رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست

نیم ساعتی منتظر می ماند و وقتی مطمئن میشود که کارِ صمد در سالنِ پایین تمام شده، از اتاقش بیرون میزند. بدون نیم نگاهی به قابِ عکسِ روبروی اتاقش!

از پله ها پایین می آید و با نگاهی که میگرداند، میبیند که صمد انتهای سالن را تِی میکشد. دیگر حوصله ی منتظر ماندن ندارد و همینطوری اش هم دخترکِ فراری یک ساعت دیر کرده است!

به سمتِ صمد میرود و در همان حال میبیند که فریده هم در آشپزخانه مشغولِ کار است. بلند میگوید:

-فریده یه قهوه واسه من بیار!

فریده خیلی زود جلوی درِ آشپزخانه می آید و مطیعانه میگوید:

-چشم آقا..همین الان!

به سمتِ صمد میرود:

-صمد بیا اینجا..

صمد دست از کار میکشد و به سمتِ آقای خانه میرود. رُهام روی تک مبلش مینشیند و صمد خود را به او میرساند و روبرویش می ایستد:

-بله آقا؟؟

نفسی میگیرد و با ظاهری سرد و بی تفاوت میگوید:

-یه لیست میدم، همین الان برو خرید کن..

صمد آرام و کوتاه میگوید:

-چشم..

لیستی از خریدهای جزئی، اما پراکنده  و بی ربط را به دستِ صمد میدهد و میگوید:

-میتونی با ماشین بری..یا زنگ بزن با آژانس برو..

صمد نگاهی به لیست میکند:

-با آژانس میرم..

حرفی نمیزند و منتظرِ رفتنِ صمد میشود. با رفتنِ صمد، فریده قهوه را روی میزِ روبرویش میگذارد و میگوید:

-چیزِ دیگه ای لازم ندارید آقا براتون بیارم؟؟

دست دراز میکند و فنجانِ قهوه را برمیدارد. و با نگاهی به دیوارهای سالن میگوید:

-نه..میتونی بری..نیازی به شام درست کردن واسه من نیست..یه چیزی خوردم..

فریده با تعجب لبخندی میزند:

-میخواستم شام درست کنم..البته براتون سالادِ ماکارونی و سالاد الویه درست کردم، گذاشتم تو یخچال..هروقت خواستین، بفرمایید تا براتون بیارم..

سری تکان میدهد..و فریده خوب میفهمد که دیگر نیازی به ماندنش نیست:

-با اجازه..

همین که میخواهد برود، رُهام میگوید:

-به رُز بگو بیاد میخوام درباره ی نقاشیِ دیوارا باهاش حرف بزنم..

فریده چند ثانیه ای در سکوت نگاهش میکند. رُهام از سکوتِ فریده یک برداشت را دارد..اینکه رُز این کار را دوست ندارد! 

جدی و آرام میگوید:

-شنیدی چی گفتم؟؟

فریده هول سر به زیر می اندازد و..چاره ای جز اطاعت ندارد:

-بله آقا..الان میگم بیاد خدمتتون..

با همان جدیت سر تکان میدهد و جز اطاعت هیچی او را راضی نمیکند. و بیشتر از پنج دقیقه از رفتنِ فریده میگذرد و..این دیر آمدنِ رُز، او را به خنده ای لذت بخش و پر کینه می اندازد. بازی با این دخترِ لجباز، زیادی خواستنی ست!

نگاهش از بالای سالن، به درِ ورودی ست و..در آرام باز میشود. و رُز بالاخره بعد از ده دقیقه مجبور به آمدن میشود! سر به زیر و ناراضی و..کمی ترسیده! مجبور به آمدن شد..مثلِ دیشب که به زورِ آقا جونَش آمد..و حالا به زورِ مادرش..به دستورِ آقای شمس! 

هیچکس نمیفهمد که نگاهِ این مرد چقدر خاص و متفاوت است و..چقدر گاهی ترسناک میشود. و نمیشود هم حرفی به کسی بزند..آخر رفتارِ بدی نداشته و خودش هم قبول دارد که نامزدِ پوریا ست. و..اصلا ربطِ اوی زیادی معمولی و بی اهمیت، به مردی مثلِ رُهامِ شمسِ بزرگ و پولدار چیست؟! 

سعی میکند افکارِ منفی را از خود دور کند و..قدم برمیدارد. از همان بدوِ ورود، نگاهش را به خوبی حس میکند. و وقتی نگاهِ گذرایی میکند، میبیندش که روی تک مبلِ چوبی نشسته و..پا روی پا انداخته و پر غرور و پیروزمندانه و سرد..با چشمانِ آبیِ جمع شده و نگاهِ مستقیم، منتظرش است. این مرد از او چه میخواهد؟! 

نفسی میگیرد..تابِ این نگاهِ مرموز و غیر قابلِ نفوذ سخت است! قدم جلو میکشد و وقتی نزدیکتر میشود، میگوید:

-سلام…

حتی صدایش هم آنقدر محکم نیست. و رُهام مردمکهایش را به سر تا پای دخترک میگرداند و..به چشمانش میرسد:

-دیر کردی رُز! 

رُز فقط نگاه میکند و همین هم به اجبار آمد. جایی برای معذرت خواهی نیست!

رُهام نگاهِ گذرایی به ساعتِ مچی اش که دستش را روی دسته ی مبل گذاشته، می اندازد و دوباره چشمهای روشنِ معصوم و ناراضی را شکار میکند:

-من گفته بودم بعد از دانشگاهت..دو ساعت از ساعتِ چهار گذشته..دلیل!

رُز لب میفشارد. هنوز قصدِ حرف زدن ندارد و..آن لبهای صورتی چقدر لجوجانه روی هم چِفت شده اند!

-پس دلیلی نداره و فقط واسه لجبازی با منه..

آرام حرف زدنش باعث میشود که رُز مکثی بکند و یکهو بگوید:

-نه!

چشمانش خمار میشود و لبخندِ کمرنگِ گذرایی روی لبش مینشیند. هول شدنش..بچه بودنش..ترسیدن و نخواستنش و ناراضی جواب دادنش..این دختر سرشار از سادگی ست!

-نه؟؟

رُز دمِ بلندی میگیرد و..با نفسی که بیرون میدهد، نگاهش را پایین میکشد:

-خب..من چرا باید..دیوار خونه ی شما رو نقاشی کنم؟؟

دنبال دلیل است این دختر! یک دلیل که او را آرام کند و..رُهام آرام شدنش را نمیخواهد!

-چون من میخوام!

و همین کافی ست! 

رُز نگاهش میکند و حرف زدن دربرابرِ این مرد سخت است:

-چرا میخواین آقا؟؟

بی اهمیت و بیرحم میگوید:

-تو اجازه ی سوال پرسیدن نداری رُز! فقط کاری که من میخوام رو باید انجام بدی..بی چون و چرا..بدونِ چونه زدن و لج کردن و حتی دلیل پرسیدن..

دهانِ رُز برای حرفی باز می ماند..اما نمیداند چه بگوید و..رُهام با نگاهی به لبهای بازِ دخترک میگوید:

-تو فقط میگی چَشم! 

دهانِ رُز بسته میشود. اما ثانیه ای بعد نمیتواند سکوت کند و میگوید:

-من خدمتکار میشم؟؟؟

رُهام ثانیه ای از سوالِ دخترک جا میخورد. اما بعد خنده ای روی لبش می آید و از سوالِ بچگانه و لحنِ ترسیده و عصبانیِ دخترک..خوشش می آید!

-واسم کار میکنی..

-یعنی..خدمتکارِ شخصی؟؟

فکش از لذت فشرده میشود و..آرام میگوید:

-بیا نزدیکتر رُز!

رُز بی اراده یک چیزی میگوید:

-نمیام!

و همان لحظه با هینِ بلندی صورتش سرخ میشود! به سختی میگوید:

-ببخشید..

رُهام فقط نگاهش میکند. یک حسی دارد..دلش میخواهد..همین حالا پوریا را از ذهنش خط بزند و..بلند شود و این عروسک را توی آغوشش بفشارد! 

-سرخ شدی..از من خجالت میکشی؟؟

دخترک بیشتر سرخ میشود و..سعی میکند محکم حرف بزند:

-کجا رو باید نقاشی کنم؟؟

-از من میترسی..میترسی خدمتکارم بشی..

صدایش آرامتر میشود:

-خدمتکار کوچولو..

رُز بیچاره وار و پر از خجالت میگوید:

-پس واسم نقشه دارید؟؟

رهام از جایش بلند میشود و به سمتش قدم برمیدارد:

-من با نامزدِ پوریا کاری ندارم..

نگاهِ رُز روی او میماند..قدِ بلند و ظاهرِ پرجذبه و..چشمهای آبی و..زخمِ عمیقِ ابرویش..با تردید میپرسد:

-واقعی میگین؟؟

آخ که چقدر اینطور ساده بودنش..وسوسه انگیز است!

-آره عروسک..واقعی!

سرخ میشود..بی دلیل..یا با دلیل..عروسک گفتنِ رُهام..زیادی خاص است!

-پس چرا..یه کاری کردید که دیشب آقا جونم منو دعوا کنه؟؟

رُهام روبرویش می ایستد و نگاهی توی صورتِ دخترک میگرداند. زود است برای لمسِ او..نمیخواهد بترساندش..اما بیتاب است برای به دست آوردنِ هرچه زودترش!

آرام میپرسد:

-صمد دعوات کرد؟؟

انگار بازهم بی اراده کلمات را ادا میکند:

-تقصیرِ شما بود که گفتید من بی ادبی کردم و از شما خوشم نمیاد!

رهام تماشایش میکند:

-از من خوشت نمیاد؟؟

رُز ثانیه ای بعد به خودش می آید و میگوید:

-ببخشید..منظورم..این نبود..اصلا اینطوری نیست که..شما به آقا جونم گفتید..من بی ادبی نکردم..فقط..فقط..

صدای رُهام پچ پچ وار میشود:

-فقط دوست داری ازم فرار کنی..

رُز لب میفشارد و..بی اراده قدمی به عقب برمیدارد. 

-شما منو..میترسونید..

اوجِ صداقتش از صدایش پیداست! این اعترافِ صادقانه را باید بوسید!

-من فقط میخوام نقاشی بکشی..در قبالش بهت حقوق میدم..قرار نیست نامزدِ پوریا بشه خدمتکارِ من..من با تو کاری ندارم رُز!

و در صدای رُهام..هیچ صداقتی نیست و..از این شیطان نباید فرار کرد؟؟ هرچند..رُز باور میکند و دوست دارد باور کند و چطور با این نگاه..باور کند؟؟

-کجا رو..باید نقاشی کنم؟؟

رُهام دست دراز میکند و لحظه ای بازوی دخترک را..از روی بافتِ سرمه ای رنگش لمس میکند:

-بیا!

و همین لمسِ کوتاه لرز به تنِ رُز می اندازد و..قبل از اینکه عکس العملی نشان دهد، رهام دستش را عقب میکشد و به سمتی قدم برمیدارد:

-بیا نشونت بدم..

نفسی میگیرد و با تعلل پشتِ سرش قدم برمیدارد. با او کاری ندارد؟؟ باید سعی کند آرام و بی اهمیت باشد و..

رُهام روبروی دیواری می ایستد و به سمتش برمیگردد:

-اینجا! این دیوار، کامل!!

رُز به دیوارِ خالی نگاه میکند که شاید عرضش به چهار متر برسد. با تعجب میگوید:

-این همه؟!!

رُهام با خنده ی گذرایی دستش را پشتِ رُز میگذارد و میگوید:

-بیا بعدی رو نشون بدم!

رُز با هینِ آرامی توی خود جمع میشود. و رُهام بازهم خیلی زود دستش را عقب میکشد و به سمتی قدم برمیدارد. و رُز می ماند..که اصلا چه عکس العملی باید نشان دهد! فقط..تنش یکهو یخ میزند و یکهو گُر میگیرد و..تصویرِ پوریا جلوی چشمش می آید.

رهام روی دیوارِ  انتهای سالن، نزدیک به راهروی اتاقها میرسد و میگوید:

-اینجا هم..

این دیوار کمی کوچکتر است..اما بازهم خیلی است!

-آقا این همه رو من چطوری بکشم؟؟

رهام با خونسردیِ موذیانه ای میگوید:

-پولشو میگیری خانومِ نقاش..

-آخه من…

نمیگذارد حرفش را بزند و..اینبار به جای دست زدن به او، سرش را نزدیک می آورد و دمِ گوشش پچ میزند:

-بریم سالنِ بالا!

نفسِ دخترک بند میرود! به قصد نیست نه؟؟ با او کاری ندارد و..او نامزدِ پوریا ست..دوستِ خودش! 

رُهام زودتر میرود و صدایش میکند:

-بیا رُز!

رُز سخت نفسی میگیرد و با تعلل قدم برمیدارد. از پله ها بالا میروند. کنارِ او دارد قدم برمیدارد..هیچکسی نیست..چرا ذهنش یک لحظه هم آرام نمیگیرد؟!

واردِ سالنِ نسبتا بزرگِ طبقه ی بالا میشوند. رُهام قدم تند میکند و نگاهِ گذرایی به رُز می اندازد:

-میدونستی پوریا تو رو خیلی دوست داره؟؟

رُز متعجب نگاهش میکند. رُهام میخندد و با لحنِ خاصی میگوید:

-میگه رُز با همه ی دخترا واسم فرق داره..

رُز مات می ماند و رُهام آرامتر و پر نفوذتر میگوید:

-میگه این یکی با بقیه فرق داره!

دخترک گیج است و حرفهای رُهام را نمی فهمد. رُهام درِ بزرگترین اتاق را باز میکند و..بدونِ نیم نگاهی به قابِ عکسِ روبروی درِ اتاق، رو به رُز میگوید:

-فرق داری واسش..

رُز سخت نفس میکشد. پر از حسهای متناقض است و این مرد او را به هم میریزد. نگاه میگیرد و..نگاهش روی قابِ عکسِ زنی می ماند. 

رُهام میگوید:

-بیا!

با مکث چشم از قابِ عکس زن میگیرد و..پر از تردید و نخواستن..واردِ اتاق میشود. رُهام دست توی جیبهایش میکند و به داخل شدنش نگاه میکند. رُز با حالِ به هم ریخته میگوید:

-اینجا..اتاقِ شماست..

رُهام با خنده ی پر لذتی سری تکان میدهد:

-آفرین..اتاقِ منه!

و به دیوارِ خالیِ روبروی تختِ بزرگ اشاره میکند:

-این دیوار!

آب گلویش را به سختی فرو میدهد و به دیواری که رُهام اشاره کرده، نگاه میکند. دیوار خالی ست..فقط یک گوشه ی خیلی پرت، یک عکسِ کج شده میبیند و..حتی شخص یا اشخاصِ توی عکس دیده هم نمیشوند.

رهام در همان حالت میگوید:

-میخوام یه نقاشیِ قشنگ اینجا بکشی..به نظرت چی به دردِ این دیوار میخوره؟؟

رُز حتی نمیتواند حرفی بزند و رُهام متفکرانه سر کج میکند و به دیوار نگاه میکند:

-هومممم به نظرم تصویر یه دختر و پسر باشه، قشنگه..دلم میخواد خاص باشه..خیلی خاص! دلم میخواد ظرافتِ دختر توی نقاشی معلوم باشه..تو بغلِ پسره باشه قشنگتره نه؟؟؟ یه جوری که انگار اسیرِ پسره ست و..از این اسارت راضیه! نگاهش فقط به پسرِ توی نقاشی باشه..چشماش چه رنگی باشه به نظرت بهتره؟؟؟

در همان حالت، نگاهِ گوشه ای اش را به رُز میدهد و..صورتِ رُز سرخ است! با نگاهی به چشمهای رُز میپرسد:

-چشمات چه رنگیه رُز؟؟

رُز چشم میدزدد و نگاهش را به پایین میدهد. هوا در این اتاق کم است..حسهایش در هم لولیده اند و..چقدر نگاهِ این مرد نفسش را بند می آورد.

رُهام با فکِ فشرده شده لبی میکشد و آرام و خش دار میگوید:

-چشماش سیاه باشه..

رز با حیرت نگاهش میکند و..رُهام همین جا خوردگی اش را دوست دارد. همین که او را به هم ریخته و..از نگاهش پیداست که انتظارِ این حرف را نداشت. 

-نظرت چیه؟؟

رُز پلک میزند و سعی میکند خود را پیدا کند. سخت میگوید:

-نمیدونم..

-از عهده ش برمیای..میخوای چند تا عکس برات بفرستم تا ازشون الهام بگیری؟؟

رز سریع حرفی میزند:

-من تو کشیدنِ پرتره..زیاده مهارت ندارم..

رُهام گوشی اش را از توی جیبش درمی آورد و بی اهمیت چشم میگیرد:

-منم کارِ حرفه ای ازت نمیخوام..اصلا پرتره مهم نیست..بیشتر مفهومِ نقاشی واسم مهمه..فقط میخوام مفهوم رو برسونی..متوجهِ مفهومش شدی؟؟

رُز به مفهومِ نقاشی فکر میکند و نقاشی ای از یک دختر که توی بغلِ پسر است، یا در اسارتش..و راضی..توی اتاقِ او!

-آقا..آخه من..تو اتاقِ شما که..

رُهام تیز نگاهش میکند:

-من همیشه خونه نیستم..

رُز با خجالت نگاهش را به سمتِ دیگری میکشد. رُهام میگوید:

-چطوری نمونه عکس برات بفرستم رُز؟؟ میخوای شماره تو بده..

رُز نفسش را با شدت بیرون میدهد و همه چیز سخت تر میشود.

-فکر کنم..خودم بتونم یه چیزی بکشم که..

-نه! دوست دارم اونی که تو نظرمه، دربیاد..عکسا رو از تلگرام واست میفرستم، تا ازشون الهام بگیری..

ثانیه ها در سکوت میگذراند و رُهام مستقیم نگاهش میکند. از اینکه عروسک را در منگنه و اجبار گذاشته، حس خوبی دارد. دیگر راهی برای فرار نیست..

-آآآ راستش..شاید پوریا دوست نداشته باشه که شماره مو..کسی داشته باشه..

پوزخندِ تمسخر آمیزی میزند و نمیگذارد رُز بهانه اش را ادامه دهد:

-پوریا! 

رُز نمیداند چه بگوید که رهام با بی اهمیتی به صفحه ی گوشی اش نگاه میکند:

-من رفیقشم رُز..واسش مسئله ای نیست..اونم فقط واسه کار، نه چیزِ دیگه!

نگاهش را با همان سرِ پایین گرفته، بالا میکشد و در چشمانِ عروسک میگوید:

-میخوای زنگ بزنم بهش بگم؟؟

رُز به حالِ نه چندان نرمال، سری به اطراف تکان میدهد و به اجبار شماره اش را برای رُهام میگوید. و رُهام..شماره ی عروسک را توی گوشی سیو میکند. 

-از فردا کارِتو شروع کن..فقط یادت باشه که دختره چشاش سبز نباشه..نمیخوام با دیدنش یادِ نامزدِ پوریا بیفتم..آخه من که با نامزدِ پوریا کاری ندارم..هوم؟؟

رُز چشم میگیرد و در سکوت برمیگردد. و از اتاقِ رُهام بیرون می آید. حس میکند هر لحظه بیشتر دارد به سمتِ آتشِ گناه کشیده میشود. تنش میسوزد..قلبش میکوبد..چشمهای یخ زده و مرموزِ مرد از جلوی چشمانش کنار نمیرود. دوست دارد به قدری دور شود که این مرد و تمامِ لحظه های بودن با او از ذهنش خط بخورد..و فقط تصویرِ پوریا باشد و بس! حسهایش عجیب در هم گره خورده اند و این گره ها هرلحظه کور تر میشود. باید یک فکری برای خلاصی از این حال بکند.

قدمهایش را بدون هیچ عجله ای روی پله ها میگذارد. درحال پایین آمدن از پله هاست که توی سالنِ بزرگِ پایین، دخترک را در گوشه ای میبیند. هرچند دیر، اما تسلیم شدنش طعمِ خوبی دارد! 

قدمهایش با همان آرامی و خیره به رُز، روی پله ها ضربِ یکنواختی ایجاد میکند و..رُز از همان گوشه نگاهش را به سمتِ او میکشد. میبیندش و..کوتاه و آرام میگوید:

-سلام..

صدای ناراضی اش هم طعم دار است. طعم شیرینِ اجبار! 

-خیلی دیر کردی رُز! ساعت هشتِ شبه..از صبح باید کارِتو شروع میکردی..

رُز فقط یک کلمه میگوید:

-ببخشید..

و نه توضیحی میدهد، نه حتی دیگر نگاهش میکند. قلم موی توی دستش را به رنگِ آبی آغشته میکند..بلاتکلیف..بی برنامه..هول و به شدت ناآرام!

روی تک صندلی روبروی دیوار مینشیند و در سکوت به دیوارِ خالیِ روبرو نگاه میکند. با آرامش..با نفس هایی یک ریتم..با نگاهی آرام که وی دیوارِ بزرگ سالن میچرخد و..در گوشه ی دیوار دختری را میبیند که نگاهش را فقط به دیوار داده..و حتی یک لحظه هم نگاهش نمیکند! 

دقیقه ها در سکوت نگاهش میکند. بالاخره امروز می آمد..هرچند دیر و هرچند ناراضی و هرچند به جای صبح، ساعت هشتِ شب است که اینجاست..اما اینجاست! 

بلوزِ بافتِ ساده ای به تن دارد دخترک! شال روی موهایش کشیده و دو طرفِ شال را برای تمرکزِ بیشتر، پشتِ سرش گره زده است. موهای فرقِ وسطش از دو طرف روی صورتش راه گرفته است و..انگار هیچ اهمیتی به ظاهرش نمیدهد. صورتی ساده و بی آرایش و معصوم و..خواستنی! با نگاهی که مصرانه از نگاه کردن به او امتناع میکند و نارضایتی و خجالت را میتوان از نگاه نکردنش به راحتی فهمید. 

آستین های بلوزِ بافتش را تا آرنج بالا زده است و برعکسِ رُهام، او اصلا آرام نیست. نگاهِ مرد را دریافت میکند و..نمیتواند تمرکز کند. گیج و ناراضی ست و چه اجبارِ پر گناهی برای ایستادن در مقابلِ نگاهِ خاصِ او!

-رُز؟؟

صدایش آرام است و لحنش عجیب سرد و بیرحم. رُز نمیخواهد برگردد. نگاه کردن به آن چشمها حس و حالش را به کل به هم میریزد. 

و رُهام..از مقاومتش برای نگاه نکردن، خوشش می آید! نگاه خمارش با لبخندِ کمرنگ و پر لذتی همراه میشود و آرامتر و پرنفوذتر میگوید:

-برگرد..

رُز با رنگِ آبی فقط یک خطِ باریک روی دیوار کشیده است. قلم مو را میان انگشتانش میفشارد. از صبح منتظرِ رفتنش شد..اما انگار این مرد امروز قصدِ بیرون رفتن از این “خونه باغ” را نداشت. و در آخر به اجبار و با تذکرِ آقا جونش..به اینجا آمد و حالا جلوی چشمانِ او دارد دیوار را نقاشی میکند. حتی طرحش را هم به وضوح در ذهن ندارد و…

-میشنوی؟؟

چشم روی هم میفشارد و بالاخره تسلیم میشود. با مکث به سمتش برمیگردد و در سکوت نگاهش میکند. رُهام از تسلیم شدن های اجباری و..غرورِ سرسختانه ای که در چشمانِ سبز و طوسی موج میزند، حس خوبی میگیرد. 

نگاهی به سرتاپای دخترک میگرداند و از ساق دستهای ظریف و پوستِ سفیدش میگذرد و قلم موی آغشته به رنگِ آبی..و چشمهای معذبش را شکار میکند. با همان لحنِ آرام میگوید:

-خوبه..پس میشنوی! نیازی نیست یه حرفو چندبار واسه ت تکرار کنم..یه بار صدات میکنم رُز..اگه نشنیدی، یعنی خودتو به نشنیدن زدی؛ نه اینکه کر باشی..درسته؟؟

رُز  لب میفشارد و هیچ حرفی نمیزند. رُهام لبخندی میزند:

-هرچند..من دوست دارم تو نشنوی و من راههای دیگه رو امتحان کنم..

صورتِ دخترک به آنی سرخ میشود و نمیداند چرا از لحنِ او انقدر معذب میشود!

رُهام صدای قدمهایی را از پشتِ سرش میشنود. نوعِ نگاهش جورِ دیگر میشود!

-خب..طرحت واسه این دیوار چیه؟؟

رُز آرام میگوید:

-یه منظره..

صدای قدمها، درست در کنارش متوقف میشود و..بلافاصله صدای فریده را میشنود:

-بفرمایید آقا..براتون قهوه و کلوچه آماده کردم..

نگاهِ گذرایی به سینیِ قهوه و کلوچه های دستپختِ مامانِ رُز می اندازد. فکرش برای لحظه ای به سمتِ گذشته کشیده میشود. طعم کلوچه های مادرش را به یاد نمی آورد..اما بوی سوختنِ کلوچه های سیاه شده در تابه را هنوز به خوبی به یاد دارد! تابه ای با کلوچه های سوخته شده به سمتِ دیوار پرت شد و..زجه های از تهِ دلِ سوخته ی مادرش هنوز در گوشهایش میپیچد. بوی سوختنِ دِل می آید..کلوچه های سیاه شده طعمِ اشکِ خون آلود میدادند به حتم..هیچوقت نچشید!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن