رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت نه

تکیه میدهد و خیره به پوریا چشم تنگ میکند. آرام روی صندلی تکان میخورد..فکر میکند..تردید توی ذهنش راه میگیرد..و پوریا میگوید:

-یه زنگ بزن داداشِ من..با خودش حرفی بزنی بهتره..ضرر نمیکنی که..فوقش میذاری واسه فروش، یا مشتری پیدا میشه و تو حقِ کمیسیون میگیری..یا فروش نمیره و تموم..از تو چیزی کم نمیشه که..ها؟؟

حرفهایی که خودش خوب میداند و بهتر از او هم کسی هست که سود و منفعت را همان لحظه محاسبه کند؟؟ اما توی این چند روز نمیخواست حتی فکرش را بکند و از اینکه یک دختر بچه با فکر کردن به آن عمارت توی ذهنش بولد میشد، عصبی اش میکرد. مثلِ حالا که پوریا وسوسه ی زنگ زدن به بهرامی را توی سرش می اندازد و رُهام فقط نیازمندِ یک تلنگُر است. و این تلنگر را پوریا ناخواسته دارد به رُهام میزند و میگوید:

-جونِ پوریا یه زنگ بزن با خودِ صاحب ملک حرف بزن..اصلا تو کَتم نمیره که از همچین کِیسی با اینهمه امتیاز بخوای بگذری..ببین اگه فروش بره و معامله اینجا انجام بشه، هم خودت خوب سود میکنی، هم یه پورسانتِ خوب به من میدی..بابا به فکرِ خودت نیستی، به فکرِ من باش..یه بار یه معامله ی گُنده جور کردما..

مثلِ روز برایش روشن است که پوریا به خاطرِ خودش می گوید و میخواهد با جوش خوردنِ این معامله، هم پورسانتِ خوبی بگیرد، هم ثابت کند که به یک دردی میخورد! اما نمیداند که همین حرفها ذهنِ رُهام را چطور به سمتِ آن عمارت میکشد. جوری که با نفسِ بلندی میگوید:

-پاشو برو به کارِت برس..

پوریا از جایش بلند میشود و بازهم تاکید میکند:

-زنگ بزن ته توشو دربیار..ببین تا چه قیمت راه میاد، بذار تو سایت واسه فروش..

نگاهش روی دیوارِ روبرو میماند و کوتاه میگوید:

-ببینم چی میشه..

-ایول داداش..ببینم میتونی جور کنی، یه چیزی هم تو جیبِ ما بره یا نه!

پوریا از دفتر بیرون میرود و رُهام میماند با فکرهایی که در سرش چرخ میخورند. اینبار میخواهد فقط به موقعیت های ویژه ی همان ملک فکر کند. دخترک نباید آنقدر اهمیت داشته باشد که او را از سودِ کلانی که میتواند از معامله ی این ملک به دست بیاورد، منع کند. یک دختربچه ی دیوانه ی ساده است دیگر..دخترِ سرایدار! میرود و فقط و فقط به قصدِ حرف زدن با صاحب ملک، یکبار دیگر آن عمارت را کامل بازدید میکند و..قیمتی میگیرد و برای فروش آگهی میکند. همین!

دقیقه ای دیگر شماره ی بهرامی را توی گوشی اش میزند، در حالیکه شدیدا تصویر دخترکِ چشم براق و آن خنده و صورتِ گلگون را از ذهنش خط میزند. شماره را میگیرد و منتظرِ تماس میشود. و چند ثانیه نمیگذرد که صدای مردی توی گوشی پخش میشود:

-بفرمایید؟؟

رُهام محکم و آرام حرف میزند:

-سلام جناب بهرامی..وقتتون بخیر..

-سلام..ممنون؟

خود را برای صدای سوالی معرفی میکند:

-شمس هستم، مشاورِ املاکی که دو روز پیش اومدم و ملک رو بازدید کردم..از طرفِ آشنای سرایدارتون..

ثانیه ای بعد صدای بهرامی گرم میشود:

-احوالِ شما آقای شمس؟؟ دیروز منتظرِ تماستون بودم..

از روی صندلی بلند میشود و به سمتِ پنجره ی رو به خیابانِ دفترش میرود:

-تشکر جناب..بله قرار به تماس بود..اما مشغله زیاده..شرمنده دیر شد..

مرد با خوشرویی جواب میدهد:

-خواهش میکنم آقا..تا باشه مشغله ی کاری و ماشالا شغلِ شما هم که پر سود..دیگه وقت نمیکنید که..

میخندد و از همین حالا دستش می آید که با چطور آدمی طرف حساب است! و میداند جوابِ اینطور آدمها را چطور بدهد:

-لطف دارید..والا از شما چه پنهون که فعلا خرید و فروش نیس..زمین و ملک کلا راکده! 

صدای خنده ی مردانه ی بهرامی را میشنود:

-نفرمایید جناب شمس..واسه خرید و فروشِ ملک و زمین، کار بلدش همیشه معامله شو داره..

رُهام هم با خنده جواب میدهد:

-نه هر ملک و زمینی..شرایط فروش خیلی مهمه جناب بهرامی..شرایط ملک و اینکه آیا مشتری واسه همچین معامله های سنگینی پیدا بشه یا نه..یا صاحب ملک تا چه حد بتونه سرِ معامله راه بیاد و چه شرایطی داره و..

نفسی میکشد و‌ ادامه میدهد:

-صاحب ملک اگه‌ واقعا قصدِ فروش داشته باشه، تو یه سری موارد سرِ معامله راه میاد..اونم اگه طلبه واسه خرید باشه تو این بازارِ خراب!

صدای بهرامی را میشنود:

-در موردِ خونه ی ما چی؟؟

رُهام نمیداند به چه قصدی، اما میگوید:

-اجازه بدید حضوری درباره ش حرف بزنیم..من یه بار دیگه دقیق تر ملک شما رو بازدید کنم و درمورد شرایط و قیمت هم مفصل صحبت کنیم که به یه نتیجه ای برسیم..

بهرامی عادی و بی اهمیت میگوید:

-باشه مشکلی نیست..در خدمت هستم..

این بی اهمیتی یعنی یا قرار نیست تخفیفی در کار باشد، یا خیلی ها به قصدِ خرید پرس و جو میکنند.

با اینحال رُهام میگوید:

-خدمت از ماست..فردا ساعت ده صبح تشریف دارید؟؟

-بله..منتطرتون هستم..

از بهرامی خداخافظی میکند و به ماشین های در رفت و آمدِ خیابان نگاه میکند. فردا کل آن عمارت را میبیند و باید فقط به قصدِ سود باشد. 

خدا کند باران نبارد و دخترِ دیوانه ی رقصانی نباشد و..مسخره نیست که فکرِ دیدنِ دوباره ی آن دختربچه فکرش را مشغول کند؟!

چشم از آسمان صاف و‌ آفتابی میگیرد و در این هوای سردِ اواخرِ آذر، حتی یک ابرِ کوچک هم توی آسمان نیست.‌

راضی ست یا ناراضی..اخم میکند، خنده اش میگیرد. باران همیشه نفرت انگیز است..و نفرت انگیز میماند. 

انگشت روی شاسیِ آیفون میفشارد و از ظاهرِ مرتب و مردانه اش مطمئن است. توی ذهنش دارد درمورد سود ملک دو دوتا چهارتا میکند و..انتظار دارد مثلِ دفعه ی قبل در یکهویی باز شود و دختر هیجانزده بیرون بپرد؟! 

-بفرمایید آقای شمس..

با صدای زن این فکرِ مسخره را از ذهنش خط میزند. و رو به دوبینِ آیفون میگوید:

-متشکر..

درِ باز شده رو هُل میدهد و واردِ باغِ بزرگ میشود. دیگر تاریک نیست و باران نیست و راهنمایی هم نیست که بگوید:

«شما تشریف ببرید اون سمتی!»

نگاه میگرداند..و نگاهش تا انتهای باغ میرود، در حالیکه از این نگاه کردن عصبی میشود.ذنمیداند از این نگاه و آن تهِ باغ چه میخواهد!

چشم میگیرد و به همان سمتی که دخترک دفعه ی قبل راهنمایی کرد، میرود. و هنوز ده قدمی برنداشته که..با نگاهی به سمتِ آلاچیق و فضای باز و..در اوجِ ناباوریِ خنده داری از دور میبیندش. 

بی اراده قدم آرام میکند. دخترک روی تاب نشسته و خیلی آرام تکان میخورد و..کتابی توی دستش دارد. طرز نشستنش جالب است. زانوهایش را جمع کرده و..شالی همینطوری روی سرش انداخته است! 

-سلام آقا! شرمنده معطل شدید..بفرمایید..

صدای سرایدار باعث میشود که..دخترک به سمتش برگردد. و با دیدنِ او جا بخورد! 

از همان نگاهها و قیافه های ساده و هیجانی! از روی تاب بلند میشود و..رو به او می ایستد و..شال فقط نیمی از موهای روشنش را پوشانده!

 سرایدار به سمتِ رُهام قدم تند میکند:

-خوش اومدید آقای شمس..بفرمایید..

با مکث چشم از دخترک میگیرد و اخم میکند.

چرا باید به یک موجود بی ارزش را در ذهنش بها دهد؟! یک دختر خدمتکار است، بیشتر که نیست؟! 

مرد کنارش می آید و با خنده ی گرم و احترام میگوید:

-بفرمایید..آقا منتظرتونن..

رُهام دیگر به دخترکِ ایستاده با نگاهِ مستقیم، نگاه نمیکند و نگاهش را فقط به روبرو میدهد. ‌با صلابت و آرامش قدم برمیدارد و نگاهِ دختر را که به دنبالش کشیده میشود، به راحتی حس میکند. 

داخلِ عمارت میشود. با راهنماییِ سرایدارِ میانسال، به سمتِ سالنِ مهمان میرود و..یکی از پشت نگاهش میکند. دخترک به دنبالشان آمد؟! بازهم پشتِ سرش را نگاه نمیکند و..صدای آرامش را که کسی را مخاطب قرار میدهد، میشنود:

-آقاهه اومده که..میخواد بخره نه؟!

قدم داخل سالن مهمان میگذارد. 

بهرامی را که روی مبلِ تکیِ چوبِ گردو نشیته، با همان نگاهِ اول تشخیص میدهد. بهرامی با دیدنش به پایش بلند میشود:

-سلام آقای شمس..احوال شما؟ خیلی خوش آمدید..

با بهرامی دست میدهد و جوابش را در خورِ این عمارت و قیمتِ این خانه میدهد!

-سلام از بنده ست..ممنون آقا..مزاحم‌ شدیم..

مردِ میانسالِ قد بلند و لاغر اندام، پیرهنِ مردانه ی آستین کوتاهی به تن دارد، به همراه شلوار پارچه ای و کراواتِ سیاه رنگ..مردِ خوش پوش و مرتبی ست، درست برعکسِ سرایدار.

 آدمهایی مثلِ بهرامی، از سر و ریختشان میبارد که متمول و بی نیاز اند، درست مثلِ سرایدارِ میانسال که از سر و ریختش میبارد جد اندر جد، بدبخت و زیر دست بوده اند!

با تعارفِ بهرامی روی مبلِ روبرو مینشیند. بهرامی، مردِ میانسالِ خوش پوشی که صورتِ اصلاح شده و موهای جوگندمیِ نسبتا پُری دارد..و لبخندش گرم است وقتی میگوید:

-باریکلا..به به..فکر نمیکردم انقدر جوون باشی آقای شمس! انتظارشو نداشتم..آفرین به جربزه ت!

رُهام با لبخندِ لب بسته ای پا روی پا می اندازد:

-لطف دارید..

-صاحبِ املاکی پدر هستن؟؟

رُهام با جدیت و کوتاه میگوید:

-نه!

و بلافاصله حرفِ دیگری میزند:

-از سرایدارتون شنیدم که میخواین اینجا رو هرچه سریعتر بفروشید و برید..

مرد سر تکان میدهد و با نفسِ بلندی میگوید:

-بله اگه مشتریِ خوب پیدا بشه..دخترِ بزرگم تو اِمریکا زندگی میکنه..ما هم تصمیم داریم بریم پیشش..

رُهام با دقت به حرفهای بهرامی گوش میدهد. یعنی در حینی که حواسش به مردِ با ارزشِ روبرویش است، یک گوشه ی ذهنش کشیده میشود به سمتِ درِ ورودی و..آمدن یا نیامدنِ دخترک و..آشپزخانه و..سینیِ قهوه ای که آیا بازهم آن دخترکِ دیوانه با موهای خیس برایش می آورد یا نه!

-خب آقای بهرامی همونطور که میدونید، اینجا یه عمارتِ قدیم ساخته..زمینش بزرگه، درست..موقعیتش هم خوبه..اما الان خرید و فروش راکده..بازار نیست..فروش همچین ملکِ سنگینی،یا صبر و حوصله میخواد..یا اینکه اگر عجله دارید، زیرِ قیمت بدید که فروش بره..

بهرامی با لبخندِ خاصی میگوید:

-عجله که دارم..ولی نمیخوام آتیش بزنم به مالم..تا حد امکان صبر میکنم تا مشتریِ دست به نقد و خوب پیدا بشه..بالاخره هم پیدا میشه..

دخترک نمی آید؟! حتی دیگر صدایش را هم نمیشنود.

-خب قیمتِ مدِ نظرِ شما چنده؟؟

بهرامی دستی در هوا تکان میدهد:

-شما کارشناسی..شما یه قیمت بده ببینم این خونه چند می ارزه..

رهام میداند که حداقل ارزشِ این باغ ویلای بزرگ، بالای هفتاد میلیارد تومان است. اما او دلال است و همیشه کمترین ارزش را به ملکِ فروشنده میدهد:

-حدودا..چهل پنجاه میلیارد..

مرد میخندد..با کمی مسخرگی:

-نه دیگه جوون، انقدرام بی خبر از بازار نیستیم..قیمتِ مدِ نظرِ من صد میلیارده..دو هزار و هشتصد متر مساحتِ زمینِ اینجاست..هزار متر بنا..تجهیزاتِ کامل..حالا چون عجله داریم واسه فروش، میتونم یه پنج شیش میلیاردی تخفیف بدم..فوقش نود تا..کمتر اصلا راه نداره آقای شمس..

رُهام لب بسته فکر میکند. از همان مکالمه ی تلفنی متوجه شده بود که با مردِ سفت و سختی سر و کار دارد. 

-خب پس باید صبر کنید تا طلبه ش پیدا بشه..چون قیمت بالاست و هرکسی نمیتونه تو این بازارِ پر از نوسان ریسک کنه..نظرِ منو میخواین، یکم بیشتر راه بیاین..البته اگه عجله دارید! اگرم که عجله ندارید و میتونید تا چند ماه صبر کنید، شاید خواهانش پیدا بشه و..

هنوز جمله اش را کامل نکرده که صدای قدمی میشنود. دخترِ چشم براق است؟! 

بدون اینکه چشم از بهرامی بگیرد، جمله اش را کامل میکند:

-بتونید به قیمت بفروشید..

بهرامی میگوید:

-یه دو ماهی وقت دارم..انشاا… مشتریش پیدا میشه..رو کارِ شما هم حساب میکنم..

زنی پیشِ رویش می ایستد. نگاهش روی زنِ خدمتکار میماند. زنِ سرایدارِ خانه! 

-بفرمایید..

حسِ مسخره ای پیدا میکند. انتظارِ دیدنِ همان دختر را داشت..و حالا دیدنِ زن انگار زیاد خوش آمدنی نیست. یک جورِ بدی..انگار آمدنش بیهوه بود! و اصلا مگر برای دیدنِ دخترک آمده است؟!

کمی سردرگم میشود. فنجانِ قهوه را برمیدارد و سعی میکند حواسش را به حرفهای بهرامی بدهد:

-اگر هم پیدا نشد، اون وقت یه فکری میکنم..اما چهل پنجاه میلیارد که کلا راه نداره آقای شمس..خودت این کاره ای..میدونی که ارزش این ویلا چقدره!

رُهام فنجانِ لعنتی را روی میز میگذارد:

-بله..به شرطی که مشتریش باشه..

-فوقش..یا باید برنامه ی رفتنو یکم تغییر بدم، یا بذارم برم و بعدا واسه فروش برگردم..

به هم ریخته است، نمیداند چرا! گوشهایش تیز است برای شنیدن صدایی از آن دخترِ رقصان..و در این لحظه انگار جنگیدن سخت میشود. همین نزدیکی هاست..همین دور و بر.. و اینکه نمیتواند ببیندش، کلافه اش میکند. 

صدایِ زنانه ی ناآشنایی میشنود:

-فریده یه قهوه هم واسه من بیار!

نگاهش به سمتِ صدا میچرخد و زنِ میانسالِ مرتب و تمیزی میبیند که به سمتشان می آید. به راحتی میفهمد که این زن با آن کت و دامنِ شیک و موهای روشنِ نظم داده شده، یکی از اعضای اصلیِ این عمارت است! 

-چشم خانوم..

زن همانطور که به سمتشان می آید با لبخند رو به رُهام میگوید:

-سلام..

رُهام نیم خیز میشود و ارزش دارد بلند شدن به پای صد میلیارد!

-سلام..

زن با دست اشاره میکند:

-بفرمایید..خوش آمدید..

رُهام جوابش را با لبخند میدهد:

-ممنون خانوم..

بهرامی میگوید:

-خانومم هستن..ایشون هم آقای شمس، صاحبِ املاکیِ شمس..واسه بازدید خونه اومدن..

زن روی مبلی مینشیند و سری کج میکند:

-خوشوقتم آقای شمس..

-همچنین..

و بازهم فکر میکند که اینبار هم همان زن قرار است قهوه بیاورد؟!

-خب..به توافق رسیدید؟؟

رهام زودتر از بهرامی میگوید:

-والا من خدمتِ آقای بهرامی هم عرض کردم..یکم اگه توی قیمت راه بیاین، مشتری زودتر پیدا میشه..

زن با متانت و کلاسِ خاصی میخندد:

-بهرامی جان عاشقِ این ویلا ست..واسه همین فروشش یکم براش سخته..وگرنه به من باشه که فقط میگم زودتر بفروشم و بریم..

بهرامی رو به همسرش میگوید:

-شما صبر داشته باش..من یه قیمتِ خوب میفروشم، میریم..

زن رو به رُهام میخندد:

-رو حرفِ بهرامی نمیشه حرف زد..

رُهام سری تکان میدهد و بازهم همان زنِ خدمتکار قهوه می آورد. زن میگوید:

-بفرمایید..قهوه تون سرد میشه..

رُهام درحالِ برداشتنِ قهوه فکر میکند که..دخترک کجاست؟! یعنی قرار نیست ببیندش؟؟ عمارتِ صد میلیاردی و..دخترکِ دیوانه و..بهرامیِ سرسخت و..لپهای گل انداخته و موهای خیس و..همین نیم ساعتِ پیش او را دید! همان نگاهِ رنگیِ خیره و ساده و متعجب..

حالا..ندیدنِ دخترک او را به هم ریخته است و این به هم ریختگی عصبی اش میکند. قهوه اش را مزه مزه میکند و باید برود؟! بدون اینکه ببیندش؟!!

با خود میجنگد و دخترک اهمیتی نباید داشته باشد و به خاطرِ دیدنِ دیوانگیِ آن دختر اینجا نیست و..فقط به فکرِ سود است و..

بهرامی میپرسد:

-پیشنهادِ شما چیه آقای شمس؟؟

باید این خواسته ی دیوانه وار و مسخره را زیرِ پا له کند!

-آآآ من میتونم براتون آگهی کنم..هم توی سایت، هم توی دفتر برای مشتری های مراجعه کننده..جزوِ کِیس های ویژه..با همون قیمتی که مدِ نظرِ خودتونه..اما اگه مشتری پیدا شد و تخفیف خواست، یکم کوتاه بیاین..

بهرامی میخندد:

-اگر تخفیف جزئی بود، چشم..

حالا..توی این نقطه از زمان..دقیقا نمیداند باید چه کند! برود؟!! برود و تمامش کند؟! 

قهوه اش را مزه مزه میکند و انگار..نا خواسته..یا خواسته..دارد رفتنش را طول میدهد:

-درموردِ سندِ خونه..

-سند شیش دُنگ، منگوله دار! 

سری تکان میدهد و فنجانِ قهوه را توی دستش میگیرد:

-یکم درموردِ امتیازاتش بفرمایید تا من توی آگهی لحاظ کنم..

بهرامی دانه دانه ی امتیازات را میشمارد و رهام به نیامدن و..غیب شدنِ دخترک فکر میکند. حتما..حتما توی همان خانه ی سرایداریِ تهِ باغ است!

-زمین دو هزار و هشتصد متر..باغِ میوه..استخر..سونا..دوبلکس..چهار اتاق سالنِ بالا، سه اتاق سالنِ پایین..سسیستم گرمایشی مرکزی..

باید برود..همین حالا..بدونِ هیچ فکری..بدون اینکه به خواسته ی مسخره ی توی ذهنش بها بدهد..بدونِ اینکه به دخترِ رقصنده و..موی خیس و..چشمانِ براق و..خجالتیِ ساده ی.. سرایدار و خدمتکارِ این عمارت، اهمیتی بدهد..

اما نمیداند چرا میانِ حرفِ بهرامی میگوید:

-میتونم یه بار دیگه کلِ این عمارت رو بازدید کنم؟؟

بهرامی به گرمی استقبال میکند:

-خواهش میکنم جنابِ شمس..حتما!

نفسی میگیرد و..چه حسی دارد؟ نمیداند!

بلند میشود و همراه با بهرامی دوباره کلِ امارت را بازدید میکند. و اینبار بهرامی با جزئیاتِ بیشتر برایش درموردِ هر مکان توضیح میدهد. به تراسِ بزرگ و زیبا میرسند. نگاهش توی باغ میگردد..به سمتِ تاب کشیده میشود..نیست. توی آن زمین باز و آلاچیق هم نیست و..نگاهش به تهِ باغ میرسد:

-خونه ی سرایدار هم میتونم ببینم؟؟

صدای بهرامی را میشنود:

-بله مشکلی نیست..

و سرایدار را صدا میزند:

-صمد؟؟ صمد بدو بیا!

سرایدار به چند ثانیه نمیکشد که کنارشان ظاهر میشود:

-بله آقا؟؟

بهرامی رو به غلامِ مطیعش میگوید:

-با آقای شمس برو، خونه ی خودتو نشونشون بده..

صمد..سرایدارِ حرف گوش کُن سر کج میکند:

-چشم آقا! 

و بعد رو به او میگوید:

-بفرمایید آقا..از اینور..

سری برای بهرامی تکان میدهد:

-با اجازه..

-خواهش میکنم..

و بعد..به همراهِ پدرِ همان دخترکِ فراری به سمتِ انتهای باغ قدم برمیدارد. یک حالی دارد..عصبانی ست..یا خوشحال..یا متنفر از اینکه به خاطرِ دیدنِ دخترک دارد به انتهای باغ میرود! 

قدم برمیدارد و از کنارِ تاب میگذرد..از آن فضای بازِ بزرگ هم..

-ببخشید که من جلوتر میرم آقا..

جوابِ سرایدار را نمیدهد و فکر میکند که امروز مسخره ترین کارِ دنیا را کرده است! و جالب است که هنوز مصِرّانه پیش میرود و هنوز دلش میخواهد ببیندش، بعد برود. و میداند که این عمارت با این قیمت، قابلِ خرید نیست و..امروز تمام میشود.

ساختمانِ زیادی ساده ی یک طبقه، نمایان میشود. درست در انتهای باغ..یک ساختمانِ جمع و جور که یک پنجره رو به باغ دارد و یک درِ آهنیِ قدیمی که نصفش از شیشه است. 

سرایدار جلوی در کنار می ایستد و میگوید:

-اینم خونه ی ما..خونه ی سرایداری..

رُهام نگاهی به در و دیوار میگرداند و رو به سرایدار میگوید:

-داخلشم میخوام ببینم..

صمد مطیعانه سر خم میکنم:

-چشم آقا حتما!

و در را باز میکند:

-یا الله..یا الله!

نگاهش تماما روی درِ باز میماند. سرایدار آرام میگوید:

-ببخشید آقا..فریدم خانوم نیست..تو آشپزخونه ی بالا داشت آشپزی میکرد..

بیخودی سر تکان میدهد و مرد بلندتر میگوید:

-دخترم؟؟ مهمون داریم!

همین دخترش..بس نیست؟! 

-کیه آقا جون؟؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن