رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت ده

صدای نازکش..نفسی میکشد. خنده اش میگیرد..مسخره است! 

-آقای شمس هستن..اومدن خونه رو ببینن..

صدای “وای” گفتنِ دخترک را میشنود و صورتِ هیجان زده اش جلوی چشمانش مجسم میشود. 

-الان..الان میام! آقا جون آخه..صبر کنید خونه رو جمع و جور کنم..

صمد خنده ی شرمزده ای به روی رُهام میزند و..رُهام بلند میگوید:

-نیازی نیست..فقط یه نگاهِ کلی میندازم و میرم..

و همین حرف باعث میشود که صمد هول کند:

-شرمنده آقا..بفرمایید..

صدای نازکِ دختر از نزدیکتر شنیده میشود:

-سلام آقا! ببخشید..یه لحظه..یکم خونه به هم ریخته ست..

هول است این صدا! دلش میخواهد همین حالا قیافه اش را ببیند، که با این صدای هول شده، چه صورتی دارد! 

-مهم نیس..

و به صمد نگاه میکند تا بفهماند که قصدِ صبر کردن ندارد و میخواهد داخل شود. صمد سریع میگوید:

-بفرمایید..خواهش میکنم..

در را برای رُهام باز تر میکند. رُهام نگاهِ یخی اش را..به داخل میدهد و بدونِ اینکه کفشهایش را دربیاورد، قدم داخل میگذارد. و همین که یک قدم برمیدارد، دخترک با چادرِ گُلداری که به سر کرده، یکهو جلویش ظاهر میشود:

-سلام! 

نگاه رُهام روی دخترک می ماند. چادری که هول شده روی سرش انداخته و..موهای بیرون زده از چادر و..لپهای سرخ شده اش و..چشمهایی که دو دو میزنند و..لبی که میگزد. دخترِ ساده ی..عروسکِ..مو طلایی!

سری برایش تکان میدهد. با تعلل چشم میگیرد..چادرِ گُلدار..انتظارِ این مدلی اش را نداشت!

نگاهش را توی پذیرایی زیادی ساده ی خانه میچرخاند. یک مبلِ قدیمیِ راحتی و..یک فرش و..آشپزخانه ی اُپن که توی قسمتِ راست است و..وسایلِ ساده و مختصر.. و یک درِ اتاق که تقریبا بسته است. 

دختر سریع و..هول شده میگوید:

-تو اتاقم میخواین ببینین؟؟ 

رهام تیز نگاهش میکند. دختر لبخندی میزند و لبی میگزد و..خجالت زده میگوید:

-ببخشید..خونه یکم به هم ریخته ست..من..درس داشتم، نتونستم مرتب کنم..بعدم…کلاسم..

حرفش را نیمه رها میکند و نگاهِ رُهام باعث میشود که سرخ شود. و با تعلل بگوید:

-چایی بیارم براتون!

و با همان چادرِ نامرتب به سمتِ آشپزخانه فرار میکند. رُهام از پشت نگاهش میکند و..نمیخواهد برود! سریع میگوید:

-نمیخواد..

دختر در جا می ایستد و به سمتش برمیگردد:

-تعارف میکنید؟؟

چقدر شیرین و راحت حرف میزند! و در عینِ حال، با خجالت و سادگی!

-نه..

صمد میگوید:

-بفرمایید بشیند آقا..سرِ پا نَمونید..

ولی نگاهِ دخترک روی کفشهای رُهام مانده و..از نگاهش نارضایتی میبارد. اما جراتِ اعتراضی ندارد و رُهام خوب میفهمد حرفِ آن نگاه را! البته که توجه نمیکند و رو به دختر میگوید:

-میخوام اتاقم ببینم..

دخترِ هینِ آرامی میکشد و خیلی زود نگاهش را تا چشمهای یخیِ رُهام بالا می آورد. چشمهایی که جذبه ی زیادی دارند و مخالفت خیلی سخت است!

-آخه..

رویش نمیشود به رُهام بگوید و رو به پدرش میکند:

-آقا جون اتاق انگار بمب ترکیده!

نگاهش روی دخترک میماند و..خنده ی گذرایی لبش را میکشد. شیرین حرف میزند و با سادگی! و در عینِ خجالت، حرفش را میزند. 

رُهام میگوید:

-یه نگاه میکنم و میام بیرون..

دختر با معذبی که از چشمانِ رنگی اش میبارد، نگاهِ رُهام میکند:

-نمیشه..از خیرِ اون اتاق بگذرید؟؟

چقدر هم چانه میزند! قبل از اینکه حرفی بزند، صمد میگوید:

-رُز!!

دخترش را..اسمش را..اسمِ یک بخشی که با تذکر همراه است! به اسمش فکر میکند و دختر نگاهش را میدزدد:

-ببخشید..بفرمایید..

از همان ببخشید ها! قدم به سمتِ اتاق برمیدارد و دختر زودتر میرود. دستش را از زیرِ چادر بیرون می آورد و پوستِ سفیدش تا آرنج مشخص میشود. رُزِ ظریف!

-بفرمایید..

نگاهش یک ثانیه بیشتر روی ساقِ دستِ دخترک نمی ماند و نگاهش را به داخلِ اتاق میدهد. اتاقِ نسبتا کوچکی که به هم ریخته است..خیلی!

لباسها یک گوشه و کتاب های پخش و پلا شده، یک گوشه..سه پایه و بومِ نقاشی و رنگهای ریخته شده ی دور و اطرافش..و تصویرِ نصفه و نیمه ی منظره ای روی بوم و..لباس زیرِ صورتی رنگِ آویزان شده، درست روی بوم! 

نگاهش که چند ثانیه روی آن میماند، دخترک درست جلوی بوم می ایستد و گونه هایش سرخِ سرخ است وقتی میگوید:

-ببخشید که اتاق خیلی به هم ریخته ست! 

و سعی میکند آن لباس زیرِ توریِ صورتی رنگ را یک جوری از روی سه پایه ی بوم پایین بکشد، که رُهام متوجه نشود! که رُهام..از سادگی دختر می ماند و قایم کردنِ لباس زیرِ صورتی رنگ، زیرِ چادرِ گلدار چیزی نیست که از نگاهش پوشیده بماند. هرچقدر هم که نگاهش را به سمتِ دیگر بکشد و به رویش نیاورد و..خنده دار است رفتارهای این دختر!

نگاهش را میگرداند و..با مکث دوباره به همان صورتِ سرخ و سفید و چشمهای باحیا و لبِ اسیر شده میان دندانها میرسد. 

-نقاشی میخونی؟

دختر سخت جواب میدهد:

-بله..

رُهام سری تکان میدهد و بیشتر از این ماندن در این اتاقِ به هم ریخته که پر از لباسهای دخترانه است، درست نیست. هرچند..رُهام کاری را میکند که دلش میخواهد، نه کاری که درست است. برای همین می ماند و سوالِ دیگری میپرسد:

-مدرسه میری؟؟

دختر میخندد، کاملا یکهویی و ناخودآگاه!

-وای نه! دانشجو ام..ترمِ اولمه..

یک جور افتخار توی صدایش است. و خیلی زود از حرکتش شرمزده میشود و خنده اش را جمع میکند. و بازهم سرخ میشود!

-رشته ی نقاشی؟؟

دختر حتما الان زیرِ آن چادرِ گلدار، لباس زیرش را توی مشتش میفشارد!

-بله آقا..

سری تکان میدهد و از “آقا” گفتنِ دخترک خوشش می آید و..نمیداند چرا! بالاخره خود را راضی میکند که بیرون برود. وقتی برمیگردد تا از اتاق بیرون برود، صدای نفسِ آسوده ی دخترک را میشنود. رُز..رُزِ ساده ی خجالتی..عروسکِ ظریف با دستانِ سفید و لباس زیرِ صورتی!

خنده ی گذرایی لبش را میکشد و حالِ جالبی دارد. صمد خیلی زود کنارش می آید و در سکوت و با دستهای قفل شده آماده ی امرِ مهمانِ صاحبخانه اش میشود. 

رُهام میگوید:

-دیدم..

و به سمتِ بیرون میرود. صمد میگوید:

-آقا تشریف داشته باشید یه چایی..میوه ای براتون بیارم..

به حسابِ رفاقت با پوریا این حرف را میزند؟؟

-نه ممنون..باید برم با جناب بهرامی حرف بزنم..

و از خانه ی کوچک و ساده ی سرایداری بیرون می آید. نگاهش خیلی زود به سمتِ پنجره ی اتاق کشیده میشود و..دختر با چادرِ افتاده روی شانه اش، از پشتِ شیشه ی پنجره نگاهش میکند. و با دیدنِ نگاهِ رُهام، خیلی ناشیانه خود را عقب میکشد و..پشتِ پنجره قایم میشود. و رُهام توی این لحظه..که تصویرِ یک ثانیه ای از دخترِ مو بازِ پشتِ پنجره را دید.. و آنطور قایم شدنش..اصلا خودِ این دختر..یک جوری است! عجیب غریب..یک حسی میدهد به او..که هم خنده دار است، هم عصبانی اش میکند، و هم تمامِ فکر و ذهنش را به هم میریزد!

دخترِ سرایدار..رُز..توی باران دیوانه میشود و موهای بلندِ طلایی رنگی دارد و..چشمانش..

گیج سری به اطراف تکان میدهد و همراه با صمد به سمتِ عمارتِ بهرامی میرود. 

با بهرامی درموردِ قیمتِ ملک حرف میزند و بالاخره سرِ قیمتی به توافق میرسند. اما ذهنش بی اراده به سمتِ همان خانه سرایداری کشیده میشود. حس و حالِ مزخرف هرلحظه بیشتر میشود و نگاهِ دختر توی تصورش مانده و بیرون نمیرود. 

وقتی از بهرامی خداحافظی میکند، به سمتِ بیرون میرود و در این لحظه حس میکند بلاتکلیف ترین آدمِ روی زمین است. 

قدم به سمتِ درِ خروجی برمیدارد. صمد کنارش برای بدرقه آمده:

-خوش اومدید آقا..به پوریا هم سلام برسونید..

فکرش جای دیگر است و حرفی نمیزند. توی مسیرِ مشخصی هستند که..نگاهش به سمتِ انتهای باغ کشیده میشود. و در کمالِ ناباوری..مثلِ یک غافلگیری..چیزی که اصلا انتظارش را نداشت، دخترک را میبیند که تیپِ بیرون زده و در همان مسیرِ آنها قدم برمیدارد. با مقنعه ی مشکی رنگ و مانتو و..دارد به دانشگاه میرود

نگاهش روی دختر میماند. دخترِ ریز نقشِ..مو روشن که چشمانِ رنگی دارد. و با مقنعه یک جورِ دیگر است! قدم به سمتِ آنها برمیدارد، آرام.. و عادی و بدونِ هیچ جلبِ توجهی..و رُهام فکر میکند که این یک فرصت است؟!

با تعلل چشم میگیرد و قدمهایش آرامتر میشود. فکرش را میخواهد جمع بندی کند، اما منتظرِ رسیدنِ دخترک به آنهاست! نگاهش به درِ خروجی ست و همه اش چند قدم مانده تا از این عمارتِ در اندشت بیرون برود. و چند ثانیه ی بعد صدای صمد را میشنود:

-داری میری دخترم؟؟

چشمهای یخیِ باریک شده اش از روبرو جدا نمیشود و لبش کمرنگ و گذرا کشیده میشود. 

-بله آقا جون..کلاسم داره شروع میشه، خدافظ..

چشم از روبرو میگیرد و نگاهش میکند. و وقتی دخترِ سرایدار نگاهِ او را میبیند، چشم میدزدد و آرام میگوید:

-خدافظ..

از کنارشان میگذرد. رُهام با نگاهش دنبالش میکند و میپرسد:

-داری میری دانشگاه؟؟

دخترک جلوی در به سمتش برمیگردد:

-بله آقا..

قدمی به سمتش برمیدارد:

-مسیرت کدوم وریه؟؟ 

دختر متعجب میشود. نگاهش را از رُهام به سمتِ پدرش میکشد و با تعلل جواب میدهد:

-آآآ همین..خیابونِ حافظ..

رهام قدم دیگری برمیدارد و بی تفاوت میگوید:

-مسیرِ منم همون طرفیه..بیا میرسونمت..

دختر بیشتر جا میخورد و قبل از او، پدرش جواب میدهد:

-نه آقا زحمت نمیدیم..خودش میره..

رُهام گذرا به صمد نگاه میکند:

-زحمتی نیست..مسیرمه..

البته که مسیرش نیست و حتی آدرس هم نمیداند و دانشگاه دیگر چطور جایی ست؟! 

دختر سریع میگوید:

-ممنون..خودم میرم..مزاحم شما نمیشم..

رُهام نگاهش میکند. ثانیه ای در سکوت..به صورتِ آرام و چشمهای رنگی و آرایش کم و..لبهای صورتی اش..و صدایش آرام است وقتی میگوید:

-مزاحم نیستی..

دختر خجالت میکشد و گونه هایش بار دیگر رنگ میگیرد. اما این باعث نمیشود که نگوید:

-ببخشید آقا..اما خودم میرم..مرسی خدافظ..

و خیلی زود چشم میگیرد و در را باز میکند و بیرون میرود! و رهام با اخم به ردِ رفتنش نگاه میکند. صمد است که با خنده ی چاپلوسانه ای میگوید:

-خیلی لطف کردید آقا..مسیرِ هر روزشه، خودش میره..نخواست شما رو تو زحمت بندازه..خدا از بزرگی کمِتون نکنه..

رُهام متعجب از رفتارِ دخترکِ خجالتی و..مغرور و..دخترِ خدمتکار و سرایدار، سری تکان میدهد و به سمتِ بیرون میرود. 

در را میبندد..و بدونِ مکث مسیر را نگاه میکند و..میبیندش. دختری که در پیاده رو، راهِ خودش را میرود. آرام..بدونِ هیچ جلبِ توجهی..با کوله ی سیاه رنگی که او را کم سن و سال تر نشان میدهد و مانتوی بلند و کفشِ راحتی و..زیادی ساده! 

سوارِ ماشینش میشود. ماشین را به حرکت درمی آورد. و یک کششِ عجیب..مسخره..نا متعارف..خنده دار..واقعا خنده دار! که بخواهد دخترک را با خود همراه کند و بازهم نگاهش کند و بازهم حرفهایش را..حرکاتش را..نوعِ نگاه کردنش را ببیند. چرا؟!

در کمالِ مسخرگی، سرعتِ ماشین را وقتی که به او میرسد، کم میکند و شیشه ی سمتِ شاگرد را پایین میدهد:

-بیا بالا!

دستوری میگوید. و دختر انگار که اصلا حضورش را حس نکرده بود، یکباره نگاهش میکند و متعجب میشود. رُهام اخم میکند:

-بیا مسیرم همون وریه..

چشمانِ زیبای دخترک درشت میشود. با معذب بودنی که از نگاهش پیداست، میگوید:

-نه آقا ممنون..همین سرِ خیابون سوارِ تاکسی میشم و..

رُهام در این لحظه از چانه زدن هم بدش می آید و اصرار کردن مسخره است!

-بیا رُز! 

دختر می ایستد. و ماشینِ رُهام هم از حرکت می ایستد. دخترک نگاهش میکند:

-آخه آقا..نمیخوام زحمت بدم..با تاکسی میرم..

انقدر سرسختی باعثِ خنده اش میشود. 

-زحمت نیست..بیا بالا..

-نه آخه..ممنون..

و از سرسختیِ خودش هم میماند:

-چقدر چونه میزنی! بیا بالا دیگه..

جدی میگوید. با جذبه ی خاصِ خودش..جوری که دختر تسلیم میشود و با گفتنِ “دستتون درد نکنه” بالاخره نزدیکش میشود. روبروی درِ شاگرد می ایستد و نگاهش را به ماشین میدهد. 

-ممنون..تو زحمت میفتید..

زیرِ نگاهِ تیزِ رُهام، سعی میکند عادی رفتار کند و..انگار طرزِ باز کردنِ درِ ماشین را نمیداند. و رُهام برای چنین دختری انقدر اصرار دارد!

روی صندلی شاگرد خم میشود و در را از تو برایش باز میکند. 

-بیا!

دختر به آنی سرخ میشود. لبی میکشد، اما خنده اش زود محو میشود و در را باز میکند و زیرِ نگاهِ خاصِ رُهام مینشیند. 

رُهام نگاهش را از او نمیگیرد. دختر با احتیاط و معذب بودنِ زیاد، در ماشین را میبندد. صاف مینشیند و کوله اش را روی پاهایش میکشد و..صدایش تحلیل میرود:

-ببخشید..ممنون..

خنده اش بی اراده است. دخترک توی ماشینش است. با نگاهِ معذب شده ای که به روبرو ست و دستانی که روی کوله اش توی هم قفل کرده و..چقدر خودش را جمع کرده است!

-راحتی؟؟

دختر سخت میخندد و نگاهش میکند:

-بله آقا..خیلی تو زحمت افتادین..

“آقا” گفتنش شیرین است! وقتی لبهای صورتی رنگش را باز میکند و “آقا” را از بینِ آن لبها ادا میکند! 

-رُز!

زمزمه وار اسمش را مزه کرد. و دخترک چشم درشت میکند و رُهام نفسی میکشد. و با خنده ای میگوید:

-اسمِت بهت میاد..

گونه های دختر رنگ میگیرد و چشم میدزدد:

-ممنون..

چقدر “ممنون” و “ببخشید” وردِ زبانش است. چشم میگیرد و ماشین را به حرکت درمی آورد. بو میکشد..دخترک حتی بوی عطر هم نمیدهد! اما هوای خاصی دارد..فضای ماشین پر از حال و هوای عجیبی ست و موهای خیس و لباس زیرِ صورتی رنگ و لپهای سرخ و..خنده و چشمهای درشت شده و لبِ گزیده..حرف زدنِ جالب و بچگانه و دیوانگی و رقص توی باران..تمامش کنارش توی ماشین نشسته و خود را جمع کرده و در سکوت و خجالت با مسیر نگاه میکند. 

-گفتی ترمِ اولی؟؟

حتی جواب دادن هم انگار برایش سخت است:

-بله..

-رشته ی نقاشی؟؟

-بله آقا..

-رشته تو دوست داری؟؟

اینبار صدایش موجی از هیجان میگیرد:

-خیلی! عاشقشم..تو مدرسه هم رشته م نقاشی بود..

نگاهش میکند. خنده و چشمهای براق و..بازهم با نگاهِ رهام خود را جمع میکند:

-ببخشید!

خنده اش میگیرد. سیستمِ ماشین را روشن میکند و آهنگِ ملایمی پخش میشود. دخترک ساده وارانه نگاهش را توی ماشین میگرداند و میخواهد رُهام متوجه نشود. اما همین سادگیِ حرکاتش برای رُهام جالب و خاص است. 

-دوست داری اونجا فروش بره؟؟

دختر از سوال یکهوییِ رهام، به وضوح جا میخورد:

-خونه باغِ آقای بهرامی؟؟

اسمِ آن عمارتِ بزرگ و فوق العاده را گذاشته خونه باغ!

-آره..همون خونه باغ!

دختر دستی در هوا میگیرد و رُهام میبیند که بینِ حرف زدن و نزدن در تردید است:

-خب..من که کاره ای نیستم آقا..آقای شمس!

اصلاح کرد اینبار!

-خونه ی ما نیست که..اما آقا پوریا گفت که شما به احتمال زیاد اونجا رو میخرید..

پوریا..پیشنهادِ بکرِ پوریا برای دیدنِ دوباره ی این دختر..اولین بار است که از پوریا راضی ست!

-احتمالش زیاده که فروش بره..

دختر با هیجان کامل به سمتش برمیگردد و نگاهش میکند:

-راست میگید آقا؟!!

اینطوری که هیجانزده میشود، رُهام دوست دارد یک کاری کند! نمیداند چه کاری..خوشش می آید..خیره نگاهش میکند و دختر از هیجانش کم نمیکند:

-یعنی ممکنه فروش بره؟! 

دوست دارد او را همین مدلی تماشا کند و..خیره به جلو چیزی میگوید:

-هوم..ممکنه..

دختر نفسِ بلندی بیرون میفرستد:

-به هرحال فروش میره..آقا و خانوم میخوان برن خارج..

رُهام گوشه چشمی نگاهش میکند:

-چی به تو میرسه اونجا فروش بره؟؟

دختر خود را جمع میکند:

-به من؟! هیچی!

-پس چرا خوشحال میشی از فروشِ اونجا؟؟

دلیلش را میداند، اما دوست دارد ببیند دخترک چه میگوید. و رُز با مکث میگوید:

-خب..دلایلِ شخصیِ خودمو دارم!

رُهام با خونسردیِ بیرحمانه ای لبخندی به روی دختر میزند:

-اینکه دوست نداری بابات سرایدار باشه و مامانت خدمتکار؟؟

دختر از حرفِ صریحِ رُهام لحظه ای خشک میشود و..بعد با خجالت توی خود جمع میشود. رُهام نگاهی به مسیر میکند و اینبار عمیق تر در صورتِ گلگون شده ی دختر خیره میشود و زمزمه وار میگوید:

-اما خدمتکار بودن به تو خیلی میاد..

نفس های دختر از حس بد بلند میشود و رُهام به مسیر نگاه میکند:

-من اگه بخوام اونجا رو بخرم، با سرایدارش و خدمتکار و..دخترِ خدمتکار میخرم!

نگاهِ دختر را حس میکند. نگاهی که با حس بدِ خجالت و جا خوردگی همراه است‌. و وقتی نگاهش میکند، رز چشمهای روشنِ زیبایش را که پر از ناراحتیِ شرمزده ای ست، به سمت دیگر میکشد. رُهام خنده ای به قیافه ی جمع شده ی دخترک تحویل میدهد:

-نظرت چیه بشی خدمتکارِ من؟؟؟

دست ظریف و سفیدِ دختر مشت میشود و انگار حتی نفس کشیدن هم برایش سخت است وقتی میگوید:

-لطفا نگه دارید، من همین جا پیاده میشم..

از بازی کردن با غرور دخترک خوشش می آید؟! نمیداند..او فقط یک رُزِ سر به هوا و دیوانه میخواهد که با موهای خیس برایش قهوه آورد و لباس زیرش را پنهان کرد و زیر باران رقصید و..بیشتر از اینها از او میخواهد!

-خجالت نداره که رُز! هرکس توی این دنیا واسه یه کاری ساخته شده..فکر کنم تو واسه خدمتکارِ شخصی شدنِ من ساخته شده..شغلی که خیلی بهت میاد!

رنگ‌ و روی دختر خرابتر میشود و اخمهایش غلیظتر. و نگاهش از هر چیزی بدتر است وقتی چشم به او میدهد:

-گفتم میخوام پیاده شم! لطف کنید همین جا نگه دارید!!

فکر میکند..تند و وحشی شدنش، به آن صورتِ معصوم آنقدر نمی آید. اما دیدنی ست! رام کردنش به حتم لذت بخش ترین حالِ دنیاست و..رُز صدایش را بالاتر میبرد:

-نگه دارید آقا!!

هوممم آقا گفتنش..عصبانیتش..ترسیدنش..و حتی بغضِ ته گلویش..چشمهای براقش..این دخترِ ظریف پر غرور، تمام حالتهایش ناب است و..میتواند ساعتها به او حس و حالِ خوب بدهد، خدمتکار کوچولو!

مخالفتی نمیکند..اصراری هم ندارد و سرعت ماشین را کم میکند. و در همان حال میگوید:

-نگه میدارم‌ رُز..بغض نکن!

گوشه ی خیابان نگه‌ میدارد و لبخندش با آن چشمهای یخی ترسناک است:

-شوخی کردم..نترس!

حتی لحنِ خشدارش هم ترسناک است و دختر با نفسِ بند رفته دست روی دستگیره میگذارد:

-ممنون..

دستگیره را میکشد. در قفل است..تک خنده ی رهام آرام است:

-قفل کودک داره عروسک!

دختر سرخ میشود. و رُهام تفریح‌ میکند با تمام حالتهای این دختر! تکیه میدهد و دست به چانه میزند و تماشایش میکند:

-رُز؟؟

دخترک چقدر معذب است وقتی میگوید:

-بذارید برم آقا..ی..شمس…

دوست ندارد برود! نگاه توی صورتِ گلگونش میگرداند و زمزمه میکند:

-من پول خرید اون خونه باغ رو ندارم..

دختر نگاهش میکند..تردید توی نگاهش موج میزند و‌ چقدر نوع نگاهش معصومانه و..کودکانه است!

-راست..میگین؟!

رُهام لبی میکشد:

-فکر کنم..

تردید نگاه دختر بیشتر میشود و رهام یکهو میگوید:

-یه پیشنهاد..

دختر بدون مکث میپرسد:

-چی؟؟

چقدر ساده وارانه!

نفسی میکشد و با ثانیه ای مکث میگوید:

-من میتونم‌ مامان بابات رو از اونجا بیارم بیرون..به بابات یه شغل بدم..سرایداری نه! مامانت هم جای کلفَتی، بشه خانومِ خونه ی خودش..

دخترک ناباور..خجالت زده..اما با چشمانی که به وضوح برقِ خوشحالی دارند، نگاهش میکند. چیزی نمیگوید و رُهام سرد و پر نفوذ میگوید:

-در قبالش..

سکوت میکند و دخترک بی طاقت میپرسد:

-در قبالش چی آقا؟؟

رُهام سر کج میکند و نگاه در صورت عروسکِ پیش رویش میگرداند:

-تو بشی خدمتکارِ خونه ی من!

دختر خشک میشود. رهام ادامه میدهد:

-فقط واسه شخصِ من! خدمتکار شخصیِ من! هوم؟؟

دخترک لبی میفشارد و..نفسش تند میشود و..به یکباره منفجر میشود:

-نمیخوام! 

و به سمتِ در برمیگردد..دستگیره را چندین بار میکشد و با عصبانیت میغرد:

-لطفا درو باز کنین! نمیخوام قبول کنم.. این درو باز کنید! 

رهام درحال تماشای دیوانگی دخترک، با چشمهای تنگ شده لبی میکشد و دست روی قفل مرکزی میگذارد. در باز میشود و..دختر با مکث و حیرت، نگاهی به رهام میکند و بعد یکهو از ماشین پیاده میشود. 

در را میبندد و قدمهایش را به سمت پیاده رو تند میکند. میرود..پشت به او..

 و رهام نگاهش میکند. 

چشمهای سرد و خمارش رو دخترک‌ مانده و این همه کشش نمیداند چه دلیلی دارد. یک کشش مسخره و خنده دار و..عجیب و غریب..و خیلی قوی! جوری که همین حالا..همین حالایی که‌ از جذب شدن به این دختربچه ی خدمتکار عصبانی ست، در فکرِ دیدن دوباره اش است و نمیفهمد دقیقا از آن دختر چه میخواهد! دختری که هیچ سود و منفعتی برایش ندارد و ارزش هم ندارد و حقیقتا هیچ چیزی هم برای دادن به او ندارد.

هیچ‌ چیزی جز…نگاهش؟! اداهایش؟! حرفهایش؟! خودش؟؟ خودِ رُزِ خالی! 

یک سود فوق العاده ناچیز، در قبال اینهمه کشش! آن هم برای رُهامی که اهل حساب و‌کتاب است و این یکی، معامله ی بی منفعتی ست. و چه اصراری ست برای این معامله ی بی سود؟!

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن