رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت سیزده

با خونسردیِ ظاهری اش که..همیشه در بازی دارد، میگوید:

-بیست تا!

چشمانِ مرد با تعجب درشت میشود:

-میلیون؟!

تک خنده ای کوتاه لبش را میکشد و جوابش مشخص است. چیزی نمیگوید و مرد ابرویی بالا میدهد:

-باشه! 

خدمتکار پیدایش میشود و گلاسِ پر شده را روی میز میگذارد:

-بفرمایید آقا..

نگاهش گذراست به روی دختر و..امشب مست نمیشود.

یکی از پسرها به شانه ی مرد میزند:

-میبریش پیام..امشب پولا مالِ خودته!

شاهین میگوید:

-بچه ها صدا نکنید تمرکزشون به هم نریزه..

و رُهام مگر تمرکزی هم دارد؟! از درون هزار تکه ی در هم شده است و ظاهرش کاملا بی اهمیت و..نگاهش فقط به چشمانِ حریفِ روبرویش! نگاهی که انقدر پر نفوذ و مرموز است که هرکسی را گیج کند و..بازی شروع میشود.

ورق های توی دستش را نگاه میکند و..بد نیست! فول حساب میشود و میتواند با همین کارتها هم برنده باشد. چیزی که بیشتر از همه در بازیِ پوکر او را برنده میکند، صورتِ خالی از حس و آرامشِ بیش از حدش است. و چشمهایی که توی چشمهای حریف قفل میشود و انگار فکرش را میخواند! 

اما حریفش هم ناشی نیست و رُهام هیچکس را دستِ کم نمیگیرد! 

ورق ها روی میز می افتد و..دختری با چشمهای براق..توی باران در را برایش باز میکند و با هیجان میگوید:

“اومدی پوریا؟؟؟”

گلاسش را برمیدارد و با همان ظاهرِ خونسرد مینوشد. و مردِ روبرویش کاملا تمرکز کرده برای شکست دادنش!

-چند دور بازی کنیم آقا رُهام؟؟

یک دور هم از حوصله اش خارج است و کوتاه میگوید:

-هرچقدر که داشته باشی!

صدای سوت و دستِ بچه ها بلند میشود و رهام به صندلی اش تکیه میدهد. در حالِ مزه کردنِ نوشیدنی اش، یک نگاهش را به ورق های توی دستش میدهد و یک نگاهش را به پیام..

-حتی اگه برسیم به صد میلیون؟؟؟

رُهام لبخندی میزند:

-حتی اگه بشه پونصد میلیون..

صدای حیرتِ دختر و پسرهای اطرافش بلند میشود و نگاهِ حریفش رنگِ دیگری میگیرد! رنگی از هول زدگی و تعجب و خنده ای که سخت حفظ میکند:

-نمیترسی ببازی؟؟؟

-اهلِ باختن نیستم..

و پر معنی به ورق های توی دستش نگاه میکند. جوری که مرد را هم ترغیب کند تا دوباره ورق های توی دستش را چک کند و..رُهام یک بلوف زنِ حرفه ای ست!

-همین یه دور..با پونصد میلیون..هستی؟؟؟

مرد دستی به صورتِ خالی از ریشش میکشد و رُهام فقط باید تصویر آن دختر را از ذهنش پاک کند. اما دخترک رو به او میگوید:

“آقا پوریا گفت که شما میتونید بفروشید!”

عصبی ست و جدی تر میگوید:

-هستی آقا پیام؟؟؟ 

پیام به سختی با خود کنار می آید و میگوید:

-هستم..اما با صد میلیون..

رُهام حتی یک ذره هم خود را نمی بازد:

-پونصد تا! هرکی باخت، بی چون و چرا باید بده..قانون بازی اینه..پیشنهادِ بالاتر باید قبول بشه!

مرد دستی به موهایش میکشد و رهام گلاسش را تا ته سر میکشد. دارد گیج میزند..ظاهرش سرسختانه آرام است و..میخواهد برود. فقط برود و یک جوری امشب را به صبح برساند و..فکری کند برای این شکستِ بزرگ..که رُزِ پوریا را باید از ذهنش بیرون کند!

-هشتصد تا! واسه آخرین بار میگم..هستی، بریم..نیستی فولد کن تموم شه بره! 

مرد متحیر میماند. بیرحمی و بی اهمیتیِ رُهام او را به کل به هم ریخته. رُهام صدای پچ پچ ها را میشنود. نگاهِ دخترهای مترسک که روی او مانده و..چشمِ طمع و دندانهای تیزشان را میتواند از زیرِ ماسکهای رنگی و زیبایشان ببیند! هرکدام منتظرِ یک اشاره اند برای همراه شدن با او..و دختری فقط به فکرِ فرار است برای نبودن با او! 

“نمیخوام!”

مغزش دارد از هم میپاشد..بیرحمانه تر میگوید:

-یک میلیارد! 

صداها بلندتر میشود. شاهین دمِ گوشش میگوید:

-رُهام داری چیکار میکنی؟!! 

رُهام اما چشم از مردِ روبرویش نمیگیرد. میتواند دانه های عرق را روی پیشانیِ حریفش ببیند..رنگ باختنش را..حتی لرزش انگشتانش را که ورق ها را گرفته.

-هستی؟؟؟ بذاریم وسط؟؟؟

ثانیه ای بعد سکوت میشود. سکوتی همراه با نگاههای بهت زده..که رُهام کم نمی آورد، حتی اگر تمامِ دار و ندارش را وسط بگذارد! چشمانِ خمارش تیز است و..در سکوت فقط نگاه میکند. باید همیشه برنده باشد و دنیا باید جلویش زانو بزند! اما آخرین قمار..پوریا و..رُزِ پوریا و..دارد فولد میشود!! 

-فولد! همون بیست میلیون که اول شرط بستیم..

صدای مرد را میشنود. صدای نفس های حبس شده را هم به وضوح میشنود. کارتهای مرد روی میز می افتد. و رُهام با نگاهِ کوتاهی به کارتهای آسِ افتاده روی میز، لبی میکشد و کارتهای “فول هاوس”ِ خود را روی میز می اندازد. مرد مات و متحیر میخندد. و رُهام فقط میخواهد برود و فکری برای “فولد” شدنِ قمارِ بزرگتر بکند! 

از جایش بلند میشود و رقیبِ بازنده ی روبرویش هم خیلی زود بلند میشود. دست دراز میکند و با لبخندِ گرم میگوید:

-عالی بود! تبریک میگم..بلوف زنِ ماهری هستی..و خیلی هم سر نترسی داری!

رُهام دست میدهد و با همان خونسردیِ ظاهری اش میگوید:

-بازیِ لذت بخشی بود..

مرد سر تکان میدهد و لبخندش وسعت میگیرد:

-از بی پروایی ت خوشم اومد..الحق که گفته ها درموردت درسته..بهترین رقیبم تو پوکر! فکر نکنم دیگه بخوام باهات بازی کنم..آدمو میترسونی با انقدر شجاعت و لارج بودن..

سخت لبی میکشد و برمیگردد. از بین دختر و پسرهایی که دورشان جمع شده اند، راهی برای خود باز میکند. دارد توی هوا قدم برمیدارد. هیچ فکری به ذهنش نمیرسد و لحظه به لحظه گیج تر میشود. 

پوریا کنارش می آید:

-رُهام عجب بازی ای بود! ایول..میدونستم میبریش! واسه تو عینِ آب خوردنه..طرف هنگ کرده بود..خوشم میاد خوب بلدی هر کسی رو راحت شکست بدی رفیق!

نگاهِ گذرایی به پوریا میکند و..پوریا چه حریفِ قدَری ست! امشب چه رقیبی کنارش دارد. رُز را..به پوریا باخت؟!!

راه نفسش تنگ است. کوتاه میگوید:

-باید برم..

پوریا جا میخورد:

-الان؟! کجا به این زودی؟؟؟ تازه داره مهمونی شروع میشه!

چیزی نمیگوید و پوریا آرامتر میگوید:

-نازی رو چیکار کنم؟؟ میخواد باهات حرف بزنه..منتظر بود بازی تموم شه، بعد بیاد پیشِت..بگم بیاد؟؟

نبضِ سرش تند تر میکوبد. پوریا را کنارِ خود نمیتواند تحمل کند و در کنارِ او احساسِ شکست میکند!

-فعلا کار دارم..باید برم..

-حالا که بازی رو بردی، نمیخوای بمونی یکم خوش بگذرونی؟؟

نگاهِ معنا داری به چشمهای پوریا می اندازد:

-تو بمون خوش بگذرون..برنده ی امشب خودتی رفیق!

پوریا متعجب میخندد:

-من؟!! مثلِ اینکه تو بیست میلیون جیرینگی به جیب زدیا! من چی دستمو گرفته امشب؟؟

رُهام فاصله میگیرد و پوزخندی میزند:

-عروسک!

پوریا با نفهمی نگاهش میکند و رهام با لبخندِ آرام و..ترسناکی میگوید:

-با دخترای دور و برت خوش باش..

و برمیگردد و خیره به جلو زمزمه وار و تلخ ادامه میدهد:

-فولد!

و سرش را بالا میگیرد و..رو به خدای سنگدل با لبخندِ آرامتر و پرکینه ای میگوید:

-آخرین فولد!

نگاهش خالی ست..مات..مردمکهایی ثابت..روی چشمهای یخیِ زنِ روبرویش!

نگاهِ زن دلتنگ..پر از نگرانی..دلخور..پر از حرف..و سکوتی که انتها ندارد! 

قدم جلو میگذارد و خسته از تمامِ شبهای بیخوابی و روزهای سردرگمی و..فکر و فکر و فکر..زهرخند و تمسخر و نفرت و سکوت..آرام و خش دار میگوید:

-اومدم آروم بشم..

نفسِ زن سنگین است. بلند.. و به آنی تیله های آبی رنگش برق میزنند. رُهام اخم میکند:

-نگام نکن!

اما زن نمیتواند چشم از او بگیرد. مردمکهای بیتاب یکجا ثابت نمی مانند و سر تا پای تمامِ زندگی اش را رصد میکند. و رُهام از این نگاه فراری ست! برای همین محکمتر میگوید:

-نگام نکن مامان! اومدم آرامش بگیرم..بذار بمونم..

زن پر از نخواستن چشم میگیرد و رُهام نفسی بیرون میدهد. و زمزمه وار میگوید:

-خوبه..خوب میشم..هیچی نیست..

قطره اشکی روی گونه ی زن راه میگیرد. رُهام خسته و تلخ میخندد و پیرهنِ مردانه ی نو و خوش پوشش را از تن درمی آورد. 

-گریه نکن..حالم خوبه..

خودش هم خوب میداند که دروغِ مزخرفی ست. چهار روز است که حالش خوب نیست و..در برابر این زن همیشه دستش رو میشود. که زن با نگاهِ پر حرف و معنا دارش به او میفهماند که چقدر مادر بودن را از بر است! سی سال است که مادر است..مادری که خوب حالِ پسرش را میفهمد و این فهمیدن قلبش را میسوزاند. 

رُهام خم میشود و پیشانیِ زن را میبوسد. نفسش میگیرد..چشم بسته اخم میکند و بار دیگر..زمزمه وار تذکر میدهد:

-نگام نکن..نگاهت اذیتم میکنه..

وقتی عقب میکشد، میبیند که چشمهای زن بسته است. با صورتی سرشار از مادرانگی..نگرانیِ بی پایان..اشکِ راه گرفته روی گونه ی یخ زده..

لبی میکشد و با انگشتانش گونه ی زن را از هر اشکی پاک میکند:

-دلم برات تنگ شده بود..

زانو میزند. دستِ سردِ مادرش را میگیرد و میفشارد و..جملاتِ سر و ته را دریف میکند، درست از دلِ پر و خسته اش:

-چند شبه..دارم سعیمو میکنم..دارم ذهنمو پاک سازی میکنم..سخته..یکم خسته ام..یکم بغل میخوام..

سر روی زانوی مادرش میگذارد:

-یکم نوازش میخوام..

دستِ مادرش را روی سرش میگذارد و با دستانِ سردِ مادرش، خودش را نوازش میکند.

-هوممم حالم خوب میشه..فقط یکم نگاهِ گرم میخوام..

قطره ی اشک روی صورتش می افتد. چشم میبندد و با تمامِ وجود به دنبالِ آرامش است.

-نگاه نمیخوام، یکم فراموشی میخوام..کمکم کن یادم بره..تو این چند شب نشد..دیشب باز کابوس دیدم..بازم همون شب..بازم یادم اومد..

نفسی از اعماقِ قلبِ خسته اش بیرون میفرستد:

-یکم آرامش میخوام..

گله میکند..شکایت می آورد..از چه چیزی و چه کسی؟؟ حرفهایش بی سر و ته است:

-فولد شدم..بازم..تو بازی باهاش فولد شدم! خیلی قدَره..تمامِ قدرتشو گذاشته وسط که من بشم بازنده! داره باختَمو تماشا میکنه..داره بهم میخنده..

پوزخندِ تلخی میزند:

-داره زمین خوردنمو نگاه میکنه و میخنده!

روی دستِ مادرش را که روی سرش مانده، نوازش میکند:

-چقدر دستات سرده..گرمای دستاتم ازم گرفت..درست همون شب..

نفسی میکشد و زمزمه وار میگوید:

-هیفده ساله که گرمای دستاتو ندارم..

سرش را بلند میکند و به چشمهای بسته و خیسِ مادرش نگاه میکند:

-دلم مادر میخواد..امشب میتونی مادری کنی؟؟

مادرش تاب نمی آورد و چشمهایش را باز میکند. توی چشمانِ آبی و خیسِ زن، عشق و درد و دل آشوبی موج میزند. 

و رُهام برای ندیدنِ نگاهِ مادرش، بلند میشود و بغلش میکند. نفس میکشد..چشم میبندد..با تمامِ توان تصویرِ عروسکِ رقصان را از ذهنش پاک میکند. لبخندش با نفسِ تنگ شده همراه است و توی آغوشِ مادرش آرامش را جستجو میکند.

-آخرین باره..بهش گفتم که..آخرین باختِ منه!

****

با بلند شدنِ مردِ روبرویش، از روی صندلی بلند میشود و لبخندِ بزرگی به رویش میزند:

-انتخابتون عالیه..من خودم تضمین میکنم که هیچ مشکلی از هیچ نظر نداره..قیمتشم خدا وکیلی خیلی خوبه..باز خودتون برید از نزدیک ببینید، بهتر میتونید تصمیم بگیرید..

مرد روبرویش میگوید:

-بله درسته..حتما با تعریفایی که شما میکنید، خونه ی کِیس خوبی باید باشه..

رُهام سر تکان میدهد:

-صد درصد..خیالتون از این بابت راحت باشه..دو پارکینگِ سندی..نور و نقشه متریال روزِ اروپا..پنجره های تمام قدی..لابی شیک، داخلِ ساختمان بدونِ هیچ پرتی..ویوی جنوب ابدی..

مرد با رضایت لبخندی میزند و میگوید:

-امروز میتونم ببینم؟؟؟

رُهام سریع و با احترام میگوید:

-البته آقای دارابی..اجازه بدید تا بگم مشاور بیاد خدمتتون..

گوشیِ تلفن را برمیدارد و به منشی اش زنگ میزند. صدای محکم و طابعِ منشی را میشنود:

-بله آقای شمس؟؟

کوتاه میگوید و سریع میگوید:

-به پوریا بگو بیاد دفترِ من..

-چشم!

تماس را قطع میکند. و یک هفته از فولد شدنش میگذرد! 

چند ثانیه نمیگذرد که چند تقه ای به درِ دفترش میخورد و بعد پوریا وارد میشود. حتی نگاه کردن به پوریا هم سخت است و روزهاست که دنبال بهانه ای میگردد برای اخراجِ پوریا! اما پوریا منتظرِ فروش آن عمارت است و تمامِ تلاشش را دارد میکند برای ماندن و موردِ قبول واقع شدن.

-جانم آقای شمس؟؟

سرد و خالی از لبخند میگوید:

-با آقای دارابی برو واحدِ طبقه ی دومِ ساختمانِ بهار رو نشونشون بده..

پوریا مکثی میکند، اما بعد مطیعانه میگوید:

-چشم..

و رو به دارابی میکند:

-بفرمایید آقای دارابی، در خدمتم..

نگاهش روی پوریا مانده و دیدنِ هر روزه ی این رفیق، فقط یادآورِ شکستش است. یادآورِ همان دختری که گفت نمیخواهد باشد و نخواست و از دستش فرار کرد.

دارابی بیرون میرود و پوریا رو به نگاهِ سردِ او میگوید:

-مخشو میزنم رُهام..این یکی خریداره..خیالت راحت..

جوابِ پوریا همان نگاهِ سرد است و اخم و بی حس سری تکان دادن. و پوریا به پر و پایش نمیپیچد. انگار فهمیده که حالش زیاد خوش نیست و حوصله ندارد و دنبالِ یک بهانه ی کوچک است برای از کار بیکار کردنش..برای همین گزک دستش نمیدهد.

با رفتنِ دارابی و پوریا، خسته به پشتیِ صندلی تکیه میدهد و گوشه های چشمانش را با دو انگشت میفشارد. خسته است..غرقِ کار..شبها سخت میگذرد..شکستِ عجیب و بزرگی بود!

نمیداند چقدر توی همان حالتِ چشم بسته، آرام روی صندلی تکان میخورد که تلفنِ روی میز زنگ میزند. با نفسِ خسته چشم باز میکند و تکیه اش را از صندلی میگیرد. گوشیِ تلفن را برمیدارد و جوابِ تماسِ منشی را میدهد:

-بله؟؟

منشی با صدای خیلی آرامی میگوید:

-آقای شمس یه دختر خانومی اومدن و میگن که نامزدِ آقا پوریا هستن..

زمان ایست میکند..نگاهِ ناباورش روی نقطه ای می ماند. از حیرت نمیتواند حرفی بزند و..صدای منشی را بعد از ثانیه ای میشنود:

-آقای شمس؟؟

با یک حالی..لب میزند:

-چی؟!

منشی بی وقفه میگوید:

-نامزدِ آقا پوریا..میگن آقا پوریا گفتن که اینجا بیان و منتظرِ اومدنشون باشن..یه ربعی هست که اینجا نشستن..آقا پوریا تشریف نمیارن؟؟ این دختر خانوم یکم انگار هولن و هِی میپرسن که آقا پوریا کِی میاد..آآآ بودنشون اینجا یکم نامتعارفه..میتونم به آقا پوریا زنگ بزنم و بهشون اطلاع بدم؟!

نفسش یک جایی توی گلویش می ماند. نامزدِ پوریا..اینجا..رُز؟!! 

نفسی میکشد. میخندد..تک خنده ای پر حیرت و مسخره..که رُز..نامزدِ پوریا، اینجاست!

-آقای شمس؟!

دست روی پیشانی

دست روی پیشانی اش میگذارد و چشم میفشارد. صدایش خش گرفته است وقتی میگوید:

-الان خودم میام..

گوشی را میگذارد. حالِ خود را نمی فهمد. خنده دار نیست؟!! یک هفته گذشته و..به سختی قبول کرده و..توی فراموش کردن دست و پا میزند و..عروسک اینجاست! 

کشش عجیب..تجسّمِ چشمانِ خجالتی..لپهای صورتی و..لبهای صورتی! 

دستی لای موهای میکشد. دستش را محکمتر به صورتش میکشد. چشمانش..خیره ی نقطه ای می ماند و نمی داند الان..که آن دختر بیرون نشسته و منتظرِ آمدنِ پوریاست، چه کند! 

اما دقیقه ای بعد قدمهایش به سمتِ درِ دفتر کشیده میشوند. که این یک وسوسه ی عجیب و غریب و..یک کششِ قوی ست..برای دیدنِ دوباره ی آن دختر…

دست روی دستگیره میگذارد. با نفسِ سنگینی پچ میزند:

-خودت اومدی..لعنت بهت!

در را باز میکند. قدم بیرون میگذارد و نگاهش..با مکث از منشی جدا میشود. و به سمتِ صندلی های چرمیِ ردیف شده میچرخد و..دخترک را میبیند که نگاهش به او ست و از روی صندلی بلند میشود. همان چشمها..همان مقنعه و همان تیپ و..همان موهای بیرون زده از مقنعه..و همان شرمزدگیِ توی نگاهش وقتی میگوید:

-سلام آقا..ی شمس! 

تک خنده ی گذرایی لبش را میکشد. نگاهی به سر تا پای دخترک میگرداند و بازهم به همان چشمهای رنگی میرسد. رنگی های خجالتی که چشم میدزدد و نگاه به زیر می اندازد. 

-اینجا چیکار میکنی رُز؟؟

رُز با مکث دوباره نگاهش میکند و سعی میکند محکم حرفش را بزند:

-پوریا..

مکثی میکند و اصلاح میکند:

-آقا پوریا گفت که..بیام اینجا..امممم قرار بود باهم بریم بیرون که..یعنی قرار بود بیاد دنبالِ من که..زنگ زد گفت یه کارِ فوری پیش اومده و باید بره یه خونه ای رو به مشتری نشون بده..بعد..آدرسِ اینجا رو داد و گفت..تا من برسم اینجا، اونم میرسه..

چشم خمار میکند. به بودنش در اینجا فکر میکند. بودنِ نامتعارف..فاصله ای به اندازه ی چند متر..یک فاصله ی اجباری و..یک مرزِ بزرگ..دستش به دخترک نمیرسد؟!

-پوریا میخواست بیاد دنبالت؟؟

دختر سر تکان میدهد و مودبانه میگوید:

-بله..

-از کجا میای؟؟

پوستِ صورتِ دختر رنگ میگیرد و با همین سوالِ ساده هم سرخ میشود.

-از دانشگاه..

حریصانه..و ناخواسته..به لپهای صورتی اش نگاه میکند و..برای پوریاست؟!!

-میاد..

دختر سریع میگوید:

-کِی میاد آقا؟؟

و..ثانیه ای بعد خجالت زده میشود و بازهم سرخ تر! سعی میکند جمله اش را تکمیل کند:

-من..بیست دقیقه ای هست که..منتظرم..

و رُهام تماشایش میکند. “آقا” گفتنش بارِ دیگر تکرار میشود و..سیبک گلویش تکانی میخورد. 

-بیا..

دختر از جایش تکان نمیخورد. توی نگاهش ترسی آشنا موج میزند. که خدمتکار نمیشود و نمیخواهد و فرار میکند! 

بارِ دیگر عمیق تر نگاهش میکند و اخم میکند و پر تحکم میگوید:

-بیا رُز! بیا تو دفترم، بگم برات قهوه بیارن..

 رُز با آن چشمهای درشتش، با تردید نگاهش میکند. و رُهام با فکِ فشرده شده، لبی میکشد:

-به پوریا زنگ میزنم بیاد..

با این حرف، دختر تردید را کنار میگذارد و قدمی به سمتش برمیدارد. و صدایش آرام است وقتی با خجالت میگوید:

-ببخشید..مزاحمِ کارتون شدم..

رُهام چیزی نمیگوید و فقط در سکوت نگاهش میکند. دارد به سمتش می آید و رُزِ پوریاست! دستش مشت میشود..در چهارچوبِ درِ دفتر، درست از کنارش میگذرد و واردِ دفترش میشود. با کاپشنِ قهوه ایِ ساده و..کفشهای آل استار و..تنی بدونِ عطر! دخترک توی دفترش است..دخترِ سرایدار و خدمتکارِ عمارتِ بهرامی..به خاطرِ پوریا اینجاست و..توی دفترِ اوست! 

سخت چشم میگیرد و رو به ناصر میگوید:

-دوتا قهوه بیار..

ناصر تعظیم میکند:

-چشم آقا!

قدم داخلِ دفتر میگذارد و خیره به دختری که وسطِ دفترش معذب شده ایستاده و بندِ کوله اش را میفشارد، در را میبندد. 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن