رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت دو

پوریا موشولش‌ را بغل میکند و ناز میکند:

-فدا سرت عشقم!رُهام همینه..بهت گفته بودم که هیشکی حریفش نمیشه! بلوف زنی همیشه اونو برنده میکنه..

دستانش را از هم باز میکند و با بیخیالیِ تمام پا روی پا می اندازد:

-پولا رو رد کنید بیاد!

دختر درحالِ خفه شدن است و درمانده و..بازنده و..رو دست خورده به رُهام نگاه میکند. 

باورش نمیشود که با این کارتهای آس..با دستِ استرایت*..به این مرد باخته باشد! به اویی که در دستانش بیشتر از تری اف کایند* نداشت. یعنی عملا در برابر او هیچی نداشت و..خیلی راحت میتوانست برنده ی این بازی باشد و بیشتر از صد و پنجاه میلیون به جیب بزند. چرا؟!! او با آن همه تجربه و برد.. گول چیِ این آدم را خورد؟؟ 

جلوی نگاهِ تحسین برانگیز و حیرت زده ی رفیق هایش، دسته چک را برمیدارد و در سرشار از حالِ خوش است! 

-یالا!! 

هرکس با نارضایتی پولِ شرطبندی را میدهد و رُهام درحالیکه گلاسش را به سمتِ میزبانش شاهین میگیرد، با حالِ خوش میگوید:

– پر کن به سلامتیِ بُردِ امشبم..

و رو به دخترِ بُق کرده چشمکی میزند:

-به سلامتیِ باختِ موشولِ پوریا! 

مردِ بی تفاوت و غیر قابل نفوذی که..چشمهای آبیِ یخی اش جذبه ی خاصی دارند. هم ترسناک است..هم جذاب! و در عینِ حال بیرحم و پر وسوسه به نظر میرسد و..مردِ مرموزی که خیلی راحت در مغز و قلب هرکس که بخواهد نفوذ میکند و..هیچکس اجازه ی نفوذ به درونش را ندارد. این مرد..پوکر بازِ حرفه ای..یک شیطانِ تمام وسوسه..مطلقا برنده است!

********

سوییچ را به دستِ نگهبان میدهد و با تعظیمِ دربان، از کنارش رد میشود. بدونِ انعام، بدون لبخند، و حتی بدونِ یک نیم نگاه! هرچقدر کمتر گرم بگیرد، بهتر است.

دربانِ میانسال مردِ جوانِ مرموز را که یک‌ ماهی هست ساکنِ این برج شده، نمیشناسد. نمیشناسد، یعنی فقط به اسم و فامیل میشناسد و..همین!

-رو چشمم آقا!

راضی به نظر میرسد.در همان حال نگاهِ تحسین بر انگیز و پر رضایتی به نمای لوکس و زیبای بُرج میکند و این یعنی هدف فقط برای رسیدن است! آرزو و دعا و حسرت و کاش وجود ندارد..برای او فقط خواستن است و رسیدن! به ذست آوردنِ مطلق، به هر طریق و هر بهایی!

مثلِ به دست آوردنِ واحدِ فوقِ لوکسِ شماره ی ۲۲۰ در طبقه ی بیستمِ این برج معروف..آن هم به بهای خیلی کمتر از قیمتِ واقعی! 

از لابیِ بزرگ‌ و دلبازِ بُرجِ لوکس با نمای شیشه ای و سنگهای آنتیکِ طلایی میگذرد و نگهبان به احترامش بلند میشود:

-سلام جنابِ شمس!

فقط سر تکان میدهد و به سمتِ آسانسور میرود. دکمه ی شماره ی بیست را لمس میکند و به دیواره ی آسانسور تکیه میدهد. 

نفسی میگیرد..خسته نیست، اصلا! اما تمامِ تنش آرام شدن میطلبد..یک‌ ماساژ با انگشتانی حرفه ای و..لطیف!

و بعد دوش و کمی شامپاین با درصدِ پایین! یا نه‌..خواب! امشب بعد از آن بُردِ حساب شده، خوابِ عمیق و آرامی میطلبد.

از آسانسور بیرون می آید و روبروی درِ واحدِ‌ شماره ی ۲۲۰ می ایستد. 

در را باز میکند و..سالنِ بزرگ و دلباز، با پنجره های سرتاسری به رویش لبخند میزند. گچ بُری و معماریِ خاص با متُدِ روزِ اروپا..سالنِ دو تکه ای که سالنِ قسمتِ بالا، با چند پله از سالنِ پایین جدا شده..سه خوابِ بزرگ و تراسِ زیبا و..یکی از تراس ها، جایِ خالیِ یک استخرِ خانگیِ کوچک!

کت را از تن درمی آورد و روی مبلِ استیل رها میکند. سالن در تاریک و روشنی میماند و..دسته پولها روی میزِ بزرگِ گوشه ی سالن پرت میشود.

روی مبلِ راحتی رها میشود و در سکوت و فضای نیمه تاریک، با صدا نفسش را بیرون میفرستد. هنوز به خاطرِ نوشیدنیِ آخر شب، گرم است و کمی سردرد دارد. اما این حال را دوست دارد..حالِ یک برنده!

هنوز چند دقیقه سنیست چشمانش را بسته ی گوشی اش زنگ میخورد. بدونِ اینکه چشم باز کند، دست دراز میکند و گوشی را از رویِ میزِ کنارش برمیدارد.

بی حوصله یک چشمش را باز میکند و شماره ی ناشناسی میبیند. نگاهی به ساعتِ ایستاده ی کنار سالن می اندازد و هنوز دوازده نشده! هرچند..او همیشه برای ناشناس ها وقت دارد!

-بفرمایید..

صدایش آرام و خش دار و جذاب است و پشتِ خط صدای مردانه ای را میشپود:

-سلام، وفتتون بخیر..

محترمذنه میگوید:

-متشکر جناب..همچنین..

مردِ پشتِ خط میگوید:

-آقا واسه این آگهیِ فروشِ آپارتمان تو برجِ الهیه مزاحم میشم..

تکیه اش را از مبل میگیرد و با حواسِ جمع تر جواب میدهد:

-در خدمتم..بفرمایید..

-فروش که نرفته؟؟

حالِ خوشِ رسیدن به اهداف!

-فعلا نه! یه چندتا مشتری قراره فردا بیان ببینن..شما تو سایت آگهی رو دیدین، یا حضوری سراغِ آپارتمان رو گرفتین؟

مرد مشتاقِ خرید است انگار!

-نه‌ من امروز تو سایتتون دیدم..خریدار هستم، اگه راه بیاین..

با لبخندِ ریلکسی تکیه میدهد:

-داداش این یکی اصلا راه نداره واسه پایین اومدن..بخوای قیمت پایین هم دارم، اما واسه این یکی پنجاه تومنم ‌نمیتونم پاییپ بیام..

مرد سریع میگوید:

-همین چشممو گرفته حاجی..اگه یه تخفیف بدی، همین فردا معامله ش کنیم..

با نرمی میگوید:

-شما تشریف بیار..از نزدیک ببینی، بیشترم روش قیمت میذاری..واحدِ بغلیِ همین آپارتمان دو روزِ پیش پونصد تا بالاتر فروش رفت..دویست متر زیر بنا..طبقه ی بیستم..ویو عالی..اُکازیون..گچ بُری و معماری درجه یک..از مصالح و سنگ‌کاری گرفته، تا شیر آلات و‌ پارکت همه جدید ترین مدل و درجه یک! دیگه بهتر از این، با این قیمت تو کلّ تهران پیدا نمیکنی‌..واحدای این بُرج حرفِ‌اولو میزنه..اگه میخوای تو بهترین نقطه ی تهران بهترین ملک رو داشته باشی، دیگه چک و چون زدن و تخفیف گرفتنو بذار کنار برادر..

بیشتر از ده دقیقه حرف میزند و..بهترین نطق را برای شستشوی مغزی دارد! با تمامِ مشتری هایش با حوصله و دقیق حرف میزند و احترامشان حرفِ اول را میزند! کلامِ پر نفوذش..صدای مردانه اش..آرام و با حوصله و محترمانه حرف زدنش..توضیحاتِ ریز به ریز و بدون وقفه اش..و در آخر..پر وسوسه و فریبنده حرف زدنش باعث میشود که در اکثرِ مواقع..یا تقریبا تمامِ مواقع به آن چیزی که میخواهد برسد!

مثلِ حالا که بعد از کمتر از یک ربع بالاخره به هدفش میرسد:

-آقا من مخلصم..حرفِ شمذ متین..

میخندد:

-بزرگوارید جنابِ فاتحی..

همه از احترام و مهم بودن خوششان می آید و مشتری ها بیشتر!

-قربون شما بزرگوار..چشم‌ چشم..پس فردا انشاا… بعد از دیدنِ واحد، تو دفترِ تون حضوری خدمت میرسم واسه معامله..

هوممم این لحظه مثلِ خوابیدن روی شنهای داغِ ساحل بعد از ساعتها شنای بی وقفه است!

-در خدمتیم..

وقتی تماس را قطع میکند، نگاهِ کلی و پر آرامشی به سالنِ بزرگ و زیبا می اندازد. فردا چهار مشتری می آیند و میبینند و..قیمتِ بالاتر به فروش میرسد. قیمتی که شاید نزدیک به پنجاه درصد بالاتر از قیمتِ خریدِ خودش باشد! یک ماه سرمایه گذاری و..یک سودِ کلانِ ملَس که عجیب به دهانش مزه میکند!

هنوز غرقِ حالِ خوش است که پیامی به گوشی اش میرسد:

-امشب میام پیشِت رُهام..باشه عشقم؟؟

نگاهِ مستانه اش روی اسمِ فریال میماند و لبخندش را وسعت میدهد. امشب حال خوشش تکمیل میشود و بدون اینکه جوابی بدهد، سرش را به مبل تکیه میدهد و چشم میبندد.

بلوزش را از تن درمی آورد و از  کانتر بارِ  کار شده ی لوکسی که در قسمتی از سالن کار گذاشته شده، شیشه ی سیاه رنگی را انتخاب میکند. شیشه ی محبوبش!

شیشه را روی میزِ میگذارد و‌ با آسودگی خود را روی مبلِ راحتی پرت میکند. همان نزدیکی ها.. نیمه خوابیده لم میدهد و دستی به بدنه ی شیشه ی نوشیدنی میکشد. میگذارد فریال بیاید و..شبِ خوبی برایش بسازد!

 از کنارِ شیشه ی سیاه رنگ، ریموتِ سیستم را برمیدارد. آهنگِ لایت توی فضای بزرگِ سالن اِکو‌ میشود و امشب از آن شبهای دوست داشتنی ست.

 ریلکس و آرام است و دلش هوسِ یک دورِ همیِ شبانه و بریز و بپاش و مستی و دیوانگی کرده! شاید برای آخرِ هفته برنامه اش را بچیند، صورِ فروشِ واحدِ دویست متری، در برجِ لوکس در الهیه! 

چشم میبندد و همراه با آهنگ ریلکس میکند. حتی یک لحظه هم به ذهنش اجازه ی سرک کشیدن به گذشته را نمیدهد. گذشته در همان گذشته دفن میشود..باید بشود!

کمتر از یک ربع میگذرد که تلفنِ خانه به صدا درمی آید. میداند که از طرفِ نگهبانی ست..گوشیِ بی سیم را برمیدارد و کوتاه میگوید:

-بله؟؟

صدایش سرد و آرام است و نگهبان با گرمی و احترام میگوید:

-شبتون بخیر جنابِ شمس..مهمان دارید..میگن بهتون بگم که..فریال هستن..خانومِ فریال..

نفسِ عمیقش با لبخندِ کمرنگی همراه است:

-هماهنگه‌‌..

-چشم! شبتون خوش..

تماس را قطع میکند و گوشی را جایی روی همان میزِ بار میگذارد. فریالِ زیبا و جذاب همیشه خودش پیش قدم میشود. و امشب..درست به موقع می آید. 

بچه مایه و خوشگذران و پایه و..با دَدیِ سفت و سختش..اگر امشب آنطور که میخواهد پیش برود، یکی از بهترین شبهای سالش میشود!

زنگِ در خانه به صدا درمی آید. نگاهی به در میکند و..چند ثانیه ی بعد به سختی از خلسه ی شیرینش دل میکَند. باید دل بکّند و امشب باید از آن شبهای خاطره ساز شود!

در را باز میکند و نگاهش روی دخترِ گندمی، با صورتِ استخوانی و چشمهای نه چندان درشت، اما ملوس و کشیده میماند. دخترک با ناز سر کج میکند:

-سلام..خواب که نبودی عشقم؟؟

در مقابل این دختر انعطاف به خرج میدهد. لبخندی به روی لبخندِ پر نازِ دختر میزند:

-بَه فریال خانوم! ناز خانوم..ملوس خانوم..این وقت شب، اینورا؟؟؟

دختر با آن کفشهای پاشنه بلندش قدمی جلو میگذارد و عشوه و لوندی از تمامِ حرکاتش میبارد. حتی انگشتانی که چند تارِ موی قهوه ای رنگ را از جلوی صورتش کنار میزند:

-یعنی میگی نمی اومدم؟؟ مزاحمم رُهام؟؟

کش دار و لوس حرف میزند و رُهام خوب میداند که این دختر چه میخواهد..ناز کشیدن! و امشب رهام با دلِ دخترک راه می آید، برای ساختنِ شب ِ خاطره سازش!

-تا باشه از این مزاحما..منتظرت بودم اتفاقا..بیا تو..

فریال از خدا خواسته لبخندش را وسعت میدهد و قدم داخلِ خانه میگذارد. منتظرِ استقبالِ خاصی از مردِ جذاب و..مرموزِ روبرویش است و..رُهام فقط قدمی عقب برمیدارد تا راه برای دخترک باز شود. زود است دل دادن به خواسته ی دخترک و..خودش! البته که او خواسته ی بزرگتری از این زیبای پر ناز دارد و..فعلا تشنه نگه داشتنش به نفع تر است! 

فریال با نزدیک نشدنِ مردِ چشم آبیِ سرد، لبخندِ نیم بندی میزند و دست به سمتش دراز میکند:

-اممم خوبی؟؟

رُهام با این یکی راه می آید و لبخند گشاده ای به روی دخترک میزند:

-قربونِ شما ملوس خانوم! خوب موقع اومدی..هوات بد تو دلم افتاده بود..

دخترک از این حرفِ غیر منتظره غافلگیر میشود و چشمانِ آرایش شده اش را درشت میکند:

-راست میگی؟؟

صادق باشد؟! هوممم زیاد بلد نیست!

-آره عزیزم..چند‌ روز بود که میخواستم بهت زنگ بزنم..بیا..

به وضوح چشمانِ دختر برق میزند. دست پشتِ کمرِ ظریفش میگذارد و او را به سمتِ سالن هدایت میکند. 

-چه خونه ی دلبازی داری! آآآ..اینبار دیگه عجله نداری جایی بری؟؟

نگاهِ گذاریی به دختر می اندازد و دو‌هفته پیش را به یاد می آورد که با او در همین خانه قرار داشت..و هنوز چند دقیقه نبود باهم خلوت کرده بودند که او را تشنه و‌ مات و متحیر به حال خودش رها کرد! 

دختر کمی خجالت زده است وقتی میخندد:

-منظورم اینه که..یهو برات کار پیش نیاد؟؟ جدی مزاحم که نیستم؟؟

تصویرِ آن شب و‌ نگاه مستانه و تنِ گرم و نیمه برهنه ی دخترک جلوی چشمش است. در اوجِ حس و حال بودند که..درست در لحظه ای که باید، گوشی اش زنگ خورد. کاملا برنامه ریزی شده!

تصویرِ آن شب و‌ نگاه مستانه و تنِ گرم و نیمه برهنه ی دخترک جلوی چشمش است. در اوجِ حس و حال بودند که..درست در لحظه ای که باید، گوشی اش زنگ خورد. کاملا برنامه ریزی شده! با عقب کشیدن و رفتنش دخترک را حیرت زده و دیوانه کرد و..تشنه و به اوج نرسیده، او را به زمین کوبید. و به بهانه ی کارِ فوری خیلی زود حاضر شد و دختر را با آن حالِ خراب از خانه بیرون کرد!!

 به خوبی آن لحظه را به یاد دارد و البته که فریال زیادی هات و خواستنی ست و تنِ زیبایی دارد. اما هدفِ او خیلی بزرگتر از به دست آوردنِ تنِ نه چندان بکر و دست نخورده ی فریال است! و حالا این همه تشنگی..یعنی نزدیک شدن به هدفش!

لبخندِ فریبنده و گیرایی به روی دخترک میزند:

-نه! امشب کلا در خدمتِ خانومم!!

برق چشمان دختر را به وضوح میبیند. و ذوق زدگی که با ناز همراه است:

-اُه چقدر خوب!

البته که خیلی خوب!

فریال را به قسمتِ بالای سالن راهنمایی میکند و احترامِ این دختر باید حفظ شود! 

-بفرما خانوم..بهترین خبر بود وقتی بهم گفتی که داری میای پیشم..

دختر لبهای سرخ رنگش را با عشوه ای حرفه ای میگزد و شانه ای بالا می اندازد:

-چند روز بود که دلم برات تنگ شده بود خب! امشب دیگه گفتم اگه نیام ببینمت، شب خوابم نمیبره!

هوم..دیدار در ساعتِ یازدهِ شب برای یک خوابِ راحت..دخترِ انبوه سازِ معروف عجیب در خماری ست! شاید بیشتر از دو ماه است و امشب انگار دیگر صبرش تمام شده و مگر کسی میتواند از وسوسه ی بودن با مردِ جذابِ چشم آبیِ شدیدا جنتلمن بگذرد؟!

دستش را نرم روی کمرِ ظریفِ فریال میلغزاند و لحنش شدیدا وسوسه انگیز است:

-پس امشب یه شبِ ویژه داریم با خانوم خوشگله! واسه آرامشِ خوابت هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم فریالِ عزیزم!

همین لحنِ لعنتی..با آن چشمهای جذاب و نگاهِ گیرا..و صدای بم و آرامَش، یعنی لرزیدنِ قلبِ فریالی که رُهام خوب از درونش با خبر است!

دخترک بلند نفس میکشد و با خنده ی دلبری میگوید:

-همین که پیشِ توام، بهترین لحظه هاست!

نگاهی در صورتِ دختر میگرداند و..روی لبهای سرخ رنگِ براقش بیشتر مکث میکند. خیره به همان لبها لبخندِ کمرنگی میزند. 

-قربونِ خانوم! باعث افتخاره که امشب با یه خانومِ خوشگل و ناز سر کنم..

فریال از نگاهِ مرد بیتاب میشود و‌ این اصلا از نگاهِ تیز و دنیا دیده ی شیطان پنهان نیست!

دختر بی طاقت دست روی شانه ی مرد میگذارد و سرش را کج میکند:

-اممم تو بهترینی رُهام..

منتظرِ نزدیکیِ رُهام است و..رهام میداند که دخترک بوسیده شدن میخواهد! ثانیه ها مکث میکند..با نگاهی که بین چشمهای ملوس و لبهای خوش فرم جابجا میشود. دستش را بالا می آورد و نرم و نوازش وار روی صورتِ دخترک میگذارد.

 همین حرکت باعث میشود که چشمانِ دختر با بی نفسی بسته شود. شدیدا آماده ی بوسیده شدن است فریالِ هات و پر احساس!

 ببوسدش؟؟؟ الان؟! هه..الان که وقتش نیست!

انگشتش را نوازش وار روی گونه ی دخترک میکشد و..نزدیک به لبش پچ پچ‌ وار میگوید:

-واسه امشب برنامه دارم فریال..پایه ای؟؟

دختر سرشار از حس میخندد و چشم باز نمیکند. و رُهام..بدون هیچ‌ لمسی به یکباره فاصله میگیرد!

-پس بیا!

دختر از دور شدنِ‌ یکهوییِ‌ رُهام به وضوح جا میخورد! چشمانش از حیرت گشاد میشوند و..رهام‌ همین را میخواهد!

با دیدنِ قیافه ی فریال تک خنده ی آرام و پر لذتی میکند و دستِ دخترک را میگیرد و آرام قدم برمیدارد:

-دوست داری بازی کنیم؟؟

دخترک شدیدا توی پرش خورده و حتی لبخند زدن هم برایش با مصیبت است. رهام دستش را میفشارد و با حالت خاص و جذاب روی صورتش خم میشود:

-من عاشقِ بازی با دخترای خوشگلی مثلِ توام! 

دختر پکر شده، به سختی لبخندی میزند:

-چی بازی؟؟

رُهام با آن چشمانِ یخیِ جذابش چشمکی میزند:

-بیا میفهمی..

او را به سمت مبلهای استیلِ گرانقیمت هدایت میکند و..با انگشت شست روی دستش را نوازش میکند. برای دخترک‌ کمی راه باز میکند:

– راحت باش عزیزم..اگه خواستی، میتونی همین جا مانتو و شالتو دربیاری..من الان برمیگردم..

دختر را با لبخندِ مستقیمی تنها میگذارد و خوب میداند که دقیقه ای دیگر..با چه فریالی روبرو خواهد شد!

از روی میزِ بار دو گلاس برمیدارد و..شیشه ی سیاه رنگِ محبوبش!

از توی یخچال مزه جور میکند و..وقت تلف میکند! انقدر که بالاخره صدایش را میشنود:

-رُهام؟؟

چقدر صدای پر نازی!

برمیگردد و دخترک را در آستانه ی آشپزخانه ی بزرگ‌ و لوکس میبیند. دختری که موهای قهوه ای رنگش را آزادانه دورش ریخته..و تاپِ بندیِ مشکیِ براقی به تن دارد. و شلوارِ جذبِ سفید رنگی که روی پاشنه های بلندِ کفشهایش را پوشانده..اندامِ زیبای موزونش چیزی نیست که بتواند ثانیه ای بعد چشم بگیرد! یقه ی بازِ تاپ و بالاتنه ی فوق العاده که تحریک برانگیزند..و جذب بودنِ شلوار سفید و پاهای خوش تراش و تو پُر دخترک..

به عمد..یا ناخواسته..بیشتر از چند ثانیه نگاهش میکند و..حس و حالِ مردانه اش درحالِ خودنمایی اند!

فریال با نگاهِ رُهام حس خوبی میگیرد و با ناز موهای لختَش را پشت گوشهایش میزند. و درهمان حین با لبخند وارد آشپزخانه میشود:

-امممم کمک نمیخوای؟؟

رُهام اینبار‌ به عمد..با تعلل چشم از بالاتنه اش میگیرد و به چشمانش نگاه میکند:

-بوی خوبی میدی..

فریال با خجالتی پر ناز نزدیکتر میشود:

-از دور بوی منو حس کردی؟؟

رُهام وسایل را روی کانتر میگذارد و اینبار خودش قدمی به سمتِ فریال برمیدارد. حالا درست در یک قدمی اش است. طرّه ای از موهای دخترک را میگیرد و آرام میکشد..تا نزدیکی یقه ی بازش..نگاهش روی همان نقطه میماند و آرامتر میگوید:

-بوی تنت دیوونه کننده ست!

کلمات را کاملا به جا ادا میکند و حرکاتش با فکر است! آرام دستش را پشتِ کمر دختر میلغزادند و نرم او را به سمتِ خود میکشد. 

دختری که نفسش میرود برای بودن با این مرد! هیچ اعتراضی ندارد و..رهام روی موهای او نفس عمیقی میکشد. صدای زمزمه اش سنگین است وقتی میگوید:

-هوممم وسوسه کننده..

لبهایش روی پوستِ پیشانیِ فریال مینشیند و دخترک بی طاقت دست روی شانه اش میگذارد:

-رُهام!

رهام لبهایش را..به نرمی روی صورتِ دختر میکشد..

چشم و‌ گونه‌ و صورت..از کنارِ لبش میگذرد و..چانه اش را..و بعد با کمی خشونت سرش را توی گردنِ دخترک فرو میکند. جوری که نفسِ دخترک را توی سینه حبس میکند. توی گلوی دخترک نفس میکشد و دیوانه کننده میگوید:

-من هر بویی رو دوست ندارم..اما بوی تنِ تو معرکه ست! 

دختر با حس و حالی دیوانه وار دست لای موهای رُهام چنگ میکند. 

رهام از اینهمه تشنگیِ دخترک غرق لذت میشود و..با بوسه ای میان قفسه ی سینه ی فریال عقب میکشد.‌ اما دست از روی کمرش برنمیدارد و همچنان او را تنگ و سلطه گرانه در حصارش نگه میدارد:

-هر دختری جذبم نمیکنه..اما تو فریال..تو از اون دخترایی هستی که قطعا از بودن باهات سیر نمیشم!

و فریال حتی کمی فاصله نمیگیرد:

-رُهام..من..میمیرم واست..دیوونه..توام! حتی با نگاهت نفسِ منو بند میاری..

لبخندِ کجِ رُهام با لذت همراه است و دست لای موهای دختر چنگ میکند. موهایش را میکشد و صورتِ دختر را جلوی چشمهای جمع شده اش نگه میدارد:

-امشب هرچی گفتم میگی چَشم! هر کاری گفتم میکنی..هر کاری خواستم بی چون و‌ چرا انجام میدی..هر چی ازت پرسیدم، جوابمو میدی! هرچی!! باشه فریال؟؟؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن