رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو دو

ازجام بلند شدم وباقدم های بلند به طرف شرکت حرکت کردم ..
نباید کم بیارم.. نباید جلوی اون ضعفم رو نشون بدم.. باید قوی باشم و بهش بفهمونم که شیرین بزرگ شده و احمق نیست!

به شرکت رسیدم.. یه ذره دست هام میلرزید اما تا جایی که ممکن بود خودمو قوی نگهداشتم..
نگهبانی با دیدن من لبخند زنان ازجاش بلند شد وگفت:

_به به ببین کی اومده.. خوش اومدی شیرین خانوم.. دلمون واستون خیلی تنگ شده بود..
از وقتی که آقاجون منو آورده بود به اینجا آقای رحمانی هم بود

سنش از آقاجونمم زیادتر بود اما ماشاالله سرحال و قبراق بود…
لبخندی اجباری زدم و درجوابش گفتم:
_سلام آقارحمانی خوب هستید؟ منم دلم واسه شما تنگ شده بود.. بچه ها خوبن الحمدالله؟

_خداروشکر همه خوبن سلام میرسونن خدمتتون.. با آقا اهورا کار داشتید؟
_بله ایشون تشریف دارن شرکت؟
_بله بله هستن.. بفرمایید داخل…
زیرلب تشکری کردم و رفتم داخل…

همین که وارد شرکت شدم با اولین کسی که روبه رو شدم اهورا بود…
_سلام!
بادیدنم اولش متعجب شد اما بعدش اخم هاشو توهم کشید و گفت:

_علیک سلام.. چه بی خبر؟ اینجا چیکار میکنی؟
_وقت دارید باهاتون صحبت کنم؟
پوزخندی زد وبا طعنه گفت:
_چی شده بعداز این همه مدت یاد ما افتادی؟

مثل خودش باکنایه جواب دادم:
_نمیخواستم مزاحم نامزد بازی و گرفتن وقت رسیدگی به تدارکات ازدواجتون بشم!

سری به نشونه ی تایید تکون داد وگفت:
_هومم! خوبه.. انگار همچین هم از من بی خبر نیستی و دورادور پیگیرم هستی!

_بالاخره یه کلاغی هم واسه ما خبر بیاره.. حالا میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
دستش رو به طرف اتاقش دراز کرد وگفت:
_بفرما..

بی توجه به نگاه شماتت بارش جلوتر از اهورا به طرف اتاقش رفتم و رفتم داخل..
اهوراهم بعداز من اومد توی اتاق و همونطور که یه جوری نگاهم میکرد گفت:

_چیزی میخوری بگم بیارن؟
_اگه میشه یه لیوان آب لطفا!
بازهم سری به نشونه ی تایید تکون داد و اومد نشست…

_خب.. میشنوم!
_کد اعتباری رزومه ی کاری من رو شما از داخل سیستم پاک کردید؟
یه کم مکث کرد وگفت:
_چطور مگه؟

_پاک کردید یا نه؟
_آره من پاک کردم.. نکنه دنبال کار میگردی؟
_میشه بپرسم چرا این کار رو کردید؟

اصلا میدونید اون کد واسه من چقدر مهم بوده و با چه دردسر یا بهتره بگم پارتی بازی، آقاجون اون کد رو واسه من داخل سیستم برده بود؟ چرا این کار رو کردید؟ چراا؟

_چون همه مشخصاتت داخل اون سیستم ثبت بود و من بخاطر بابای محترم سرکارالیه مجبور به پاک کردنش شدم تا مبادا پیدات کنه و دردسر درست کنه واست!

_واسه من یا شما؟
نگاه دلخورش روی روانم بود وآزارم میداد…
_چرا فکرمیکنی من واسه خودم این کارهارو کردم؟

چی باعث شده فکرکنی من اط بابای تو میترسم؟
_اون بابای من نیست و دلم نمیخواد بعداز این من رو با اون مرتیکه نسبت بدین!

اهورا اومد حرف بزنه که تقه ای به دراتاق خورد و مانع حرف زدنش شد..
آبدارچی اومد داخل و لیوان آب پرتقال رو جلوی من گذاشت و لیوان چایی اهورا هم روی میز اهورا گذاشت..

زیرلب تشکرکردم و بعداز رفتنش اهورا گفت:
_به حرف هاش که خیلی خوب گوش میکنی الان چی شده که انکارش میکنی؟

هرحال چه بخوای وچه نخوای اون پدرته و خون اون توی رگ هاته..
_میشه ادامه ندید آقای مشایخ!
وبازهم پوزخند تلخ اهورا…
_آقای مشایخ؟

_بیخیال.. لطفا پرونده ی من رو به صورتی دستی به من بدید من رفع زحمت کنم!
_از چه پرونده ای حرف میزنی؟

_رزومه کاریم رو میگم.. میشه اونو بدید من رفع زحمت کنم؟
_نشنیدی چی گفتم مگه؟ همه رو ازبین بردم!

_یعنی چی؟ پرونده کاری من چه ربطی به اون مرتیکه داشته دیگه؟ نکنه اونم بخاطر حسن ازبین بردین؟ هان؟

باخون سردی گفت:
_نه… اونو دیگه خودم ازبین بردم چون خوشم نمیومد زنم کار کنه!

عصبی ازجام بلند شدم و گفتم:
_داری بامن شوخی میکنی؟ میخوای باورکنم که بخاطر اون ازدواج لعنتی صوری پرونده ی کاری من رو که هیچ ربطی به این مسخره بازی ها نداره اط بین بردی؟

با آرامش و ریلکسی شونه ای بالا انداخت و گفت:
_واسه تو شوخی بوده.. واسه من جدی بود متاسفانه!
از این حرف ها بگذریم و بهتره دیگه گذشته فکرنکنیم!

_واقعا خیلی براتون متاسفم.. با این کار شما من مجبورم مثل یک مبتدی وارد یه کار خیلی ساده هم بشم!
به هرحال من حلال نمیکنم ثانیه به ثانیه سابقه کاریم رو!

بادست های لرزون به کیفم چنگ زدم و خواستم از اتاقش برم بیرون که گفت:
_واسه چی دنبال کار میگردی حالا؟ چیزی کم وکسر داری به خودم بگو تهیه میکنم واست!

_چون میخوام دستم توی جیب خودم باشه.. دلیلی نمی بینم که شما بخواید به من کمکی بکنید!
_مثل اینکه یادت رفته، من هنوز شوهرتم و اسمم توی شناسنامه ات به عنوان همسرررر ثبت شده!

نوشته های مشابه

‫4 نظرها

  1. کاش نویسنده ی کم شخصیت بده به شیرین.چی میشه ی کم غرور داشته باشه.چرا تو رمانا دخترا انقدر تو سری خور و بدبختن. چرا انقدر شخصیت اصلی رمانتون بی هنره.یعنی نمیشد ی بچه پرورشگاهی باشه که تو شغلش درجه یکه و کلی کار از دستش بر میاد.تا الان که شیرین ی آدم خل و بدون اعتماد به نفس بوده.اهورام ی آدم دمدمی مزاج و بی شخصیت.خدا آخر عاقبتمونو ب خیر کنه

  2. دو هفته از آخرین پارت گذشته، من خسته شدم رمانش عالیه ولی دیگه داره منو میزنه از بس سایتو چک کردم:(

  3. سلام ببخشید چرا دیر دیر پارت میزارید حداقل تایمایی که مزارید رو بگید بدونیم و لطفا یکم زودتر بدید پارتارو حداقلداینم نمیتونید یه پارت میدید تلافی کنید پارتش زیاد باشه.
    مرسی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن