رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت پانزده

نگاهش به درِ بازِ اتاق است و نفس هایش سنگین. به آغازِ بازی فکر میکند. یک قمارِ تمام عیار که شروع کننده اش او نیست..و ناخواسته واردِ این بازی شد. ناخواسته..سخت..بیرحمانه..که این بازی از اول هم تمام نشده بود! 

اما اینبار..دیگر نه بازنده خواهد بود، و نه سر فرود خواهد آورد.

صدای بسته شدنِ در خانه اش را میشنود. تهمینه فرار کرد..تهمینه ای که حتی کمی هم شبیه به رُز نبود. و..رُز!

نگاهش با لبخندی آرام بالا کشیده میشود. درست رو به پنجره ی اتاقش و..سیاهیِ آسمانِ شبِ بارانی! آرام است، اما یک آرامِ پر کینه..یک حریفِ آماده..یک زخمیِ فولد شده ای که اینبار حتی کمی هم قصدِ عقب نشینی ندارد!

-با من لج میکنی؟؟؟

میخندد..ورق ها در دستش است و..رقیبش درست رو در روی او!

-میخوای بازی کنی؟؟؟

خنده اش به پوزخندی بدل میشود و عرق از صورتش میچکد. ورق ها آس نیستد، اما او دیگر فولد نمیشود!

-آره..خوبه! هستم..تا تهش هستم! 

چشمانش جمع میشود. چیزی توی گلویش سنگ میشود و دارد راه نفسش را میگیرد.

-بد شروع کردی! اما راضی ام ازت..حریف یعنی این! من عاشقِ سر سختی تَم وقتی همه کار میکنی تا منو به زانو دربیاری! 

قلبش محکم میکوبد. تمامِ تنش از کینه دارد میلرزد.

-باشه! بازی میکنیم..ببینم اینبار چه ورقی داری که رو کنی!

چشمانش را رو به آسمان جمع میکند و چشمانش میسوزد. 

-اینبار هم مقابلِ هم..

دیوانه وار رو به آسمان میخندد. و چشمانش تار میشود و..با خنده ای که یکهو قطع میکند، ورق هایش را مرور میکند:

-خودت خواستی! فقط..بشین و تماشا کن، ببین چطوری دنیا رو به زانو درمیارم! 

آب گلویش را فرو میدهد و سرِ..بزرگترین چیزی که میشود..شرط میبندد!

-ببین چیکار میکنم!

نگاهش میگردد..گوشی را روی میزِ کنسولِ قدیمی میبیند. درست کنارِ رُژِ صورتی رنگِ تهمینه! با ظاهری سرد و آرام..بلند میشود و از درون تکه تکه است. 

گوشی را برمیدارد. زهرخندی لبش را میکشد. نفسش به سختی بالا می آید و..اسمِ فراهانی روی صفحه ی گوشی خودنمایی میکند! 

-اولین ورق! 

کلیپِ ویدئوییِ فایل شده را بارِ دیگر از نظر میگذراند. فریالِ مست و هات را که التماسش میکند برای بودن با او..حرفهای فریال، خنده ی پر کینه اش را پررنگ تر میکند. 

-یه ورقِ آس! 

قلبش رو به انفجار است. نگاهِ آبیِ سرد از جایی روی او ست..چشمانِ مردِ توی قابِ عکسِ کج شده، پر از التماس است و..دارد میسوزد! 

-شرط..سرِ..رُز! 

بزرگترین شرطبندیِ زندگی اش! نگاهش خالی از حتی کمی رحم..شیطانِ سرد و سنگدلی که بُرد میخواهد، فقط بُرد! 

فایل برای فراهانی ارسال میشود! کامل..بدون هیچ کم و کاست..با صدایی واضح..حرفهایی واضح..دختری واضح! 

با لذت و حرص میخندد. خنده ای قهقهه وار! دورِ خود میچرخد..زیرِ لب آهنگی میخواند..قابِ عکس را کج تر میکند و خنده اش به روی مردِ توی قابِ عکس تمسخر آمیز است! 

-میبرمِش!

از اتاق بیرون می آید. بطرش را برمیدارد و سر میکشد. و میخواند:

-خدا خدا خدایا…اگر به کامِ من..جهان نگردانی…جهان بسوزانم..

اگر خدا خدایا..مرا بگریانی…منم جهانت را..زِ غم..

میخندد و مستانه میگوید:

-زِ غم؟؟ نع! رُهام با لذت میسوزونه!

صدای پیامِ گوشی اش بلند میشود. چشم بسته و با حالِ خراب و خوش میخندد و..گوشی را توی هوا تکان میدهد:

-بازیِ خوبیه! دارم حال میکنم!!

پیام را میخواند..فراهانی ست، همانطور که میخواهد!

-شما کی هستی؟؟؟ این چیه نامرد؟!!

در تعجب است که چرا سکته نکرد! جواب نمیدهد..پیامِ دیگری میرسد:

-میکُشمت! بی همه چیز..پیدات میکنم و زنده ت نمیذارم!!

خنده بیشتر میشود. بطری را سر میکشد و با خود میخواند:

-این تازه اولِ بازیه! تازه اولشه!! 

پیام ها میرسد. تهدید..عصبانیت..دیوانگی..

-ازت شکایت میکنم! بیچاره ت میکنم!! بی ناموس آتیشت میزنم..

خنده اش با هر پیام بیشتر میشود. چه بازی ای بشود این دورِ آخر!

-چی میخوای؟؟؟ 

فراهانی رسید به التماس! بهتر از این لحظه ها نیست و فراهانی زیادی جان سخت است که با فیلمِ دخترش زنده ماند!

صدای زنگِ گوشی اش بلند میشود. یک تماس..دو تماس..سه تماس..ده تماس! و رهام فقط با ریتمِ خشکِ آهنگِ گوشی، مست و بدونِ ریتم میرقصد!

درست سرِ هجدهمین تماس، جواب میدهد:

-جونم حاجی؟؟؟

صدای خفه ی مردی را میشنود که به زور نفس میکشد:

-چی..میخوای؟؟؟ بی همه..چیز..بی..ناموس…میکُشمت…فقط..

میان تهدیدهای ترسیده اش، با تفریح و خونسردی میگوید:

-دخترِتو دیدی فراهانی؟؟ نمیدونی چه التماسی میکرد که باهاش بخوابم! خیلی هاته!! ده تا مرد رو جواب میده بیشّرف با اون همه دلبری! 

صدای مرد نعره های بی نفس میشود:

-کثا..فت!! نامرد!! به خدا..پیدات میکنم…

میخندد و مستانه میخواند:

-بیچاره ای فراهانی..طرفِت یه کله خره که هیچ جوره نمیتونی حریفش بشی! فیلمِ دخترت قراره تا فردا همه جا پخش بشه..حرفاش..صورتش..بدنش! همه چیزش..همه چیزِت!

صدای نفس نفسِ فراهانی را از پشتِ گوشی، به وضوح میشنود. فراهانی رو به مرگ است و او قهقهه ای نامتعادل سر میدهد. هر لحظه بدتر میشود و بی رحم ترین آدمِ روی زمین است! 

-در چه حالی حاج آقا؟؟؟ 

صدایی نمیشنود و فراهانیِ پدر با دیدنِ دخترِ عریانش روی تختِ او..با حرفهایش..پیچ و تاب خوردنش..التماس هایش، حتما کمرش میشکند!

-دووم بیار مرد..با هم خیلی کار داریم! فعلا کسی جز من و تو این فیلمو ندیده..اما خب تضمین نمیکنم که همچنان بینِ خودمون بمونه..همه چی به خودت بستگی داره فراهانی!

با دندانهای فشرده شده نفس میکشد و سرِ این بازی حاضر است عوضی ترین آدمِ روی زمین شود..این یک بازیِ پوکر است و چیزی به اسمِ رحم و دلسوزی در بازی پوکر وجود ندارد! 

-دیدی به خاطر بودن با من چه حرفایی میزد؟؟ حرفاشو دوست دارم فراهانی! حرفاش قشنگن..سنگینن..داری له میشی نه؟؟؟ 

میخندد:

-آره میفهممِت..حتی میتونم تجسمِت کنم! بالاخره مردی گفتن..غیرتی گفتی..بابایی گفتن! داری خوردِ خاکِشیر میشی حاجی!

خود را روی مبل رها میکند و سرش را به پشتی تکیه میدهد. چشمانِ نیمه بازش نه روی چشمانِ سردِ زنِ توی قابِ عکس، اما همان حوالی ست:

-از تن و بدنش و التماساش بگذریم، حرفاش خیلی معنی دارن! بذار حساب کنیم که تو میتونی پخش شدنِ فیلمِ دخترتو هضم کنی..خودتو بزنی به بی عاری و ریسک کنی که هرجور شده منو پیدا میکنی و از زندگی ساقطم میکنی! حتی اگه فیلمِ دخترت پخش بشه!اماااا..همه ش که فیلمِ دخترت نیست، مگه نه فراهانی؟؟؟

مردِ پشتِ خط را میتواند تجسم کند..که دارد زیرِ فشار خفه میشود! پر از تفریح میگوید:

-حرفاش..وااای حرفاش وقتی که تو اوجِ مستی و حال خرابی میزد! عجب حرفایی زد این دخترِ بلای حاج آقا! 

بی حس تر میشود:

-دست و پات بد جوری بسته س فراهانی! حرفاش عجیب به دل و جونِ آدم میشینه..باعث میشه که تو بشینی و فکر کنی..هی فکر کنی..هی فکر کنی..که آیا میتونی با من کاری کنی، یا نه! که اگه دستت بهم برسه و بلایی سرم بیاری، آخر عاقبتِ این فیلم چی میشه! شکایت که کلا منتفیه..مگه نه بابای فریال؟؟ 

با مسخرگی میخندد:

-آخه حرفای دخترت..فکر کن؟؟؟ یه دور دیگه مرور کن تا بهتر بفهمی!

دیگر صدای نفس هم نمیشنود. با خونسردیِ خالی از هر حسی میگوید:

-بشین فکر کن..قشنگ فکر کن ببین چه راهی به ذهنت میرسه؟؟؟ فقط تا فردا..فراهانی فقط تا فردا شب ساعتِ ده! قبل از اینکه بخوام تصمیمی در موردِ این فیلم بگیرم، زنگ بزن و فکراتو باهام درمیون بذار..

آهنگین میگوید:

-فراهانی تا ساعتِ دهِ فردا!

تماس را قطع میکند. گوشی را پایین می آورد و چشمانش رو به سقف بسته میشود. هنوز نفس هایش نامتعادل است و هنوز امروز را مرور میکند. آمدنِ رُز..و رفتنش را با پوریا! آب گلویش را سخت فرو میدهد و حریصانه به بُردنِ این بازی فکر میکند. به ورق های توی دستش..به قدَر بودنِ حریفش..به ورق هایی که توی دستِ حریفش است و نمیتواند ببیند. به شرطبندیِ بزرگش..به رُز! 

یک شروعِ طوفانی! برای به دست آوردنِ رُز..بردنِ این بازی و بُردنِ شرطبندی و..زمین زدنِ هر چیزی که مانعش شود. که رُز را به حریفش نمیبازد..حتی اگر این بازی تا آخرِ دنیا ادامه داشته باشد و..قرار باشد تا آخرِ دنیا رو در روی حریفش قرار بگیرد!

**

نگاهش را از  فروشنده ی میانسال میگیرد و به مردِ نسبتا جوانی میدهد که خریدار است. همان خریدارِ واحدِ طبقه ی دومِ ساختمانِ بهار..که پوریا دیروز گفت جور است و طرف خریدار است و حتما برای معامله می آید..و حالا امروز اینجاست.

دو طرف قرارداد را امضا میکنند. رُهام با ظاهری آرام و لبخندِ مانده روی لبش، فقط نظاره گر است. با به توافق رسیدنِ کاملِ طرفین، از روی صندلی بلند میشود و دستِ خریدار را میفشارد:

-مبارکتون باشه آقای دارابی..

مرد با لبخندِ رضایتمندی سر تکان میدهد:

-ممنون آقای شمس..بسیار خدمات دهی و مشاوره تون عالی بود..متشکر بابت زحماتتون..

لبخندش را حفظ میکند..و فکرش در آنِ واحد، به هر جایی سرک میکشد و..رُهام مردِ حواس جمعی ست!

-خواهش میکنم..مرسی از شما که املاکِ شمس رو انتخاب کردید..امیدوارم راضی باشید..چون واحدای مجتمعِ بهار حرف ندارن..

دارابی با لبخند به فروشنده ی مجتمعِ بهار نگاه میکند:

-بله، کاملا متوجه این موضوع شدم..ممنون از شما آقای مانی..

و رُهام منتظرِ رفتنشان است! صدای زنگِ تلفنِ همراهش بلند میشود. نگاهِ گذرایی می اندازد و اسمِ شاهین را میبیند. مثلِ دو تماسِ قبل…

بازهم دکمه ی کنارِ گوشی را لمس میکند و تماس را روی سکوت میگذارد. از فروشنده و خریدار که هردو راضی به نظر میرسند، خداحافظی میکند و قرارِ آن دو توی محضر برای سند زدن!

با رفتنِ دارابی و مانی، پوریا واردِ دفترش میشود. منتظرش بود..خیلی زیاد! دیگر نمیخواهد پوریا را اخراج کند..یا دک کند..یا حتی از خودش دور کند! پوریا باید نزدیک باشد..خیلی نزدیک!

-تموم شد؟؟ دارابی خرید، نه؟!

به پشتیِ صندلی اش تکیه میدهد و در جا آرام تکان میخورد. نگاهش به پوریا ست..نگاهی دقیق، توی صورتِ نمکی و جوانِ رفیقش! 

-آره..خرید..

خوشحالی توی صورتِ پوریا نمایان میشود:

-میدونستم! دیروز که بهت گفتم پسندیده..حال کردی؟؟ دیدی چه مشاوره ای دادم که طرف سریع اومد واسه معامله؟؟؟

چشمانش روی پوریا جمع میشود. چشمهای پوریا قهوه ایِ تیره است..پلکش پُف دارد..صورتِ نسبتا گِرد، خوش خنده و خوش برخورد و..با ریشهای خیلی کوتاه و صورتِ گندمیِ روشن..دخترها جذبش میشوند، به خصوص که همیشه روی خوش به زنهای اطرافش نشان میدهد!

-به چی نگاه میکنی؟؟ دنبال ایراد گرفتن نباشی، جونِ داداش..چند وقته خوب دارم کار میکنم دیگه..

لبش به پوزخندِ کمرنگی به یک طرفِ صورتش کشیده میشود. گوشی اش بارِ دیگر زنگ میخورد..بازهم شاهین است.

اینبار آیکونِ پاسخ را لمس میکند و گوشی را کنارِ گوشش میگذارد:

-بله؟؟

صدای شاهین خیلی زود به گوشش میرسد:

-رُهام؟؟ پسر چرا جواب نمیدی؟!

نگاهش هنوز به پوریا ست و هنوز آرام روی صندلی تکان میخورد. 

-مشتری داشتم..

-حالت خوبه؟؟؟

سرد و بی اهمیت است و تهمینه ی دیشب را به یاد می آورد. خدمتکارِ شاهین که نتوانست جای رُز را برایش پُر کند..رُزِ…پوریایی که..روبرویش نشسته است!

-هوم..خوبم…

صدای شاهین برعکسِ او، کمی نگران است:

-تهمینه دیشب با حالِ بد اومد پیشم! ترسیده بود..گفت تو میخواستی خفه ش کنی..چی شده داداش؟! حال نکردی باهاش..کاری کرده؟؟؟ پررویی کرد؟! 

نزدیک بودنِ پوریا..دیدنش..تصورِ بودنش با رُز..خودآزاری ست..یک خودآزاریِ پر هدف! پوریا باید باشد..حالا حالاها باید همین نزدیکی هایش باشد و..پوریا وصل است به رُز!

-پشتِ خطی رُهام؟؟

میخندد و چه خنده ی مزخرفی!

-اونطوری که خواستم نبود..حرف گوش کُن نی..زیادی این کاره ست!

بعد از چند ثانیه سکوت، صدای خنده ی شاهین را میشنود. 

-عجب! این کاره بودنش خواستنی نبود، یا حرف گوش کن نبودنش؟؟؟

توی دلش میگوید که رُز نبودنش..پوستِ سفید نداشتنش..چشمهای سبز و طوسی نداشتنش..خنده اش..بوسیدنش..اما فقط میگوید:

-کلا باهاش حال نکردم..

-واسه همین میخواستی خفه ش کنی؟!

نگاهش به پوریا ست وقتی آرام میگوید:

-با چیزایی که حال نمیکنم، کلا نیست و نابودشون میکنم! دختره هم شانس آورد زود خودشو جمع کرد و ترسید. از ترسِش خوشم اومد..اگه نترسیده بود، الان جنازه ش رو تختم افتاده بود!

پوریا با تعجب نگاهش میکند. صدای متحیر و پر از خنده ی شاهین را توی گوشی میشنود:

-از آدمی مثلِ تو باید ترسید..وقتی سرِ یه بازیِ پوکر حاضری میلیاردی شرط ببندی، پس این کارم از دستت برمیاد..ما مخلصِتیم داداش..تهمینه غلط کرد اگه اونطوری که تو خواستی نبود!

چشمانش رو به پوریا خمار میشود. پر از حرص و کینه است و لبخند دارد..ورق های توی دستش را دانه دانه مرور میکند!

-یک میلیارد هیچی نیست..من حاضرم همه ی دار و ندارمو بذارم وسط تا حریفمو فولد کنم! هرچی هم حریفم قهارتر باشه، بازی واسم لذت بخش تره..

پوریا خیره اش مانده و امروز نگاهِ رُهام جورِ دیگری ست! از نگاهِ یخ زده ی این مرد بوی گذشته می آید!

 شاهین هم انگار خنده اش جمع میشود و این مرد با این نگاهِ یخی و رفتارِ سرد و جذاب، سرکش ترین و بی کله ترین آدمی ست که به عمرش دیده! 

-نکن رُهام..آخر، سرِ این دیوونه بازیات، کار دستِ خودت میدیا! هر چیزی حدی داره..بازی هم یه حدی داره که بیشتر از اون زندگیتو خراب میکنه..

تک خنده اش با تمسخر همراه است و کدام زندگی؟! زندگی همین بازیِ پوکر است..درست رو در روی حریفی که عجیب او را ترغیب به یک بازیِ دیوانه وار میکند. این بازی خودِ خودِ زندگی ست و..دیگر به آخرین حد رسیده! 

-باشه..کاری نداری؟؟

شاهین ناامیدانه میگوید:

-نه..مراقبِ خودت باش..

خداحافظیِ کوتاهی میکند و تماس را پایان میدهد. و نگاهش را به گوشی ای میدهد که روی میز میگذارد. صدای پر تردیدِ پوریا را، بعد از یک سکوتِ طولانی میشنود:

-دختره کیه که میخواستی خفه ش کنی؟!

نگاهش را تیز از گوشی میگیرد و به پوریا میدهد. پوریایی که نمیخواهد کنجکاوی کند و حتی سوال پرسیدنش هم با دو دلی همراه است!

-آآآ دیشب..رو تختِت بود؟! نکنه میخواستی بلایی که سرِ تارا آوردی، سر اونم بیاری؟؟

ثانیه ها در سکوت به پوریا نگاه میکند. متفکرانه..نقشه میچیند..خط میزند..یک نقشه ی دیگر..و دیگری. چقدر کار دارد با این پسر!

-دیروز خوش گذشت؟؟

پوریا جا میخورد و فکر میکند:

-دیروز؟؟

رُهام سر کج میکند:

-با نامزدِت..رُز!

پوریا با ثانیه ای سکوت، لبش را به خنده ای میکشد:

-آهان دیروز! 

خنده ی پوریا روی روانش خط میکشد. اما ظاهرش همان سردِ بی اهمیتی ست که همیشه هست. پوریا با همان خنده دستی در هوا میگیرد:

-والا جایی نرفتیم..فقط رسوندمش خونه..آخه فعلا خبری نیست که..

فعلا! نفسش سنگین است و لبش به سختی کش می آید:

-چه فرقی میکنه؟؟ نامزدید دیگه..

پوریا با تک خنده ای میگوید:

-نه داداش از این خبرا نیست..رُز فرق داره..

فرق داشتنِ رُز همان چیزی ست که یک لحظه هم از ذهنش بیرون نمیرود!

-چه فرقی؟؟

پوریا انگار سعی میکند جوری توضیح بدهد که رُهام درک کند:

-خب میدونی؟؟ خانواده ش یکم سخت گیرن..چون هنوز هیچی رسمی نشده..فقط یه قرار بینِ خونواده هاست..تا وقتی که علنی نشده، نمیشه اونقدر راحت برخورد کرد..

آب گلویش را فرو میدهد و سعی میکند عادی باشد:

-رُز چی؟؟

پوریا با حالتِ خاصی میخندد:

-اونم فعلا ناز داره..گفتم که..فرق داره با دخترای امروزی..با این دخترایی که دور و برِمون هست..یه حجب و حیایی داره که سخت میشه باهاش راحت بود..یه حد و حدودی..البته دخترِ همون خونواده ست خب..هرچند، من که بدم نمیاد..

رُهام از درون متلاشی میشود و سرخ شدنِ گونه های رُز جلوی چشمانش است. پوریا میگوید:

-ناز کردنشم بد اومدنی نیست..خوشم میاد..نازشم میخرم..

نفس هایش دارد از حدِ نرمال خارج میشود. به خنده پناه میبرد:

-پس سرت گرمه حالا حالاها..

پوریا هم میخندد:

-نه دیگه..آخراشه! تهِ تهش یه ماه موند به نامزدیِ رسمی مون..یه ماه دیگه تو دستِ خودمه..تو این یه ماه تا جایی که میتونم، ناز میکشم..بعد به امید خدا جبران مافات میشه..

مغزش رو به انفجار است و پوریا دارد او را از پا درمی آورد. پوریایی که همیشه راحت و بی محابا درموردِ رابطه اش با دوست دخترهایش حرف میزند و این اصلا چیزِ عجیبی نیست که درموردِ رُز هم سربسته بخواهد چیزهایی بگوید. آخر..رُهام رفیق است و یکی از نزدیکترین رفیق ها! و رُز و ناز کردنش..ناز کردنش برای پوریایی که ناز میخرد..دارد دیوانه میشود برای نداشتنِ آن ناز کردنها!

-یه ماه دیگه..

-شایدم کمتر..اگه کارا جور بشه و مشکل پیش نیاد، شاید بتونیم جلوتر بندازیم..یکم من خودمو جمع و جور کنم، یکم اونا آماده بشن..امتحانای این ترمِ رُز تموم بشه..شاید عمارت بهرامی فروش بره و رُز خوشحال بشه که از اونجا میان بیرون..تا ببینیم خدا چی میخواد و چی پیش میاد..

حریفِ قدَرش..خدا!

-انقدر براش مهمه که از اونجا برن؟؟؟

پوریا سر تکان میدهد:

-آره خیلی..یه حساسیتایی داره دیگه..به من مستقیم نمیگه..آخه دخترِ خیلی مغروریه..

غرورش را خوب به یاد دارد..درست وقتی که عصبانی و محکم گفت:

“نمیخوام!” 

-اما میفهمم که دوست نداره پیشِ خونواده ی من خجالت زده بشه..یعنی پیشِ خونواده ی من خجالت میکشه که باباش سرایداره و مادرش تو خونه ی بهرامی کار میکنه..از یه طرف میگم حق داره..به هرحال میخواد پیشِ خونواده ی شوهرش سرش بالا باشه..اما خب آقا صمد که گوش نمیده..از اونجا که درنمیاد، تا وقتی که خونه ی بهرامی فروش بره..بعدشم گفته اگه فروش رفت، هیچ کاری از دستش برنمیاد جز همین کار..

توی این همه حرف، کلمه ی “شوهر” توی سرش بولد میشود. پوریا حرفش را ادامه میدهد:

-از یه طرفم نمیخوام رُز ناراحت باشه..بهش میگم اهمیت نداره بابا..اما خب واسش اهمیت داره دیگه..بهش قول دادم که اگه خونه باغِ بهرامی فروش رفت، نذارم باباش جای دیگه بره سرایداری کنه..یه کاری واسش پیدا میکنم..یه خونه هم اجاره میکنیم که..

فکرهای رُهام در هم میپیچند. چه طوفانی در سرش به پا ست! پوریا یکهو حرفی میزند:

-راستی رُهام..گفتی میتونی واسه آقا صمد یه کاری پیدا کنی؟؟ 

تکیه میدهد..چشمانش در بی احساس ترین حالتِ ممکن است. فکرِ بیرون آوردنِ صمد و خانواده اش از آنجا و..کار دادن به صمد؟؟ پوزخندی میزند. پوریا منتظر نگاهش میکند:

-نمیتونی؟؟

صدای زنگِ گوشی اش بلند میشود. مردمک هایش از چشمهای پوریا سُر میخورند و روی صفحه ی گوشی مینشینند. اسمِ فراهانی تمامِ صفحه ی گوشی را در بر گرفته! نفسش تند تر میشود و اینبار لبخندِ کمرنگش پیروزمندانه است. ساعت هنوز هفتِ بعد از ظهر هم نشده و..فراهانی اهلِ حساب و کتاب است!

دست کنارِ دکمه ی گوشی میگذارد و تماس را روی حالتِ سکوت میگذارد. با فراهانی حرف زدن، تمرکز میخواهد..خلوت میخواهد..یک ذهن میخواهد..یک ذهنِ بی پروا و آماده برای یک معامله ی بزرگ!

پوریا نگاهی به گوشی و تماسِ بی پاسخ مانده می اندازد و نگاهی به رُهام..

-مشتری بود؟؟

رُهام خیره به همان گوشی، حرفِ دیگری میزند:

-درباره ش فکر میکنم..

 و بعد نگاهش را تا چشمهای پوریا بالا میکشد. پوریا میپرسد:

-درباره ی چی؟؟

رُهام بازهم نقشه میچیند..بازهم به ذهنش اجازه ی پیشروی میدهد. این ذهنِ آماده باید به جنون برسد و فقط با دیوانگی میشود در این بازی برنده شد!

-درباره ی صمد و خونواده ش..

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن