رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت شانزده

پوریا به وضوح متعجب میشود و ثانیه ای دیگر با خوشحالی میگوید:

-جدی میگی؟؟ واسش کار جور میکنی داداش؟!

هیچ حالتی توی صورتش نیست وقتی میگوید:

-یه فکرایی دارم..

پوریا با خوشحالی بلند میشود و به سمتش می آید:

-آ قربونِ معرفتت..بزرگی میکنی داداش..لطف میکنی اگه یه کاری بکنی..نمیدونی رُز بفهمه، چقدر خوشحال میشه..

فقط همان جمله ی آخر کافی ست تا رُهام لبخندِ کمرنگی با فکِّ سفت شده بزند:

-میخوای بهش بگی؟؟

-اگه صد درصد جور شه، آره! صد درصده دیگه؟؟ 

روی صندلی، آرام به چپ و راست تکان میخورد و بارِ دیگر گوشی اش زنگ میخورد. با دیدنِ اسمِ فراهانی سری کج میکند و لبخندش جورِ دیگری میشود:

-دارم فکر میکنم..

و بعد جوری به پوریا نگاه میکند که به او بفهماند باید از دفترش بیرون برود! پوریا با تعلل متوجه میشود..به خودش می آید و با خنده میگوید:

-پس خبرشو بهم بده..میخوام رُز رو سوپرایز کنم..

بیخودی فقط سر تکان میدهد. سوپرایزِ بزرگی میشود برای رُز! 

پوریا بیرون میرود و چشمهای خمار و سردِ رُهام، روی درِ بسته ی دفترش می ماند. صدای زنگِ گوشی قطع میشود. و رُهام بارِ دیگر ورق های توی دستش را مرور میکند. میخندد..بازیِ دارد هر لحظه لذت بخش تر میشود. که رُز ناز دارد و غرور دارد و حیا دارد و..کمتر از یک ماهِ دیگر، نامزدی اش با پوریا رسمی میشود! هرچقدر میگذرد، بیشتر میفهمد که ورق های توی دستِ حریفش هم به حتم ورق های خوبی ست!

نگاهش تا گوشی پایین می آید. به تماسهای بی پاسخ و اسمِ فراهانی نگاه میکند. اما به تماسِ قبلِ فراهانی، بیشتر فکر میکند! اسمِ فاتحی او را فقط به یادِ یک چیز می اندازد. معامله ی پر سودش از فروشِ واحدِ لوکسِ بُرجِ شیشه ای در الهیه! 

همان واحدِ فوق العاده ای که یک شب یک مهمانی داشت به اسمِ فریال! فریالِ   فراهانی، روی تختِ اتاق خوابِ همان آپارتمان..و تماسِ امروزِ فاتحی بی دلیل نبود. گوشی را از روی میز برمیدارد. و پیامی تایپ میکند:

-پسرِ خوبی نیستی فراهانی..مجبورم میکنی قبلِ ساعتِ ده فیلمِ دخترتو بفرستم واسه رقیبت، جنابِ میری! هوم؟؟؟

به دقیقه نمیکشد که گوشی اش زنگ میخورد. صفحه ی گوشی را نگاه نکرده هم میداند که فراهانی ست! فراهانیِ ترسیده ی بی حیثیت شده که توی مرگ دست و پا میزند. اینهمه ترس در مقابلِ او زیبا نیست؟؟؟ لذت بخش ترین لحظه ی بازی زمانی ست که ترس را توی نگاهِ حریفش میبیند. و اسمِ فراهانی را دوست دارد..یکی از ورق های رویال را!

تکیه اش را به صندلی اش میدهد و با خنده ای که پر از کینه و حالِ ویران چشم میبندد. صدای آهنگِ گوشی تصویرِ ترسیده ی فراهانی را تداعی میکند. و..فرشته ی بخشنده ی هات..درچه حالی ست؟؟

دخترِ بی اهمیتِ این داستان..که نقشش تمام شد و قربانی بودنش را به نحوِ احسنت ادا کرد. 

بارِ دیگر صدای زنگِ گوشی بلند میشود. اینبار تصویرِ رُز پشتِ پلکهای بسته اش نمایان میشود. ناز کردنش چه مدلی ست؟؟؟ لحظه ای بعد، از فکر به این که آن ناز کردن ها برای پوریا ست، خنده اش به زهری پر کینه تبدیل میشود. 

چشم باز میکند و تکیه اش را از صندلی میگیرد. گوشی را برمیدارد. حرفهای پوریا درباره ی رُز..دیگر چیزی با اسمِ ناموسِ پوریا وجود ندارد، وقتی که حریفش پیشنهادِ این بازی را داد!

انگشتش روی آیکونِ پاسخ را لمس میکند. و با مکث گوشی را کنارِ گوشش میگذارد. سکوت میکند و فقط میخواهد بشنود. ترسِ توی صدای فراهانی هم لذت بخش است!

-الو؟؟؟ الو جناب؟؟ صدامو داری؟!! 

لبش به لبخندِ کجِ کمرنگی کشیده میشود و صدایش عادی ترین صدای ممکن:

-زنده ای حاجی؟؟؟

ثانیه ای سکوت میشود و بعد صدای لرزان و هول زده ی فراهانی را میشنود:

-چی میخوای؟؟؟ چی میخوای از جونِ من بی همه چیز؟؟؟ کثافت؟!! بی آبرو..دخترِ منو اغفال…

میانِ حرفش رُهام با همان آرامش نُچی ادا میکند:

-اینطوری نمیشه فراهانی..اول رو حرف زدنت تجدیدِ نظر کن، بعد زنگ بزن..

-صبر کن..صبر…

گوشی را از گوشش فاصله میدهد و تماس را قطع میکند. این پیرمرد هنوز درک نکرده که حتی کوچکترین حرف هم میتواند زندگی اش را به کُل نیست و نابود کند! وقتی دوباره زنگ میزند، رُهام تماس را قطع میکند و به جایش پیامی تایپ میکند:

-نذار اونی بشه که نباید! من همیشه انقدر آروم نیستم فراهانی..همین که با دخترِ خوشگلت رفتی جلو درِ فاتحی و سراغِ منو گرفتی، یعنی یه کارتِ زرد! فقط منتظرِ کارتِ زردِ دومم تا کلا از دورِ زندگی خارجت کنم..هم تو رو، هم خونواده تو..هم کلِ مال و اموالتو!! پس قشنگ حواستو جمع کن..آروم و محترمانه و با شخصیت حرف بزن..تا ببینم چه فکری میتونم به حالت بکنم.

پیام را که ارسال میکند، با حالِ هزاران هزار حالِ خوش و خراب، از روی صندلی بلند میشود و کُتش را تن میزند. از دفتر بیرون می آید و رو به منشی میگوید:

-میتونی تعطیل کنی..

منشی از جایش بلند میشود. نگاهش چند ثانیه ای روی رئیسِ همیشه سرد و جدی اش می ماند. این روزها سردتر است..آرام..آرامشی ترسناک! در برابرِ نگاهِ این مرد فقط میتواند اطاعت کند و بس!

-چشم!

رُهام سوارِ ماشینش میشود. گوشی اش بارها زنگ میخورد. اما فعلا وقتِ جواب دادن به فراهانی نیست. بابای فریال باید کاملا درک کند که نه راهِ پس دارد، نه راهِ پیش..فقط باید در برابرِ او کوتاه بیاید و خیلی متواضعانه التماس کند که هرچه او میخواهد، میدهد تا نجات پیدا کند!

واردِ خانه اش میشود. سیگار روشن میکند. پیامِ پرستار را میخواند.

-سلام آقا خوب هستین؟؟ ببخشید مزاحمتون شدم..خانوم از چند روزِ پیش که رفتین، بیتابی میکنن..

دودِ غلیظِ سیگار را بیرون میفرستد. چند دقیقه ای به دهِ شب مانده..از پشتِ دودِ سیگار، به چشمهای آبی و سردِ مادرش نگاه میکند. مادرش دل آشوب است، این را از دور هم میفهمد! اما قصدِ رفتن پیشِ آن زنِ دل آشوب را ندارد..فعلا ندارد. فعلا کار دارد..خیلی زیاد! برنامه دارد..تمرکز میخواهد..آن نگاهِ سرد تمرکزش را به هم میریزد. دیدنش را..الان اصلا نمیخواهد.

چشم از نگاهِ آبی میگیرد و اسمِ فراهانی برای بیست و سومین بار روی صفحه ی گوشی می افتد. و اینبار نفسی میگیرد و تماس برقرار میشود. 

-بهتری؟؟

صدای فراهانی هرچند خفه و پر از هول زدگی، اما تُنِ آرامی دارد:

-خیله خب..باشه..باشه..چی میخوای ازم؟؟؟

زبان روی دندانهای بالایش میگذارد و بعد با خنده ای آرام و پر لذت، دودِ سیگار را بیرون میفرستد. 

-حالا شد!

صدای نفس های فراهانی را میشنود. قلبش به طرزِ تندی میتپد. چه محشری ست در آخرین دورِ بازی!

-اولین خواسته…اصلا به هیچ عنوان هیچ جایی سراغی از من نمیگیری! اگه فقط به گوشم برسه..که کارِ امروزت تکرار شده، همون ثانیه فیلمِ فریال فرستاده میشه واسه میری! نه تنها میری، که من بیشتر از ده رقیبت تو کار رو میشناسم که فقط دنبالِ یه آتوی کوچیکن ازت..فقط یه ثانیه فیلمِ فریال میتونه دودِمانِتو به باد بده..مفهومه حاجی؟؟

نفس های گرفته ی فراهانی چه سمفونیِ گوش نوازی ست!

-باشه..تو فقط..اون فیلمو…

میانِ حرفش با آرامش میگوید:

-تو هیچ خواسته ای نمیتونی داشته باشی فراهانی! اونی که میخواد، منم..اونی هم که میگه چَشم، تویی! بگو چَشم!!

ثانیه ای بعد صدای گرفته ی فراهانی را میشنود:

-چَشم..

میخندد..صدا دار..و خش دار میگوید:

-آفرین پسرِ خوب..

پُکِ عمیقی به سیگار میزند و هیچ عجله ای برای حرف زدن ندارد.

-دوم! 

وقتی سکوت میکند، فراهانی بی طاقت میگوید:

-دوم چی؟؟

میخندد به دیوانه شدنِ مردِ پشتِ گوشی!

-عجله نکن..میگم..چون دیدم اهلِ حساب و کتاب و معامله هستی، میگم بهت..فقط..محضِ احتیاط میگم که خوب ملتفتِ بشی..فیلمِ دخترت چند جا امانت هست..که اگه فقط یه خش به من بیفته..یا اصلا از فکرت بگذره که به من آسیب بزنی، خیلی تر و تمیز تلافی کنن. پس خوب گوشاتو وا کن ببین با کی طرفی! حتی از فکرتم بگذره که پیدام کنی و بخوای یه غلطی بکنی، خودتو نابود کردی..

صدای فراهانی با خفگی همراه است:

-فقط..میخوام..بگی چی میخوای!

هوممم بهتر از این نمیشود! 

تکیه به مبل میدهد و به دودِ سیگارش نگاه میکند:

-خواسته م زیاد نیست..میدونم که میتونی از پسش بربیای، حاج آقای انبوه سازِ معتمد و آبرو دار! 

-چ..چی؟؟

با خونسردی و لذت میگوید:

-بهت خبر میدم..

و تماس را به روی فراهانیِ رو به مرگ قطع میکند. نفس میکشد..عمیق و چشم بسته..چقدر انگیزه دارد برای ادامه ی این بازی..رُز ناز و غرور دارد و حجب و حیا..فقط دوباره آن چشمها را ببیند. باید با فکر پیش برود..باید این قمار را ببرد..رُز..شرطِ این بازی را!

با خطِ دیگر، شماره ی بهرامی را میگیرد. قلبش میکوبد..سینه اش سنگین است. نفس میگیرد..دودِ سیگار جایی میانِ ریه اش حبس میشود و..صدای بهرامی را میشنود:

-به سلام آقای شمس! 

از جایش بلند میشود و قدم رو میرود:

-سلام آقای بهرامی..شبِ عالی بخیر..احوالِ شریف؟؟

بهرامی گرم صحبت میکند:

-از احوال پرسیای شما..چه خبر؟؟ خوبی آقای شمس؟؟

سیگار را روی پیشدستِ پر از فیلترِ سیگار خاموش میکند و اخم دارد برای آرامش گرفتن:

-مخلصیم آقا..سلامتی..

-بزرگواری شما..

ثانیه ای سکوت میشود و بهرامی میگوید:

-جانم؟؟ خبری واسه فروش مِلک داری آقای شمس؟؟

لبی میکشد و  فکش سخت میشود:

-فروش که..فردا وقت دارین بیام باهاتون صحبت کنم؟؟ درموردِ همون ملکِتون..

بهرامی با مکث میگوید:

-حتما! در خدمتم..خیر باشه..

نفسی بیرون میفرستد:

-خدمت از ماست..پس من فردا بعد از ظهر خدمت میرسم تا باهم یه صحبتی داشته باشیم..

تماس که قطع میشود، دستی به صورت و چشمهایش میکشد. حالش عجیب طوفانی ست و نقشه ها دارند چیده میشوند.  فردا باید بارِ دیگر آن دختر را ببیند.

نگاهش را اصلا به دانه های برف نمیدهد. اولین برفِ زمستان که از نفرت انگیز ترین لحظه های عمرش است. برف پاک کنِ ماشین را روی دورِ تند میگذارد تا حتی یک دانه برف هم جلوی چشمش نیاید. سرعتش زیاد است..میخواهد هرچه زودتر از شرِّ این هوای مزخرف خلاص شود. 

درست چسبیده به درِ بزرگِ عمارتِ بهرامی پارک میکند. اگر میتوانست، ماشین را داخلِ عمارت میبرد تا حتی قدم روی زمینِ برفیِ قَسی نگذارد. این برفِ سفیدِ مطلق، فقط یادآورِ روزهای سیاهِ مطلق است. روزهایی که بی حس شدنش از نوکِ انگشتِ پا شروع میشد و کم کم تا مغزِ استخوانش میرسید. تا چشمانی که یخ میبستند..منجمد میشدند..بی حس میشدند..عادت میکردند به این انجمادِ سیاه!

بارِ دیگر..مثلِ تمامِ این لحظه ها..میجنگد و خط میزند و گذشته را در پستوی ذهنش مخفی میکند. اما وقتی پایش را..با آن کفشهای تیمبرلندِ گرم و غیرِ قابلِ نفوذ، روی زمینِ برفی میگذارد، سرما بارِ دیگر تا مغزِ استخوانش نفوذ میکند! پسربچه ای جلوی چشمش می آید که تمامِ آرزویش یک لحظه..فقط یک لحظه خلاص شدن از این برفِ خانمان سوز بود. که برف تا ساقِ پایش میرسید و کفشهای پاره ی سوراخ شده، در برابرِ اینهمه بیرحمی، شکست خورده و به ناچار سرِ تسلیم فرود آورده بودند!

نفسش سنگین میشود. نگاهش را از زمین میگیرد و چترِ سیاه بالای سرش است. نمیخواهد ببیند..نمیخواهد حسش کند. نمیخواهد پاهای تاول زده ای را که از چشمانِ مادرش قایم میکرد، به یاد بیاورد!

با دستکش های سیاهش، زنگِ در را میفشارد. دخترک باید این در را باز کند. فقط آن دختر با همان چشمانِ سبزِ پر هیجان!

این را میخواهد و خودش هم میداند که احتمالش یک در هزار است. این را میخواهد و خودش هم باور نمیکند که بشود..اما درست وقتی اصلا انتظارِ این باید را ندارد، در باز میشود و ثانیه ای بعد..صورتِ همان دختر جلوی چشمش نمایان میشود!

جا میخورد..درست مثلِ رُز! پلک میزند..مثلِ رُز..ناباور است و انتظارِ دیدنش را..وقتی که انقدر میخواست ببیندش، نداشت..اما رُز فقط ناباور است و خجالت زده! 

-سَ..لام..

رُهام به چشمانش نگاه میکند. چشمانی که بدونِ هیچ آرایشی..یک جوری اند. خیره و خاص و..پر از حیا! آنقدر که چشم میدزدد و یک چیزی از سرِ خجالت میگوید:

-با آقا..کار دارید؟؟

به لپهایی نگاه میکند که سرخِ سرخند، توی این سرما! به کلاهِ بافتنیِ آبیِ روی سرش که یک گلوله ی پشمی دارد. و موهای روشنی که از اطرافِ کلاه راه گرفته و..شال گردنِ همرنگِ کلاهش..همان کاپشنِ قهوه ایِ ساده اش..

تک خنده ای آرام لبش را میکشد. حریفش عجیب او را به این بازی ترغیب میکند!

-تو حیاط بودی رُز؟؟

دختر با خجالت سری بالا و پایین میکند. همان لحظه از آیفون صدایی می آید:

-بفرمایید..

قبل از او، رُز بلند میگوید:

-من درو باز کردم مامان..آقای شمسه..

نگاهش روی دخترک می ماند. که درست بعد از این حرف و صدای بلند، خجالت میکشد و خود را جمع میکند. 

-بفرمایید آقای شمس..

صدای توی آیفون را میشنود و خیره به رُزِ جمع شده جواب میدهد:

-متشکر..

و رُز انگار تازه به خودش می آید که با هینِ آرامی میگوید:

-ببخشید! بفرمایید..بفرمایید داخل..

در باز تر میشود. و رُهام با خود فکر میکند که سادگیِ این دختر پر از لوندی ست! و چقدر ممنوعه. جوری که..حتی نمیشود یک لحظه آن لپهای اناری را..بوسید.

سیبک گلویش تکانی میخورد. اخم میکند..از درِ باز عبور میکند و نگاهش روی کلاهِ دختربچه می ماند. برف روی کلاهش نشسته..روی موهای ریخته ی دوش..و نمیشود این برف را بتکاند. 

-تُو تو این برف، تو حیاط چیکار میکنی؟؟

خنده ی گذرایِ پرهیجانی لبِ دخترک را میکشد و چیزی نمیگوید. انگار خنده اش ارادی نبود و..رُهام به دستکش های صورتیِ ملایمِ دستش نگاه میکند. رُز..دخترکِ پر از صورتی..دیوانه است! 

-برف هم مثلِ بارون دیوونه ت میکنه؟؟

دخترک لبش را از خجالت گاز میگیرد:

-نه آقا..فقط..یکم داشتم زیرِ برف…

سکوت میکند و انگار به خودش می آید که نمیخواهد جواب دهد و توضیح دهد. و رُهام سر کج میکند و جمله اش را کامل میکند:

-دیوونگی میکردی؟؟

دختر از جوابِ رُهام وا می ماند و  نگاهی به چشمهایش میکند. چشمهای جمع شده ای که..میترسانند! 

-ببخشید من میرم..شما..بفرمایید..

-رُز؟؟

چرا صدایش کرد؟؟ نمیداند. فقط..نمیخواهد برود! 

-بله آقا..ی شمس؟!

لحظه ای فکری از ذهنش عبور میکند. فکری پر از وسوسه..فکری شاید کثیف..شاید هم..با کینه! بازیِ پوکر همین است..پر از بیرحمی و فریب!

به دخترکِ ظریفِ دیوانه ی پر وسوسه نزدیک میشود و آرام و خش دار میگوید:

-بیا زیرِ چتر..

چترِ بزرگ را جوری بالای سرشان میگیرد که نه روی سرِ او برف بنشیند، نه روی خودش! و دختر مات و متحیر است. چشمانِ زیبایش به طرزِ جذابی درشت شده اند و دهانش نیمه باز مانده. لبهای صورتیِ سرخ شده از سرما! نگاهی به چترِ بالای سرش میکند و نگاهی به او و..نزدیکیِ شان! 

-من..آخه..

انگار بی اراده کلمات را میگوید:

-نه من نمیخوام!

و رُهام حتی از لحنِ هول شده اش هم خوشش می آید. نامزدِ پوریا ست؟؟ به جهنم! بزودی برای خودش میشود به حتم!

نزدیکتر میشود و حالا چسبیده به دخترک، دستش مشت میشود..که این تنِ ظریف و خواستنی را..توی آغوشش نفشارد.

-بیا! نمیخوام برف رو سرت بشینه..

لحنش دستوری ست، اما رُز خیلی زود خودش را کنار میکشد. و صورتش به آنی سرخ میشود و با عقب رفتن میگوید:

-ببخشید..با اجازه..

و خیلی زود برمیگردد و به سمتِ انتهای باغ قدم برمیدارد. روی برف..با موهای بلندی که یکی درمیان، از پشت به صورتِ شلخته روی کمرش ریخته و نصفش توی کاپشنش فرو رفته است! بازهم فرار کرد. 

خیره به دختری که دور میشود می ماند. درحالِ دور شدن، نگاهی هم به پشتِ سرش می اندازد، شاید از تعجب..یا خجالت..یا ترس! فرارش با آن نگاه خواستنی ست!

نفسِ سنگینی میکشد. کجخندِ کمرنگِ پر حرصی لبش را میکشد. رُز دورتر میشود و برای او ناز ندارد. فقط غرور و حیا دارد و فرار! یک دور شدنی که وسوسه میکند..برای ادامه ی این بازی و داشتنش…

مادرِ رُز، فریده..رو به او تعظیم میکند:

-خوش آمدید آقا..بفرمایید..

فکرها بزرگتر میشوند. هدف ها پررنگ تر..از کنارِ زن میگذرد و از همین حالا..درست از همین لحظه، خود را در جایگاهِ دیگری میبیند!

-چترِتون رو بدید به من..

چترش را به دستِ زن میدهد و قدم به سمتِ سالنِ بزرگ و مجللِ پذیرایی میگذارد. بهرامی منتظرش است، درست مثلِ دفعه ی قبل. صاحبخانه است..رفتنی ست..قصدِ فروشِ این عمارت را دارد و مشتریِ دست به نقد و اهلِ ریسک ندارد.

-به به سلام آقای شمسِ گرامی!مزیّن فرمودین جناب..گفتم رفتین و دیگه خبری ازتون نمیشه..

لبخندی به روی بهرامی میزند، مردِ محترمِ پولدار که سزاوارِ احترام است!

-سلام آقای بهرامی..شرمنده ی روی شما هستم..نمیخواستم دستِ خالی بیام..

بهرامی با ابروهای بالا رفته لبخند میزند:

-یعنی دستِ پُر هستی انشاا…؟؟

رُهام دستش را میفشارد:

-تا ببینیم به توافق میرسیم یا نه..

بهرامی صمیمانه میگوید:

-به توافق هم نرسیدیم موردی نداره..همین که دوباره افتخارِ دیدنت نصیبِ ما شد، برامون کافیه..بفرمایید..بفرمایید خواهش میکنم..

زبانِ گرمِ بهرامی با سیاست همراه است و این را خوب میداند. که به توافق رسیدن آنقدر آسان نیست و بهرامی شرایطِ فروشِ خودش را همچنان دارد.

روبرویش روی مبلِ استیل مینشیند و پا روی پا می اندازد. و به نگاهِ منتظرِ بهرامی لبخندی میزند:

-هوا چقدر سرد شده..

بهرامی تایید میکند و بی معطلی صدایش را بالا میبرد:

-فریده واسه مهمونمون قهوه بیار!

لحظه ای از ذهنش میگذرد که اگر به جای مادرِ رُز، خودِ رُز تمامِ این کارها را میکرد..اصلا میکند؟! تعظیم کند..قهوه بیاورد..چترش را بگیرد..

-چشم آقا..

“چشم آقا” بگوید و..فقط هم..به او!

-خب؟؟ چه خبر آقای شمس؟؟ کار و کاسبی چطوره؟؟؟

رُهام دستی در هوا میگیرد و..خوب میداند که رُز می آید! شاید کمی دیر..شاید بی سر و صدا..اما بالاخره می آید و میخواهد درموردِ فروشِ این “خونه باغ” بداند. که از اینجا بروند و مادرش دیگر کلفَت نباشد و پدرش سرایداری نکند. 

-اِی..بد نیست..میگذره..

و کاش زودتر بیاید! 

-پر رونق باشه..تو این وضعیت همینم خوبه..اکثرِ کار و کاسبیا که خوابیده..

نفسی میکشد و با اعتماد به نفسی که همیشه همراهش دارد، میگوید:

-منم دنبال یه سرمایه گذاریِ جدیدم..تو این اوضاع هرچی پولِ نقد کمتر تو دست بمونه، بهتره..باید روی یه کاری سرمایه گذاری کرد تا اگه سود هم نمیکنیم، ضرر نکنیم..

بهرامی با تحسین نگاهش میکند:

-باریکلا..به این میگن آدمِ با جنَم! 

لبی میکشد:

-ممنون..

مادرِ رُز می آید. روبرویش می ایستد:

-بفرمایید..

فنجانِ قهوه را برمیدارد. نگاهی به صورتِ زن میکند و سادگی از صورتِ زن میبارد. مثلِ لباسهایش..مثلِ سکوتش..

نگاهش از زن میگذرد و بی اراده به قسمتِ انتهاییِ سالن که بعد از یک راهرو به اتاقِ پخت و آشپزخانه منتهی میشود، نگاه میکند. سایه ای میبیند. سایه ای پشتِ دیوارِ راهرو! خیلی زود متوجه میشود که سایه ی دختری ست که با برف و باران دیوانه میشود. 

زن از کنارش میگذرد و به سمتِ بهرامی میرود. و رُهام با سری که کج میکند، با سایه ی فضول و بی طاقت نگاه میکند. میدانست که می آید و حالا خودش را ناشیانه پشتِ دیوارِ راهرو قایم کرده تا بداند که هدفِ آمدنِ او به اینجا چیست! دخترک دل توی دلش نیست برای به فروش رفتنِ اینجا و..رفتن. و…کجا برود؟؟؟

فریده میرود. و رُهام با حالِ خوش و صورتِ جدی چشم از سایه میگیرد. خوب است که اینجاست. قرار است پوریا سوپرایزش کند..خب خودش زودتر این کار را میکند!

-خب حالا رو چه کاری میخوای سرمایه گذاری کنی؟؟

حواسش به سایه و گوشهای تیزش است و..به عمد صدایش را کمی بلندتر میکند..تا دخترک خوب بشنود!

-میخوام با بساز بفروش شروع کنم..

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن