رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت شش

سوار ماشینش میشود و از ساختمانِ معمولی در محله ی معمولی بیرون می آید. و ماشین در بارانِ شدیدِ نیمه شبِ پاییزی، به سمتِ شمالِ شهر میرود. بین آپارتمان های نوسازِ مدرنی که توی شهرکِ خلوت و زیبایی قرار دارند. 

ماشین را به داخِل پارکینگِ آپارتمانِ ده طبقه ای با نمای لوکسی که مثلِ ساختمان های هم ردیفِ خود در یک راستای خیابان قرار دارند، هدایت میکند. زیرِ سقفی که حتی یک قطره هم باران نمیزند. آسانسور در طبقه ی هفتم می ایستد. با نفسِ بلندی از آسانسور بیرون می آید و در راهرو، روبروی درِ سوم می ایستد. قلبش میکوبد..حس های خوب و بد با هم است و با وجودِ بیقراری برای دیدنش، دلش میخواهد برود. اینجا..توی آن نگاه..گذشته پررنگ میشود..خاطراه زنده میشوند..دستانِ سردش..وای از آغوشِ سردش..وای از نگاهش..

لحظه ای پلک روی هم میگذارد و بعد چشمانِ یخی روی درِ بسته ی قهوه ای رنگ میماند. فقط ببیندش..آرام شود و آرام کند..و همه چی را به جان میخرد برای آرامشِ دنیایش!

دست روی زنگ میگذارد و به چند ثانیه نمیکشد که در باز میشود. و زنِ نسبتا جوان با خوشرویی به استقبالش می آید:

-سلام آقا! خوش اومدید..خیلی خوش اومدید..بفرمایید..

جوابِ پرستار فقط یک نگاه است و قدمی جلو گذاشتن.

-چقدر خوب که تشریف آوردید..فکر نمیکردم امشب بتونید بیاید..زحمت کشیدید..واقعا زحمتتون دادم..

نگاهش از پرستار جدا میشود و..هنوز از در وارد نشده، با نگاهش جستجویش میکند:

-حالش چطوره؟؟

-شما رو ببینن خوب میشن..حتما حالشون بهتر میشه..مطمئنم که منتظر شما بودن..خیلی وقته!

از در داخل میشود و از همان بدوِ ورود نگاهش میگردد. از راهروی پهن میگذرد. و نگاهِ مشتاق و خوشحالِ پرستار روی او ست. 

-بفرمایید آقا! بفرمایید..کتتون رو بدید به من..

رُهام سوالِ دیگری میپرسد:

-کجاست؟؟

زنِ دیگری هم به استقبالش می آید و دستکشِ آشپزخانه به دست دارد. و با احترام برایش سر خم میکند:

-سلام آقا..خوش اومدید..

جوابِ زنِ میانسال را با تکان دادنِ سر میدهد و صدایِ پرستارِ مخصوص را میشنود:

-تو اتاقشون هستن..

قلبش تند تر میکوبد. نگاهش را از سالنِ بزرگ و تمیز میگیرد و به سمتِ اتاق های آن سمتِ سالن میکشد. آن سمتی که یک راهروی پهن و کوتاه دارد و..دو تا در..که یکی از آن ها بزرگتر است و..برای تنها خانمِ خانه!

-بیدارن..بهشون گفتم که شما تشریف میارید..بخدا آقا وقتی شنیدن، حالشون از این رو به اون رو شد..

آب گلویش را فرو میدهد و سیبکِ گلویش با شدت بالا و پایین میشود. قدم به آن سمت برمیدارد و کوتاه میگوید:

-کسی نیاد..

-اما آقا قرصاشون…

میانِ حرفِ پرستارِ جوان برمیگردد و سرد و سنگین نگاهش میکند:

-تا وقتی که خودم صداتون نکردم، تو اتاق نمیاید! 

آنطور که باید، جواب را میشنود:

-چَشم!

چشم میگیرد و برمیگردد..و به سمتِ همان قسمتِ سالنِ بزرگ و مجلل قدم برمیدارد. به سمتِ همان اتاقِ بزرگِ خانمِ خانه..

پشتِ در می ایستد و نزدیک به یک ماه میشود که او را ندیده..حق دارد اینطور بیتاب باشد و زن حق دارد با اعتصاب و لجبازی او را به اینجا بکشاند. 

دستش دستگیره را لمس میکند و بدون اینکه در بزند، دستگیره را میکشد. در باز میشود و..در همان وهله ی اول..بویش را حس میکند. عطرِ وجودِ مادرش را!

چیزی روی دلش سنگینی میکند..درستِ مثل تمامِ این لحظه ها. قدم داخلِ اتاق میگذارد. پشتِ به او روی صندلی نشسته و..نگاهش از پنجره ی سرتاسری..به تاریکیِ شبِ بارانیِ پاییزی..

این حس تکرار میشود. با هر بار دیدنش..حسی که از دلش..تا گلویش را میسوزاند و راه نفسش را تنگ میکند. 

توی سکوت قدم جلو میگذارد. و دلش پر پر میزند برای آن آغوشِ یخ زده! 

پشت به او..می ایستد و روی موهای جو گندمیِ بافته شده را میبوسد. صدایش پچ پچی آرام است روی همان موهایی که بوی زندگی میدهند:

-دلم برات تنگ شده بود..

جوابش سکوت است و سکوت. سکوتِ پر از حرفی که درد دارد. یک دردِ بزرگ و تمام نشدنی!

از پشتِ صندلیِ چرخدار کنار می آید و..درست روبرویش می ایستد. نگاهش میکند..صورتِ مهتابی اش را..چشمانِ آبیِ آرامش را..و نگاهِ سردِ سردش را!

جلوی پایش زانو میزند. دستانش را میگیرد. دستانی که سردند..خیلی وقت است که سرد و بی حس اند.

دستانش را میفشارد. با تمامِ وجود..با تمامِ قلبش..با دستانی که پینه های بزرگ و کوچک و..عمیق و کهنه دارند. نگاهش را به همان نگاهِ یخ زده میدهد و آرام میگوید:

-حالم خوبه..خوبم مامان..

مردمک ها تکان میخورند. و تا چشمانِ آبیِ او کشیده میشوند و..در نگاهِ سردِ زن حاله ای از اشک به چشم میخورد. قادر به تکان دادنِ دستانش نیست. و رُهام چشم میگیرد و با نوازشِ دستانش آرام حرف میزند:

-باید غذا بخوری..دارو بخوری..باید حالت خوب باشه..تو خوب باشی، من آرومم..حالم خوبه..

پاهای خشکش را که زیرِ دامنِ بلندی پنهان شده، ماساژ میدهد. نرم و با احتیاط و..پر از احساس..پاهایی که حس ندارند.

-باید واسم بمونی..

صدای نفس های مادرش را میشنود که بلندتر میشود. نگاهش را بالا نمیکشد. نمیخواهد چشمانِ اشکیِ پر از حرف را ببیند. نمیخواهد نگرانی ببیند..ترس ببیند..سرزنش و دلخوری و هزاران هزار حسِ دیگر را ببیند.

روی زمین مینشیند و دستِ مادرش را..مادرِ پیر و افتاده ای که حتی پنجاه سال هم ندارد..روی سرش میگذارد و با دستانِ مادرش خود را نوازش میکند:

-زندگی کن..به خاطرِ من زندگی کن..به خاطرِ من حالت خوب باشه..به خاطرِ من باش!

بالاخره..قطره ی اشک روی صورتش می افتد. میخندد..خنده اش به زهر بدل میشود. چیزی توی راهِ گلویش است که پایین نمیرود. 

-گریه نکن..نگام نکن..نگاهت اذیتم میکنه..دورم میکنه..بذار بتونم بیام بهت سر بزنم..

فقط صدای ناله ی آرامی میشنود و..دیگر هیچی! نگاهش را بالا نمیکشد..بلند میشود و بوسه ای روی پیشانیِ سردِ مادرش میگذارد. و بعد دو دستش را روی دسته های ویلچر میگذارد و همراه با ویلچر به سمتِ مبلِ نیم ستِ گوشه ی اتاق میرود. روی مبل مینشیند و مادرش را روبروی خود قرار میدهد. و با اخمی از سرِ حال خرابی، سعی میکند عادی حرف بزند:

-همین الان شامِتو میخوری..داروهاتم میخوری..بخوای لج کنی و نباشی، منم لج میکنم و خودمو آتیش میزنم..میدونی که میکُنم..باشه مامان؟؟

نفس های مادرش تند میشود و ناله ی خفه اش بار دیگر بلند میشود. اما رُهام بدون اینکه نگاهش کند، بلند میگوید:

-معصومه شامو بیار!

نگاهِ پر حرفِ مادرش رو اوی ست و نفسش را دارد میگیرد. 

-چَشم آقا!

خیره به درِ اتاق زمزمه وار میگوید:

-نگام نکن! بذار امشب پیشِت بمونم..

نگاهِ زن از روی او برداشته میشود و این را به راحتی حس میکند. و راهی برای نفس کشیدن باز میشود.

پرستار با تقه ای که به در میزند، میگوید:

-آقا شام آماده ست..

نگاهش را به مادرش میدهد و دستش را بارِ دیگر توی دستش میگیرد:

-بیار…

و بعد رو به مادری که نگاهش نمیکند، با صدای آرامی میگوید:

-یادت نره جونم به جونِت بسته س..

در باز میشود و چشم از چشمانِ پر شده ی مادرش میگیرد. پرستارِ جوان با سینیِ حاویِ غذا و دارو وارد میشود:

-بفرمایید..میدونستم خانوم از دستِ شما غذا میخورن..

رُهام به میزِ کنارش اشاره میکند:

-بذار اینجا..

-چَشم..

سینیِ غذا را روی میز میگذارد و دو دستش را توی هم قفل میکند:

-امرِ دیگه ای ندارید؟؟

نگاهی به داخلِ سینی میکند و با همان وارسیِ کوتاه میبیند که نان توی سینی نیست. به خوبی میداند که مادرش سوپ را با نان دوست دارد و رو به پرستار میگوید:

-نون چرا نذاشتی؟؟

پرستار با ابروهای بالا رفته نگاهی به داخل سینی میکند و میگوید:

-آخه خانوم نمیتونن…

میان حرفش رُهام با جذبه میگوید:

-نون بیار! 

زن با مکثِ کوتاهی میگوید:

-چشم..

بیرون میرود و چند ثانیه ی دیگر به تکه ای نان توی ظرف برمیگردد. رُهام درحالِ فشردنِ لیموی تازه توی کاسه ی سوپ، میگوید:

-بذار برو بیرون..

زنِ جوان با صدای تحلیل رفته، “چَشم” میگوید و با گذاشتنِ نان روی میز، بیرون میرود. 

رُهام تکه ی خیلی کوچکی نان میکَند و توی سوپ میکُند تا نرم شود. و بعد به سمتِ دهانِ مادرش میگیرد:

-بخور..

مادرش با دهانِ نیمه بسته نگاهش را تا دستِ دراز شده ی رُهام پایین می آورد. ثانیه ها نگاه میکند.. و رُهام با صدای محکمتری که..تهدیدی از سرِ دوست داشتن توی آن موج میزند، میگوید:

-بخور مامان!

دهانِ مادرش باز میشود. نانِ نرم شده را توی دهانش میگذارد و..همراهش قاشقی از سوپ..و با هر قاشقی که توی دهانِ مادرش میگذارد، دورِ دهانش را با دستمال پاک میکند. 

با هر قاشقی که به مادرش میدهد، آرامش به وجودش برمیگردد. امید میگیرد..که میماند..این زن باید برای او بماند. 

داروهایش را میدهد..موهایش را شانه میزند..و دوباره میبافد. روی تخت میخواباندش..رویش پتو میکشد و روشنایی اتاق را با ریموت کم میکند. و خودش روی صندلیِ کنار تخت مینشیند و به چشمانِ باز مانده ی مادرش دستوری پر خواهش میدهد:

-چشماتو ببند..به من فکر نکن..به هیچی فکر نکن..فقط آروم بخواب..

چشمانِ مادرش بسته میشوند..دقیقه ها به چشمانِ بسته ی مادرش نگاه میکند..به صورتِ آرامی که اثری از آرامش ندارد. مادرِ خوشی ندیده ی پیر و از کار افتاده ای که  جوانی ندید.

خاطرات آزار دهنده اند. اینجا..توی صورتِ مادرش، خیلی زیاد! انقدر زیاد که فریادها و زجه ها کر کننده میشوند و شبها طولانی تر و..نگاهها پرتمسخرتر..ترسیده تر..ترحم انگیز تر..وحشت زده تر!

ساعتی بعد روی کاناپه ی روبروی تخت دراز میکشد و ساعدش را روی چشمانش میگذارد. امشب را به خاطرِ دلِ مادرش توی این حال و هوای کُشنده میماند و حاضر است دنیا دنیا عذاب بکشد، اما این زن باشد. حتی با همان نگاه و با همان دستانِ سرد..حتی روی همان ویلچر..با همان چشمانِ مات مانده و وحشت زده و نگرانی که به اندازه ی سالها حرف دارد و رُهام از حرفِ نگاهِ یخیِ چشمانِ مادرش فراری ست!

با صدای آلارمِ گوشی از خواب میپرد. چشم باز میکند و نگاهش بین خواب و بیداری توی اتاق میچرخد. با پیدا کردنِ موقعیتِ خود، خیلی زود صدای آلارمِ گوشی را قطع میکند. ساعت هفتِ صبح است و شاید دو ساعت هم نتوانست در این اتاق بخوابد! 

از روی کاناپه بلند میشود و دستی به صورتش میکشد. چشمانش خسته است و..نگاهش را به سمتِ مادرش میکشد. با دیدنِ مادرش که به همان حالتِ دیشب غرقِ خواب است، نفسی از سرِ آسودگی میکشد. آرامشِ زن، آرامَش میکند. 

توی سکوت بلند میشود و بلوز و کُتش را به تن میکند. دستی به موهایش میکشد. سر و صدایی نمیکند و دلش میخواهد آرامشِ زنِ به خواب رفته، آخرین چیزی باشد که توی این خانه میبیند. 

بالای سرش می ایستد. عمیق نگاهش میکند. دلتنگش میشود، خیلی زیاد..اما بازهم معلوم نیست که کِی دلش را راضی کند و به دیدنش بیاید. خم میشود و پیشانی اش را آرام میبوسد. و با کمترین سر و صدا، با وجودِ دل کندنی سخت..از اتاق بیرون میرود. 

پرستارِ جوان به استقبالش می آید:

-آقا تشریف میبرید؟؟

رُهام با اخم به او میفهماند که باید آرام حرف بزند، همانطور که خودش آرام میگوید:

-چیزی لازم داشتی، زنگ بزن..نمیخوام هیچی کم و کسر باشه..

زن متوجه میشود و صدایش را پایین می آورد:

-چَشم چَشم..حتما! فقط..آقا بازم به دیدنش میاین؟؟

رُهام به نفسِ بلندی سر تکان میدهد و به سمتِ در میرود:

-بهش بگو که خواب بود، نخواستم بیدارش کنم..معلوم نیست کِی باز بتونم بیام، اما میام..بگو یادش نره چی گفتم..داروهاشو به موقع بده، میخوره..

-چشم آقا..

بازهم چیزی توی گلویش سنگینی میکند. از واحدِ بزرگ و لوکس بیرون می آید و سوارِ ماشین میشود. باران نَم نَم میبارد. هوای سردِ اواخرِ پاییز..ساعت نزدیک به هشتِ صبح است و راهش را به سمتِ املاکیِ بزرگِ شمس طی میکند. مغازه ی دو دهنه ی بزرگی که امروز تحویل داده میشود. 

پشتِ چراغ قرمز به اهدافش فکر میکند. مغازه ی جدید را دیده و بزودی به آنجا نقلِ مکان میکند. با همان منشیِ مطیع و همان آبدارچیِ کم حرف که سرش به کارِ خودش است..و با همان پوریایِ شاگرد املاکی! 

توی ذهنش دارد برنامه هایش را جفت و جور میکند و دو دو تا چهارتا میکند..نگاهش بی اراده به سمتِ ختربچه ی کم سن و سالی کشیده میشود. دختری که شاخه گل های رُزِ قرمز توی دستش است و توی سرما و باران گوشه ی خیابان ایستاده و..با صورتی زیبا..که روسریِ کهنه ای به سر دارد..با نگاهی خاص..و لبخند..به تک تکِ راننده ها نگاه میکند.

 نگاهش از دختر جدا نمیشود..ماتِ نگاهِ دختربچه است. دختربچه به سمتِ ماشینی میرود..چراغ سبز میشود..لحظه ای مجبور میشود چشم از دختربچه بگیرد. و وقتی ماشینِ جلویی حرکت میکند، دوباره برمیگردد و دختربچه را جستجو میکند..اما نمیتواند ببیند و..ماشینِ پشتِ سری بوق میزند. مجبور به حرکت میشود..و از آینه ی جلویی به پشتِ سر نگاه میکند..هیچ دختربچه ای نیست.

آخرین پرونده را توی کشوی بایگانیِ کنارِ میز جای میدهد. جای بدی نیست..درواقع هیچی کم از دفترِ املاکیِ قبلی ندارد. همانطور بزرگ و همانطور در منطقه ی خوب و همانطور خوش نقشه و شیک! با همان تابلو و همان ابهّت، فقط توی منطقه ی دیگری که از آن منطقه فاصله ی زیادی دارد. املاکِ بزرگِ شمس..یک دفترِ شیک و بزرگ فقط مخصوص خودش، در طبقه ی همکفِ یک ساختمانِ تجاریِ بزرگ! 

دفترِ خود را که یک اتاقِ مجزا از مغازه ی سی متریِ بزرگ است، با سلیقه ی خود مجهز کرده. مغازه ای نوساز با دیوارپوش و کفپوش و نوردهیِ عالی..

میز و صندلیِ اداری و سیستم و مبل های اداریِ سفید رنگ و..همه چی پر زرق و برق و دهن پُر کن! برای مشتری هایی که عقلشان توی چشمشان است و ظاهر بینی بزرگترین صفتشان!

روی صندلیِ راحتِ اداری مخصوصِ خود، پشتِ میز مینشیند و تنِ خسته اش را میکشد. نفسی از سرِ آسودگی بیرون میفرستد. خلوتی و سکوتِ دفترِ خود را دوست دارد..برای فکر کردن..تمرکز کردن..چیدنِ نقشه ها..نقشه های بزرگ..پر سود..برای رسیدن به اهدافِ بزرگ..برای برنده بودن..همه را به زیر کشیدن و..به اوج رسیدن!

چند تقه به درِ دفتر میخورد:

-آقا براتون چای آوردم..

صدای ناصر، آبدارچیِ کم حرف و مطیعش باعث میشود که از فکر بیرون بیاید. کوتاه میگوید:

-بیا..

نظافت چیِ میانسال داخل میشود و با سینیِ حاویِ چای و خرما به سمتش میرود. رُهام تکیه اش را از صندلی میگیرد و به مردِ میانسال نگاه میکند. مرد در سکوت چای و ظرفِ خرما را روی میز میگذارد و رُهام خیره به او میپرسد:

-جاش چطوره ناصر؟؟

مرد اول جا میخورد..اما بعد لبخندِ متینی میزند و میگوید:

-سلیقه ی شما حرف نداره آقا!

رُهام با رضایت لبی میکشد و دست روی بدنه ی داغِ فنجان میگذارد:

-دلم میخواد امروز که اینجا تعطیل شد، کلِ مغازه رو برق بندازی..زیر و رو..در و دیوار..همه جا رو..حتی اون بیرون، نما و شیشه ها و جلویِ درو!

ناصر مطیعانه سری تکان میدهد:

-چشم آقا..

-میتونی بری..

ناصر در سکوت تعظیمِ کوتاهی میکند و بیرون میرود. و رُهام درحالِ مزه مزه کردنِ چایِ داغ، به زنگ زدن به فراهانی فکر میکند. همه چیز حساب شده است و بیشتر از سه ماه است که روی نقشه اش فکر میکند. بازهم فکر میکند و نباید حتی یک نکته ی کوچک را جا بیندازد. 

دست دراز میکند و گوشی را از روی میز برمیدارد. پیامهای مکررِ فریال..خواهشِ پر نیازش برای یک دیدارِ دیگر..فقط یکبارِ دیگر..حتی اگر شده، توی خانه و توی خلوت نه! 

رُهام پیروزمندانه لبخندی میزند و فرشته ی زیبای بخشنده بیقرارِ بودنِ با اوست! 

جایی از فیلم نگه میدارد و..به صورتش نگاه میکند. به چشمانِ خمارِ پر التماسش..به لبخندِ حریصانه اش..لبهای باز مانده اش درست وسطِ حرف زدنهای خوب!

-آخِی..فرشته ی بیچاره ی هات!

انگشتِ شستش آیکونِ پیام را لمس میکند. و بینِ مخاطبها..اسمِ فراهانیِ بزرگ را انتخاب میکند. با سیمکارتِ اعتباریِ بی نام و نشان تایپ میکند:

-یه فایل واست میفرستم..ولی پیشنهاد میکنم که نگاهش نکنی!

پیام ارسال میشود. به خطِ زیادی رُندِ آدمِ معتبر و معروفِ انبوه ساز! که دخترِ داغ و مست و لوندی دارد..دختری که در مستی حتی خودش را هم نمیشناسد و به زیبایی بلبل زبانی میکند..فقط برای رسیدن به همخوابگی با او!

قلبش تند میکوبد. نفسهایش از بین دندانهای فشرده شده اش هیس مانند بیرون می آید و خنده ای از سرِ هیجان لبش را میکشد. تکیه میدهد..شروعِ یک بازیِ جدید..یک قمارِ بزرگ..مثلِ یک بازیِ پوکرِ سراسر بلوف و مهارت..که برنده ی اول و آخر فقط اوست!

-رُهام؟؟

صدای پوریا را خیلی زود تشخیص میدهد. همانطور تکیه داده، دستانش را پشتِ سرش قفل میکند و چشم میبندد. آدمِ طماعی نیست..اما فراهانی به حتم قیمت میگذارد. فیلمِ دخترش گران قیمت است!

در باز میشود. چشم باز نمیکند..صدای پوریا را میشنود:

-بالاخره تموم شد کارِ دفترِ جدید؟؟

در جا آرام عقب و جلو میشود و فکرش جای دیگری سِیر میکند. نمیخواهد خلوتش به هم بخورد و گوشهایش فقط برای شنیدنِ صدای پیام تیز است! اما پوریا درک و فهمِ آنچنانی ندارد:

-اَاَاَاَ پسر عجب جاییه! چه تر تمیز شد اینجا..دکور مِکور هم که زدی به هم و کلا نو نوار کردی..

رُهام همانطور چشم بسته میگوید:

-امروز مرخصی..برو به خوش گذرونیت برس!

پوریا میخندد:

-جونِ من؟؟ نرَم باز از حقوقم کم کنی؟! 

رُهام همانطور تکیه داده گوشه ی چشمش را باز میکند و نگاهش میکند. که نزدیک به میزش ایستاده و میخندد.

-یه امروزو برو حالشو ببر..اما از فردا راسِ ساعتِ هشت اینجا نباشی، واست جایگزین میارم..میخوام کارو ارتقاع بدم..یه چندتا مشاور املاکیِ توپ و زبون باز لازم دارم..

پوریا نصفِ تنش را روی میزِ رُهام میکشد و  یک وری مینشیند:

-بابا یه رفاقتی هم این وسط هست مثل اینکه ها! هنوز هیچی نشده، دنبال جایگزینی؟؟ 

رُهام کمرنگ میخندد:

-تو به دردِ این کار نمیخوری..بیشتر واسه مشاورِ همسریابی و صیغه یابی ساخته شدی..یه سایت بزن، خرمایه میشی..

پوریا با حالتِ خاصی میخندد:

-دیگه اونقدرام خرابمون نکن که داداش..اگه این کاره بودیم، یه کِیسِ بابِ میلِ رفیقمون پیدا میکردیم..

رُهام پوزخندی میزند و یادِ تارای هرزِ دوزاری می افتد. 

-کِیسای تو کلا به کارِ ما نمیاد..همون راستِ کارِ خودته..

پوریا حساسیت های رُهام را کم و بیش میداند، اما گاهی اصلا قابل درک نیست:

-یعنی تارا انقدر بد بود؟!  دختره از لوندی و خوشگلی هیچی کم نداشت..بد زدی تو برجکِ دختر بیچاره..نمیدونی چه حالی شده بود! 

رهام حوصله ی حرف زدن درمورد هر بی سر و پایی را ندارد و بی حوصله تکیه اش را از صندلی میگیرد:

-آدمشو اشتباه گرفته بود، تاوانشم داد..تو به فکرِ کِیسای رنگ و وارنگِ خودت باش، به کارِ من کار نداشته باش..

پوریا دستی به حالتِ ندانستن در هوا تکان میدهد:

-چی بگم..منم دیگه کم کم دارم میذارم کنار داداش..واسه زندگیم برنامه دارم..

پوزخندِ تمسخر آمیزی روی لبِ رُهام مینشیند و پوریا و برنامه برای زندگی؟!

-چه غلطا!

پوریا میخندد:

-نه دیگه این سری جدیه! باید زندگیمو بسازم..

هنوز خنده ی تمسخر آمیز روی لبِ رُهام است وقتی میگوید:

-بساز ببینیم چی از آب درمیاد..فقط تو این ساختنا، تو کار و کاسبیِ من نَرین! اگه میبینی به دردِ مشاوره دادن نمیخوری و با زندگی ساختنات تداخُل پیدا میکنه، همین امروز راهتو بکش برو..

روی کارش حساس است، خیلی زیاد! انقدر که رفاقت را هم به خاطرش زمین میزند و..پوریا اگر برای مهمانی ها و تفریح های آخرِ هفته ای هم به کارش نیاید، دیگر به کل قیدِ این آدمِ بی مصرف را میزند!

اما پوریا نمیخواهد این کار را از دست بدهد و چطور میتواند از کنارِ رُهام بودن بگذرد؟! آدمِ جدی و با جربزه ای که به وقتش خوب خرج میکند..و با اینکه کار کردن برای او سخت است، اما اصلا همچین رفیقی باعث افتخار است! پولدار بودنش..مهمانی دادنش..نوعِ رفتارِ خاصش..سرد و مردانه و مرموز!

 با اینکه سالهای سال است میشناسدش، اما گاهی به قدری پیچیده و مرموز میشود که فکر میکند تا به حال در زندگی اش چنین آدمی ندیده! و کنارِ ترسناک و جدی بودنش، نکات مثبتِ زیادی دارد..انقدر که ترجیح میدهد کنارش بماند، هرچقدر هم که رفتارهایش اذیت کننده باشد.

-فعلا در خدمت هستیم..نمیخوام از پیشِت جُنب بخورم..به وقتش به کارِ توام میام..

رُهام روی صندلی آرام تکان میخورد:

-وقتِش کِیه؟؟

پوریا با حالتِ خاصی چشمکی میزند و سر کج میکند:

-همین امروز..میخوام خودمو بهت ثابت کنم رفیق!

و رُهام حتی توی لحنش هم تمسخر موج میزند:

-ثابت کن ببینم!

پوریا ژستِ جدی ای به خود میگیرد:

-ببین مثلا کارای گُنده گُنده واست ردیف کنم، با کارت میام؟؟ تو منو نگه دار، مطمئن باش ضرر نمیکنی..بعدا جبران میکنم..

میداند که جبران کردنهای پوریا بیشتر به مهمانی های شبانه و خوش گذرانی ها و دختر جور کردن و پایه های بریز و بپاش و..مربوط میشود. پوریا جز این یکی هیچی هیچ کاربردی ندارد و بد هم نیست. به شرطی که او را یکی مثلِ خود نبیند و هر دمِ دستیِ بی سر و پایی را برای بودنِ با اوی رُهام لایق نداند.

-جبران کردناتم دیدیم..کارای گُنده گُنده ت چیه که به کارم بیای؟؟

پوریا تایید میکند:

 -آهااان..کارای گنده..واسه شروع هم همون ویلای بزرگِ نیاوران چطوره؟؟

چشم جمع میکند..ویلای بزرگِ نیاوران که درموردش کوتاه در آن مهمانیِ هفته ی پیش گفت. در سکوت نگاهش میکند و پوریا ادامه میدهد:

-طرف عجله داره..میخواد بره..فقط دنبال یه مشتریِ دست به نقده..

صدایش را پایین تر می آورد تا نفوذِ کلامش بیشتر شود:

-فقط یکم دندون گرده..

رهام متفکرانه روی صندلی اش تکان میخورد:

-گفتی چند متره؟؟

-بزرگه..دو سه هزار متری میشه! قدیم ساخته، اما نه اونقدر که بهش بشه گفت کلنگی..از این عمارتای بی در و پیکره که دوبلکس رفته بالا..

سر تکان میدهد. توی همان لحظه دو دو تا چهارتایش را میکند تا ببیند برایش صرف دارد یا نه:

-مشتری ندارم واسه همچین کِیسی..مگه اینکهههه..روش سرمایه گذاری کنم واسه بعدا..

که زیاد هم راضی کننده نیست. با اینحال میپرسد:

-قیمت پایه رو نگفت؟؟

پوریا دستی در هوا تکان میدهد:

-والا من با خودش که حرف نزدم..گفتم که..صاحبخونه ی یکی از آشناهامه..اون معرفی کرد..منم گفتم بیام به خودت بگم که بری سر بزنی..

سر تکانمیدهد و بازهم متفکرانه به ویلای دو سه هزار متریِ قدیم ساختی فکر میکند که صاحبش عجله برای فروش دارد و قصدِ رفتن دارد و..

-مشتری دست به نقد..

با چند ثانیه فکر کردن، به این نتیجه میرسد که بهتر است لااقل یکبار ببیند، شاید به کارش آمد!

-آدرس داری؟؟

پوریا سریع میگوید:

-آره بابا..بدم بهت؟؟

رُهام روی میز خم میشود و برگه ای از دفترچه یادداشتِ تقویمیِ روی میز میکَند..و به همراهِ خودکار به سمتِ پوریا میگیرد:

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن