رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت هجده

روبروی پنجره ی رو به خیابان می ایستد. از طبقه ی سوم به برفِ نشسته روی زمین و درختها نگاه میکند. دیگر برفی نمیبارد و هوا صاف است. آرامش و سکوت در محله ی شلوغ و پر رفت و آمد.ساعت از دوازدهِ نیمه شب گذشته و مردمِ این محل زود به خواب میروند. زود بیدار میشوند..از صبحِ زود به فعالیت و کار مشغول اند، تا غروبِ آفتاب. و دورِ همیِ خانواده و خواب! زندگیِ ساده و ماشین های متحرک که روز به روز بیشتر می دَوند برای زنده ماندن..و اسمِ این گذرانِ اجباری را زندگی گذاشته اند. تکرار و تکرار و تکرار..

 دست توی جیبِ شلوارش میکند و چشم از چراغِ برقِ روبرو میگیرد. نگاهش به اسمِ فراهانی ست. نفسی میگیرد..آرام است. آرامشی که انگار نویدِ طوفانی مهیب را میدهد. دورِ جدیدِ بازی ست و..برای این طوفان آماده است. 

نگاهش به پیامِ آخرِ فریال است. همین دیشب برایش فرستاد. به همان شماره ای که فراهانی از او دارد.

“خیلی پستی! کاش به خودم میگفتی و فیلم رو واسه بابام نمیفرستادی..کاش با خودم به توافق میرسیدی..من هرچی میخواستی، بهت میدادم. نامرد چطوری تونستی فیلم رو بفرستی واسه بابام؟؟”

سر کج میکند و از تک تکِ کلماتِ فریال لذت میبرد..اماهیچ لبخندی روی لبش نمی آید. فریالِ بیچاره ی بخشنده ی کوچک..نه! این فرشته آنقدرها ندارد که بتواند با او واردِ معامله شود. فریال مالِ این بازی های بزرگ نیست. او کارش را به نحوِ احسنت انجام داد و نهایت لطف و بخشندگی را در حقِ او کرد. دیگر در بازیِ بزرگترها جایی ندارد!

انگشتش اسمِ فراهانی را لمس میکند. به اسمش نگاه میکند..بوق های آرام و یک ریتم را میشنود. و هنوز بوقِ سوم نخورده، صدای فراهانی توی گوشی پخش میشود:

-الو؟؟؟ 

صدای مرد هنوز بعد از روزها، پر از ترس و وحشت است! این وحشت برای او منبعِ انرژی ست. 

-الو رُهام؟؟؟

لبش به لبخندی آرام کشیده میشود. اسمش زیادی وردِ زبان است توی خانواده..فریال خوب او را برایشان شناسانده است.

-رو به راهی حاجی؟؟

صدای نفسِ بلندِ فراهانی را میشنود. شاید صدای او مثلِ صدای عزرائیل باشد برای فراهانی و کلِ خانواده اش! و به حتم..فریال یک مرده ی متحرک است و..قربانیِ زیبای جذاب!

-حرف از معامله بود..

خوشش می آید که فراهانی تعللی نمیکند و حرفِ اضافه ای نمیزند و:

-خوبه..پس بریم سرِ اصلِ مطلب..

صدایی از فراهانی در نمی آید و بابای فریال سراپا گوش است! به حتم خسته است و هر لحظه اش با وحشت و مرگ میگذرد و..میخواهد خلاص شود.

نگاهِ آرام و سردش را به خیابانِ برف گرفته میدهد و با آرامشِ تمام میگوید:

-فیلمِ دخترت پیشِ من محفوظ می مونه..میخوام اینو قبول کنی، چون چاره ی دیگه ای نداری. مجبوری که رو حرفم اعتماد کنی. هیچ راهِ دیگه ای جز اعتماد کردن نیست..درسته فراهانی؟؟

بازهم صدایی از فراهانی درنمی آید. فقط صدای نفس های خِس گرفته اش را میشنود و..بر عکسِ فراهانی، او حتی خودش هم صدای نفسهایش را نمیشنود! 

-من..فقط..هفتاد میلیارد پول میخوام..نه کمتر، نه بیشتر!

صدای خنده ای میشنود. خنده ای که با حالِ رو به مرگ همراه است. و بعد صدای فراهانی را:

-من این همه پول ندارم پسر!

با آرامش میگوید:

-فکر کردم آماده ی معامله ای..اما انگار نیستی..یا کلا اهلش نیستی؟؟ میخوای راهای دیگه رو امتحان کنیم؟؟

صدای فراهانی با خفگی همراه میشود:

-من هفتاد میلیارد ندارم! 

لبخندِ کمرنگی روی لبش مینشیند:

-داری..کافیه دو تا از اون واحدای برجِ لوتوس رو بفروشی..یا دو سه تا از واحدای برجِ کیهان که با طلوعی شریکی! راستی طلوعی خبر داره که چقدر خرِت تو ساخت و ساز میره؟؟ میدونه که شهردار چقدر هواتو داره؟؟ نظرت چیه یه بارم از زبونِ فریال بشنوه؟!

صدای وحشت زده و پر حرصِ فراهانی را میشنود:

-بازیِ کثیفی رو شروع کردی..

خیلی زود جوابش را میدهد:

-مواظب باش فراهانی! داری رو لبه ی تیغ راه میری..مفهومه واست؟؟ تو این موقعیت جایی واسه حرفِ اضافه و تهدید نیست..کافیه یه کلمه بی ربط از دهنت دربیاد تا با سر سقوط کنی تهِ دره! نذار از حالت مسالمت آمیز دربیایم که دودش فقط تو چشمِ خودت میره..

فراهانی با تمامِ بیچارگی میگوید:

-ده میلیارد..

تک خنده ی رُهام صدا دار میشود. 

-من شماره ی تک تکِ شرکا و رقیبات رو دارم فراهانی..کسایی که منتظرِ یه آتو هستن تا دودمانِتو به باد بدن..نمیخوای که این فرصتو بهشون بدم؟؟؟

فراهانی خفه میشود و رُهام میگوید:

-عقل داشته باش فراهانی..تا من حالم خوبه و خونسردم، استفاده کن! هفتاد میلیارد در برابر ثروتِ عظیمِ تو هیچی نیست..یا از هفتاد میلیارد میگذری و خودتو خلاص میکنی، یا نمیگذری و کلِ زندگیت رو از دست میدی..درسته؟؟؟

فراهانی به هیچی چنگ میزند:

-هفتاد میلیارد..خیلی زیاده!

رهام با آرامش نُچی ادا میکند:

-خیلی منصفانه س حاجی..قیمتِ این فیلم اندازه ی کلِ زندگیِ خودت و دخترته..به دلت بد راه نده..داری واسه حفظِ زندگیت خرج میکنی..با جون و دل خرج کن!

نگاهش به دستِ بهرامی ست..انگشتهای مردانه ای که خودکاری در بر دارند. با دقت روی برگه میکشد..خطهای منحنیِ زیبا..امضای آخر!

قلبش با شدت میکوبد. نفسش سنگین است..و نگاهش آرام! 

بهرامی راضی از معامله ای که صورت گرفته، لبخندی به روی او میزند:

-بفرمایید..اینم از سندِ شش دُنگ، تقدیم شما..

لبخندِ گذرایی روی لبش می آید. سندِ شش دُنگِ عمارتِ بهرامی را..که حالا به نامِ او ست، در دستش میگیرد. به اسمِ “رُهام شمس” نگاه میکند. عمارتِ بزرگِ شمس!

هفتاد میلیارد مُک! معامله ی خوبی ست..سودِ بزرگی ست..هم برای او، و هم برای بهرامی..این بازی هر لحظه لذت بخش تر میشود.

پوریا لبخند به لب، بلند میشود و قوطیِ شیرینی را باز میکند. شیرینی تعارف میکند:

-مبارک باشه..مبارک باشه داداش..

نگاهی به پوریا میکند و نگاهی به شیرینی ها..

یک روزی به خاطرِ خوردنِ یکی از این رولِت ها، تا نیمه های شب در خیابان ها آواره بود. که کم نیاورَد..کم آورد. رولِت زَهر شد و طعمِ زهرِمارش تمامِ دهانش را پُر کرد. نیمه شب تا صبح را در انباری به سر کرد و..هزاران بار پشیمان برای خوردنِ یک رولِتِ خامه ای!

و حالا معامله ی امروزش، بهایی بالاتر از میلیون میلیون رولِت را دارد. هنوز رولِت طعمِ زهرمار میدهد..که چشمِ کبود شده ی مادرش جلوی چشمانش است!

-نمیخورم!

پوریا میخندد:

-شیرینیِ خونه ته..نمیخوای دهنتو شیرنی کنی؟!

نگاهش را تا چشمهای پف دار و نسبتا با نمکِ پوریا بالا می آورد و..با تصورِ طعمِ شیرینِ رولِت، جدی و آرام میگوید:

-نمیخورم پوریا!

لبخندِ پوریا برای لحظه ای جمع میشود و زمزمه وار میگوید:

-الان خوشحال نیستی؟!

تکیه میدهد و نفسش را از عمقِ سینه بیرون میفرستد. خوشحال نیست؟! مگر بهتر از این لحظه ها هم هست؟؟؟ بازیِ هیجان انگیز و قشنگی ست..یک رولِت زَهر شد و حالا انقدر از آن روزها فاصله گرفته است که میتواند تمامِ رولِت های شهر را بخرد! 

خنده روی لبش می آید و جوابِ پوریا را صادقانه میدهد:

-نمیدونی چه حالی دارم..

پوریا بارِ دیگر میخندد و دیگر شیرینی تعارفش نمیکند. رُهام وقتی بگوید نه، دیگر جایی برای اصرارِ دوباره نیست.

-مبارکت باشه..خوب بُرد کردی..

سری بالا و پایین میکند. کینه دارد..حریصانه لبخند میزند. دل توی دلش نیست برای رفتن به آن عمارت..عمارتِ خودش!

ماشینِ اسپورتِیجِ مسی رنگ، واردِ حیاطِ بزرگِ عمارت میشود. حیاطِ برف گرفته که انگار تازه تمیز شده است. کارِ صمد است..بابای رُز..سرایدارِ عمارت بهرامی..یا به روایتی..سرایدارِ مطیعِ عمارتِ شمس!

ماشین را در قسمتِ پارکینگ پارک میکند. نگاهش هنوز از ماشین پیاده نشده، میگردد. دخترک خبر دارد که امروز او صاحب اینجا شده؟؟ آقای این “خونه باغ”؟؟

پوریا هم مثلِ او انگار قصدِ پیاده شدن ندارد. با مکث به سمتِ او برمیگردد:

-رُهام؟؟

نگاهش به سمتِ انتهای باغ کشیده میشود. ساختمانِ جمع و جورِ خانه شان از اینجا مشخص است. رُز میداند؟!

-هوم؟؟

پوریا با تعلل میگوید:

-آآآ به رُز گفتم که تو میخوای اینجا رو بخری..

به سمتِ پوریا برمیگردد و آرام و بدونِ مکث میگوید:

-پورسانتِت سرِ جاشه..پنجاه میلیون..امروز میریزم به حسابت..

خنده روی لبِ پوریا می آید:

-دستت درد نکنه داداش! خیلی آقایی..خیلی کمک حالم میشه..

چشم باریک میکند. پوریا بیست و هفت سال سِن دارد و سه سال از او کوچکتر است. رُز این آدم را دوست دارد؟؟؟ 

-برنامه داری واسش..آره؟؟

پوریا سری تکان میدهد و شرمنده ی لطفِ رُهام است. پنجاه میلیون فقط برای یک معرفیِ ساده! 

-خیلی با معرفتی..کلی کارم جلو میفته..

چرا قلبش انقدر محکم میکوبد؟؟ میخواهد..همین حالا رُز را ببیند. عکس العملش را..صورتش را..چشمانش را..اما..نه وقتی که پوریا اینجاست!

-خب؟؟

پوریا با مکث حرف میزند:

-راستش..رُز دوست داره از اینجا برَن..

دستش روی فرمانِ ماشین سفت میشود. دخترک قصدِ فرار دارد! سخت آرام است و سخت سعی میکند پوزخند نزند:

-کجا بره؟؟

پوریا دستی در هوا تکان میدهد:

-همون ماجرایی که بهت گفتم..که دوست نداره آقا صمد سرایداری کنه و..خجالت میکشه که مادرش تو خونه ی این و اون کار میکنه..

لب بسته نفس میکشد. فکش رو به سخت شدن است و فرمان زیرِ انگشتانش هرلحظه بیشتر فشرده میشود. اما صدایش آرام است:

-خب حالا چه کنیم؟؟

پوریا صادقانه میگوید:

-نمیدونم..

رُهام کجخندی میزند:

-خب الان من اینا رو از اینجا انداختم بیرون، میخوان کجا برن؟؟

پوریا نگاهش میکند:

-رُز گفت که یه جا رو اجاره میکنن و..

میانِ حرفش رُهام میگوید:

-ولش کن اون دختره رو! رُز فقط به فکرِ خودشه..خودت فکر کن! الان من اینا رو از اینجا بندازم بیرون، جایی دارن که برَن؟؟ صمد هم که کار نداره..سرمایه هم نداره..پس چی میشه؟؟ آواره میشن..درست؟؟؟

پوریا میگوید:

-آخه رُز..

-رُز بچه ست، نمیفهمه!

پوریا نمیداند چه بگوید و رُهام فکری میکند. پوریا چند سال بزرگتر از رُز است؟؟ عروسک چند سال از اوی رُهام کوچکتر است؟؟

-رُز چند سالشه؟؟

پوریا با مکث میگوید:

-هیفده هیجده سالشه..فکر کنم!

حتی نمیداند چند سالش است و..رُز برایش با زنهای دیگر فرق دارد و..رُز این مرد را دوست دارد؟!

-خب پس..بچه ست دیگه! اینا از اینجا برن، به هیچ جا نمیرسن هیچ، فقط آواره ی کوچه خیابون میشن..صمد خودش اینو خوب میدونه که راضی نیست بره..

پوریا در سکوت گوش میدهد. رُهام از تصورِ فرار کردن های بی نتیجه ی رُز لبخندِ پیروزمندانه ای روی لبش می آید:

-من که نمیتونم همینطوری بندازمشون بیرون..خدا رو خوش نمیاد! تو راضی ای صمد و زنش به خاطر خواسته ی غیر منطقیِ دخترشون آواره بشن؟؟ صمد از اینجا بره، هم کارِشو از دست میده، هم خونه شو..زندگیش کلا داغون میشه..رُز اگه میفهمید، همچین چیزِ مسخره ای نمیخواست..

پوریا به حرفهای رُهام فکر میکند و..به اصرارِ رُز هم! پوفی از سرِ تردید میکشد و دستی لای موهایش میکُند:

-آخه نمیخوام ناراحت بشه..

پوزخندش درست از بینِ دندانهای فشرده شده اش است. حرفهای پوریا مغزش را به هم میریزد..سخت چیزی میگوید:

-ناراحت بشه، بهتر از اینه که بدبخت بشه..

پوریا نگاهش میکند:

-تو گفتی یه کاری واسه آقا صمد جور میکنی..

با خونسردیِ تمام میگوید:

-نگهشون میدارم..

پوریا متعجب میگوید:

-اینجا؟! آخه داداش..رُز دوست نداره که..

رُهام نمیگذارد بازهم درموردِ رُز و اصرارش برای رفتن گفته شود:

-حقوقشو زیاد میکنم که بتونه یه پس اندازی داشته باشه..خودمم بعدا کمکش میکنم تا بتونه یه خونه ای چیزی اجاره کنه..اما فعلا باید اینجا بمونن..هم من لازمشون دارم، هم اونا شرایطِ رفتن ندارن..

انتهای حرفهای برنامه ریزی شده اش، لبی میکشد:

-فکر کنم اینطوری به نفع همه مون باشه..هم به نفعِ صمد که حقوقش بیشتر میشه..هم به نفعِ من که سرایدار و خدمتکارِ قابل اعتماد فعلا نمیتونم پیدا کنم..هم به نفعِ رُز که..امیدوار میشه با بیشتر شدنِ حقوقِ باباش، میتونن چند ماهِ دیگه از اینجا برَن!

پوریا متفکرانه نگاهش میکند. ثانیه ها در سکوت، حرفهای او را میسنجد. و طولی نمیکشد که به این نتیجه میرسد..بهتر از این راه وجود ندارد!

-هوم..بدم نیست..آره خوبه..چند ماه دیگه که آقا صمد تونست یه پس اندازِ درست حسابی بکنه، یه خونه اجاره میکنن و..کارش هم..

رُهام پشت بندش میگوید:

-تا اون موقع حالا یه کاری جور میکنم واسش..

پوریا اینبار تشکر آمیز نگاهش میکند:

-شرمنده میکنی داداش..چطوری بتونم اینهمه لطفِتو جبران کنم؟؟؟

چشم خمار میکند. به لبخندِ پر از شرمزدگیِ پوریا نگاه میکند و هیچ رحمی در این بازی وجود ندارد!

-وظیفه ست..جبران نمیخواد..به رُز بگو، اونم از این خبرای خوب خوشحال شه!

پوریا به تایید سر تکان میدهد و با تشکرِ دیگری از او، از ماشین پیاده میشود. 

نگاهش میکند که به سمتِ خانه ی سرایداری میرود. خانه ای که رُز به حتم آنجاست! بعضی لحظه ها سخت اند. تحمل کردن میخواهد..گذراندن..کاش رُز برای پوریا ناز نداشته باشد!

به رفتنِ پوریا از اینجا فکر میکند. نبودنش..دور شدنش..و نزدیک شدنِ خود به آن دخترِ مغرورِ فراری! حالا..دیگر در دستانِ اوست..از همین امشب..

روی تراسِ بزرگ، بین دو ستونِ بزرگ و مرمری می ایستد و دست در جیبهایش..به باغِ بزرگ و در اندشت نگاه میکند. درختهای سفید پوش و عصرِ زمستانی و..جمع شدنِ آخرین اثاثِ خانواده ی بهرامی که به وسیله ی کارگرها داخلِ کامیون جای گرفته میشوند.

سیگاری دود میکند. پوریا خداحافظی میکند..دخترک بیرون نیامد! چشم تنگ میکند و به رفتنِ پوریا نگاه میکند. و نگاهش..به سمتِ انتهای باغ کشیده میشود. رُز خود را توی آن خانه ی کوچک قایم کرده و..میترسد! تصورِ صورتِ ترسیده و چشمهای سبز و طوسیِ درشت شده و..گونه های سرخ رنگ و..فرار کردن و مخفی شدنش در یک گوشه ی عمارتِ او..چه لحظه های زیبایی ست!!

حریصانه نگاهش را تا آسمانِ ابری میکشد. لبخندش پر از پیروزی ست. رو به آسمان چشم میبندد..دودِ سیگار را بیرون فوت میکند. میخندد و زیرِ لب زمزمه وار میخواند:

-اگر به کامِ من..جهان نگردانی..جهان بسوزانم…

کامیون بیرون میرود. صمد در را میبندد..و به سمتِ او پا تند میکند:

-با من امری ندارید آقا؟؟

فیلترِ سیگار را توی حیاط پرت میکند و رو به صمد میگوید:

-بیا تو کارِت دارم!

چشم از انتهای باغ میگیرد و از درِ چوبیِ بزرگ میگذرد. پا داخلِ سالنِ بزرگِ عمارت میگذارد. قدمهایش روی پارکتِ قهوه ای رنگ به صدا درمی آید و اکو وار توی سالن پخش میشود. حس خوبی ست..لذتِ این لحظه ها وصف ناشدنی ست. قدرتی که طعمِ پیروزی دارد! 

در بالاترین نقطه ی سالن، روی تک مبلِ استیلِ کنده کاری شده مینشیند. پا روی پا می اندازد. و به سرایدارش که دو دستش را روی هم گذاشته و مطیعانه و سر به زیر روبروی او ایستاده و آماده ی خدمت گذاری به اوست، نگاه میکند. بابای..رُز! 

ثانیه ها در سکوت نگاهش میکند و میتواند از نگاهِ به زیر افتاده ی مردِ میانسال و زیادی ساده ی روبرویش، استرس را بخواند. لبش به لبخندی کشیده میشود. برعکسِ رُز، این مرد ترسِ رفتن دارد! 

-برنامه چیه صمد؟؟

صمد با مکث نگاهش را بالا میکشد. نگاهِ ساده ای دارد..یک قهوه ایِ ساده..فریده هم چشمهای تیره ای دارد. عروسک شبیه به اینها نیست!

-هرچی شما بفرمایید آقا..

مغرورانه سری تکان میدهد و امر امرِ اوست. صمد این را از همان اول درک کرده و..او حالا دیگر آقای این خانه است!

انگشتانش روی دسته ی مبل به بازی در می آیند و آرام ضرب میگیرند. حالِ خوشش با کینه همراه است و دخترک کجا قایم شده؟!

-انگار دخترت خیلی دوست داره که از اینجا برید..

سکوتِ صمد پر از حرف است و نگاهِ رُهام تا دستهای فشرده شده ی صمد کشیده میشود. با فکِّ سخت شده لبخندِ کمرنگی میزند:

-اصرار داره که بندازمتون بیرون!

صمد با ترسی که از بیرون انداخته شدن دارد، سریع میگوید:

-دخترم هنوز نتونسته شرایطِ منو درک کنه..

رُهام نگاهش را تا چشمهای صمد بالا میکشد:

-شرایطت چیه صمد؟؟

صمد با مکث و کمی هول زدگی میگوید:

-شرایط رفتن ندارم آقا!

“آقا” گفتنش خوب است..مطیعانه و چاپلوسانه است. 

سر به سمتِ شانه کج میکند و با سخاوت و غرور میگوید:

-قصدِ بیرون انداختنِت رو ندارم..میتونی بمونی..

صمد با تعجب و مستقیم نگاهش میکند و بی اراده میگوید:

-میتونیم بمونیم؟!

فقط سر تکان میدهد و..سیگاری از توی پاکت درمی آورد. 

همان دم لبخندِ خوشحالی روی لبِ صمد می آید:

-قربونتون برم آقا! خدا از بزرگی کمِتون نکنه..دستتون درد نکنه..هر کاری بگید، انجام میدم تا ازم راضی باشید..

سیگارش را با فندکِ طلایی رنگ روشن میکند و با اخم پُک عمیقی میگیرد. به بابای رُز سخت نمیگیرد..همراه با دودی که بیرون میدهد، میگوید:

-همون کارایی رو بکن که واسه بهرامی میکردی..خانومت هم، همون کارا رو انجام بده..

صمد دست به سینه میشود و لبخند از روی لبش نمیرود. آرامش توی چشمانش سرازیر شده!

-چَشم چَشم..هرچی شما امر کنید..

چشمانِ رهام جمع میشوند:

-دخترت..کارِش تو این خونه چی بود؟؟

صمد روی جملاتش فکر میکند و نمیخواهد موقعیتش حتی کمی خراب شود:

-دخترم؟! من و فریده همه ی کارا رو سر و سامون میدادیم..نیازی به رُز نبود..خیالتون از این بابت راحت باشه..من و فریده از عهده ی همه ی کارا برمیایم..

با آرامش میگوید:

-شاید نیاز باشه یه مسئولیتی هم بدیم به اون..چون بعضی وقتا کارای من زیاده..نظرت چیه؟؟؟

صمد ثانیه ها سکوت میکند. در نگاهش تردید موج میزند. رُز از کار کردن برای دیگران بیزار است و رُهام این را خوب میداند. میداند که دوست دارد موقع خدمت کردن به او تماشایش کند!

-هر کاری باشه..من و فریده انجام میدیم..فکر نکنم رُز..بتونه از عهده ی کارای این خونه بربیاد..

رُهام به کارهای شخصیِ خودش فکر میکند و..فعلا زیاد روی این مسئله مکث نمیکند:

-بعدا برنامه ریزی میکنم..

و بعد آقا منشانه و در اوجِ سخاوت میگوید:

-حقوقت هم زیاد میشه..هرچقدر از بهرامی حقوق میگرفتی، من دوبرابرشو میدم..

اینبار صمد از سخاوتِ آقای جدیدش هاج و واج می ماند و نمیتواند چیزی بگوید. رُهام پُکی به سیگارش میزند و به حالت های صمد نگاه میکند. بابای رُز باید مدیونِ خوبی های بی دریغِ او شود! 

-میخوام از اینجا بودن راضی باشی صمد..

صمد با حالِ منقلب شده دست به سینه میزند و پر از هیجان میگوید:

-من مخلصتم آقا! خیلی آقایی..خیلی بزرگواری..نمیدونم چی بگم..انشاا…بتونم جبران کنم..

دودِ سیگار را بیرون فوت میکند و با همان اخم و جذبه و آرامش نگاهش را پایین میکشد:

-فقط میخوام تمامِ کارا بی نقص انجام بشه..قبل از اینکه من بخوام، همه چی سرِ جاش باشه و آماده!

-چَشم..خیالتون راحت باشه..هرچی شما بفرمایید، همون لحظه انجام میشه..

سری تکان میدهد و رو به صمد میگوید:

-امروز استراحت کنید..نمیخواد فریده غذا درست کنه..زنگ میزنم از بیرون یه چیزی میارن، دورِ هم میخوریم..از فردا کارا رو شروع کنید..

صمد فقط از لطف های پشتِ سرِ همِ آقای جوان که رفیقِ پوریا ست، در شرمزدگی مانده و نمیداند دربرابرِ اینهمه خوبی چه حرفی بزند که ممنون بودنش را نشان دهد:

-شرمنده مون میکنی آقا..خیر ببینید..بذارید فریده شامو درست میکنه..

نگاهش دور تا دورِ سالن میچرخد. سالن تقریبا خالی از اثاث و وسایل..از اثاثِ خانواده ی بهرامی فقط یک دست مبلِ استیل مانده است و چند تخته فرشِ نسبتا قدیمی و یک میزِ ناهارخوریِ بزرگ که با نگاهِ گذرایی حدس میزند دوازده نفره باشد. 

طبقه ی بالا نمیرود. توی اتاق ها سرک نمیکشد. چیزی را چک نمیکند و..نگاهش به فریده است که تنها و بی صدا و مطیع، درحالِ تمیز کاری ست. 

تکیه اش را به مبل داده و پا روی پا انداخته، از همان قسمتِ بالای سالن، به جنب و جوشِ زن نگاه میکند..و عروسک هنوز نیامده! لجباز کوچولوی فراریِ ترسیده!!

گوشیِ موبایل را برمیدارد و با نگاهی به درِ ورودی، لبخندِ گذرایی میزند. بالاخره می آید..مجبور است که بیاید!

شماره ی رستورانی را میگیرد و با نگاهی به میزِ چیده شده، غذایی سفارش میدهد:

-چهار تا پیتزا گوشت با مخلفات..

-چَشم قربان..آدرس میفرمایید؟؟

نگاهش را به سمت در میچرخاند و آدرس ویلای بزرگِ شمس را در نیاوران میدهد. 

این فرار ها و مخفی شدن ها عجیب وسوسه انگیز اند برای کشاندنِ هرچه بیشترِ عروسک به سمتِ خودش!

از روی مبل بلند میشود و قدمهایش را به سمتِ همان قسمتِ سالن میکشد. قسمتی که نزدیک به آشپزخانه است و یک میزِ بزرگ دارد و..مامانِ رُز مشغولِ کار است. 

نزدیک به میز می ایستد و نگاه روی میز میگرداند. بشقاب های چیده شده و میزِ آماده برای صرفِ شام. و..سه بشقاب!

زن با دیدنِ او دو دستش را توی هم قفل میکند و رو به او سری به تعظیم فرود می آورد:

-میز آماده ست آقا..

نگاهش را از پارچِ آب نمیگیرد:

-دخترت کجاست؟؟

فریده با مکث و خجالت میگوید:

-خونه ست..داره..درس میخونه..

دست دراز میکند و بی هدف سیبی از توی ظرفِ میوه ی روی میز برمیدارد. به زن نگاه نمیکند:

-نمیخواد بیاد شام بخوره؟؟

همان لحظه صمد هم پیدایش میشود و کمی نفس نفس میزند. خنده اش پر از چاپلوسی ست وقتی میگوید:

-آقا چه برفی میاد! پله ها و جلوی پله ها رو پارو کردم که یه وقت یخ نزنه لیز بشه..

نگاهِ گذرایی به صمد میکند و سرد و کوتاه میگوید:

-خوب کردی..

و بعد نگاهش را به فریده میدهد:

-دخترت نمیاد شام بخوره؟؟

فریده لبخندی میزند و کمی سخت جواب میدهد:

-گفت میل ندارم..

ابرو بالا میدهد:

-یعنی دعوتِ منو واسه شام رد میکنه؟!

جوری میگوید که زن خجالت زده میشود و سریع میگوید:

-نه آقا این چه حرفیه؟؟ قصدش بی ادبی نیست، فقط گفت عصر یه چیزی خورده و..

میانِ توجیه های زن میگوید:

-بگو بیاد یه لقمه بخوره..

فریده دهان باز میکند حرفی بزند، که صمد زودتر میگوید:

-الان من میرم صداش میکنم..میاد..

لبش به لبخندِ کمرنگی کشیده میشود و صمد راضی کننده است! 

-خوبه..

و همان لحظه زنگِ خانه هم به صدا درمی آید. دست توی جیبش میکند و درحالِ بیرون کشیدنِ کیفِ پولش، رو به صمد میگوید:

-غذا ها رو هم بگیر..

صمد بدونِ مکث میگوید:

-چَشم آقا!

چند تراول به دستِ صمد میدهد و خودش پشتِ میز..روی تک صندلیِ قسمتِ بالای میز مینشیند. سیب را روی میز میگذارد و با غرور و پیروزی نگاهش را به روبرو میدهد ..منتظرِ آمدنِ رُز میشود. این دختر قمارِ او ست..باید شرطبندی را..رُز را..در این بازی ببرد. آن وقت است که با لذت جوابِ این فرارها و یاغی شدن ها را میدهد!

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن