رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت هفت

درِ دفترِ مخصوصِ خود را قفل میکند و هیچکس در زمانِ نبودش اجازه ی ورود به اینجا را ندارد. به هیچکس اعتمادی ندارد و برای ابرازِ این بی اعتمادی، هیچ تعارفی هم ندارد! 

با بیرون آمدنش از اتاقش، منشیِ جوانِ سخت کوش و مطیع به پایش بلند میشود. 

-خسته نباشید آقای شمس..

سری برای منشی تکان میدهد و نگاهی به ساعت می اندازد. نزدیک به پنج است و هوا در روزهای آخرِ پاییزی زود تاریک میشود. 

-یه دو ساعتِ دیگه میتونی تعطیل کنی بری..بذار کارای ناصر کامل تموم شه..

منشی سر تکان میدهد:

-چشم..

-دنبال یه طراحِ سایتِ حرفه ای باش، تا فردا بهم خبر بده..میخوام سایتِ املاک رو ارتقا بدم..هیچ تلفنی بی جواب نمی مونه..قرارا رو بدونِ کم و کاست، به ترتیب مینویسی..کسی هم خواست حضوری بیاد، تو هر یک ساعت، فقط به یه نفر وقت بده..نمیخوام بین مشتریا تداخل باشه..کسایی هم که بدونِ وقت میان، کامل مشخصاتِ ملک و خودِ شخص رو یادداشت میکنی، تا سرِ وقت بررسی کنم..

دخترک با دقت گوش میدهد و حتی یک کلمه هم میانِ حرفش نمی آید. میداند که کارفرمایش سختگیر تر و خشک تر از آن است که بشود در تصور گنجید. به خصوص نگاهش!

-چشم آقای شمس..خیالتون راحت..

وقتی تذکراتش برای منشی تمام میشود، بقیه ی کارها را به دستِ ناصر میسپارد و کلیدِ مغازه ی بزرگِ املاکی اش را به دستش میدهد:

-ساعت هشت میام کلیدو ازت میگیرم..تا اونموقع همه ی کارا رو کرده باشی..میام میبینم..

مردِ میانسال با فروتنی میگوید:

-چشم آقا!

بیرون میرود. به سردرِ دفترِ بزرگِ املاکی اش نگاه میکند. نامِ شمس، بزرگ و طلایی میدرخشد. پر ابهّت..توی خیابانِ بزرگ و تجاری، که پر از آپارتمانهای تجاری و مسکونی ست و بهتر از اینجا برای یک دفترِ املاک؟!

چترِ بزرگِ سیاه رنگ را بالای سرش باز میکند و حتی یک قطره هم از این باران نباید به تن و صورتش بزند. باران و این روزهای سرد و شب های بلند و شوم، یادآورِ خاطراتِ تاریک است..تاریکیِ مطلق!

سوارِ ماشین میشود و توی تاریک و روشنِ غروبِ بارانی، به برگه ای نگاه میکند که پوریا آدرس را برایش نوشت. بارِ دیگر آدرس را مرور میکند و ماشین به سمتِ نیاوران به حرکت درمی آید. یک لحظه هم فکرش آرام نمیگیرد و نقشه ها پشتِ سرِ هم و بی وقفه چیده میشوند. کمی شلخته و درهم و برهم..کمی عقب تر و کمی جلو تر و..مهم ها و غیر مهم ها در هم صف میکشند. دنبال رسیدن به آن بالا بالاهاست و راهِ زیادی در پیش دارد.

توی چهارراه، چراغ سبز است و..یک لحظه به یادِ دختربچه ی گل فروش می افتد. و همان ثانیه که از چهارراه میگذرد، فکرِ دخترک از سرش بیرون میرود. چرا که پیامی به گوشی اش میرسد و رُهام منتظرِ بزرگترین اولویت است!

همانطور که دلخواهش است، پیام از طرفِ فراهانی ست. حالِ خوش برمیگردد..لبخندِ حریصانه و..در حینِ حرکت میخواند:

-شما؟!

تک خنده اش صدا دار میشود. سرعتش را بیشتر میکند و یخی های ترسناکِ خمارش به روبرو ست. فراهانی تمامِ فکرش را به خود اختصاص میدهد و فکری لذت بخش تر از این نقشه هم مگر هست؟؟ پیامش را بی جواب میگذارد و دوست دارد با این یکی در خلوت و آرامش و تمرکزِ زیاد بازی کند!

طبقِ آدرس وارد خیابانِ پهن و خلوتی میشود که از بهترین قسمت های این منطقه به شمار میرود. جای خوش آب و هوا و خلوتی که اکثرا ویلایی و قواره بزرگ اند!

نگاهش بینِ خانه های ویلاییِ بزرگ و قدیمی در گذر است و پلاک ها را میخواند. و از همان لحظه ی اول به دنبال برآوردِ سود از معامله ی عمارتِ قدیمی ست که پوریا ادعا دارد صاحبش برای رفتن عجله دارد و دنبالِ مشتریِ دست به نقد است و…البته دندان گرد!

جای خوبی ست و اگر بتواند مشتری پیدا کند، این وسطِ سودِ خوبی میکند. فقط مشکل این است که فعلا مشتری نیست و طرف انگار عجله دارد برای فروش!

بقیه ی فکرها را میگذارد بعد از سنجیدنِ موقعیتِ ویلا..

با چشمانِ تیز بینش پلاکِ مورد نظر را میبیند. و وقتی مطمئن میشود که خودش است، ماشین را جلویِ درِ بزرگِ سیاه رنگ نگه میدارد. بارانِ لعنتی قصدِ بند آمدن ندارد و همین یکی خط میکشد روی تمامِ فکرهای خوبش! این باران نمیگذارد لذتی باشد و رُهام با تمامِ قوا میجنگد برای غلبه به بدترین لحظه های خدای بیرحم!

چتر را بالای سرش باز میکند و نگاه دقیقی به درِ بزرگِ ویلایی می اندازد. از در و نمای ویلا مشخص است که آنقدرها هم قدیمی نیست. هرچند..برای آدمهای بی درد و همیشه در رفاه که نافشان را با آرامش و زندگیِ خالی از غم و سختی بسته اند، حتی یک گیاهِ کهنه هم باعث میشود که زندگیِ ایده آلِشان به خطر بیفتد!

چشم از پیچک های آویزان شده از در و دیوار میگیرد و ناراضی از قطراتِ بارانی که روی چترش کوبیده میشود، زنگِ در را میفشارد. نگاهش به کفشهای تمیز و مردانه اش است و دستی به کراواتِ سرمه ای رنگِ باریکش میکشد. در چشمِ مشتری همیشه باید مرتب و بی نقص بود و هیچ چیز مثلِ ظاهرِ قابلِ قبول، جذب کننده نیست!

-بفرمایید؟؟

صدای زنی از پشتِ آیفون به گوش میرسد و رُهام با مکث نگاهش را به دوربینِ آیفون میدهد:

-منزلِ آقای بهرامی؟!

-بله..شما؟؟

قبل از اینکه جواب دهد، درِ خانه باز میشود. چشم از آیفون میگیرد و نگاهش به سمتِ درِ باز شده کشیده میشود. قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید، صدای نازک و..خوش آهنگ و پر هیجانی..همراه با تصویرِ دختری که..فقط چشمانِ برق زده اش مشخص است و موهای خیسش..به گوش میرسد:

-اومدی پوریا؟؟؟

متعجب نگاهش میکند. و دختر..با دیدنِ صورتِ غریبه ی مردِ قد بلند، ترسیده هینِ بلندی میکشد و پشتِ در قایم میشود:

-وای! ببخشید..شما…

نگاهِ رُهام روی درِ نیمه باز میماند. صدایی از بلندگویِ آیفون به گوشش میرسد:

-آقا با کی کار دارین؟؟

نگاهش با تعلل و گیجی از در جدا میشود و به سمتِ آیفون میچرخد:

-با آقای بهرامی..برای بازدیدِ خونه اومدم..

-عه همون که آقا پوریا گفته بود؟!! 

صدای زنِ را که از پشتِ آیفون میگوید، “بفرمایید” را نمیشنود. اما صدای دخترک باعث میشود که نگاهش به سمتِ همان درِ نیمه باز کشیده شود. تصویرِ واضحی از دختر توی ذهنش ندارد و همان موهای  خیس است و صورتِ خندان و چشمانِ براق و…قدمی به سمتِ در باز برمیدارد:

-بله..

بازهم صدای نازک را با مکث میشنود:

-خب..بفرمایید..

در بازتر میشود. رُهام با تعلل قدم برمیدارد و..همین که وارد میشود، دخترکِ قایم شده پشتِ در، یکهو و با خجالت میگوید:

-ببخشید..چیز..آآآ شما بفرمایید اون سمتی!

رُهام نگاهش را به دنبالِ صدا میچرخاند. و میبیند که در تاریک و روشنِ فضای باغ مانند و بزرگ، دختری با موهای باز و بلند، پشت به او زیر باران میدود..و در انتهای باغ..یک جایی پر دار و درخت، از جلوی دیدش محو میشود.

ثانیه ها همانطور ایستاده به ردِ رفتنِ دخترک خیره می ماند. متعجب..بین باور و ناباوری..که اصلا دختری بود؟! از کجا پیدایش شد و کجا رفت و محو شد؟!!

-آقا؟؟

با صدای مردانه ای به خود می آید و چشم از انتهای باغ میگیرد. وقتی به سمتِ صدا برمیگردد، مردِ میانسالی را میبیند که با لبی خندان و صورتِ خیلی ساده و معمولی نگاهش میکند:

-سلام..خوش اومدید آقا..بفرمایید از این طرف..

سری برای مرد تکان میدهد و قدم برمیدارد. درحالیکه هنوز صدای دخترک و برق چشمانش توی ذهنش رژه میرود. 

مردِ میانسال با فروتنی کنارش راه میرود و آبِ باران به سرِ نیمه تاسش میخورد. و رُهام با همان نگاهِ اول به راحتی فهمید که این مردِ زیادی معمولی هیچ ربطی به این ویلای دراندشت ندارد. 

-بفرمایید..برای خرید خونه تشریف آوردید؟؟

رهام درحالیکه نگاهش را در حیاطِ بزرگ و باغ مانند میگرداند، میگوید:

-فعلا اومدم بازدید..اگه مورد پسند واقع شد، درباره ی خریدش فکر میکنم..

-پوریا جان شما رو فرستاده؟؟

نگاهِ گوشه ای اش را به مردی میدهد که قدِ بلندی ندارد. 

-بله..شما آشنای پوریا هستی؟؟

مرد لبخندِ چاپلوسانه و البته فروتنش را حفظ میکند:

-بله! من باهاش درمیون گذاشتم..آقا میخوان اینجا رو بفروشن، گفتم یکی از آشناها املاکی داره..گفتن معرفی کنم و..

از زیاده گوییِ مرد خسته میشود و میگوید:

-اینجا چند متره؟؟

مرد نگاهی میگرداند و انگار دقیق نمیداند..که با تعلل میگوید:

-فکر کنم سه هزار متری باشه..

سری تکان میدهد. جلوتر که میروند، نگاهش به سمتِ ساختمانِ عمارتی کشیده میشود که با نمای شیری رنگِ نه چندان جدید، توی باغِ پاییزیِ پر دار و درخت میدرخشد. از همان دور می ایستد و نمای بیرونیِ عمارت را نگاه میکند. از پنجره ها و تراس و نمای مرمرینِ بیرونش گرفته، تا دوبلکس بودنش و پله های خورشیدیِ سنگی و حصارِ نرده ایِ مرمرش..نگاهش دقیق میچرخد. از نما جدا میشود و به جای پارکِ ماشین ها که زیر سایه بانِ پارکینگ به چشم میخورد، نگاه میکند. نگاهش میچرخد..آلاچیقی هم از دور دیده میشود..در همان حین از مرد میپرسد:

-استخر هم داره؟؟

مرد بدونِ تعلل جوابش را میدهد:

-بله آقا! یه استخر تو باغ داره، یکی هم طبقه ی پایینِ ویلا که هم استخره، هم سونا..اونجا مجهزتره..میخواید تشریف بیارید از نزدیک ببینید؟؟ البته آقا و خانوم الان نیستن..ولی به من سپردن که اگر مشتری از املاکی اومد، خونه رو بهشون نشون بدم..

اما نگاهِ رُهام در همان انتهای باغ گیر میکند. درست اطرافِ همان آلاچیق..فضای بازی ست..نه درختی هست، و نه سایه بانی..و..سایه ای میبیند. چشمانش برای دقیق دیدن، جمع میشود. و دختری را میبیند! که در تاریکیِ باغ..زیرِ باران..توی همان فضای باز دیوانه وار دورِ خود میچرخد و فارغ از دنیای اطرافش میرقصد..یک سایه ی رقصان و مست و سرخوش! خشک میشود. پلک میزند..دوباره میبیند..موهای باز و بلندش..و تصویرِ دو چشمِ براق و یک لبخند جلوی چشمش می آید. همان دختر است؟!!

-آقا تشریف میارید؟؟

دوست دارد همانجا بایستد و به دیوانه بازیهای دخترک نگاه کند..که هیچی معلوم نیست، جز یک سایه! میتواند از همین جا هم خنده ی ناواضحی که توی ذهنش مانده را مجسم کند و..این دختر توی این سرما و باران مست است؟؟ 

-آقا؟

به سختی چشم میگیرد و..اخمی میکند و به خود می آید. و البته از دهنش میگذرد که کاش تصویرِ دخترک را واضح تر میدید!

-بریم داخلو ببینم..

مرد تعظیمی میکند:

-بله..بفرمایید..

از پله های سنگی بالا میرود. و لحظه ای فکر میکند که بهتر نیست اول داخلِ باغ را ببیند؟! مثلا..همان قسمتِ آلاچیق و فضای باز و..دخترک را!

اما به این فکر غلبه میکند و پا روی تراسِ بزرگ و خوش نمای جلوی عمارت میگذارد. و بدون اینکه به پشتِ سرش نگاه کند، به سمتِ درِ وروی قدم برمیدارد. فقط برای بازدیدِ این ویلای بی در و پیکر آمده و بس!

مرد درِ چوبیِ کنده کاری شده را برایش باز میکند و کنار می ایستد:

-بفرمایید آقا!

نگاهش از درحالِ کنکاشِ در و نما و ستون های مرمریِ دو طرفِ در است وقتی میگوید:

-شما اول برو، منو راهنمایی کن..

مرد سر کج میکند:

-چشم..ببخشید..بفرمایید..بفرمایید..

مرد داخل میشود و رُهام بدون اینکه کفشهایش را دربیاورد، پشتِ سرِ مرد وارد میشود. بدون اینکه به وسوسه ی یکبار دیگر نگاه کردن به پشتِ سرش، توجه کند!

با راهنماییِ مرد، از راهروی پهن و زیبایی میگذرد و واردِ سالنِ بزرگ و با شکوهی میشود. البته با دیزاینِ قدیمی و وسایل و اثاثِ نسبتا قدیمی و..نما و ساخت قدیم. پوریا راست میگفت..نمیشود گفت کلنگی، اما قدیم ساخت است..هرچند ابهّت و شکوهِ خود را دارد و کِیسِ خوبی ست برای سرمایه گذاری و سودِ کلان در آینده. البته کاملا میشود فهمید که قیمتِ خیلی بالایی دارد و باید حتما طلبه اش باشد که..فعلا هیچ مشتری ای برای این مورد نیست!

چشم از لوسترهای کریستالِ بزرگ میگیرد و روی پاکتِ قهوه ای رنگ قدم میگذارد. نگاهش به در و دیوارِ سالنِ بزرگ میگردد. پله های مرمریِ دو طرفِ سالن که به صورتِ گرد بالا میروند و لوسترِ بزرگی از طبقه ی بالا تا نرسیده به طبقه ی پایین آویزان است. 

-اون قسمت اتاقِ پخت و آشپزخونه ست..کنارش هم سالنِ غذا خوری..اینجا هم اتاقِ نشیمن و..اون قسمتِ سالن برای مهمان و بعد میره سمتِ سه تا اتاقِ مهمان..طبقه ی بالا هم چهارتا اتاق داره و یه سالنِ بزرگِ نشیمن..تشریف بیارید..

با توضیحاتِ کاملِ مرد قسمت به قسمتِ عمارت که نه..ویلای بزرگ و مجلل را نگاه میکند. به سمتِ آشپزخانه و اتاقِ پخت میرود و..همان جا زنی را میبیند که سخت مشغولِ کار و آشپزی ست. که با دیدنِ آنها سریع و با لبخند تعظیمی میکند:

-سلام آقا..خوش اومدید..

نگاهش از زنِ ساده ای که روسری اش را بالای سرش گره زده و لباسهای ساده و پوشیده ای دارد، جدا میشود و داخلِ آشپزخانه میگردد. آشزخانه ی مجهزی ست و کابیتهای چوبی هرچند قدیمی، اما تمیزند.

-فریده واسه آقا قهوه بیار..

نگاهی به مرد میکند و صدای زن را میشنود:

-چشم الان میارم..

از آشپزخانه بیرون میرود. سالنِ بالا را هم میبیند و اتاق ها را گذرا..به طبقه ی پایین میرود و استخرِ بزرگ و مجهز را از نزدیک میبیند.. و سالنِ بیلیارد را که در همان طبقه ی زیرین است. سالنِ کوچکِ بسکتبال هم هست و..تمامِ اینها آپشن های این باغ ویلای بزرگ است و به حتم میلیاردی روی پولِ این عمارت می افزاید! 

وقتی به سالنِ بزرگِ خانه برمیگردند، مرد با احترام او را به سمتِ سالنِ مهمان راهنمایی میکند:

-بفرمایید آقا! بفرمایید الان براتون قهوه میارم..

روی مبلِ استیلِ قهوه ای رنگی مینشیند. پاهای کشیده اش را روی هم می اندازد و چترِ بسته را کنارش به مبل تکیه میدهد. بازهم دقیق نگاه مکیند. نورِ ملایمِ سالن خوب است و دل نمیزند. و بوی مطبوعِ غذا می آید و..حواسش پرتِ صدایی میشود!

-مامان دوست ندارم! چند بار بگم؟؟

صدا را خیلی زود تشخیص میدهد. همان دخترک باران گرفته ی دیوانه ای ست که..لبخندی داشت و چشمانِ براقی! 

بی اراده به سمتِ صدا برمیگرد..جستجوبش میکند، اما کسی را نمیبیند. صدا از جایی ست که به این قسمت دید ندارد. 

صدا آرامتر میشود، طوری که نمیتواند واضح بشنود. با نشستنِ مردِ میانسال درست روبرویش، مجبور میشود چشم از آن قسمت بگیرد و همان لحظه پیشِ خود به این نتیجه برسد که صدا از سمتِ آشپزخانه است!

-شرمنده آقا..وظیفه ی من فقط نشون دادنِ خونه بود..اگر خودتون سوالی دارید بفرمایید، من تا جایی که بدونم جواب میدم..البته آقا و خانوم تا یه ربع، نیم ساعتِ دیگه برمیگردن..

رُهام صدای زمزمه ی دخترانه میشنود. ناراضی؟؟ یک جوری که با آن لبخند حک شده توی ذهنش مغایرت دارد! 

-والا من قصدم فعلا خرید نیست، هرچند بدم نیومد..تر تمیزه، البته یکم تعمیرات لازم داره..اگر هم بخوان که همینطوری و با همین شرایط بفروشن، حتما قیمتش فرق داره خب..میتونم ثبت کنم تا یه مشتری پیدا بشه و بهشون خبر بدم..فقط باید بدونم قیمتِ آخرش چنده و چقدر مهلت داره واسه فروش..اگه مشتری..

صدای قدمهایی میشنود. نگاهش ناخودآگاه به سمتِ صدا میچرخد..دخترک را میبیند! یک نظرِ کوتاه..و خیلی زود چشم میگیرد و به نگاهِ مستقیمِ مردِ روبرویش میدهد:

-اگه..مشتری پیدا شد که..من معرفی میکنم و..انشاا..به توافق که رسیدن، میریم واسه معامله..شما از قیمتِ اینجا خبر داری؟؟ 

دخترک دارد به سمتش می آید. این را میفهمد..و کنجکاو است ببیندش! 

مرد جوابش را میدهد:

-والا من از هیچی خبر ندارم آقا..فقط به آقا گفتم که املاکی آشنا داریم، گفتن اینجا رو باهاتون درمیون بذاریم..من به پوریا گفتم که…

-سلام..

با شنیدنِ صدای آشنا، اینبار با اراده ی خود نگاهش میکند. و بالاخره چهره ی موجودِ رقاصِ دیوانه را میبیند و..خنده ای ندارد. چشمانش..اولین چیزی ست که نظرش را جلب میکند..شاید هم موهای خیسی را که حجمِ خیلی زیادش از زیرِ روسریِ عقب رفته اش بیرون زده و دورش ریخته و..خیس است! و شاید..معصومیت..یا..بیشتر دقیق نمیشود و کوتاه و آرام جوابش را میدهد:

-سلام..

دخترک نزدیک میشود و سینیِ قهوه به دست دارد. روبرویش می ایستد و خم میشود:

-بفرمایید آقا..

وقتی خم میشود، موهای خیسِ بلند و..روشنش آویزان میشود و از موهای آویزان شده..قطره های آب میچکد! نگاهش از موهایش..تا روی صورتش بالا می آید و..دختر نگاهش نمیکند. و کمی ناراضی ست؟! آخر نه لبخندی دارد، و نه برقی دارد آن چشمانی که نگاهش نمیکنند! 

فنجانِ قهوه را برمیدارد و پشتِ دستش به موهایِ خیسِ دخترک میخورد. دختر با خجالت..یا هول شدن..یا معذب بودن، هینِ آرامی میکشد و آرام زمزمه میکند:

-ببخشید..

رُهام به صورتِ دخترک نگاه میکند. لپهای سفیدش گُل می اندازد و لب میگزد و با نگاهی به رُهام لبخندِ نیم بندی میزند و..رُهام این تصویر را تماشا میکند! و به عمد فنجان را دیر برمیدارد تا موهای آویزان شده و..صورتِ سرخ شده و چشمانی که نمیداند چه رنگی ست..سبز..یا طوسی..یا بینِ این دور رنگ، رویش بماند! جوری که دخترک با خجالت بارِ دیگر میگوید:

-بفرمایید..

لبخندِ بی اراده ای روی لبِ رُهام مینشیند. و درحالیکه فنجانِ قهوه اش را بمیدارد، به عمد پشتِ دستش را بارِ دیگر به موهای خیس و آویزان شده ی دخترک میکشد و.. آرام میگوید:

-سرما نخوری کوچولو؟؟

حرفش دخترک را بیشتر خجالت زده میکند و بچگانه میگوید:

-سردم نیست..الان موهامو جمع میکنم..ببخشید!

و چقدر “ببخشید” میگوید! مردِ روبرویش با خنده میگوید:

-کارِش همینه آقا..بارون که میاد، بچه میشه..دیگه نمیشه از زیرِ بارون آوردش کنار..

دختر معذب شده از رُهام دور میشود و رو به مرد میکند:

-آقا جون!

لطیف میگوید و رُهام به نیم رُخِ مینیاتوری اش نگاه میکند. موهای مواجِ روشن، نمیگذارد صورتش آنقدر مشخص باشد. و مرد میخندد:

-برو دمِ شومینه، سرما نخوری..

و تعجب نمیکند از اینکه فقط یک فنجان قهوه آورده شد و فقط برای او! آخر جایگاهِ این مرد خیلی پایین تر از آن است که به همراهِ مهمانِ این عمارت قهوه بخورد! هرچقدر هم که مهمانِ کاری باشد و هرچقدر هم که خودِ صاحبخانه نباشد!

اما از یک چیزِ دیگر متعجب است. اینکه دختر در اوجِ خجالت، یک جور راحتی در رفتارش دارد. نگاهش نمیکند، حواسش کم و بیش پرت است، و دوست دارد برود و اینجا نباشد و..یک جای دیگر سِیر میکند؟؟

-میرم خونه ی خودمون..

-بهونه نیار بابا..سرما میخوری زیرِ بارون..

و دخترک..درحالیکه سینی را توی یک دستش گرفته، گوشی را از جیبِ..سارافونِ ساده ای که به تن دارد، درمی آورد و راهی را در پیش میگیرد:

-نمیخورم..

رُهام لحظه ای فکر میکند که چرا زومِ دخترک شده؟! لباسهایش..صورتش..همه چیزش ساده است و دخترِ خدمتکار اینجا؟!! 

-از دستِ بچه های این دوره زمونه..اصلا حرف گوش نمیدن..فریده نذار بره باز زیرِ بارون بمونه ها..سرما میخوره..همین جا بمون دخترم!

و رُهام هنوز نگاهش به دور شدنِ دختری ست که بدون توجه به حرفهای پدرش، نگاهش را فقط به صفحه ی گوشی اش داده است. و انگار چیزی یادش می آید که به یکباره به سمتش برمیگردد و با هیجان میپرسد:

-شما میخواین اینجا رو بخرین؟؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن