رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت پنج

تنِ دخترک با حرکاتِ موزون تکان میخورد و نگاهش با ناز روی رُهام است. و رُهام..بدون لبخند..با نگاهی سرد و بی تفاوت چشم میگیرد و نوشیدنی اش را میخورد. فردا برنامه ها دارد..بیشتر از دو هفته از فروشِ واحدِ فوقِ لوکس در برجِ شیشه ای در الهیه میگذرد و..فردا املاکِ بزرگِ شمس را معامله میکند. 

وقتی آهنگ تمام میشود، صدای دست و سوت بلند میشود و..نگاهش را بالا میکشد. تارا را میبیند که با نفس نفس زدن دست روی سینه میگذارد و از دختر و پسرهایی که از دیدنِ رقصش لذت بردند، تشکر میکند. 

و بعد همانطور که میخواهد، به سمتش می آید. دیگر چشم نمیگیرد. نگاهش میکند تا پیشش بیاید. این نگاهِ مستقیم لبخندِ دخترک را وسعت میدهد. مطیعش میشود..از همین حالا برده ی اوست!

روبرویش می ایستد و دست به کمر با ناز میخندد:

-خب چطور بود؟؟؟

رُهام نگاهش را از چشمانِ تارا سُر میدهد..نگاهی به اندامش میکند و بعد به آرامی نگاش را بالا میکشد. بدون لبخند میگوید:

-آخرِ شب منتظر باش باهم بریم..

بازهم توی ذوقِ دخترک میخورد و منتظرِ تحسین بود؟؟ این یک معامله بود و دو سر بُرد..رقصِ زیبایی داشت و در عوض تا صبح مهمانِ اوست..همانطور که میخواست!

از جایش بلند میشود و روبروی تارا..خیلی نزدیک می ایستد. قدِ بلندش باعث میشود که دخترک سرش را بالا بگیرد تا بتواند چشمانش را ببیند. همان چشمانِ مرموزِ عجیب غریب..و زخمِ عمیق و کهنه ی ابرویش را!

نفسی میکشد..دستش روی بازوی برهنه ی دختر مینشیند و..سرش را تا دمِ گوشِ او پایین می آورد. حرکاتش آرام و حرفه ای ست و نفسِ دختر را بند می آورد. به خصوص وقتی دمِ گوشِ دخترک پچ پچ وار میگوید:

-دیگه نرقص..خوشم نمیاد خسته باشی!

میگوید و به زیر و رو شدنِ حالِ دخترک نگاهی میکند و از او میگذرد. و پوریا ست که با خنده ای تحسین بر انگیز نگاهش میکند. 

-مخشو زدی؟؟

پوزخندی به روی پوریا میزند و میگوید:

-کارِت چی بود؟؟

خنده ی پوریا جمع میشود:

-آهان! ببین یه ویلای بزرگِ قدیم ساخت هست سمتِ نیاوران هست واسه فروش..گفتم یه سر بری ببینی..

تعجب میکند از اینکه پوریا یک بار حرف درمورد کار زد! یک حرفِ به درد بخور که رُهام را جذب میکند:

-از کجا پیداش کردی؟؟

پوریا با خنده دستی در هوا تکان میدهد:

-مال یکی از آشناهاست..

تک خنده ی رُهام شبیه به پوزخند است:

-تو از این آشناها هم داشتی و ما خبر نداشتیم؟؟

پوریا دستی به گردنش میکشد و کمی انگار خجالت میکشد:

-آشنای آشنا که نه..واسه صاحب خونه ی یکی از آشناهامه..میخواد بفروشه بره خارج..گفتم بهت بگم ببینم به کارت میاد یا نه؟؟

همان لحظه فکرهایش را جمع بندی میکند. ویلا..توی نیاوران..قدیم ساخت..

-چند متره؟؟

پوریا متفکرانه میگوید:

-حدودا دو سه هزار متری میشه..

چشم تنگ میکند و توی سکوت فکر میکند. اگر قدیم ساخت باشد و طرف عجله برای فروش داشته باشد..میتواند کلی زیرِ قیمت بخرد. 

سری برای پوریا تکان میدهد:

-بعدا یه سر میرم میبینم..

دستی به شانه ی پوریا میزند و دور میشود. و تا آخرِ مهمانی فقط تماشا میکند رقص های زیبا و زنهای رنگ و وارنگ و خوش گذرانیِ جوانهای ارزان قیمت را!

مهمانی به پایان میرسد و..رُهام تکیه داده به دیوار، سیگاری دود میکند. و در جوابِ تشکرِ بچه ها، فقط سر تکان میدهد و خداحافظی میکند. 

هنوز مهمان ها کامل از سالن خارج نشده اند که تارا به سمتش می آید. با تیپ بیرون..مانتوی بلندِ توری به تن دارد که سفیدی اش به پوستِ برنزه اش می آید. روسریِ آبی و شلوارِ جذبِ آبی رنگ..و رُهام نگاه میکند به زن هایی که دوست دارند دیده شوند!

دخترک لبخند دارد و..رژ قرمز رنگش را تمدید کرده! از پوریا و ساحل خداحافظی میکند و با تعلل به سمتِ رُهامی می آید که پیش قدم نمیشود. مردِ سفت و سختِ مرموز و..ترسناک؟!

روبرویش می ایستد و نفسی میکشد، کمی با هیجان:

-مرسی رُهام..خیلی خوش گذشت..مهمونی خیلی خوبی بود..آآآ همه چی عالی بود..

رُهام در جواب فقط میگوید:

-بریم..

و بعد قدمی برمیدارد و بازهم دخترک را متحیر میکند. نگاهی به تارا میکند و با نگاهش تارا را به خودش می آورد. وقتی تارا قدمی برمیدارد، رُهام دست روی کمرش میگذارد و به بیرون هدایت میکند. باهم به سمتِ ماشین میروند و..رُهام مردِ تیزی ست. میفهمد که تارای زرنگ، چطور با دیدنِ اسپورتیجِ مسی رنگ چشمانش برق میزند.

در را برای لِیدیِ باهوش باز میکند و با دست به داخل ماشین اشاره میکند:

-سوار شو تارا!

و در همه حال لحنش دستوری ست. آدمها برده اند..قیمت دارند..هرکدام به اندازه ای ارزش دارند. بعضی ها کم..بعضی ها بیشتر..و بعضی ها هیچی! و هرکدام در یک جایی از زندگی..به یک نحوی..فاحشه میشوند. یا جسمی..یا روحی..و یا حتی فکری و اعتقادی..گاهی در خفا.. و گاهی علنی!

در سکوت و خیره به جلو رانندگی میکند. سرعتش نسبتا زیاد است و مسیرِ مشخص را در کمالِ خونسردی طی میکند. حواسش به دخترِ کنارش هم هست..به نگاهش که هر از گاهی روی او میچرخد و بعد به روبرو و مسیر و..متعجب است! اما سکوتِ رُهام باعث شده که نتواند چیزی بگوید و ارتباط برقرار کردن با این مردِ متفاوت و سرد، سخت است!

-آآآآ من..

نگاهِ یکباره ای به دخترک میکند و..حرف توی دهانِ دختر میماسد. رنگِ چشمانِ این مرد در تاریکی هم..جذبه ی گیرایی دارد!

-جانم تارا؟؟؟

با صدای آرام، اما خالی از نرمش میپرسد و تارا با مکث..به سختی لبخندی میزند:

-هیچی..

رُهام دست دراز میکند و ضربه ی آرامی به رانِ پای دختر میزند:

-میرسیم..نگران نباش..

پس نگرانی و ترسِ دختر را خوانده که انقدر راحت حالتهایش را به زبان می آورد. و دختر لب میبندد و فقط سر تکان میدهد. اما وقتی بیشتر از یک ربع میگذرد و..مسیر به سمتِ جایی میرود که اصلا انتظارش را ندارد، با مِن و من میپرسد:

-مطمئنی..مسیرو درست میری؟؟

اینبار لبخندِ کجِ کمرنگی لبِ رُهام را میکشد و دیگر نگاهش نمیکند:

-میرسیم تارا..آروم بشین سرِ جات!

دخترک آب گلویش را فرو میدهد:

-کجا میریم؟؟؟

رُهام سرعت را زیاد میکند و واردِ خیابانِ دیگری میشود:

-گفتم امشب تا صبح مهمونِ منی..جه فرقی میکنه کجا؟!

-آخه…

رُهام تیز نگاهش میکند و دختر کلمات را گم میکند. فقط دستش در هوا میماند و..رُهام آرام میپرسد:

-آخه چی؟؟ مشکلی هست؟؟

خیلی سخت میگوید:

-نه..هیچی..

رُهام لبخندی به رویش میزند و..به لبهایِ زیادی سرخش نگاه میکند:

-برده کوچولوی بی قیمت!

دختر وا میماند و نمیداند چی بگوید. رُهام نگاهش را به مسیر میدهد و راهش را طی میکند. 

-میریم خونه ی من..همونطوری که میخواستی!

تارا دیگر جرات حرف زدن ندارد و این جرات را رُهام به کل از او گرفته. 

نزدیک به نیم ساعت طول میکشد تا به مقصدِ موردِ نظر برسند. نزدیک به منطقه ی فلاح! جایی که حیرتِ دخترک را بیشتر میکند و..رُهام روبروی ساختمانِ آپارتمانیِ چند طبقه ماشین را نگه میدارد. دختر با چشمانِ درشت شده همه جا نگاه میکند و بی اراده میپرسد:

-اینجا؟!!

رُهام درحالِ هدایتِ اسپورتیجِ مسی رنگ به داخلِ آپارتمانِ فوقِ معمولی، نگاهِ گوشه ای به دختر میدهد:

-مشکلِ اینجا چیه تارا؟؟ مگه نمیخواستی مهمونِ من باشی؟! 

تارا نمیتواند حیرتش را پنهان کند:

-آره..ولی آخه..من فکر میکردم که..اینجا..اینجا خونه ی توئه؟!!

ماشین توی پارکینگ یکهو می ایستد. و رُهام با خاموش کردنِ ماشین به سمتش برمیگردد:

-جاش واست مهمه؟؟

جواب دادن برای دختر مشکل میشود. انگار سرش کلاه رفته..یا رو دست خورده..اصلا آن چیزی نیست که انتظارش را داشت و حالا هر لحظه بیشتر جا میخورد.

-ن..نه..یعنی..نمیدونم..فکر نمیکردم..همچین جایی زندگی کنی..

رُهام به چشمانِ لنز دارِ دختر نگاه میکند. در سکوت..طولانی..با چشمانی که کم کم جمع میشوند. و وقتی دختر پلک میزند و ترس توی چشمانش را با دزدیدن نگاهش به رخ میکشد، رُهام دستوری میگوید:

-پیاده شو!

قلبِ دختر را میلرزاند با این لحن و نگاهش..و چقدر سخت است مخالفت با اوی رُهام! 

-من..

-مکان مکانه..پس برات مهم نباشه! پیاده شو تارا..همین الان!!

جوری در صدای آرامش تهدید موج میزند که تارا بی چون و چرا درِ ماشین را باز میکند و پیاده میشود. همراهِ رُهام..از پله های ساختمانی که آسانسور ندارد، بالا میروند. سه طبقه! و در تمامِ مدت دستِ رُهام روی گودی کمرش است و در نزدیکترین حالتِ ممکن به دخترک! دختری که مات و متحیر است و میترسد و حس بدی دارد و انگار پشیمان است. 

رُهام در را با کلید باز میکند و خیلی محترمانه کنار می ایستد:

-بفرما لِیدی!

صدای نفس های نامتعادلِ دختر به گوشش میرسد و لبخندِ کمرنگی میزند:

-معطلِ چی هستی؟؟ برو تو!

تارا نگاهی به چشمانِ رهام میکند و با مکث داخل میشود. و رُهام بدون اینکه چشم از او بگیرد، پشتِ سرش واردِ آپارتمانِ هفتاد متریِ معمولی اش میشود و در را پشتِ سرش میبندد. 

کلیدِ برق را از کنارِ در لمس میکند. خانه روشن میشود. سالنِ کوچک و خانه ی معمولی و چیزی ورای تصور..اینجا دیگر کجاست؟!

-تارا…

تارا چشم از وسایلِ کهنه و خیلی معمولیِ سالن میگیرد و قبل از اینکه به سمتِ رُهام برگردد، رهام دست روی بازویش میگذارد و او را به سمتِ خود برمیگرداند. و بلافاصله دو دستش را روی صورتِ او میگذارد و او را عقب میکشد. دختر جا میخورد..رُهام پیش میرود. انقدر که پشتِ دختر به دیوار بخورد و هاج و واج به حرکاتِ رُهام خیره بماند. رُهام پچ پچ وار نزدیک به صورتش میگوید:

-من همون نگاهِ توی سالن رو میخوام..همون ناز و ادا..همون خنده..همون تارای رقاص که باهاش معامله کردم!

تارا آب گلویش را فرو میدهد و تنش دارد یخ میزند. شدیدا حسِ متفاوتی از حسِ توی سالن دارد و..این مرد واقعا صاحبِ آن مهمانی بود؟!

-من..یکم..غافلگیر شدم..

رُهام اجازه ی حرف نمیدهد و شال را از روی سرِ او میکشد، کمی با خشونت..کمی خیلی خالی از احساس!

-نشو..باعثِ نفرتِ من میشی..

موهای مواجِ دخترک دورش میریزد و ترسش بیشتر میشود. رُهام سر توی گودیِ گلوی تارا میکند و درحالِ کشیدنِ لبهایش زیرِ گلوی دختر میگوید:

-تو فقط واسه یه هدف اینجایی..هوم؟؟ اینکه با من باشی..

دست روی یقه ی مانتوی دختر میگذارد:

-منم فقط واسه یه هدف آوردمت..

دختر با ترس میخندد و دست روی دستِ رُهام میگذارد..تا مانعِ این پیش رویِ تند و بی انعطاف و..بی ادبانه شود:

-میشه یه لحظه صبر  کنی؟!! من..اصلا اینطوری پیش بینی نکرده بودم..

رُهام سرش را عقب میکشد و سعی میکند پوزخند نزند:

-چطوری پیش بینی نکرده بودی؟؟

تارا گیج و متحیر میگوید:

-این..مدلی..آآآ خب..من جذبت شدم و..همه چی یه جورِ دیگه ست..اینجا..واقعا خونه ی خودته؟!

لبخندِ کمرنگی میزند و خوب جنسِ این آدمها را میشناسد. 

-تو ذوقِت خورد؟؟

تارا لبی میفشارد و با مکث میگوید:

-نه ولی..جورِ دیگه ای تصور کرده بودم..

رهام دست لای موهای دختر میکند و از پشت موهای دختر را میکشد:

-با تصورت اومدی سراغِ من؟؟ چی تصور کرده بودی؟؟ ببرمت تو قصر؟! ازت پذیراییِ جانانه کنم؟؟ یه اتاقِ بزرگ و یه تختِ سلطنتی و یه ویوی باز و..شایدم استخر و..

موهای دختر کشیده میشود و نگاهِ رُهام واقعا ترسناک است!

-هرچی که بود..این نبود..

موهای دختر را محکمتر میکشد و سرش را تا صورتِ خود بالا می آورد:

-یعنی میخوای بگی ارزشِت بیشتر از اینجاست؟؟

دختر به خاطر کشیده شدن موهایش چشمانش را جمع میکند:

-این..طرزِ رفتارت..حتی از اینجا هم بدتره! 

رُهام با خنده ای پر حرص موهایش را از پشت بیشتر میکشد و..لب روی چانه اش میگذارد:

-تو ارزشت همین قدره تارا..پس فقط آروم باش و لذت ببر..

نفسِ دختر رو به بند آمدن است و..وقتی رُهام بارِ دیگر میخواهد مانتو را از تنش دربیاورد، به سختی میگوید:

-من میخوام برم!

رُهام نگاهش میکند و..در همان حین مانتو را با خشونت از تنِ دختر درمی آورد:

-خفه شو..

تارا با حالِ بد سعی میکند خود را از حصارِ دستانِ مرد بیرون بکشد. و ناشیانه..خیلی ناشیانه با لبخند میگوید:

-فکر کنم امشب اصلا آمادگیشو ندارم..

رُهام قدمی عقب می ایستد و دست به چانه میزند. و دقیق و پر معنی تماشایش میکند:

-موقعی که میرقصیدی تا نظرمو جلب کنی، خوب آمادگی داشتی..مشکل کجاست تارا؟؟ 

 تارا سعی میکند توجیه بچیند:

-یادم اومد که..یه کاری دارم که باید همین امشب انجامش بدم..

رُهام سر تکان میدهد:

-آهان..

تارا خم میشود تا مانتو را از روی زمین بردارد، رُهام نزدیکش میشود و..با صدای آرامی میگوید:

-من هیچی ندارم به تو بدم تارا..حتی اگه توی قصر ببرمت و روی تختِ بزرگِ اعیونی بخوابونمت..یا با تشریفاتِ خاص لباساتو دربیارم و….

تارا مات از رُک بودنِ رُهام، چنگی به مانتو میزند و صاف می ایستد. رُهام نگاهی به سر تا پای دختر می اندازد و میگوید:

-از من به تو هیچی نمی ماسه تارای باهوشِ زرنگ..اونم واسه یه شب خوابیدن..من خرجی واسه برده های بی قیمت نمیکنم..چون هیچی ازشون به من نمیرسه! 

تارا جا خورده..با احساسِ حقارت میگوید:

-واقعا..که..خیلی بی شخصیت..

قبل از اینکه جمله اش تمام شود، رهام تند قدمی به سمتش برمیدارد و دختر ترسیده به دیوار میچسبد. رُهام دست روی یقه ی تاپِ دختر میگذارد. و با تمامِ حرص و خونسردی، دو طرفِ تاپ را میکشد و تاپ از بالا تا پایین پاره میشود. تارا جیغی میزند. رُهام او را هٌل میدهد و محکم به دیوار پشتِ سر میکوبدش..جیغِ تارا بلند میشود:

-آخ!

با تمامِ نفرت و انزجار، تاپ را از تنِ دختر در می آورد. و بعد او را به سمتِ در هُل میدهد:

-از خونه ی من گمشو بیرون!

دختر با جیغ و ترسیده..نمیتواند تعادلش را جفظ کند و روی زمین می افتد:

-وحشی چیکار میکنی؟؟؟

رُهام با پایش ضربه ای به کمر او میزند و صدایش عصبانی تر میشود:

-گمشو بیرون!! هرزه ی کثافت! تو حتی لیاقتِ خرابه بردنم نداری..بخوای با من همخواب بشی؟؟ همین الان گمشو بیرون تا نزدم همه جا تو سیاه و کبود کنم! یالا!!

تارا با حیرت نگاهش میکند و رُهام چنگی به بازوی او میزند. از زمین بلندش میکند و به سمتِ در میکشد و..تارا جیغ میزند:

-ولم کن! دیوونه چته؟؟؟

در را باز میکند. و تارای کثیفِ زرنگِ بی ارزش را با خشونت به بیرون پرت میکند. تارا بارِ دیگر روی زمین می افتد. و ناباور و بغض کرده نگاهش میکند. رُهام دارد حالش به هم میخورد و با حقارت میگوید:

-بدبختِ لاشی! بوی نجاست میدی دسته چندمِ آشغال! 

دختر با بالاتنه ی برهنه توی راهروی یک آپارتمانِ قدیمی در پایین شهر روی زمین افتاده و توان جمع و جور کردنِ خود را ندارد. و رُهام کیف و مانتوی توری را از پله ها به پایین پرت میکند و تهدید وار میگوید:

-آخرین باره چشمم به چشمت میفته..وگرنه بلایی سرت میارم..بلایی سرت میارم تارا..که تا عمر داری از رابطه فراری باشی!

جلوی نگاهِ حیرانِ دختر در را به هم میکوبد و نگاهش را به نقطه ای میدهد. چشم میبندد..نفس میکشد..آرامش میخواهد..نگاهِ زن نمیگذارد. 

برمیگردد و با قدمهای آرام به سمتِ مبلِ راحتی میرود. نگاهش از شالِ تارا که روی زمین افتاده، جدا میشود و پوزخندی میزند. همان مانتوی توری هم از سرِ هرزه ی حقه بازی مثلِ او زیاد است!

با تمامِ وجود سعی میکند بی تفاوت باشد و به جهنم که هرزه ای مثلِ تارا فقط به دنبالِ پولش بود. به درک که خیلی ها همین اند..خیلی ها..آینه اند. خیلی ها مثلِ خودِ او..در آدمها فقط به دنبالِ منفعتِ شخصی میگردند. بدونِ نفع، ارزشی ندارد و همه بی ارزش اند. همه در تلاش برای کشیدن از دیگری..هرکدام به یک طریق و..یکی از جنسِ تارا..یکی از جنسِ او!

قطره های درشتِ باران بر سر و صورتش میکوبد. آب از روی موهایش..از صورتش..از نوک بینی و چانه و تیشرتِ کهنه اش میچکد و..طولِ خیابان را با خستگیِ تمام می پیماید. کتانی هایی که در آب گرفتگیِ خیابان خیس است و صدای چلِپ چلِپش شدیدا آزار دهنده است. 

شب میشود..نگاهش به زیر است..تاریک..تاریک و سرد و ساکت و وحشت و..دردِ پاهای خیس و..دستانی رو به سِر شدن و..کمری که هر آن ممکن است بشکند!

در انباریِ خرابه ی پشتِ خانه است. گونی ها یک طرف..پلاستیک ها یک طرف..آشغال ها..به درد بخور ها و به درد نخورها و..بازهم صدایی مهیب و عذاب آور:

-خفه شو!! خفه شو تا پا نشدم صداتو ببُرم!!

نفسش دارد بند می آید. صدای جیغِ دلخراشِ زن..صدای عربده ی مرد..صدای کمربند..شکستنِ ظرفها…انباریِ آشغالدونی..بهترین جای دنیاست! 

-میکُشمت! هرزه ی بی پدر..بدش من! کی بهت اجازه داد دست تو جیبِ من بکنی؟؟؟ بدش بیاد تا نزدم استخوناتو خورد کنم!!

گوشهایش را میگیرد. بازهم میشنود..بلند..وحشتناک..بدتر از غرش آسمان در نیمه شبِ پاییزی!

سگکِ روی سر و بدن و..چشم و پیشانی اش فرود می آید. از درد نعره میزند. صدای فریادهای زن دیوانه اش میکند. دست روی پیشانی اش میگذارد..درد توی تمامِ تنش میپیچد و..زمان در همان لحظه متوقف میشود:

-میکُشمت!!!

به یکباره..با صدای رعد و برقِ مهیب از خواب میپرد! چشمان وق زده اش روی سقفِ تاریکِ اتاقِ قدیمی میماند. دانه های درشتِ عرق روی صورت و پیشانی اش نشسته و با وحشت نفس نفس میزند. گلویش خشکِ خشک است و..پیشانی اش درد میکند.دست روی پیشانی اش میگذارد و مینشیند. روی تختِ یک نفره ی قدیمی..در تاریک و روشنِ اتاقِ کوچکِ واحدِ معمولی اش..و بازهم  تکرارِ کابوسِ همیشگی..

چشم میفشارد..آب نداشته ی گلویش را فرو میدهد. نفسش جا نمی آید و تصاویر از جلوی چشمش کنار نمیروند. قطره های باران با شدت به پنجره ی اتاق کوبیده میشوند و او از باران متنفر است!

چشم باز میکند و دست لا به لای موهایش میکشد محکم..و نگاهش..نگاهِ متنفر و ترسیده و پرکینه و بیرحمش روی عکسِ دونفره ی روی دیوار میماند. قابِ شکسته و کج شده..به همان شکل روی دیوار ماسیده و..چرا این قابِ عکس را نیست و نابود نمیکند؟! نگاهِ زن بس نیست؟؟؟ این همه خودآزاری ست یا..تمرین برای بیرحم ماندن؟؟ یا شاید هم تاکیدِ هرروزه اش..برای تکرارِ کابوسِ شبانه!

صدای زنگِ گوشی با صدای آزار دهنده ی باران مخلوط میشود و روی مغزِ دردناکش خط میکشد. دست دراز میکند و گوشی را از کنارِ تخت برمیدارد. شماره ی آشنا..اسمِ آشنا..این یکی را هیچوقت بی جواب نمیگذارد و نگاهِ زن تمامِ جانِ اوست!

اخم میکند و ساعت نزدیک به دوِ نیمه شب است. 

گلویی صاف میکند و جواب میدهد:

-بله؟؟

صدای ظریفِ زن توی گوشی پخش میشود:

-سلام آقا..ببخشید این موقعِ شب مزاحمتون شدم..

انگشتانش را روی چشمانش میفشارد:

-چی شده؟؟

صدای زن کمی نگران است:

-آقا..خانوم امشب شام نخوردن..هرکاری میکنم، دارو شون رو هم نمیخورن..تا الان اصرارشون کردم، اما حرفِ منو گوش نمیدن..مجبور شدم به شما زنگ بزنم..

نفسش را با شدت بیرون میدهد و حال و هوایش جورِ دیگری میشود. دیگر نمیشود از نگاهش فرار کرد و این بیتابی دو طرفه است.

-بگو میام..

صدای زن به وضوح خوشحال و هیجانزده میشود:

-چشم..چشم آقا! خیلی لطف میکنید..الان بهشون خبر میدم..حتما همین امشب تشریف میارید؟؟

دیگر جوابی نمیدهد و تماس را قطع میکند. امشب باید ببیندش..

باران میبارد..شدید و بیرحمانه..و دوست ندارد حتی یک قطره از این بارانِ نحس و نفرین شده ی پاییزی روی سر و تنش بنشیند. بارانِ کثیف و ظالم..پاییزها و زمستان های دشمن..روزهای بدِ خدا..خدای ستمکار!

بلوزِ سفید رنگی به تن میکند. بلوزِ نوِ تمیز و مرتب و کت و شلوارِ شیکِ دودی رنگ..برای پیشِ او رفتن همیشه بهترین ها را انتخاب میکند و موهای کوتاهش را شانه میزند..عطر میزند..کراوات میزند..کفشهای مهمانی میپوشد..

توی آینه نگاه میکند و نگاهش حتی یک لحظه هم به زخمِ کهنه ی روی پیشانی اش نمی افتد. لبخند زدن را تمرین میکند..شاد بودن را..آرامشِ ابدیِ به دست آورده را..با چشمانی که حرفِ دیگری دارند و..در پسِ این چشمهای یخی، آتشی خاموش نشدنی ست!

چترِ سیاه رنگِ بزرگ را برمیدارد و از خانه بیرون میزند. توی آپارتمانِ قدیم ساختِ پایین شهر..بین همسایه ها و هم محلی ها و تمامِ آدمها میدرخشد. هرچند کم می آید و کم میرود و با هیچکس کوچکترین ارتباطی ندارد. 

ماشینِ گران قیمتش زیادی در چشم است و رُهام..مردِ جوانِ مرموزی که معلوم نیست چه کاری دارد و چه میکند..با هیچکس در این محله حتی سلام علیک هم ندارد و آسه میرود و آسه می آید! حتی نگاه هم به کسی نمیکند و مردِ جوانِ اجازه ی هیچ ارتباطی به هیچکس نمیدهد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن