رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو سه

 

باحرص به طرفش برگشتم وگفتم:
_چرا؟ واقعا چرا فکر میکنی که اون شناسنامه و چندتا خطی خطی واسه من ارزشی داره؟

مگه من اصلا میدونستم که شناسنامه ام رو چیکارش کردی؟ مگه غیر ازاینه که بعداز چندماه فهمیدم چه خاکی توسرم شده و اون عاقد قلابی واسه خوندن صیغه محرمیت نیومده و با دوز وکلک ازم بله گرفتین؟

حالا چرا فکرکردی که میتونی عشقتو بغل بگیری و همزمان که مشغول تدارکات مراسم ازدواجت هستی واسه زندگی من هم تصمیم بگیری واظهار نظر کنی؟

اومد نزدیکم وگفت:
_از چی سوختی؟ چی دلتو به درد آورده وتوپتو اینقدر پر کرده؟ ازدواج من یا ازبین بردن چندتا کاغذ به درد نخور؟

_ازدواج تو؟ واسه چی باید بخاطر مسئله ی به این مسخرگی دلم بسوزه؟ این رو ازکجا درآوردی دیگه؟

اون کاغذ های بدنخوری که ازش حرف میزنی میتونست من رو خیلی جلو تر از اینجایی که ایستادم قرار بده!
خیلی خنده داره که ناراحتی من رو به بیهوده ترین چیزی که ممکن بود ربط بدی!

بادست های لرزونم به عقب هولش دادم و به طرف در خروجی رفتم که مچ دستم رو گرفت و توی یک حرکت غیر منتظره لب هاش روی لب هام قرار گرفت و بازهم بوسه های ناگهانی وباز هم وسط دعوا و شوکه شدنم توسط اهورا!

ازش جدا شدم و با صدای بلند گفتم:
_معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟
بایه دستشو به راحتی دوتا دست هامو محکم گرفت و

با اون یکس دستش هم جلوی دهنم گرفت و عقب
عقب بردم گوشه ترین قسمت اتاق وبه دیوار چسبوندم..

همونطور که دستش جلوی دهنم بود آروم گفت:
_هیس.. اینجا محل کار منه دیونه شدی مگه؟
_دویوویدیودیکه ممممئومی!

دستش جلوی دهنم بود و من هم همونطوری گازشو گرفته بودم نامفهموم حرف میزدم که فشار دستشو بیشتر کرد و پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و کنار گوشم به حالت پچ پچ گفت:

_تا من نخوام نمیتونی حرف بزنی پس بیخودی تلاش نکن..
باچشم های گرد شده نگاهش کردم که کنار گوشم گفت:

_عصبی میشی خواستنی میشی.. عصبی کردنت بهم می چسبه.. چون توی اوجش، وقتی لب هات از عصبانیت میلرزه، درست همون لحظه میخوامش!

باحرف های اهورا نزدیک بود دوتا شاخ بزرگ از کنار گوشام بزنه بیرون!
دستمو که حالا از اسارت دست هاش آزاد شده بود روی دستش که جلوس دهنم بود گذاشتم و دستشو پس زدم!

_تویه دیونه ی روان پریش خیانکار عاشق نمایی که باید توی دیونه خونه زندونی باشه!
اگه یک بار دیگه، اهورا فقط یک بار دیگه این کار هارو تکرار کنی

به ولای علی میرم و همه چی رو میذارم اون نامزد روانی از خودت بدتر تا گوش هاتو بذاره کف دستت..
تموم مدتی که حرف میزدم مثل دیونه ها به لبم خیره شده بود..

_برو کنار از سرراهم دارم خفه میشم..
بیشتر خودشو بهم چسبوند..
تنها فاصله ی ما پارچه های لباسمون بود.. اونقدر بهم چسبیده بود که حتی دنده هاشو حس میکردم!

_توی ده کلمه از حرفات ۹تاش اسم نفسه میخوای باور کنم حسودی نمیکنی؟
_خیلی دلت میخواد حسودی کنم؟ اما متاسفانه باید بدونی اینطور نیست!

میری کنار یا داد بزنم اینجارو بریزم روی سرت؟
_چرا توچشمام نگاه نمیکنی؟
کلافه پلک هامو روی هم فشار دادم وگفتم:

_اهورا داری اذیتم میکنی.. غلط کردم اومدم اینجا.. میری کنار یانه؟
باهمون لحن، باهمون تن صدا گفت:
_توچشمام نگاه کن..

کلافه توی اون فاصله خیلی کوتاه نگاهمو به چشم هاش دوختم وگفتم:
_چی میگی تو؟؟
_چرا ازم فرار میکنی؟
_من ازکسی فرار نمیکنم.. الانم از اومدنم پشیمونم و میخوام برم..

_کی بهت اجازه داده اینجوری آرایش کنی؟ خونه مجردی واست گرفتم هار شدی آره؟ دیگه نبینم با این سرو وضع بیای بیرونا..

_به تومربوط نیست!
_اتفاقا به تنها کسی که مربوطه منم! من شوهرتم…
_توهیچکس من نیستی… بروکنار اهورااا!

حتی نیم میلیمتر هم ازجاش تکون نخورد..
_توزن منی.. میخواستی مادر بچه ام هم بشی یادت که نرفته…
_اشتباهات گذشته دلیل بر این نمیشه که همیشه همه چیز مثل قبل بمونه!

_هیچ چیز مثل قبل نیست.. حتی تو..
دراتاق باز شد و با دیدن بهترین و نحس ترین صحنه ی عمرم دستمو دور گردن اهورا انداختم

توی گوشش پچ پچ کنان گفتم:
_اون شیرین روکشتن.. حقیقت کشتش..
میدونستم اهورا به گوشش حساسه و لذت بخش ترین قسمت معاشقه رو میشه کنار گردن و گوشش تجربه میکرد..

میشناختمش.. شوهرم بود.. چشما‌شو بسته بود..
دستمو با نوازش روی گونه اش کشیدم و همزمان باهمون تن صدا نفس عمیقی کشیدم و توی گوشش ادامه دادم:

_متاسفم اما نفس پشت سرمونه و داره به معاشقه ما نگاه میکنه.. خیلی بد شد میدونم.. حیف که نمیتونم بمونم تا کتک خوردنتو ببینم.. روز خوبی داشته باشی شوهررررر جان

اهورا ازم جدا شد و همزمان صدای جیغ های گوش خراش نفس باعث شد لبخند پیروزمندانه ای روی لب هام بشینه!

به طرفم حمله کرد وقبل ازاینکه دستش بهم بخوره اهورا گرفتش و مثل من جلوی دهنشو گرفت تاصدای فوش هایی که بار من میکرد بیرون نره!

قبل از خارج شدنم از اتاق برگشتم و با حقارت به نفس نگاهی انداختم و زدم بیرون!
اوج بدجنسیم بود اما بهترین حسی بود که میتونست بعداز بوسه اجباری داشته باشم!

توی آسانسور به خودم نگاه کردم.. مثل دلقک ها رژلبم دور لبم پخش شده بود.. لبخند غمگینی هم روی لبم…
لب هام لرزید.. اینبار نه بخاطر عصبانیت، از بغض بیش ازحد…

دستمو محکم روی لب هام کشیدم و اشک هام ریخت…
باید پاک میکردم جای بوسه هایی رو که شب های قبلش لب های کس دیگه رو لمس کرده بود..

بازهم به همون پارک همیشگی پناه بردم وبین چندتا بوته خودمو قایم کردم و زار زدم…
دردم از این بود که بازهم دوستش داشتم..

باوجود همه ی این حقیقت های لعنتی بازهم بوسه های یک دفعه ایش دلم رو برده بود و بازهم دلم بی تابیشو میکرد…

وقتی برگشتم خونه هوا تاریک شده بود.. حالت تهوع واحساس ضعف به جونم برگشته بود و حس میکردم اگه خودمو به خونه نرسونم تو خیابون میوفتم میمیرم!

برق هارو روشن کردم و مانتومو توی کمد جاکفشی آویزون کردم و رفتم توی دستشویی و با آب سرد صورتمو شستم و سعی کردم حالت تهوعم رو محار کنم!

ازصبح بجز آدامس وآب هیچی نخورده بودم..
همونطور که صورتمو باحوصله خشک میکردم از دستشویی اومدم بیرون..
حوله رو که برداشتم با دیدن اهورا که روی کاناپه روبه روم نشسته بود جیغی کشیدم و محکم خوردم به در!

_تو… تو.. توخونه من چیکار میکنی؟
ازجاش بلند شد و با اخم های توهم گفت:
_ساعت چنده؟
_بهت میگم تو توی خونه من چیکار میکنی؟
_تا این ساعت از شب بیرون چه غلطی میکنی شیرین؟

_به توچه؟ انگار نفس خوب تنبیهت نکرده! واسه چی بی اجازه پاشدی اومدی اینجا؟
_اولا اینجا خونه ی منه وهروقت دلم بخواد میام وهروقت نخواد نمیام!

دوما خیلی احمقی که فکرکردی من از نفس میترسم یا واکنش هاش واسم مهمه!
حالا بگو تا ساعت ده شب کجا بودی؟ هان؟ همیشه این ساعت ها میای خونه؟

_خونه ی تو؟ اگه اینجا خونه ی توئه و هروقتم دلت بخواد میای پس باید بدونی که حتی یک روز دیگه هم اینجا نمیمونم!

خیلی ببخشید اما من کاروانسرا نمیخوام که هرکی از راه برسه سرشو بندازه پایین و بیاد توی خونه!
_حالا دیگه من شدم هرکی؟

_فرق نمیکنه.. تویاهرکسی! مهم اینه حریم خصوصی دیگران رو باید درک و رعایت کنیم!
اومد نزدیکم.. دلم نمیخواست کارظهر تکرار بشه!

دستمو بالا گرفتم و باصدای بلند گفتم:
_همونجا وایسا.. بهت اجازه نمیدم به من نزدیک بشی! حالا هم برو بیرون ازخونه ام و دیگه اینجا برنگرد..

وگرنه خیلی بی سرو صداتر از اون چیزی که فکرشو بکنی از اینجا میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم!
ایستاد.. دلخور نگاهم کرد..

_این همه نفرت بخاطر حرف های اون بابای عیاشته؟
_نفرت؟ واسه چی باید ازت نفرت داشته باشم؟
_توبگو.. واسه چی این همه ازمن متنفری؟

من ازت متنفر نیستم.. اصلا حسی بهت ندارم که بخوام واسش اسم بذارم و اون اسم هم تنفر باشه!
با لبخندی که از سر عصبانیت بود گفت:

_چه جالب.. نکنه کسی تو زندگیته وازمن پنهون میکنی؟!
چقدر این مرد گستاخ و خودخواه بود.. چقدر راحت بقیه رو محکم میکرد و خودش رو تبرئه!

مثل خودش لبخند پراز حرصی زدم وگفتم:
_چه مشکلی داره اگه باشه؟
شونه ای بالا انداخت و گفتم:
_هیچ مشکلی وجود نداره… اما میخوام که بدونم!

یاد ازدواجش با نفس افتادم.. اون به زودی ازدواج میکرد و انصاف نبود اگه من همینطوری خشک وخالی ردش میکردم!

_هست! خیلی هم دوستش دارم.. الانم از پیش اون برمیگردم!
_چی؟
_من یه زن آزادم! میتونم واسه خودم وآینده ام تصمیم بگیریم. نمیتونم؟

هنوز حرفم تموم نشده بود که سیلی محکمی توی گوشم زده شد و چشم هام برق زد!
دستمو روی صورتم گذاشتم و بهت زده به اهورا نگاه کردم…

_ازپیش کی میای؟
_از پیش عشقم…
سیلی بعدی محکم تر توی گوشم زده شد.. یه جوری که نتونستم خودمو کنترل کنم و افتادم زمین!

_گذاشتم آزاد باشی هار شدی آره؟ واسه من زبون در آوردی؟ اومدی گوه زدی به زندگیم فکرمیکنی میذارم به همین راحتی زندگی کنی وبه ریش من بخندی؟

اشک توی چشم هام جمع شده بود و صدام از بغض میلرزید!
_اهورا تا سه شماره میشمارم از خونه ام برو بیروم! وگرنه پلیسو خبر میکنم

اومد نشست جلوم و با عصبانیت چونه ام رو توی مشتش گرفت وبا صدایی که ازشدن عصبانیت شبیه پچ پچ شده بودگفت:
_شیرین منو دیونه نکننننن!

توچشم هاش نگاه کردم و گفتم:
_چیه؟ چه خبرته؟ هرکی ندونه فکرمیکنه عاشقی و الانم داری حسادت میکنی!

یه جوری وانمود میکنی که اونی که داره باعشقش ازدواج میکنه منم و اونی که جوونیش نابود شده تویی!! داستان چیه؟؟

پاشدی اومدی توخونه ام و بازخواستم میکنی که چی؟ به توچه؟ مگه همینو نمیخواستی؟

باصدتی بلندتری داد زدم؛
_مگه نمیخواستی که ارث و میراث آقاجونت دست من که فرزند خونده و بچه پرورشگاهی بودم نیوفته؟
خب من که همه رو به وکیلت امضا و تعهد دادم که هیچ پولی رو نمیخوام

دیگه واسه چی اومدی اینجا؟ میخوای بگی این خونه هم واسه توئه؟ باشه خب اینجاهم واسه تو! من میرم گورمو گم میکنم ببینم خیال تو راحت میشه یانه!

عصبی سرم داد کشید:
_چی رو میخواستم هان؟ چی رو؟؟؟ چی تواون مغز فندقیت میگذره که با اون فکر گوه زدی به زندگیت؟ چی؟؟؟

چشم هامو ریز کردم و میون دندون های کلید شده ام گفتم؛
_چیزی توسرمن نمیگذره! اگه بخوام عاشق کس دیگه ای باشم مشکلی داره؟

یعنی باید تا آخرعمرم محکوم به تنهایی باشم و توی آتشی که ناخواسته واردش شدم بسوزم؟ توهمینو میخوای اهورا؟ آره؟

سری به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:
_باشه… توآزادی هرکاری که خواستی بکنی! اما یادت باشه که شروع کننده این بازی توبودی شیرین!

این توبودی که گند زدی به همه چیز و رابطه مسخره ای نباید ساخته میشد رو خراب کردی! که البته بابت اون خداروشکر میکنم

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

  1. ممنون ک این پارت طولانی تر بود
    رمان قشنگیه
    ولی توی ذوق میزنه انقدر دیر پارت میاد. صبر هم حدی داره سه هفته یک بار شاید بزارید.
    لطفا زودتر پارت جدید بزارید
    مرسی.

  2. یادش بخیر ی زمانی سه روزی ی بار پارت میزاشتید بانظمو دقیق.حیف…… کاش هیچوقت رمانتونو شروع نمی کردم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن