رمان آنلاینرمان رییس کارمند مغرور

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدوشش

 

باخوندن هر کلمه از وصیت نامه روح از تنم جدا وجداتر میشد!
آقاجون هیچ شراطی واسه پول ویا ازدواج نگذاشته بود…
آقا جون چیزی رو به نام من نزده و حتی شرطی که اون حسن بی وجود هم گفته بود داخل وصیت نامه نبود!

اون فقط درخواست کرده بود که بعداز مرگش اهورا قیم من بشه و برای راحتی من و بجا آوردن سنت ها، تا موقع ازدواجم یه صیغه ی محرمیت بین ما خونده بشه!

وصیت نامه فقط یک شرط و اجبار داشت که با خوندنش نزدیک بود از شدت تعجب شاخ دربیارم!
اون هم اجبار کرده بود و تهدید به محروم الرث شدن اهورا که

هرگز اجازه ی ازدواج با نفس رونداره ودرغیر این صورت از ارث محروم میشه و همه ی اموال آقاجون صرف خیره بشه!
نکته بیش از حد جالبش این بود که اهوار بخاطر عشقش به نفس حاضر شده بود قید ارث وپول ثروت رو بزنه و بانفس ازدواج کرد!

باگیجی به اهورا نگاه کردم وبا صدایی که انگار ازته چاه درمیومد گفتم:
_چرا اینو الان نشون من میدی؟

عصبی وصیت نامه رو ازدستم کشید وگفت:
_چون قرار نبود تو بدونی ویا بخونی! مثلا خیرسرمون این چیزاحرمانه هست ونباید کسی جز افراد نام برده، بخونه اما داشتی چرت وپرت میگفتی

وباخودت نشسته بودی خیال بافی و ساختن یه مشت خزئبالات که من خواستم مال و اموالتو از چنگت بیرون بکشم و هزار تا چیز دیگه که خدامی دونه چی هست!

اصلا معلوم نیست اون یارو مرتیکه پول پرست چی تو گوشت خونده که راضی به رفتن و دل کندن از…
یه دفعه حرفشو قطع کرد و چنگی به موهاش زد!

_بیخیال.. دلم نمیخواد باهات بحث کنم.. دیگه نمیخوام هیچ اثری از من تو توی هیچ جای تاریخ باقی بمونه!
اومد بره که دستشو گرفتم وگفتم”؛

_کجا؟ خیلی جواب هست که توباید به من پس بدی و تا جواب نگیرم نمیذارم بری!
_جواباتو توی اون برگه ها خوندی! شب خوش!

_نه نگرفتم! جوابی نگرفتممم اهورا! اینکه اگه اجباری در کار نبوده چرا بجای صیغه ی محرمیت عقد دائم؟
چرا وقتی اونقدر عاشق نفس بودی که قید اون همه پول رو زدی، بامن بهش خیانت کردی و زندگی من هم تباه کردی؟

هیچکدوم از این ها توی اون وصیت نامه نبود و توباید به من جواب پس بدی اهورا!
_من با نفس ازدواج نکردم و فقط خواستم ضربه ای رو که چندین سال پیش از خانواده اش خورده بودم رو محکم تر به خودشون بزنم!

توروهم عقد دائم کردم چون ازت خوشم میومد و کم کم بهت واسبته وبعدش…..
سکوت کرد!
_بعدش چی؟ هان؟
_بعدی نداره! با شوهر جدیدت خوشبخت بشی. خداحافظ

باعجله رفتم جلو در ایستادم و محکم به در تکیه دادم و گفتم:
_بهت گفتم تا جواب سوال هامو ندی نمیذارم بری!

_جوابتو دادم.. بیشتر از اون جوابی نخواهی گرفت! برو کنار از سر راهم!
_خودم شب عروسیت پشت در اون تالار لعنتی اشک ریختم..

خودم دیدمتون که دست توی دست ام رفتین داخل..
خودم دیدم اهورا.. چرا بهم دروغ میگی که ازدواج نکردین؟

_مشکل همینجاست.. هیچوقت تا آخر قصه رو نمیخونی و منتظر انتها نمیشی و خودت واسه آخرش تصمیم میگیری!
اگه پشت در اون تالار بودی پس بدون شک تا آخرش نموندی که با اطمینان از دروغ گفتن من حرف میزنی!

باگیجی نگاهش کردم و گفتم:
_منظورت چیه؟ من متوجه نمیشم! البته که نموندم! توقع نداشتی که بیام و واستون آرزوی خوشبختی کنم و تشکر کنم که زندگیم رو تباه کردی با خود خواهی هات!

کلافه چنگی به موهاش زد وگفت:
_انگار احمق تر ازاون چیزی که فکرمیکردم هستی، چون هنوزم داری حرف خودتو میزنی!

_آره من احمقم، بیاو این احمق رو قانع کن!
_این کاررو نمیکنم، متاسفانه با احمق ها دهن به دهن نمیشم.
محکم بازومو کشید و از در جدام کردو رفت….

من موندم ویک دنیا سوالی که نمیدونستم پرسیدنش جوابی داشت یانه!
نگاه اهورا امشب فرق داشت…
نگاه پر از تنفر و دلخوری..

خسته بودم.. هم جسمی هم ذهنی..
رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و باخودم زمزمه کردم:
_چرا هروقت میخوام فراموشت کنم دوباره سروکله ات پیدا میشه..

چرامن اینقدر بدبختم خدایا…
با این رفت وآمد ها و این حجم از غیرتی بازی های توخالی من چطوری میتونم این بچه رو پنهون کنم چطور؟؟؟؟؟؟

چند روز دیگه از رفتن اهورا گذشت و تصمیم گرفته بودم تا به دنیا اومدن بچه ام، خونه رو ترک کنم و با پس انداز خیلی کمی که داشتم این کار غیر ممکن بود و حتی نمیتونستیم یه اتاق ده متری توی پایین ترین نقطه ی تهران اجاره کنم!

نمیدونستم چه خاکی توسرم کنم و به کجا پناه ببرم، بی کس از اون چیزی بودم که فکرشو میکردم..
حتی یک دوست هم نداشتم که ازش کمک بخوام و اطمینان داشته باشم که رازمو پیش خودش نگه میداره!

امروزم به طرز احمقانه ای باز هم خونه ی سینا مشغول به کار بودم…
داشتم ظرف هایی که شسته بودم رو بادستمال تمیز خشک میکردم و غرق در فکر بودم که صدای سینارو پشت سرم شنیدم!

_شیرین خانوم…
ترسیده تکون خفیفی خوردم اما سعی کردم به روی خودم نیارم..
برگشتم و گفتم:
_سلام.. بفرمایید

_سلام ازماست.. اگه کارتون تموم شده بفرمایید اتاق مهمون رو تمیز کنید من یه مهمون ناخونده دارم که باهاش رودر بایستی هم دارم! ببخشید عجله ای هم شد!

_نه خواهش میکنم، چشم فورا آماده اش میکنم!
_خیلی ممنون.. با اجازه!
سینا رفت و من هم عجله ای ظرف هارو سر جاشون گذاشتم و رفتم مشغول نظافت اتاق مهمون شدم!

میوه هارو میز گذاشتم ودستمو به کمرم گذاشتم و اتاق رو ترک کردم..
همزمان سیناهم داشت به طرف اتاق میومد…

_همه چیز تکمیله آقاسینا.. بازهم اگه چیزی لازم داشتید امرکنید برسم خدمتتون!
_دست شما دردنکنه زحمتتون دادم..
_خواهش میکنم انجام وظیفه بود!

اومدم برم توی آشپزخونه که صداشو شنیدم..
_شیرین خانوم؟
راه رفته رو برگشتم وگفتم:
_بفرمایید؟

_شماحالتون خوبه؟ ندا (یکی ازخدمه ها که مسئول آشپزی بود) میگفت از صبح چند بار حالتون بهم خورده.. چرا نگفتید که من به زحمتتون نندازم؟

_نه چیزی نبود، من خوبم ممنونم آقاسینا شما لطف دارید من هم کارمو انجام دادم!
_اگه هنوزم حالتون بهتر نشده میتونید برگردید خونه، تا شب خیلی مونده، نگران حقوقتونم نباشید محفوظه..

_نه نه خیلی متشکرم، من خوبم جای نگرانی نیست!
سری تکون داد وگفت:
_درهرصورت از نظر من مشکلی نداره

بازم تشکر کردم و برگشتم توی آشپزخونه…
ندا که مشغول درست کردن آبمیوه بود متوجه من شد..
بامهربونی گفت:
_خسته نباشی داشتم میومدم کمکت، ببخشید کارم طول کشید!

روی صندلی نشستم و گفتم:
_ممنون عزیزم، کار زیادی نبود مرسی که به فکرم بودی!
لیوان آب میوه رو پر کرد وبه طرفم اومد…

لیوان رو سمتم گرفت وگفت:
_بهترشدی قشنگم؟ بیا این شربت رو بخور توش سکنجبین ریختم گرمیه واست خوبه شاید سردیت کرده!
باقدر دانی نگاهش کردم و تشکر کردم…

_نوش جونت خوشگل خانوم!
لیوانو ازش گرفتم و همین که به دهنم نزدیکش کردم بوش به دماغم خورد و دلم رو زیر و رو کرد…

باغیض لیوان رو از دماغم دور کردم و گفتم:
_وای این چرا اینقدر بد بوئه!
ندا با تعجب نگاهم کرد وگفت:
_چی شد؟ بوش که بد نیست..

نتونستم خودمو کنترل کنم و با عجله لیوان رو روی میز گذاشتم و به طرف دستشویی دویدم!
هنوز نرسیده بودم که دوباره محتویات نداشته ی معده ام رو بالا آوردم!

باحالت زاری به گند کاریم نگاه کردم و گفتم:
_وای گندزدم.. خدایا چرا منو نمیکشی آخه؟
به شکمم چنگ زدم وبا پرخاش خطاب به جنین بی قرار وناسازگار توی شکمم گفتم:

_چته تو؟ تا آبروی من رو نبری نمیخوای بیخیال بشی؟ آخه چته چرا نسبت به تموم بو ها واکنش نشون میدی؟ ببین چه گندی زدی؟ فرش رو گوه کشیدم!!!

صدای نگران ندا پشت سرم باعث شد بدتراز قبل حالم خراب بشه!
_شیرین جان؟ باکی حرف میزنی عزیزم؟
باگریه گفتم:
_فرش رو کثیف کردم.. میشه خواهش کنم کمکم کنی تمیزش کنم؟

اومد چیزی بگه که فورا حرفم رو اصلاح کردم وگفتم:
_فقط یه تیکه پارچه و مایع فرش شویی بهم بدی کافیه.. خیلی ممنون میشم!

_نمیخواد دختر چرا گریه میکنی؟ چیزی نشده که.. اصلا بیابرو خودم تمیز میکنم..
_نه نه.. اصلا.. خودم درستش میکنم.. دستت دردنکنه.. فقط خواهش میکنم یه چیزی که خرابکاریمو تمیز کنه بهم بده!

دستمو گرفت و به طرف دستشویی برد وبا آرامش و مهربونی گفت:
_باشه عزیزم باشه.. گریه نکن… اول برو یه آب به صورتت بزن، بعد بیا باهم تمیزش میکنیم.. اصلا چیز مهم وبزرگی نیست که بخاطرش گریه میکنی!

بعدازاینکه خرابکاریمو تمیز کردیم برگشتیم توی آشپزخونه و ندا کنارم روی صندلی نشست و گفت:
_آبستنی؟
باترس نگاهش کردم…
ببین چقدر تابلو بازی درآوردم که نداهم ازم فهمید…

بابغض فقط نگاهش میکردم وحتی نمیدونستم جواب سوالش رو چی بدم..
بازهم باهمون نگاه و صدای مهربان گفت:
_درست حدس زدم؟

قطره اشکم چکید و راهشو روی لب هام پیدا کرد..
به نشونه ی مثبت سرم رو تکون دادم!
_بچه نعمته عزیزم.. اصلا دلیلی برای پنهان کردنش وجود نداره..

باخجالت سرم روپایین انداختم که ادامه داد:
_فکرمیکردم مجرد باشی.. بهت نمیخوره متاهل باشی!
بابغض و صدایی گرفته گفتم:
_جدا شدم.. هیچکس از وجودش خبر نداره..

صدای سینا از پشت سرمون بلند دلم رو پاره کرد…
_البته بجز ما سه نفر!
ترسیده به سینا نگاه کردم و زبونم بند اومده بود…

نداهم شرمزده از سوال بی موقعه ای که پرسیده نگاهم کرد!
سینا_ معذرت میخوام قصد نداشتم فالگوش وایسم.. اتفاقی شنیدم!
ندا زودتر ازمن خودشو جمع کرد وگفت:

_ببخشید آقا، متوجه حضورتون نشدیم.. امری داشتید؟
_نه اومدم بگم مهمونام رسیدن چایی وشربت رو بیارید!
روبه من کرد و ادامه داد:
_میتونم تنها با‌شما صحبت کنم؟

 

با استرس به ندا نگاه کردم و احساس کردم نگاه نکنم وزن بیچاره رو ازاین بیشتر شرمنده نکنم بهتره!
با نارضایتی سری به نشونه ی تایید تکون دادم و ازجام بلند شدم!

به دنبال سینا وارد یکی ازاتاق های مهمان شدم و با رعایت فاصله و نزدیک در خروجی ایستادم تا حرفشو بزنه!
به طرفم برگشت واول یه کم بهم زل وبعد با مکث گفت؛

_باید اعتراف کنم که من ذهن بیماری دارم و ازتون میخوام من رو حلالم کنید!
باگیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
_خب باورش واسه یه سری آدم ها که مثل من دید منفی به زن ها دارن یه کم سخته…

دست هاشو روی هم مالید و انگار برای ادامه دادن حرف هاش یه کم مردد بود!
_ببخشید اما من متوجه نشدم!

_اون شب وقتی رسوندمتون با دیدن محله که قیمت منطقه اش چند برابر خونه ی منه باخودم فکرکردم دختر مجرد که توی شرکت خدماتی کار میکنه چطور ممکنه توی اون محله زندگی کنه و…..

دلم گرفت.. نمیدونم توی پیشونی من چی نوشته بودن که هرکس به من میرسید فکر میکرد من از اون دسته زن های بدکاره هستم!
بادلخوری و ناراحتی حرفشو قطع کردم وگفتم:

_خواهش میکنم فکرهاتونو پیش خودتون نگهدارید و من دلیلی برای بازگو کردن فکری که خیلی زشت و بی ادبانه بوده، نمی بینم!

دست هاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت؛
_نه نه.. خواهش میکنم فکر اشتباه نکنید و من هرگز قصد جسارت نداشتم!
اگه اجازه بدید من کامل تر توضیح بدم حتما سوتفاهم برطرف میشه!

_جناب سهرابی من هم به شما گفتم اصلا نیازی نیست و پیشنهاد میکنم هیچکس رو از روی ظاهر و چیزی که می بینید قضاوت نکنید‌!

_واسه شما عجیب نبود که چرا برای چندمین بار شمارو برای خدمات انتخاب میکنم؟
_زندگی من پر از این اتفاقات عجیبه و متاسفانه وقت برای فکرکردن به این موضوع نداشتم!

اومدم بگم لطفا تسویه کنید و دفعه ی بعدی کسی دیگه ای رو برای خدمات انتخاب کنید که تا دهن باز کردم فورا گفت:

_ازهمون روز اول که دیدمتون از سر ووضع و لباس های مارک تنتون، بهتون شک کردم که از طرف همسرم سابقم اجیر شده باشید

واون شب هم بادیدن محل زندگیتون شکم به یقین تبدیل شد و بیشتر روی این موضوع پافشاری کردم..
نمیدونستم متاهل بودید و….
دست هاشو توی هوا تکون داد و ادامه داد:

_به هر حال اومدم ازشما معذرت خواهی، ویا حلال خواهی کنم!
تودلم یه ذره آروم ترشدم و به خودم امیدوار شدم که حداقل این یکی انگ هرزگی رو به من نزده

 

_جناب آقای سهرابی، من اصلا خبر نداشتم شما همسر دارید و خداشاهده حتی نمیدونم ایشون کی هستن.. از این بابت خیالتون راحت باشه..

_بله حق با شماست و من دچار سوتفاهم شده بودم.. بازهم عذرخواهی میکنم! گفتم توضیح داده باشم که مشمول ضمه شما نباشم!

_خواهش میکنم.. مشکلی نیست.. اتفاقا چقدر خوب شد که به من فرصت سوتفاهم ندادید و توضیح دادید!

_به هرحال اون قضیه هم که ناخواسته شنیدم با اطمینان کامل میتونم بگم که نه چیزی نشیدم ونه چیزی دیدم! پس با خیال راحت میتونید به کارتون ادامه بدید!

_ممنونم از لطفتون.. بااجازتون من بگردم سر کارم!
اومدم برم که صدام زد؛
_شیرین خانوم؟
_بفرمایید؟

_با این اوضاع و شرایط اون شرکت، باید بدونید که چندماه دیگه متوجه شرایطتون میشن و ممکنه بیکار بشید..
و من یه پیشنهادی برای شما دارم!

_ببخشید اما شما قوانین اون شرکت رو ازکجا میدونید؟
_چون صاحب اصلی اون شرکت بنده هستم وخانوم حق جو، سرپرست اون شرکت هستن!

با تعجب و گیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
_شما میتونید به طور ثابت با حقوق بیشتری همینجا به کارتون ادامه بدید و مثل ندا و پرستو کارمند ثابت بشید!

_خیلی ازتون ممنونم، شما لطف دارید و این کارتون بزرگی شما رو میرسونه! اما من مدت کوتاهی توی این شهر موندگار هستم وتا به دنیا اومدن فرزندم قصد برگشت ندارم…

_جسارت نمیکنم اما میتونم ازشما علتش رو هم بپرسم؟
_خواهش میکنم، بله.. چون همسر سابقم از وجود بچه ام بی خبرهستن و با موندنم همه چی رو میفهمه و میترسم بچه ام رو ازم بگیره!

اومد حرفی بزنه که تلفنش زنگ خورد و با مکث گفت:
_انگار مهمون ها منتظرم هستن.. ببخشید من باید برم و شب دراین باره حرف میزنیم!

سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و سینا به طرف اتاق مهمان رفت ومن هم بر‌گشتم توی آشپزخونه!
ندا تا منو دید با عجله به طرفم اومد وگفت؛

_چیزی شد؟ حرفی زد؟ شیرین جان به جون عزیزم من نمیدونستم آقا سینا هستن و خیلی شرمنده هستم! توروخدا منو ببخش ناخواسته بوده و…

حرفشو قطع کردم وبا آرامش ظاهری ودرحالی که از درون داغون بودم گفتم:
_شما تقصیری نداری ندا جان.. اینقدر معذب نکنید خودتونو!

خلاصه شب شد و دوباره به اصرار سینا مجبورشدم قبول کنم تا خونه ی خودم باهاش برم و من رو برسونه‌!

توی ماشین جفتمون سکوت کرده بودیم و چند دقیقه ای مونده بود تا به خونه برسیم که سینا گفت:
_زندگی توی این محله و کار کردن با اون شرایط اصلا واسم قابل حضم نیست!

پوزخندی زدم وگفتم:
_چه فرقی میکنه اینجا یا پایین شهر؟ چه فرقی میکنه بهشت و جهنم؟

وقتی دست آدم خالی باشه و زندگیش دچار اجبار با‌شه چه فرقی میکنه چه کجا کارکنه و چه کاری؟ مهم درآمد و رفع نیاز مالیه که خداروشکر من پیدا کردم!

_شما نیاز مالی دارید و اینطور که میگید مشکلات زیادی هم دارید.. درسته؟
_خب؟ بله..

_اما من برعکسم… من نیاز مالی ندارم وشدت هم به کمک شما احتیاج دارم…
_کمک من؟؟
_بله کمک شما اما میترسم بازگو کنم یه وقت فکر اشتباهی بکنید!
اخم هامو توهم کشیدم وگفتم:

_اگه ممکنه که من فکر اشتباه کنم پس لطفا بازگو نکنید!
رسیدیم جلوی خونه و واسه اینکه بحث به وجود اومده رو خاتمه بدم
تشکر کردم و بعدشم باخداحافظی کوتاه اومدم پیاده شم که گفت:

_شیرین خانوم میشه اجازه بدید حرف های تموم بشه؟
_به گفته ی خودتون حرف های شما شبه داره که ترجیح من نشنیدن هستش!

_من بجز یک خواسته ی کوچیک اونم به عنوان یک خواهر یا یک دوست از شما ندارم.. من از اون دسته آدمایی نیستم که فکرمیکنید!

با مکث کوتاهی گفتم:
_بفرمایید گوش میکنم!
_ممنونم.. اماقبلش یک چیز رو از ته قلبم بدونید بجز نگاه خواهرانه هیچ نگاهی من به شما ندارم!

_وا؟ این چرفیه آقای محترم؟ اصلا نیازی به این حرفا نیست.. خواهش میکنم حرفتونو بزنید!
_میگم.. اون زمینه سازی بود واسه ادامه ی حرفم!

باگیجی نگاهش کردم که ادامه داد:
_من به شما کمک میکنم تا مشکلتون حل بشه و تابه دنیا اومدن فرزندتون حمایتتون میکنم.. مثل برادر یا حتی یک پدر!

اما درمقاباش یک خواسته ازشما دارم!
باتکون دادن سرم خواستم حرفشو ادامه بده!
_من عاشق همسرم بودم و اون بهم خیانت کرد.. باصمیمی ترین دوستم!
اما ازطرف اون شکست بدی خورد و الان قصد برگشتن داره وبه شدت هم پشیمونه!

 

_خب اینا چه ربطی به من میتونه داشته باشه؟
بی توجه به سوالم ادامه داد:
_همونقدر که عا‌شقشم و همونطور که بعداز اون هیچ زنی رو وارد زندگیم نمیکنم,

به همون اندازه هم ازش متنفرم و به همون اندازه هم هرگز اجازه نمیدم دوباره پاشو بذاره توی زندگیم و دوباره قلبم رو با زبون چرم ونرمش تسخیر کنه!

واسه همونم ازشما خواهش میکنم توی این مدت تا فرزندتون متولد میشه توی خونه ی من مشغول به کار بشید و هروقت همسر سابقم اومد وانموند کنید همسر من هستید و بچه هم ثمره ی عشق ماست!

_چییییییی؟؟؟؟ شما باخودتون چه فکری کردید آقا؟؟ راجع به من چه فکری کردید؟ یا اصلا چطور به خودتون جرات دادید که این پیشنهاد زشت رو به من بدید؟

_خانوم.. خانوممم! خواهش میکنم.. تمنا میکنم برداشت بد نکنید و من قبلش به شما گفتم که هیچ قصدی توی پیشنهادم نیست! پیشنهاد من درحد یک نقش بازی کردن بود بس!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن