رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت سه

فریال نفس نفس میزند و لحظه ای از چشمانِ بیرحمِ شیطانِ پر وسوسه میترسد. اما این فقط یک لحظه ی کوتاه است! وقتی رهام به نرمی لب روی لبهایش میگذارد، ترس و تردید دود میشود و به هوا میرود! و فقط خواستن و‌ نیاز در وجودش شعله ور میشود! 

رُهام با خشونت موهایش را میکشد و دمِ گوشش میگوید:

-بگو چَشم!!

فریال نمیتولاند حرفی بزند. رُهام محکمتر موهایش را میکشد و‌ لبش را روی نرمی گوشِ دخترک میگذارد:

-بگو چَشم فریال! قراره امشب به هردو مون خوش بگذره..

دختر دیگر تاب نمی آورد و از ته دل میگوید:

-چشم رُهام! هرچی تو بخوای!!

اولین گلاس را دستِ دختر میدهد و گِلاس خود را به گِلاس او میزند:

-به سلامتیِ فریالِ زیبا..و تنِ خوشبوی قشنگش!

قلپی مینوشد و..دخترک با لبخند مزه مزه میکند. دستش را از زیرِ تاپِ فریال رد میکند و با انگشتانش روی کمرِ دخترک خط میکشد:

-بابات چیکار میکنه فریال؟؟ نمیفهمه تو الان ساعت دوازدهِ شب تو خونه ی یه پسرِ غریبه ای؟؟

دخترک محتوای گلاسش را تمام میکند و کمی از تلخیِ نوشیدنی، صورتش جمع میشود:

-نه نمیفهمه..بهش گفتم خونه ی دوستمم..

انگشتانش را روی کمر دخترک بالاتر میکشد:

-اگه به گوشش برسه چیکار میکنه؟؟

دخترک به خاطر لمسِ انگشتانِ رُهام رو به گرم شدن است. و بی اختیار به او تکیه میدند و میخندد:

-نمیفهمه..پیگیری نمیکنه بیخیال..

رُهام تند میگوید:

-صاف بشین فریال!

فریال برای بارِ چندم از رفتارِ‌ رُهام جا میخورد! تکیه اش را میگیرد و با تعجب نگاهش میکند. رهام با لبخندِ جذابی میگوید:

-دوست دارم نگات کنم!

قلب دخترک میریزد و خنده جای تعجب را میگیرد. رُهام..تاپش را بالا میدهد و..چشم از چشمهای مست شده ی فریال نمیگیرد:

-میخوام حسّت کنم! توت فرنگیِ خوشمزه ی من!!

فریال با بی نفسی آبِ گلویش را فرو میدهد. رهام تاپ را از تنِ دخترک درمی آورد و..جایی پرت میکند. دلش لمسِ تن دختر را میخواهد، اما اهدافِ دیگر مهمتر اند!

-بشین زمین! 

فریال با تعجب میخندد:

-چرا؟!

-فقط چَشم! حرف دیگه نشنوم!!

فریال انگار از این بازی خوشش آمده که میگوید:

-چَشم..

و بعد..درست جلوی پای رُهام روی زمین مینشیند. 

رُهام چانه اش را میگیرد و سرش را به سمتِ خود بلند میکند. و گلاسِ پر شدن را بین لبهایش میگذارد:

– بخور عزیزم..به سلامتیِ بابات که فکر میکنه امشب پیشُ دوستتی!

و جوری محتوای گِلاس را توی دهانِ فریال میریزد که مایعِ خوشرنگ، از کنارِ لبهای دختر جاری میشود و..صحنه ی زیبایی ست!

گلاس را از بینِ لبهای فریال فاصله میدهد و..بقیه ی محتوا را به آرامی از روی چانه تا روی تنِ عریان دختر میریزد. فریال با نفس نفس چشم میبندد..مایعِ سردِ خوشرنگ روی تنِ براقِ دخترک قطره های زیبایی به جای میگذارد. و دختر اصلا احساسِ سرما نمیکند! تنش هر لحظه دارد گرمتر میشود و با دهانِ باز چشمانِ خمارش را به رُهام میدهد. 

رُهامی که با خونسردیِ مغرورانه ای به لبها و..تنِ براقِ او نگاه میکند. نگاهی که عجیب نفس گیر است..

فریال دست روی پایش میگذارد و کلمات را کمی کش دار ادا میکند:

-دارم میسوزم رُهام! 

رهام لب بسته لبخندِ کمرنگی به روی دخترِ مست شده میزند و..به نرمی دست لای موهایش میلغزاند. یکباره موهایش را میکشد و صورتش را جلوی صورتِ خود نگه میدارد:

-چی میخوای فریال؟؟؟

فریال بی طاقت میخندد:

-جز تو هیچی نمیخوام!

موهایش را بیشتر میکشد و صورتش را نزدیک به صورتِ فریال می آورد. انقدر نزدیک که هُرمِ نفسهایش به صورتِ داغِ دخترک میخورد و..صدایش پچ پچی پر وسوسه است:

-این بازی رو دوست داری؟؟؟

دخترک سعی میکند صورتش را نزدیکتر بیاورد..تا لبهای رُهام را لمس کند. اما رُهام موهایش را میکشد و او را تشنه نگه میدارد..درست در یک سانتیِ صورتش!

-بوی شامپاین میدی..طعمِ شامپاین رو تنِت حتما لذت بخشه فریال! میخوای مزه تو بچِشم؟؟؟

فریال با خنده ای بی نفس چنگی به پای او میزند و از اینکه نمیتواند لبهایش را ببوسد، عصبی میشود:

-خودت میدونی چی میخوام! دیگه.. طاقت ندارم رُهام! 

رهام کمی عقب میکشد و..دقیق و‌ لذت بخش به صورتِ فریال نگاه میکند. این دختر آرام و قرار ندارد و دارد میسوزد و..چه تصویرِ بِکری!

-سومی رو بخور به سلامتیِ بهشتی که امشب بهم هدیه میدی!

فریال از حرفهای رُهام فقط یک برداشت دارد و غرقِ حس خوب میشود..و رُهام با فکرِ بهشتی که قرار است امشب به واسطه ی این دختر به دست بیاورد، با حرص و لذت میخندد و…گِلاسِ پر را میانِ لبهای دخترک میگیرد. فریال مطیعانه مینوشد..و وقتی گِلاس کاملا خالی میشود، رِهام..بدنه ی سردِ گلاس را..به آرامی و..لعنتی وار روی پوستِ تنِ دخترک میکشد..و نگاهش همراه با گلاس تا پایین کشیده میشود. نگاهی که فریال را هرلحظه بیتاب تر میکند:

-داری..دیوونه م میگنی! بذار حست کنم..بذار…

میان خواهش های شهوانی اش رُهام گلاس را گوشه ای پرت میکند و..به یکباره فریال را روی دستهایش بلند میکند. 

دختر جیغِ بلند و لذت بخشی میکشد و پاهایش را دورِ کمرِ رُهام حلقه میکند. رُهام سفت و محکم نگهش میدارد. و درحالیکه لبهایش را روی لبهای دخترک حرکت میدهد، میگوید:

-شب قشنگی واست میسازم..تو فقط مطیعِ من باش!

دختر دست دورِ گردنش حلقه میکند و..هیچی نمیفهمد جز آرام شدن با وجودِ این مرد!

رُهام به سمتِ اتاق خواب قدم برمیدارد و فریال مستانه میخندد:

-من خیلی وقته برده ی توام! هر کاری دلت بخواد میکنم..هر چی تو بگی رُهام..فقط امشب میخوام با تو آروم بگیرم..

حالِ خوش یعنی این! در یک قدمیِ رسیدن به هدف..هدفی سراسر بُرد..امشب با این دختر میتواند به نهایت پیروزی برسد و..فریال آماده است!

او را روی تخت میگذارد و..با خشونت میخواباند و صاف می ایستد! و به پیچ‌ و تاب خوردنِ دخترک نگاه میکند.

-بیا دیگه‌ رُهام!

میخواهد برای گرفتنِ دستِ رُهام بلند شود که رُهام محکم و دستوری میگوید:

-همونطوری بمون!!

دختر میخندد و روی تخت می افتد. نفسش هم کش دار است وقتی میگوید:

-دیوونه! دیوونه ی خاص!! بازی با تو خیلی خوبه!!

رُهام گوشی اش را از جیبِ شلوارش بیرون می آورد. نگاهش به تنِ فریال است و..دوربینِ گوشی را روی دخترک تنظیم میکند. درست ایستاده پایینِ پایش..

گزینه ی فیلمبرداری را لمس میکند و..فریال مست و نامتعادل میگوید:

-بیا رُهام! چرا نمیای پس؟؟؟

رهام دست دراز میکند و..در حالِ فبلمبرداری کمربندِ شلوارِ دخترک را لمس میکند. 

فریال پیچ‌ و تاب میخورد و با خنده ای نا آرام دست روی دستِ رُهام میگذارد. 

-زودباش لعنتی! 

رُهام..دکمه ی شلوارش را باز میکند و..دیگر دست به دحترک نمیزند! صاف می ایستد و از روی صفحه ی گوشی تماشایش میکند! به دختری که انقدر گرم و بیتاب است که خودش شلوارش را تا نیمه پایین میکشد و..دیگر تعادلی ندارد. فقط مستانه میغرد:

-بیا رُهام..اذیت نکن!

ُهام با خنده ای که به حتم از سرِ پیروزی ست، زمزمه وار میگوید:

-چی میخوای از من؟؟

فریال تقریبا جیغ میزند:

-تو رو! چند بار میپرسی؟؟؟ تو رو میخوام رُهام!

رُهام بیرحمانه از تنش فیلم میگیرد و میگوید:

-بابات بالاخره تونست واسه اون سه طبقه مجوز بگیره؟؟؟

فریال حالِ خودش را نمیفهمد و مستی به کُل هوش و حواسش را بُرده!

-کدوم سه طبقه؟؟؟ حالم‌ بده..چرا نمیای اَاَاَه!!

به دستِ دخترک نگاه میکند که تنِ خود را لمس میکند و..با خنده میپرسد:

-آروم‌ باش..حالِتو خوب میکنم دخترِ فراهانیِ بزرگ!

چشمانِ ملوسِ دختر روی رُهام میماند:

-داری..بازی میکنی؟؟؟

-بازی دوست نداری؟؟

دختر مستانه میخندد:

-بذار حست کنم بیرحم!

رُهام با لذتی تمام نشدنی میخندد:

-قرار شد هرچی ازت پرسیدم، جواب بدی! جوابمو بی چون و چرا بده فریال!! بعد فقط من و توییم..

فریال هنوز حسِ بازی دارد:

-چَشم!

بهترین لحظه ها هستند این لحظه ها!

-خوبه…خوبه..درباره ی سه طبقه غیرِ مجازِ بُرجِ صدف بگو!

فریال هرچی در ذهنش است به زبان می آورد:

-مجوز گرفت..بابام..داره میسازه..

-چطوری مجوز گرفت؟؟

دختر از دوری رُهام‌ کلافه است:

-گرفت دیگه..ولش کن این حرفا رو..رُهام..

رُهام‌ دقیق از دخترکِ عریان و بیتاب فیلم میگیرد:

-قرار شد فقط کاری که من میگم رو بکنی!

دختر با صورت مچاله شده چشم میبندد:

-الان ازم چی میخوای عشقم؟؟؟

-بگو! بابات چطوری مجوز گرفت؟؟؟ غیرِ قانونی ساخت؟! چطوری سه طبقه اضافه رفت بالا؟؟؟

دختر فقط میخواهد سوالهای رُهام تمام شود:

-خیلی راحت..رُهام بسه!

-جواب بده فریال!!

فریال خسته از بازی و نرسیدن به رُهام میگوید:

-همیشه..این کارو میکنه.‌بابام..میدونه چیکار کنه..آدمشو داره..بابام..زرنگه..با رشوه و..شیرینی و..زیرمیزی..کارشو راه میندازه..

قلبِ رُهام تند میزند و حس نابِ بُرد بیشتر میشود:

-به کیا رشوه میده؟؟

-خیلیا رُهام..هستن..سماواتی..همیشه هواشو..داره..هست..بابامم..هواشو داره..قراره..دو واحد از برج رو..بده بهش..دومادِ شهردار..اونم سهم میبره و..بابام همه جا آشنا داره..سه طبقه غیر مجاز بالا رفتن..واسش کاری نداره..

نفس نفس میزند. با دندانهای فشرده شده، کمرنگ میخندد و آرام میپرسد:

-اسمِ بابات چیه فریال؟؟؟

فریال با مستیِ تمام سینه اش را میفشارد و حالش از دوری رُهام خراب است:

-حبیب…

-حبیبِ؟؟؟

فریال صدایش را بلند میکند:

-فراهانی! حبیبِ فراهانی.. تمومش کن..دیگه طاقت ندارم..الان فقط میخوام بیای!!

رُهام..چشم از صفحه ی گوشی میگیرد و..مستقیم به دخترِ هات و مستِ فراهانی نگاه میکند. مردِ آبرو دار و معتبرِ معروف! 

با لذت لبی میکشد و تمام! حالا این دخترِ مطیع و‌حرف گوشی کن، لمس کردن دارد و.. گوشی را کنارش میگذارد. و با حالِ خوش خود را روی تنِ دخترِ فراهانی میکشد.

 امشب این دختر بهترین شبِ سالش را ساخت و..حقش است آرام گرفتن با رُهام!

که رُهام..شیطانِ چشم یخیِ سراسر فریب و وسوسه..در این یک مورد قهّار ترین است! لمس های دیوانه کننده و پر خشونت و..به اوج رساندنِ دختری که سهمش را آنطور که باید میگیرد!

*********

گره کراواتش را روبروی آینه درست میکند و کُتِ جذبِ قهوه ای تیره اش را روی پیرهنِ شکلاتی رنگش میپوشد. همیشه به ظاهرش اهمیت میدهد و تیپ و ظاهر اولین گزینه برای جذبِ تمامِ آدمهای اطراف است!

چشمانِ سرد و بی رحمی دارد و با اینکه اخم ندارد، اما جذبه ی نگاهش عجیب گیراست! ردِ زخمِ پیشانی اش..که تا روی ابرویش امتداد دارد، نفرت انگیز است. دلش نگاه کردن به آن ردِ نسبتا عمیق را نمیخواهد..اما جذبه ی صورتش را همین خطِ زخمِ کهنه، صد چندان کرده! 

موهای سیاهِ خیلی کوتاهش را عقب میفرستد و از به هم ریختگی این موهای زیادی خشک و لخت راضی ست! به خصوص که ریشهایش هم فقط ته ریشِ نسبتا کوتاه است و..در کل این مرد خوب میداند که چطور باید باشد تا نه تنها زن ها، بلکه همجنس های خودش را هم تحتِ تاثیر قرار دهد. که مهمترین هدفِ او جذب کردن است!

درحالِ برداشتنِ کیفش، صدای زنگ گوشی اش در فضای بزرگِ سالن پخش میشود. با نگاهِ گذرایی به صفحه ی گوشی که درست کنارِ کیفش است، اسم فریال را میبیند. 

سر کج میکند..چند ثانیه ای به اسمِ دخترک نگاه میکند و خاطره ی دو شبِ پیش برایش زنده میشود. لبی میکشد..با لذت و پیروزی! مثل تمامِ تماسهای قبلی اش، این تماس هم بی پاسخ میماند و..دیگر با فریال کاری ندارد!

از خانه بیرون میزند و با بیرون آمدنش از لابی، دربان از توی ماشینش پیاده میشود و برایش سر خم میکند:

-بفرمایید قربان..

سری برای دربان تکان میدهد و سوار کیا اسپورتیجِ عزیزش میشود. مثلِ تمامِ یک ماهِ قبل..با نشستن توی این ماشین، حس و حالِ خوبی میگیرد. نگاهش را داخلِ ماشین میگرداند. دستی به فرمان میکشد. با فکّ فشرده شده میخندد و لذتی وافر..همراه با کینه..یا شاید آرامش..یا غرور! این حس و حال خوب است، خیلی خوب!

پا روی پدالِ گاز میفشارد و ماشینِ شاستی بلندِ مسی رنگ از جا کنده میشود. هرچند صفر نیست، اما..از چهارچرخِ مخصوص نانِ خشک و آهن آلات و آت و آشغال بهتر نیست؟!

حواسش را به حال میدهد..فقط حال!

ماشین با سرعت توی پارکینگِ یک ساختمانِ تجاری پارک میشود. از ماشین پیاده میشود و دستی به کراواتِ کرم قهوه ای رنگش میکشد. ظاهرش همیشه باید مرتب و بی نقص باشد!

توی اولین طبقه ساختمانِ تجاری، یک دهنه مغازه ی بزرگ..لوکس..سرتاسر نمای شیشه ای..برای او..فقط و فقط برای خودِ او! 

نگاهش مثل همیشه..اول از همه روی تابلوی سر درِ مغازه کشیده میشود.

“املاکِ شمس

خرید، فروش، رهن، اجاره ی ساختمان، آپارتمان و ویلایی

در تمام نقاطِ تهران”

 تمامِ سرمایه ای که دارد..چیزهایی که به دست آورده..همه شان..باید بارها و بارها دیده شوند. باید هربار با دیدنشان حال کند..نهایتِ لذت را ببرد!

با وارد شدنش منشی خیلی سریع به پایش می ایستد و محترمانه میگوید:

-سلام آقای شمس..صبحتون بخیر..

به عادتِ همیشگی فقط سر تکان میدهد برای منشیِ جوان و خوش پوشش! 

-چه خبر؟؟

منشیِ زیبا با صدای نازش، شمرده و دقیق میگوید:

-امروز دو تا قرارِ کاری دارید..براتون یادداشت کردم که چه ساعتی و با چه کسایی..یه ملاقاتِ حضوری هم برای بازدیدِ همون آپارتمانِ دو خوابه توی فرمانیه دارید که گفتید باید حضوری ببینید تا درموردش تصمیم بگیرید..و یک ملاقاتِ اختصاصی که با..

میانِ حرفش میگوید:

-با آقای فاتحی..

منشی با لبخند سر تکان میدهد:

-بله..با آقای فاتحی ساعت دهِ صبح قرار دارید..

این یکی از همه مهمتر است! برای منشی سر تکان میدهد و در حالِ رفتن به دفترش میگوید:

-به ناصر بگو یه چایی واسم بیاره..

-چَشم!

این کلمه را دوست دارد! شاید برای همین مطیع بودنِ این دختر است که او را فعلا نگه داشته! دخترِ نسبتا زیبا و سخت کوشی ست.. و رُهام او را فقط به عنوان منشی اش میبیند. یک منشیِ ساده که باید فقط سرش به کارش باشد، وگرنه جایی در این املاکی ندارد!

کارش کاملا از تفریحاتش سوا ست و این دخترک جزوِ کارش است! البته..فریال هم جزوِ کارش است، اما یک جورِ دیگر!!

ناصر..مردِ نسبتا میانسال، برایش چای و خرما می آورد. به صندلیِ گردانش تکیه میدهد و تکانی میخورد. خیره به ناصر میپرسد:

-پوریا هنوز نیومده؟؟

ناصر سینی را زیرِ بغلش میزند و مطیعانه دستانش را توی هم قفل میکند:

-نه آقا هنوز نیومده..

رُهام خشک و کوتاه میگوید:

-خیله خب..

یعنی دیگر هیچ حرفِ اضافه ای نباشد! از همان روزِ اول خط قرمزهایش را برای منشی و آبدارچی مشخص کرد. اینجا جای دور برداشتن، زیاد حرف زدن، یللی تللی، و فضولی نیست و از آنها هرچیزی که میخواهد، باید بی چون و چرا و حرفِ اضافی انجام دهند. هر سوالی که میپرسد، فقط جواب میخواهد..نه یک کلمه ی اضافی، و نه حتی یک سوالِ کوتاه! 

ناصر پیِ کارش میرود و رُهام گوشی را برمیدارد. به پوریا..رفیقِ قدیمیِ بیخیالش که تمامِ زندگی اش را به خوش گذرانی و بطالت میگذارند، زنگ میزند. بعد از پنج بوق صدای خوابالودِ پوریا توی گوشی پخش میشود:

-جون داداش؟؟؟

صدایش آرام، اما یک عصبانیِ ترسناک است:

-کدوم گوری هستی پوریا؟؟

صدای پوریا از فرطِ خواب خش دارد:

-شرمنده رُهام خواب موندم..دیشب اصلا نتونستم بخوابم..تازه خوابیدم..ساعت چنده مگه؟؟

کوتاه میگوید:

-نُه!

و اگر رفیقش نبود، حتما تا به حال او را به خاکِ سیاه نشانده بود! از بدقولی متنفر است..از اینکه حرفش زمین بیفتد..یا کسی فکر کند که میتواند به حسابِ رفافت و آشنایی و دوستی، از روی خوشش سواستفاده کند. معلوم نیست کِی طاقتش دربرابرِ پوریا تمام شود!

-آخ من معذرت! میام..یه یکی دو ساعته دیگه خودمو میرسونم حتمی..

قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای زنانه ی نازک و پر عشوه ای از پشتِ گوشی میشنود:

-پوریا بذار بخوابم..آرومتر حرف بزن..

صدای نازکِ دخترک عصبانیتش را بیشتر میکند و صدای پوریا بدتر:

-ببخشید عزیزم..بخواب..

صدایش کم کم از آرامش درمی آید:

-باز تا صبح نشستی پای کثافت کاری و زن بازی؟؟ صد بار نگفتم هر گوهی میخوری، بخور..به جهنم! اما حق نداری از کارِ من بزنی و بریزی پای کثافت کاریات؟؟؟ 

پوریا با حالتِ خاصی میخندد:

-نه والا..خبری نبود که داداش..یکم آخر شب زدیم به خوش گذورنی و..

حوصله ی خوشمزگیِ پوریا را ندارد و محکم و خالی از انعطاف میگوید:

-نیم ساعتِ دیگه اینجایی..وگرنه دیگه کلا قیدِ کارو بزن! 

-رُهام بیخیال..امروزه رو…

میانِ حرفِ پوریا تماس را قطع میکند و گوشی را روی میز پرت میکند. زیرِ لب میغرد:

-لاشیِ بدبخت! آخر سرِ همین گند کاریاش سرِشو به باد میده..

و با خود فکر میکند که آدمی مثلِ پوریا اصلا ارزشِ زندگی کردن ندارد! هدفی دارد اصلا؟؟ تمامِ زندگی اش همین است..خوش گذرانی و ریخت و پاش و بی هدف، فقط وقت گذراندن! 

روزی حسرتِ بودن جای پوریا را داشت..تمامِ آرزویش شده بود یک روز مثلِ پوریا زندگی کردن..جای او زندگی کردن..اما حالا…

با صدای تلفنِ روی میزِ دفترش، از فکر بیرون می آید. منشیِ مطیعش، مبینا خانمِ نادری است.

-بله؟؟

صدای محترمانه اش را میشنود:

-آقای شمس، آقای فاتحی تشریف آوردن..

با شنیدنِ اسمِ فاتحی از جایش بلند میشود:

-راهنماییشون کن داخلِ دفترم..

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن