رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت چهارده

با بسته شدنِ در، سکوتِ سنگین و خاصی توی چهاردیواریِ دربسته حکمفرما میشود. نگاهِ رُهام از دخترک جدا نمیشود و..صدای نفس های خودش را میشنود. 

نگاهِ مستقیمش، دخترک را معذب میکند. نگاهی میکند و چشم میدزدد و..لپهایش سرخ تر میشود. رُهام لب میکشد و دستش روی دستگیره ی درِ بسته فشرده میشود:

-لپات سرخ شده رُز!

دخترک معذب تر، لبخندی میزند و انگار بی اراده زبانش میچرخد:

-ببخشید..

میخندد..خنده ای از سرِ لذت و..کلافگی. با این دخترِ سراسر وسوسه ای که توی اتاقش است و..مالِ او نیست، چه کند؟!

قدم به سمتش برمیدارد و صدای خش گرفته اش بی اراده پایین است:

-گرمته؟؟

رُز با دیدنِ نزدیک شدنِ او، قدمی به عقب برمیدارد:

-نه آقا..

رُهام ترس و معذب بودنِ عروسک را به راحتی میفهمد. اما بازهم قدمی برمیدارد:

-کاپشنِتو دربیار..هوای اینجا گرمه..

دختر آب گلویش را فرو میدهد و دستانش را توی هم میچلاند:

-راحتم..ممنون..

سرش کج میشود. نگاهش را از سر تا پای دخترک میتاباند و در آخر بازهم به آن صورتِ عروسکیِ خواستنی میرسد. به شبی فکر میکند که چطور از فکرِ او کلافه شده بود و حتی دوشِ آبِ سرد هم نتوانست گرمای خواستنش را..لمسش را..بوسیدنش را، از وجودش بیرون کند. و حالا این دختر..اینجاست. اما اینبار حتی نباید فکرِ بودن با او را در سرش بیاورد. 

دخترک را ترسانده..خوب میداند. اما دستِ خودش نیست که دوست دارد بارِ دیگر چشمهایش را ببیند. و لبهایی را که نمیتوانست طرحشان را تصور کند. با این فکر نگاه به لبهای صورتی رنگ میکند و..فکش سخت فشرده میشود. لبهای غنچه ی..عروسکی! 

-نمیخوای بشینی؟؟

رُز نگاه کوتاهی به او می اندازد و سعی میکند معمولی تر رفتار کند، اما نگاهِ او اذیت میکند. 

-ممنون..میشه..به پوریا زنگ بزنید؟؟

فقط دو قدم با او فاصله دارد و..دنیایی از حسرت به دلش سرازیر میشود. نمیتواند نزدیکتر شود و..دخترک فکرِ آمدنِ پوریا و رفتنِ با او ست. 

-آره..زنگ میزنم..

دخترک سریع میگوید:

-مرسی آقا..

و همان لحظه با گفتنِ همین جمله، سرخ میشود و لب میگزد. 

-آقای شمس..

دستی لای موهایش میکشد و آخر این دختر اینجا چه غلطی میکند؟! چند تقه به درِ دفتر میخورد. سخت به خود می آید و نفسش را با شدت بیرون میدهد. و درحالیکه فاصله میگیرد تا پشتِ میزِ خودش بنشیند، میگوید:

-بیا تو..

در باز میشود و ناصر با سینیِ قهوه واردِ دفترش میشود. رهام روی صندلی اش مینشیند و به دخترکِ ایستاده و آواره دستور میدهد:

-بشین!

رُز اما از جایش تکان نمیخورد. سرکش..یا مغرور..یا معذب..یا ناراضی از اینجا بودن..

رُهام آرامتر و پر جذبه تر میگوید:

-بشین رُز! دوست ندارم سرِ پا وایسادی..شاید پوریا نیم ساعتِ دیگه هم برنگرده..پس همین الان بشین!

رُز مظلومانه و متعجب نگاهش میکند و..رُهام دارد به هم میریزد. اخم و جذبه و نگاهِ مستقیمش را انقدر حفظ میکند تا دخترک تسلیم شود. رُز..با ناراضایتی تسلیم میشود و با قدمی که خود را عقب میکشد، روی مبلِ چرمی مینشیند. و رُهام بدونِ اینکه چشم ازش بگیرد، به ناصر میگوید:

-براش قهوه بذار..

ناصر فقط اطاعت میکند، بدونِ حتی یک ذره کنجکاوی:

-چشم آقا..

فنجانِ قهوه را روی میزِ روبروی دخترکِ جمع شده میگذارد و فنجانی هم روی میزِ کارِ او..

-با من امری ندارید؟؟

و نگاهِ رُهام هنوز به رُز است:

-نه..

ناصر با تعظیم رو به او، بیرون میرود و در را میبندد. و رُهام در این لحظه..با دلخواستنی که ممنوعه است و..نباید باشد، اما دیوانه وار دلش میخواهد یکبار..فقط یکبار، تمامِ صورتِ سرخ شده ی رُز را بوسه باران کند! به تنِ جمع شده اش روی مبل نگاه میکند و فقط یکبار آن تنِ ظریف را توی حصارِ دستانش بفشارد و..حل کند! 

نفسی میکشد..گرمای عجیبی ست..نفسش دارد تند میشود و..دست دورِ فنجانِ قهوه حلقه میکند. سعی میکند دخترک را از معذب بودن دربیاورد، هرچند حالِ خودش خراب است!

-حالت خوبه؟؟

رُز هنوز بندِ کوله ای را که کنارش گذاشته، توی دستش دارد و پاهایش جفت کنارِ هم..و مقنعه اش کمی به هم ریخته است. با مکث نگاهش را بالا میکشد:

-ممنون..

رُهام با ناخنِ انگشتِ اشاره اش روی بدنه ی فنجان ضرب میگیرد. یک ریتم و خیره به او..

-با پوریا میخوای بری بیرون؟؟

دخترک اینبار تعللش بیشتر است برای جواب دادن:

-بله..

اما رُهام سوالِ بعدی را..هرچند متنفر است، اما سریع میپرسد:

-خیلی باهاش میری بیرون؟؟

ولی در مقابل، دخترک فقط سکوت میکند. پوریا ضربه های بعدی را..بی اراده محکمتر میزند:

-باهاش نامزدی؟؟

و جوابِ رُز، سریع و صریح و کوتاه است:

-بله!

پوزخندی تلخ لبش را میکشد. تکیه میدهد و در جایش تکان میخورد. حتی کمی مکث هم نکرد..حتی نگفت که فعلا فقط حرفش میان خانوده هاست و علنی نشده..دارد دیوانه میشود از بودنِ او در این اینجا و اینهمه نزدیک و..اینهمه دور!

-پوریا بهم نگفته بود..

دختر نفسِ سنگینش را به سختی بیرون میفرستد:

-خب..قرار نبود..کسی بدونه تا وقتی که..علنی بشه..

چشمانش روی دختر خمار میشود. 

-دوستِش داری؟؟

به آنی رنگِ صورتِ دخترک سُرخ میشود. جوابی نمیدهد و..رُهام بازهم با روانی خراب میخندد. 

-میشناسیش مگه؟؟؟

دختر نگاهش میکند و توی نگاهِ..رنگیِ..خجالتی اش، کمی نفهمی موج میزند. رُهام چشم باریک میکند و آرامتر میگوید:

-پوریا رو میگم..چقدر میشناسیش؟؟؟

رُز با مکث و خجالت، حرفِ دیگری میزند:

-بهش زنگ نمیزنید؟؟

عصبی ست و سری تکان میدهد و اشاره ای به قهوه اش میکند:

-قهوه تو بخور..

اما دختر چشم نمیگیرد و میخواهد که برود! رُهام گوشی را برمیدارد و لبخندی به روی چشمانِ زیبای دخترک میزند:

-زنگ میزنم عروسک..تو قهوه تو بخور..

گونه های سرخ شده ی رُز را نگاه میکند و فکر میکند که شبیه به یک غنچه رُزِ سرخ است، پر از وسوسه و ظرافت و شکنندگی..بوییدن و بوسیدنش میتواند چه حالی داشته باشد؟؟ کاش پوریا نچشیده باشد!

قبل از اینکه زنگ بزند، میپرسد:

-چرا خودت زنگ نمیزنی؟؟

دختر صادقانه میگوید:

-جوابمو نمیده..

تلخ و مسخره میخندد. پوریا اخراج شدن نمیخواهد و چند وقتی ست که جدی کار میکند! و توی کار نباید تماسِ متفرقه ای جواب دهد و..رُز متفرقه است! اما این متفرقه، با آن یکی ها برایش فرق دارد و به خاطر ساختنِ آینده اش با همین دختر است که جوابش را نمیدهد. 

شماره ی پوریا را میگیرد و..لعنت به هردوِ شان..دارند با او چه میکنند؟! 

-جونم رُهام؟؟

به چشمانِ کنجکاوِ رُز نگاه میکند:

-کجایی؟؟

-تو راهم..

رُز حتی به قهوه اش دست هم نزد. 

-رُز اینجاست..نامزدت..

تلخ است این کلمه..اما باید گفته شود تا برای خودش هم تاکید شود. و صدای پوریا با انرژی همراه میشود:

-عه خیلی وقته اومده؟؟ 

لبخندِ جمع شده ی دخترک اذیتش میکند. 

-اِی..

-بگو دارم میرسم..راستی خونه هه اوکِی شد..میاد واسه خرید..فردا میاد..

کوتاه و بی حوصله میگوید:

-باشه..

و تماس را قطع میکند. جوابِ نگاهِ کنجکاوِ رُز را پر از نخواستن میدهد:

-داره میرسه..

دختر سریع میگوید:

-ممنون آقا..ببخشید..مزاحمِ شما هم شدم..الان میاد، میریم دیگه..

کلافه دستی به صورتش میکشد. چشم میگیرد..بلند میشود و به سمتِ پنجره ی قدیِ دفترش که رو به خیابان است، میرود. رو به پنجره می ایستد و دلش میخواهد قبل از اینکه پوریا برسد، کلا بگذارد و برود. برود و رُز را با رفیقش نبیند. 

دل خواستن هایی که خیلی وقت ها با آنها مبارزه کرده و..تمام قد ایستاده و مانده و تماشا کرده، تا با گوشت و پوست و استخوان فولد شدنها را توی ذهنش ثبت کند! اما این یکی بعد از قبولِ شکستش..دوباره آمده! وسوسه کننده تر از قبل..دیوانه کننده تر از قبل..با حسرتِ خواستنش که دل را عجیب میسوزاند. چرا اینجاست؟؟ این دیگر چه بازیِ ناجوانمردانه ای ست؟؟؟

چند تقه ی کوتاه به درِ اتاقش میخورد و به ثانیه نمیکشد که در باز میشود. چشم از خیابانِ خیس نمیگیرد. صدای پوریا را میشنود:

-سلام سلام..ببخشید دیر اومدم..

صدای ظریفِ رُز را:

-سلام..من خیلی وقته منتظرتم پوریا..مزاحمِ کارِ..آقای شمس هم شدم..

نگاهش را با مکث از بیرون میگیرد و..میخواهد تماشایشان کند. پوریایی که با لبخندِ پهن شده روی صورتش، چشم از دخترک میگیرد و رو به او میگوید:

-شرمنده رُهام..ولی معامله جوره..فردا میاد واسه قرارداد و قولنامه..

چیزی نمیگوید. رُز است که بی طاقت میگوید:

-بریم؟؟ من دیرم شده..باید برم خونه..

پوریا سری با خنده برایش تکان میدهد و رو به او میگوید:

-میتونم برم رُهام؟

نگاهِ رُز را روی خودش حس میکند. نگاهِ منتظرش را..که برود..با پوریا!

آب گلویش را فرو میدهد و با ظاهری سرد و آرام، سری تکان میدهد. پوریا میخندد و دست به سمتش دراز میکند:

-قربونِ داداش..خسته نباشی..خدافظ..

دست میدهد. و نگاهِ رُز روی اوست وقتی میگوید:

-ببخشید..خدافظ..

نگاهش را به رُز میدهد. دختری که هنوز از نگاهِ او معذب میشود و سرخ میشود و..حس او را فهمیده؟! 

همراه با پوریا بیرون میرود..و رُهام به رفتنشان نگاه میکند. به رُزی که با خنده ی خجالتی، با فاصله از پوریا..اما با پوریا..بیرون میرود. نگاهش روی درِ بسته می ماند و این بازی را نمی فهمد. 

دقیقه ای دیگر کُتش را تن میزند و چترِ بزرگِ سیاه رنگش را برمیدارد. بیرون میرود و رو به منشی ای که به پایش بلند شده، میگوید:

-تعطیل کن..

منشی هرچند متعجب، اما مطیعانه میگوید:

-چشم..

وسایلش را جمع میکند و کمتر از دو دقیقه ی دیگر، آژانسِ املاکِ شمس بسته میشود. 

چترِ بزرگ را بالای سرش میگیرد. سوارِ ماشینش میشود. نگاه دزدیدنِ رُز..معذب بودنش..چشمهای رنگی اش..سرخ شدنش..نوعِ نگاهِ آخرش..رفتنش با پوریا..رفتنش..رفتنش..

خیابانها را بی هدف میراند. حالش خوب نمیشود. توی دست و پا زدنش برای فراموشی، دخترک بازهم یکهو پیدایش شد. چرا؟! مگر شکست را قبول نکرد؟! چرا دارد مسخره تر میشود این بازی؟؟

با سرعت میراند و نگاهش به روبرو یخ زده است. حالا فراموشی سخت است..انقدر سخت که حتی یک ثانیه هم دخترک از جلوی چشمش کنار نمیرود. خواستنِ آن دختر دارد نفسش را میگیرد! خدای دنیا دارد بیرحم تر میشود و این دیگر بازی نیست..یک جنگِ تمام عیار است!

خسته از ساعتها راندن و به نتیجه نرسیدن، درست پشتِ چراغِ قرمز پا روی ترمز میگذارد. و امشب با فکرِ داشتنِ رُز دیوانه میشود به حتم! چنگی به گوشی اش میزند و شماره ی شاهین را میگیرد. با نگاهِ ماسیده به روبرو، صدای بوق ها را میشنود. 

-جانم رُهام؟؟؟

حالِ خودش را نمی فهمد و فقط آرامش میخواهد الان!

-به خدمتکارت بگو تا نیم ساعتِ دیگه خودشو برسونه به این آدرس..

صدای شاهین سرشار از تعجب است:

-تهمینه رو میگی؟!!

بی اعصاب میگوید:

-پست کُن واسم!

صدای خنده ی شاهین را میشنود:

-به چَشم داداش..تا نیم ساعتِ دیگه همون جاییه که میخوای..

شاهین حرف میزند و..نگاهِ رُهام لحظه ای توی تاریکی و باران..روی دختربچه ای می ماند که عرض خیابان را میگذرد. با همان روسریِ کهنه و..دسته رُزهای توی دستش و..از جلوی ماشینِ جلویی اش! 

متحیر تماس را قطع میکند. چشم نمیگیرد..نگاهش میکند و میبیند که از خیابان میگذرد و..وسطِ بلوار رو به او می ایستد. نگاهِ آرام و لبخندِ آرامش…

چراغ سبز میشود. ماشین ها حرکت میکنند. و دختربچه برمیگردد و رو به لاینِ دیگرِ خیابان میکند. اشتباه میبنید..یا نمی بیند. اما همین که چشم از چراغِ سبز میگیرد و دوباره برمیگردد تا دختربچه را ببیند، اثری از دختربچه با دسته رُزهای توی دستش نیست!

پیرهنِ مردانه اش را از تن درمی آورد و دستش را به سقفِ یخچال تکیه میدهد. سرش تیر میکشد..فکرهایش به هم ریخته و نگاهش به بطریِ نوشیدنیِ توی یخچال است. نفسش با تصورِ دوباره ی چشمهای رُز سنگین میشود. گرمای مزخرفی ست که..با فکر کردن به نامزدِ پوریا، توی تنش راه میگیرد. با فکر کردن به لمسِ آن دخترک..بوسیدنش..داشتنش..

عصبانی ست..یا عصبی..سرش درد میکند. فکرها هر لحظه پیش روی میکنند و دستش روی سقفِ یخچال فشرده میشود. نباید فکر کند..فکرها کثیف اند..اما تمامِ فکرش در محاصره ی داشتنِ دخترک است!

صدای زنگِ خانه بلند میشود. از همان لحظه..تصور میکند آمدنِ رُز را! بطری را برمیدارد و روی سنگِ اُپنِ قدیمی میگذارد. فکِ مردانه اش سخت فشرده میشود و از بین دندانهایش هیس وار نفس میکشد. رُز پشتِ در است!

در را باز میکند. دخترِ خدمتکار پست شده و آماده جلوی درِ واحدِ کوچکِ معمولی اش ایستاده و همان لبخندِ آرام و همان نگاهِ گرم را دارد:

-سلام آقا..

و همان صدای صمیمی و پر احترام را! 

دستش را به چهارچوبِ در تکیه میدهد و به سر تا پای دختر نگاه میکند. خدمتکار است..همانطور که رُز را میخواست! “آقا” میگوید، درست مثلِ رُز..و..شباهتِ دیگری دارد با دخترکِ رقصانِ زیرِ باران؟؟

آب گلویش را سخت فرو میدهد و فقط میخواهد امشب کسی باشد..نزدیک به رُز..به جای رُز!

تکیه اش را از در میگیرد و کنار میرود:

-بیا تو…

دختر با لبخندش واردِ خانه ی کوچک و معمولی اش میشود و هرچند لبخند دارد، اما نگاهش متعجب است. چشمهایش یکجا ثابت نمی مانند و باور نمیکند آن مردی که سرِ یک میلیار شرطبندی میکرد، توی این واحدِ جمع و جور و معمولی، آن هم در یک محله ی نسبتا فقیر نشین زندگی میکند!

رُهام در را میبندد و به دختری که وسطِ سالنِ کوچکِ خانه اش ایستاده، نگاه میکند. دوست دارد همینطور پشتش به او باشد. صورتش را نبیند و فکر کند که رُز است توی خانه ی او!

اما دختر برمیگردد و..تصوراتِ رُهام خط میخورد. بوی عطر دارد، خیلی زیاد! و چشمانش..سبز نیست. معصوم هم نیست..

اخمی میکند و چشمانِ خسته اش خمار است. و سرد و ترسناک..جوری که دختر هول زده میخندد:

-آقا شاهین گفتن که..

میان حرفش رُهام خش گرفته میگوید:

-چشماتو ببند!

دختر متحیر میماند. و با مکث میپرسد:

-بله؟!

رُهام قدم برمیدارد و..درست روبروی دختر می ایستد. نگاهش توی صورتِ دختر میگردد و دنبالِ لپهای سرخ شده است..لبهای صورتی..

نفسی میکشد..دختر از نگاهش میترسد، اما لبخندش را حفظ میکند. رُهام دستش را بالا می آورد و روی چانه ی دختر میگذارد:

-تهمینه؟؟؟

دختر سریع و مطیع میگوید:

-بله آقا..

لبی میکشد و با انگشتش چانه ی دختر را نوازش میکند. و زمزمه وار میگوید:

-خوبه..بهم بگو آقا!

دختر نفسی میکشد و..این مرد..نگاهش..انگشتانش..نفسش..عجیب وسوسه کننده است!

-چشم آقا!

رُهام انگشت شستش را روی لبِ سُرخِ دختر میکشد و نفسش را بند می آورد. لبهایش..کمی..شبیه به لبهای رُز است. شاید هم دوست دارد اینطور تصور کند! دستوری میگوید:

-رُژِ صورتی بزن!

دختر بی نفس میخندد:

-الان؟!

-فقط بگو چَشم!

دختر از رفتارِ خاصِ رُهام مات می ماند، اما خنده اش با حالِ خوش است:

-چَشم..هرچی شما بفرمایید آقا!

صدای رُز است؟! میخواهد که باشد! 

دستش را پشتِ سرِ دختر میگذارد و چنگی به موهایش میزند. و نزدیک به لبهایش پچ پچ وار میگوید:

-برو تو اتاق..میخوام تا دو دقیقه ی دیگه آماده باشی تهمینه!

دختر از این دستورِ پر وسوسه خوشش می آید..که صورتش را جلو میکشد و کوتاه و یکهویی لبِ رهام را میبوسد. و بعد میگوید:

-چشم آقا!

اخمهای رُهام در هم میشود. میخواهد تصور کند که بوسه ی رُز است..اما نمیتواند! رُز..اینطور بودن بلد نیست. رُزی که چشم میدزدد و فرار میکند و..با پوریا میرود!

موهای دختر را محکمتر میکشد و پر تحکم میگوید:

-فقط من میبوسم! تو هیچ کاری نمیکنی..هیچ کاری! فقط منم که هر کاری دلم خواست، میکنم..تو هم فقط چشم میبندی و ساکت و بی حرکت می مونی!

چشمهای قهوه ایِ دختر به خاطر دردِ موهایش جمع میشود و..نفسش با لرزش همراه میشود. این مرد عجیب است..عجیب و..ترسناک و..دیوانه کننده..با چشمهایی که میتواند هر کسی را به زانو دربیاورد.

صدایش تحلیل میرود وقتی میگوید:

-هرچی..شما بگی..

رهام انگشتانش را روی موهای دختر شُل میکند و..خیره به لبهایش میگوید:

-رُژِ صورتی..

لبهای دختر به خنده ای بی نفس کش می آید:

-اطاعت آقا!

به رفتنِ دختر توی اتاقش نگاه میکند. و نگاهِ سردِ زنی که توی قابِ عکس نشسته را..به خوبی حس میکند. حتی یک نگاهِ کوتاه هم نمیکند و..بطری اش را برمیدارد. چند قلپ یک نفس سر میکشد. گلو و معده اش میسوزد. گرما بیشتر میشود. رُز..با لبهای صورتی و چشمهای بسته و..تنی آماده..توی اتاق منتظرش است!

نگاهِ یخی اش به سمتِ در اتاق میچرخد. و با تصورِ خوابیدنِ رُز روی آن تخت، به سمتِ اتاق میرود. در را باز میکند..و تهمینه را میبیند که با موهای بازِ قهوه ای رنگ و..تاپ و شلوارکِ سفید رنگِ زیادی راحت، رو به آینه ی کنسولِ قدیمیِ توی اتاق ایستاده و دارد رُژِ صورتی میزند! 

دختر با دیدنش میخندد و رُژ را روی میز میگذارد. و با عشوه دستی بین موهای ریخته شده روی شانه اش میکشد:

-چطوره؟؟

نزدیکش می ایستد. شانه اش را به دیوارِ کنارِ آینه تکیه میدهد و عمیق نگاهش میکند. به چشمانِ قهوه ای اش نه! به موهایش هم نگاه نمیکند، اما به لبهای صورتی رنگ..

چشم باریک میکند. تکیه اش را از دیوار میگیرد و..یک دستش را دورِ کمرِ دختر حلقه میکند. و خیره به لبهایش آرام و بی نفس زمزمه میکند:

-بگو آقا!

تهمینه دستش را بالا می آورد و روی شانه ی رُهام میگذارد:

-آقا..

رُهام با نفسِ سنگین او را عقب میکشد و پر تحکم میگوید:

-بهم دست نزن!

دختر مات میماند. و قبل از اینکه بتواند جوابی بدهد، رهام او را عقب میکشد و در همان حال، چشم میبندد و..با تصورِ لبهای صورتیِ رُز، لبهای تهمینه را میبوسد! 

با خشونت..پر از خواستن..طعم لبهای رُز را میخواهد..اما بوسیدنِ تهمینه..فقط روانش را به هم میریزد. 

او را روی تخت میخواباند و..نمیخواهد صورتش را ببیند. تهمینه هاج و واج و سرشار از حس و هیجان است و..رُهام دست می اندازد و شالِ دختر را از روی تخت برمیدارد. و جوری چشمهای تهمینه را میبندد که بیشتر صورتش پوشانده شود! میخواهد صورت تهمینه را نبیند و فقط رُز باشد و بس!

-آقا..

گره ی شال را پشتِ سرِ دختر محکم میکند و نزدیک به لبش میغرد:

-شششش صداتو نشنوم! 

دختر متحیر است و از این بازی خوشش می آید! اما رُهام آرام و قرار ندارد. تمامِ اعصاب و روانش دارد از هم میپاشد و قلبش محکم میکوبد. رُز باید اینجا باشد..با او باشد..توی دستانِ او..چرا آمد و با پوریا رفت؟!

لبهای تهمینه را میبوسد و نفسش دارد بند می آید. دختر بوی عطر میدهد و این بوی عطر را نمیخواهد. تنش به ظرافتِ تنِ رُز نیست و..پوستش سفیدیِ پوستِ رُز را ندارد. فراموش نمیشود..از ذهنش بیرون نمیرود. و نیست! 

صدای نفسهای بلندِ تهمینه اذیت کننده است. میخواهد خفه اش کند! دست روی گلویش میگذارد و با تمامِ حالِ خرابش میغرد:

-خفه شو!!

دختر توی حال و هوای خودش نیست و میخندد..خنده اش هم شبیه به خنده ی رُز نیست! 

دستش را محکمتر روی گلوی دختر میفشارد و مغزش دارد متلاشی میشود:

-گفتم..خفه شو!!

کم کم خنده ی تهمینه محو میشود و رنگش میپرد. میترسد! و رُهام از بین دندانهای کلید شده اش میغرد:

-آره بترس! صدات درنیاد..سرخ شو..خجالت بکش! یالا!!

دختر دست و پا میزند و دست دورِ مچِ رُهام حلقه میکند. رُهام برای نبودنِ رُز دارد دیوانه میشود!

-گمشو از ذهنم! گمشو رُز!! 

تهمینه زیر دستانس درحالِ خفه شدن است و‌ به دستهای رُهام‌ چنگ میزند. دست و پا میزند..دهانش برای یک ذره نفس باز مانده دارد زیر دستان قدرتمند این مرد جان میدهد! و رُهام به صورت و لبهای کبود شده ی دختر خیره مانده و به جنون رسیده است! فقط میخواهد با تمام توان آن دختر را از ذهنش پاک کند. آن صورتِ عروسکی را..آن نگاهِ آخر و آن رفتن و اصلا دختری به اسم رُز را!

و درست وقتی دستهای دختر روی دستهایی که روی گلویش فشرده میشود، رو به سستی میرود، یک آن به خودش می آید و  با حیرت دستانش را عقب میکشد. نفس نفس زنان به دختری نگاه میکند که یکهو هوا را با ولع میبلعد و دست روی گلویش میگذارد. نیم خیز میشود و خود را عقب میکشد وسرفه کنان و ترسیده نفسهای عمیق و وحشت زده ای میکشد. 

و رهام عقب میرود. ناباور و حال خراب روی تخت مینشیند و عرق از پیشانی اش میچکد. خون میبیند..نعره ی مردی توی گوشش میپیچد..فریادِ زنی! فولدِ آخر…دورِ جدیدِ بازی!

تهمینه شال را از صورتش برمیدارد و رُهام را میبیند. دست روی قلبِ پر تلاطمش میگذارد و نفس نفس زنان با ترس به رُهام نگاه میکند. به مردی که داشت جانش را میگرفت! چشمهای وحشت زده اش پر میشوند و از نگاهِ آبیِ مرد، بوی مرگ می آید!

یکهو از روی تخت پایین میجهد و به سمت لباسهایش میرود. نمیداند چطور لباسها را تن میزند و تمام تنش میلرزد!

 و رُهام به دورِ جدید بازی فکر میکند.  ورق هایی که چیده و تقسیم میشوند. نگاهش روی دخترِ ترسیده ای ست که در حالِ فرار کردن است. لبش به لبخندِ کمرنگ و ترسناکی کشیده میشود و دختر با نگاهی به او، قالب تهی میکند! چنگی به کیفش میزند و با نفس های یکی درمیان و قدمهای نامتعادل از اتاق بیرون میزند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن