرافتادم..

اونقدر باخدا درد و دل کردم وگریه کردم که نفهمیدم کی ساعت ۱۲شب شد و جنین بی قرار توی شکمم اعلام وجود کرد..

ازشدت گرسنگی حالت تهوع گرفته بودم..
دست از گلایه واشک وناله برداشتم و ازجام بلند شدم تا فکری به حال معده ی خالیم بکنم..

چشمم به خریدهای اهورا افتاد و مشمای مرغ های بسته شده بهم چشمک میزدن..
بیخیال لج بازی شدم و دو تیکه بزرگ مرغ ها توی روغن سرخ کردم

تاغذام اماده شد نصف بیشتر خرید هارو توی یخچال وکابیت ها گذاشتم..
بعدازاینکه حسابی سیر شدم تازه دعوا و کلنجارم باخودم شروع شد که چرا از خرید های اهورا استفاده کرد

این کلنجار ها برای من که تموم عمرم تنها زندگی کردم و یه جورایی خود درگیری داشتم طبیعی بود!

صبح باصدای زنگ آیفون ازخواب بیدار شدم!
باتعجب به طرف در رفتم و بادیدن ساعت که سه ونیم ظهر رو نشون میداد وحشت کردم!

این همه خواب از کجا اومده بود؟ یعنی من ۱۴ساعت خوابیده بودم؟ بی توجه به زنگ آیفون باترس دستم رو روی شکمم گذاشتم تا از وجود بچه مطمئن بشم!

آخرین باری که این همه خوابیده بودم روزایی بود که اون مرتیکه روانی بچه ام رو ازم گرفت!
صدای اهورا از پشت در واحد باعث شد تکون بخورم و به خودم بیام!

تند تند به در می کوبید واسمم رو صدا میزد!
باترس از اینکه اتفاقی افتاده باشه دویدم در روباز کردم
هردو باترس به هم نگاه میکردیم!

_س.. لام. چی.. چی شده؟
_هیچ معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ تو اصلا عقل تو کله ات هست؟ میدونی از دیشب من چی کشیدم؟

باگیجی درحالی که هنوزم چشم هام خواب آلوده بود گفتم:
_هان؟ چی شده؟ متوجه نشدم!
_اون ماسماسک که دستته اسمش گوشیه و برای ارتباط گذاشتن!

واسه چی وسط حرف زدن خاموشش میکنی و آدمو توی هول وولا میندازی؟ هان؟ میدونی من کجا بودم و با چه حالی خودمو از شیراز رسوندم به اینجا؟

باخنگی به دست هام نگاه کردم تا ببینم منظورش از ماسماسک چیه که آخرشم فهمیدم دیشب که گوشی رو بدون خداحافظی قطع کرده بودم

وقتی که روی کاناپه پرتش کرده بودم خاموش شده و اهورا فکرکرده بود که اتفاقی افتاده!
_من خواب بودم.. یعنی.. قرص خواب خورده بودم..

نمیدونم چرا اونقدر گیج شده بودم که قدرت تکون دادن زبونمم نداشتم..
اهورا انگار متوجه حالم شد..
_توحالت خوبه؟
بیخیال پیرهن بلند و بی حجاب تنم شدم واز جلوی در کنار رفتم وگفتم:

_من خوبم.. بیاتو تو پله ها حرف نزن خوبیت نداره مردم فکر بد میکنن!
اهوراهم بدون تعارف اومد داخل..

با تعجب به خرید هایی که نصفشون وسط آشپزخونه مونده بودن نگاه کرد وگفت:
_انگار واقعا حالت خوب نیست!

_نه یه ذره بی جونم.. فکرکنم دارم سرما میخورم.. ممنون که نگرانم بودی.. نمیدونستم گوشیم خاموش شده و قصد اذیت کردن نداشتم!

اومد طرفم.. موشکافانه و با چشم های ریزشده پرسید:
_چیزی هست که من ازش بی خبر باشم؟
بی اراده دستم رو روی شکمم گذاشتم و ترسیده گفتم؛

_ای بابا.. والا بخدا چیزی نشده فقط دیشب آرام بخش خوردم و خوابیدم! الانم اگه نمیگفتی از شیراز بخاطر من تا اینجا اومدی هرگز نمیذاشتم…

میون حرفم پرید وگفت:
_زندگی رو به بازی گرفتی؟ روی واقعیت ها چشم هاتو بستی آره؟
_برعکس! چشم هامو روی واقعیت ها باز کردم!

تلفنش زنگ خورد چون از طرف صفحه اش توی جیبش گذاشته بود اسم نفس رو روی صفحه دیدم!
پوزخندی زدم وگفتم:

_ولی فکرمیکنم وقتشه که تو هم چشماتو باز کنی! زنت پشت خطه جواب بده!
باچشم غره نگاهم کرد و رد تماس زد!

با کنایه وپوزخند گفتم:
_چرا جواب نمیدی؟ میترسی بفهمه اینجایی؟ خب حقم داری منم باشم میترسم!

_چرت وپرت نگو شیرین! این همه راه رو نکوبیدم تا اینجا که این حرف هارو بشنوم!
برو آماده شو ببرمت دکتر یه چکاپ واست بنویسه رنگ به رخصار نداری!

دوباره صدای گوشیش بلند شد که این دفعه کنایه وپوزخند رو کنار گذاشتم و با لحن عصبی گفتم:
_جوابشو میدی یا من جواب بدم؟ صداش رو اعصابمه!

باچشم غره گوشی رو خاموش کرد و گفت:
_دیگه صدا نداره! حالا برو یه چیزی تنت کن بریم درمانگاه!

_لازم نکرده من حالم خوبه.. جنابعالی بفرما به نفس خانوم برس داره خودشو پشت تلفن جر میده!
اومد نزدیکم.. خیلی نزدیک.. دستمو گرفت و با آرامش گفت:

_شیرین جان یه چکاپ میدی بعدش میرم گورمو گم میکنم.. توروخدا برای یک بار هم شده لج بازی نکن و من رو مدیون اون خدابیامرز نکن!

دستمو پس کشیدم و گفتم:
_بخاطر آقاجون نگرانمی؟

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. پارت های بعدی رو کی میزارین 🥺من فقط تا پارت ۱۰۸ دارم واقعا کنجکاوم بدونم چی میشه با اینکه پایانش معلومه ولی بازم میخوام میخونم ادامشو🤒

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن