رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و یک

با نفسِ آرامی میگوید:

-بذار رو میز..

زن سینیِ قهوه و کلوچه را روی میز میگذارد. 

-شام هم آماده ست..هروقت بفرمایید، میز رو میچینم..

نگاهِ یخ زده ی رُهام به سمتِ رُز کشیده میشود. 

-طرح رو بهم نشون بده!

فریده هم می ایستد و به هنرنماییِ دخترش نگاه میکند. افتخار میکند..قرار است دخترش این کار را بکند! با لبخند رو به دخترش میگوید:

-به آقا نشون بده چی قراره نقاشی کنی..

رُز لبی با زبان تر میکند و از جایش تکان نمیخورد:

-تو ذهنمه..یه نقاشی..از یه منظره..

چشمانش باریک میشوند. عروسک از نزدیک شدن به او، لجوجانه میترسد!

-ازش طرح نداری؟؟

رُز جوابش را سریع میدهد:

-نه! یه طرح تو ذهنمه..

لبی میکشد و قهوه را برمیدارد. درحالِ تکیه دادن به پشتیِ صندلی، پر تفریح میگوید:

-درموردش توضیح بده..

رُز لب میفشارد و انگار حتی توضیحی هم توی ذهنش ندارد. سکوتش که طولانی میشود، فریده میگوید:

-رُز به آقا درموردِ نقاشیت توضیح بده!

رهام چشم از رُزِ شدیدا معذب شده نمیگیرد:

-میتونی بری به کارت برسی فریده!

فریده با ثانیه ای مکث میگوید:

-چشم آقا..

و نگاهِ متذکرِ آخرش را اشاره برای حرف زدن، به دخترش حواله میکند و دور میشود. رهام قهوه اش را مزه میکند:

-میشنوم!

رُز با نفسِ بلندی راهِ گلویش را باز میکند:

-بذارید وقتی تموم شد، خودتون میبیند..

-اگه تموم شد و ازش خوشم نیومد چی؟؟

رز در سکوت نگاهش میکند و رُهام پر تفرح چشمکی به دخترک میزند:

-مجبوری یکی دیگه بکشی!

گونه های رُز رنگ میگیرد و لحظه ای چشم میدزدد. قلبش بی دلیل میکوبد و سعی میکند بارِ دیگر نگاهش کند. و اینبار محکم میگوید:

-طرحشو نشون میدم..

زیرِ لب میگوید:

-این شد!

دخترک چشم میگیرد و میخواهد به سمتِ دیوار برگردد، که رُهام میپرسد:

-درموردِ نقاشیِ تو اتاقم…

همین جمله ی نصفه و نیمه نفسِ دخترک را بند می آورد. وقتی نگاهش نمیکند، رُهام بی اهمیت میخندد:

-برگرد رُز!

رُز لحظه ای چشم روی هم میگذارد و..با تعلل به سمتش برمیگردد:

-میشه اجازه بدید..به کارم برسم؟؟؟

 رُهام نگاهش را با هدف..میگرداند و..گونه های اناریِ دخترک طعمِ لذت بخشی دارد به حتم!

-نه! درموردِ نقاشیِ تو اتاق بگو..طرحی به ذهنت رسید واسه نقاشیِ تو اتاقِ من؟؟

دخترک دارد اذیت میشود:

-هنوز نه..

-امشب خودم چندتا طرح واست میفرستم..

مستاصل میگوید:

-آقا خودم پیدا میکنم..چرا دوست دارید..منو معذب کنید؟؟

خنده اش را پشتِ فنجان پنهان میکند و با نگاهِ خمار میگوید:

-میخوام اونی بشه که من میخوام..به نفعِ خودته..اگه چیزی دربیاد که به دلم نَشینه، مجبور میشی یه نقاشیِ دیگه بکشی..شاید اینبار یه چیزِ دیگه ازت بخوام که واست سخت تر باشه..یه چیزی مثلِ…بوسیدنِ لبای صورتیِ دختر وقتی که داره تقلا میکنه تا تسلیم نشه و فرار کنه!

نفسِ رُز از اینهمه بی پرواییِ مردِ روبرویش رو به بند آمدن است و شرمِ دخترانه سراسرِ وجودش را میگیرد. حتی تابِ نگاه کردن هم نمی آورد و چشم به قلمی میدوزد که میان انگشتانش درحالِ شکستن است!

دارد با او بازی میکند. یک بازیِ فریبنده و بیرحمانه، بدونِ حتی کمی فرصت! کافی ست یک ثانیه مکث کند، تا از حریفش ضربه بخورد.

فنجان را توی سینی میگذارد و از جایش بلند میشود:

-شب منتظرِ پیامم باش

روی تختِ بزرگِ توی اتاق دراز میکشد و یک پایش را جمع میکند. و از کنارِ زانوی جمع شده اش، به دیوارِ خالیِ روبرو نگاه میکند. تصور میکند نقاشیِ روی دیوار را! بودنِ دخترک توی اتاقش..تنها!

میتواند همین جا..روی همین تخت دراز بکشد و تماشایش کند. ببیند که چطور نقاشیِ دختری را که توی آغوشِ پسرک اسیر است و از این اسارت لذت میبرد، میکشد. میتواند سر به سرش بگذارد..خجالتش دهد..اجبارش برای ماندن را فقط نگاه کند و نگاه کند و دخترک حقِ فرار کردن نداشته باشد و..پوریایی نباشد! 

چشمهایش را وقتی که با شرم به زمین میدوزد، گونه هایش را وقتی که با هر حرفی سرخ میشود و دستانِ ظریفش را..لبهای صورتی و گونه های صورتی و لباس زیرِ صورتی و صورتی و یک دنیا صورتیِ وسوسه انگیز! باید به او میگفت که اول از دیوارِ همین اتاق شروع کند. 

نفسی از بین دندانهای کیپ شده اش میکشد و امشب را خواب ندارد. ذهنش درگیرِ آن عروسک است و..او را هم باید درگیر و بیخواب کند! فقط و فقط درگیرِ خودش!!

گوشی را برمیدارد. به اسمش نگاه میکند..”عروسک”..زبان روی دندانهای بالایش میکشد و نگاهِ خمارش به صفحه ی چتِ خالی از پیام است. رُز عکسی برای پروفایلش ندارد و ساعت نزدیک به دوازدهِ شب..با فاصله ای شاید کمتر از صد متر..در گوشه کنارِ ملکِ او..و فراری از او..خنده دار نیست؟؟

لبش لحظه ای کوتاه کشیده میشود..پنج دقیقه ی پیش آنلاین بوده است و دخترک بیدار است. این را خوب میداند! رُز پر از آشوب و استرس است و منتظرِ پیامِ او!!

انگشتش روی صفحه ی کیبورد جابجا میشود و یک پیامِ کوتاه:

-بیا!

نگاهش به صفحه ی چت است که دو دقیقه ی بعد..آنلاین بودنش را بالای صفحه ی چت میبیند. لبخندش بیشتر میشود و..دخترک چاره ای جز کوتاه آمدن در برابرِ او ندارد. تیکِ دومِ پیام میخورد و رُهام نفسِ سنگینش را سنگین تر بیرون میدهد. کاش میشد صورتش را هم ببیند!

انتظارِ جوابی برای پیامش ندارد و رُز حرفش را گوش داد و آمد. برای دیدنِ پیامهای او!

-شناختی..مگه نه؟؟

رُز، توی اتاقِ کوچکش..روی تختِ  یک نفره دراز کشیده است و پیامِ مردِ غریبه را نگاه میکند. غریبه…نه! او را میشناسد. پیامش..به حتم با همان لحنِ سرد و لعنتی همراه است وقتی که دستور میدهد:

-بیا!

نفسش آرام نیست..انگشتانش یخ زده اند. تصویرِ پروفایلش را آن بالای صفحه ی چت میبیند و..نمیخواهد ببیند! نگاهِ آبی اش حتی از آن عکسِ کوچک..توی تاریک و روشن، برق میزند و..تنش را به لرزه می اندازد.

توی خود جمع میشود و گوشی را مقابلِ صورتش میگیرد. باید جواب دهد و از این “باید” ها چقدر حس بد میگیرد. 

-بله..آقای شمس..

و رهام از این سرسختی نهایتِ لذت را میبرد! چقدر بچگانه خود را دور نگه میدارد این دختر..

-خوبه..میخوام بهت زنگ بزنم..

به چند ثانیه نمیکشد که پیامش میرسد:

-الان؟!!

تک خنده اش به خاطرِ ترسِ دخترک است و میداند که خودِ او ست. اما باید مطمئن شود..بعد میتواند هرچقدر خواست، با اداهایش تفریح کند!

بدون اینکه جوابِ پیامش را بدهد، تماس میگیرد. خونسرد و در سکوت و..تصورش میکند. دختری را که یکهو سر جایش مینشیند و با هول انگشت کنارِ دکمه ی گوشی اش میفشارد تا صدای بلندش را قطع کند. و با حیرت و درماندگی..فکر میکند که «باید» جواب دهد.

صدایش پچ‌ پچی دستپاچه‌ است:

-آقا کارتون اصلا درست نیست..

و ثانیه ای بعد از مدل حرف زدنش پشیمان میشود و دست به پیشانی اش میفشارد.

-ببخشید..منظورم اینه که..چرا الان زنگ زدید؟؟ با من..کاری دارید؟؟؟

و رهام مطمئن میشود که خودِ اوست. حتی میتواند تصور کند که حالا گونه هایش رنگ گرفته اند. صدایش آرام و خشدار است وقتی میگوید:

-درست نشد رُز..تو نباید دلیل بپرسی..یه چیزِ دیگه بگو تا بی ادبیت اصلاح بشه..

سکوت رز نشان دهنده ی به هم ریختگی اش نیست؟؟

-منتظرم..

صدای نفس دخترک را توی گوشی میشنود و بعد صدای زمزمه ی آرام و ناراضی اش را:

-سلام..ببخشید..آآآ یعنی..منظوری نداشتم، فقط..

وقتی حرفی پیدا نمیکند برای ادامه، رُهام میگوید:

-فقط چی؟؟

صدای ناراحتش را میشنود:

-نمیدونم..من یکم حالم خوب نیست..راستش انتظارِ زنگ زدنتون رو نداشتم..

-اما منتظرِ پیامم بودی!

رُز هول و سریع میگوید:

-نه!

تک خنده ی رهام با صدای نفسش همراه است و رُز با نُچِ آرامی اصلاح میکند:

-یعنی..راستش آقا من..از وقتی قرار شد شما بهم پیام بدید..یعنی از وقتی شماره مو به شما دادم..حس میکنم درست نیست که..

بازهم نمیتواند جملاتش را جمع بندی کند و خودش هم نمیداند چه بگوید و چطور منظورِ حالِ خرابش را برساند. رُهام میفهمدش..خیلی هم خوب! اما جورِ دیگری میگوید:

-چیزی شده رُز؟؟؟

رُز جوابی نمیتواند بدهد و رُهام با لحنِ خاص تری میگوید:

-چی درست نیست؟؟ اینکه تو شماره تو بهم دادی..یا اینکه قرار بود بهت پیام بدم..یا اینکه الان زنگ زدم و..

رُز یکهو میگوید:

-همه ش!

و انگار بی اراده و از سرِ کلافگی این را میگوید. که بعد صدایش تحلیل میرود:

-ببخشید آقا..

بازهم خنده ی گذرایی روی لبِ رُهام می آید. و رُز با مکث سعی میکند حرفش را بزند:

-یه چیزی ازتون بخوام؟؟

پر تفریح میگوید:

-بخواه!

حتی حالا هم معذب است از لحنِ صدای رُهام:

-میشه من..اون نقاشی رو تو اتاقتون نکِشم؟؟

از این خواهش خوشش می آید و آرام پچ میزند:

-نه!

صدای آرامش را میشنود:

-چرا آخه؟؟

چقدر برایش سخت است..و چقدر رُهام منتظر است که او در سختی و معذب بودن برایش توی اتاق آن نقاشی را بکشد!

-چون من میخوام..

-چرا من؟!

فکرِ دخترک کاملا به هم ریخته و..رُهام او را بیشتر به هم میریزد:

-نمیفهمم..منظورت چیه رُز؟؟ چرا تو؟!

صدای هینِ آرامِ دخترک را میشنود. بیرحمانه ادامه میدهد:

-تو فکرِ دیگه ای میکنی؟؟ تو ذهنت چی میگذره؟؟

دخترک کلمات را گم میکند. رُهام میخندد:

-یه نقاشیه و توام نقاش! قراره واسه من کار کنی..چرا انقدر برات سخته؟؟ چیزی اذیتت میکنه؟؟؟

دخترک حرفی نمیتواند بزند و رُهام پچ پچ وار میگوید:

-چی اذیتت میکنه رُز؟؟؟

به حتم خودِ او! حرفهای دلش را قورت میدهد و میترسد کلا اشتباه برداشت کرده باشد. با نفسِ بلندی میگوید:

-هیچی..

راضی از جوابِ دخترک، لبخندِ کمرنگی میزند:

-خوبه..سعی کن به هیچی فکر نکنی و فقط کاری که من میخوام رو بی چون و چرا انجام بدی..ذهنتو کنترل کن نامزدِ پوریا! من دوست ندارم از من و کارام برداشت دیگه ای بکنی..چون من فقط میخوام واسم کار کنی..هوم؟؟؟

رُز از شرم و خجالت توی خود جمع میشود و این تناقض های رفتاری او را دیوانه میکند! 

-واست عکس میفرستم تا ایده بگیری..فقط..واسه کار!

بدونِ هیچ حرفی تماس را روی دخترکِ مات مانده قطع میکند و حالِ خوشش پر از کینه و آماگی ست برای ادامه ی این بازی..شرط را میبرد..هرطور که شده!

از توی گالری عکسهای انتخابی اش را از نظر میگذراند. عکسِ دختری با موهای روشن..چشمهای سبز و نگاهی با لبخند به روی پسرِ توی عکس..پوستِ براقش با لباسِ قرمز و..لبهای قرمز و..پسری که او را تنگ توی آغوشش میفشارد و کفِ دستش درست روی برهنگیِ کمرِ دختر است..دخترک دست دورِ گردنِ پسر حلقه کرده و فاصله ای کمتر از یک سانت تا بوسیده شدن دارد!

عکس را ارسال میکند و انگشت روی عکس میکشد. چشمهای سبز به زیبایی توی چشم میزنند!

پیامش دو تیک میخورد..دخترک میبیند..نباید فکرِ دیگری بکند! رُهام زیرِ عکس مینویسد:

-چشماش سبز نباشه!

رُز با دهانِ باز مانده از شرم و بی نفسی عکس را میبیند. اینطور راحت بودن را..نمیتواند هضم کند. صورتش گُر میگیرد و نمیتواند ذهنش را از فکرهای دیگر منحرف کند. چطور در این چند ماه..حتی یکبار هم با پوریا انقدر راحت نبودند و..حالا این مرد انقدر بی شرمانه برخورد میکند؟! 

هنوز عکس را هضم نکرده است که پیامِ رُهام نظرش را جلب میکند:

چشماش سبز نباشه!

بلافاصله قلبش فرو میریزد. بارِ دیگر عکس را میبیند..دخترکِ بور..با چشمهایی سبز..و تنی سفید و براق و..

سردرگم و خجالت زده دو دستش را روی صورتش میگذارد. نامزدِ پوریا ست..این مرد قبول دارد؟! چرا انقدر از همه چیز میترسد؟؟؟ از سرگردانیِ خودش..بیشتر از همه چیز!

عکسِ دیگری فرستاده میشود. رُز خیره به عکس، بی اراده توی خود جمع میشود. بازهم زنی با موهای بور و چشمانی سبز و..اینبار زانو زده دربرابر پسر و..پسر موهایِ بلند و تابدارِ دخترک را توی چنگالش گرفته و..نگاهِ خمار و مستانه ی دختر به اخمهای پسر است و..لباسش فقط یک پیراهنِ خیلی کوتاهِ دکلته..تور بودنِ لباسِ مشکی، تنِ سفید و لباس زیرش را با سخاوت به نمایش گذاشته است. 

سرش درد میگیرد..گیج میشود..عکسِ دیگر را میبیند..و عکسهای دیگر..آبِ گلویش خشک میشود و نفس نفس میزند و..دارد توی برزخ دست و پا میزند. پیامِ تاکیدیِ رُهام را میخواند:

-یادت باشه چی گفتم..چشماش سبز نباشه! 

چشم روی هم میفشارد. نباید فکری بکند؟؟؟ پیامِ دیگرِ رهام میرسد:

-تو این سبک ها میخوام..به خصوص این..

و پشت بندش عکسِ دیگری ارسال میشود. عکسی از دختری با صورتی مینیاتوری و..پیراهنِ کوتاه و پفدارِ صورتی و اندامی ظریف..که پسر او را از پشت در برگرفته و..به خود میفشارد. و نگاهِ پر از خواستنش به لبهای صورتی دختر است و..دختر با آن چشمهای سبز و موهای روشن، برگشته و با عشق نگاهش میکند. بندِ لباس زیرِ صورتیِ دخترک در انگشتانِ پسر است و..رُز با حالِ بد به عکس خیره می ماند. پوریا کجای این لحظه ها جای دارد که انقدر از او دور است؟؟؟ این دوری با بوی گناه به مشامش میرسد. پیامِ رُهام را میخواند:

-نظرت چیه رُز؟؟ کدوم بهتره؟؟ کدوم رو میتونی قشنگ تر بکشی؟؟؟

انقدر شرمگین و متحیر است که نمیتواند جوابی بدهد. به جایش..فکر میکند که این ذهن آرام نمیشود. اذیت میشود..میترسد..از آن مرد و..این عکسها و..نقاشی کردن برای او و..خودش و افکارِ ناخوشایند و..خودش و گرمای تنش و..قلبی که محکم میکوبد و..حسِ بدِ گناه و..هرلحظه ترس بیشتر میشود. و این ترس عذاب آور باعث میشود که فکری به ذهنش برسد. پیامی برای پوریا ارسال میکند:

-سلام پوریا..بیا فردا باهم حرف بزنیم..

***

درحالِ مزه کردنِ چایِ گرمی که فریده برایش ریخته، نگاهِ گذرایی به دیوار می اندازد. هنوز فقط یک قسمتِ خیلی کوچک به رنگِ آبی در آمده و..دخترک دو روز است که نیست. دیروز را متوجه شده بود که با تیپ دانشگاهی، از خانه بیرون زد..و امروز را..هنوز نمیداند قرار است بیاید، یا یک بهانه جور کند و از زیرِ کار کردن در این عمارت و جلوی چشمِ او و برای او، در برود! 

-چیزی لازم ندارید آقا؟؟

نگاهش را به فریده میدهد. با ثانیه ای سکوت میپرسد:

-رُز کجاست؟؟

فریده در جواب تعلل میکند و نمیداند چه بگوید و..رُهام خیره به زن، به دیوارِ نقاشی نشده اشاره میکند:

-دو روزه کارشو ول کرده..پس چیکار میکنه این دخترِ تو که نمیاد به کارش برسه؟؟

فریده لبخندی روی لبش میگنجاند و با مکث میگوید:

-دانشگاهه آقا..هفته ای سه روز دانشگاه داره..اما قول داده که هفته ای دو روز رو بیاد و کارشو انجام بده..

دو روز در هفته..کم است. انقدر کم که برای این پیشنهادی که خودش داد، پشیمان میشود. او حداقل را گفت و رُز هم همان حد اقل را با کلی نارضایتی پذیرفت. پس حالا حرفی هم نمیتواند بزند و..باید روی همان دو روز در هفته تمرکز کند.

-پس باید باهاش حرف بزنم..

فریده در گفتنِ حرفی دو دل است و رُهام این را میفهمد. که چشم میگیرد و لقمه ای از نانِ سنگکِ تازه ای که صمد خریده، برای خودش میگیرد:

-حرفی هست بگو..

فریده میخندد:

-چیزِ خاصی نیست آقا..فقط..این چند وقت شاید یکم سرش شلوغ باشه و..نتونه به کارش برسه..

تیز نگاهش میکند..و به جای دلیل پرسیدن، قاطعانه میگوید:

-هفته ای دو روز وظیفه شه کار کنه..شلوغ بودنِ سرش و کارای دیگه ش به این کار مربوط نمیشه..و به من مربوط نمیشه..درسته؟؟

خنده ی فریده جمع میشود و خجالت زده میگوید:

-بله آقا..چشم..

درحالِ حرف زدن با مراجعی ست که درخواستِ فروشِ خانه اش را دارد. درحالِ مشخصات گرفتن، میگوید:

-این قیمتی که شما میفرمایید، براش مشتری پیدا نمیشه..اگر قصدِ فروش دارید، باید قیمتِ معقول تری روی مِلکِتون بذارید..

مردِ نسبتا مسن میگوید:

-شما چه قیمتی پیشنهاد میکنید؟؟

رُهام مشخصاتِ نوشته شده روی برگه ی دمِ دستش را بارِ دیگر مرور میکند و متفکرانه قیمتی پیشنهاد میدهد. مرد میخندد:

-خیلی کمه آقای شمس..اون محله متری پونزده میلیون قیمتشه..

رُهام دستی در هوا میگیرد:

-میگن! اما کو فروش؟؟ با این قیمت و با اوضاعِ الان، احتمال فروش رفتنش خیلی کمه..اگر عجله ندارید، که بذارید با همین قیمت ثبت کنیم و بالاخره یه مشتری پیدا بشه..اما اگر عجله دارید، باید یکم راه بیاین جناب ترابی..

درحالِ ثبتِ ملک است که پیامی به گوشی اش میرسد. در همان حین که با ترابی درموردِ مزایا و معایب و امتیازاتِ مثبت و منفیِ خانه اش حرف میزند، نگاهی به صفحه ی گوشی اش می اندازد. دیدنِ اسمِ فریال بعد از دو هفته، باعث میشود که لحظه ای سکوت کند. پیامش را میخواند:

-هنوز باورم نمیشه که با من این کارو کردی..نهایتِ عوضی بودنِ یه آدم..اصلا تو بویی از انسانیت بردی؟؟

با مکثِ چند ثانیه ای روی پیام، صفحه ی گوشی را خاموش میکند و بی اهمیت، دوباره حرفهایش را با ترابی از سر میگیرد. باید خطش را عوض کند و حوصله ی پیامهای گاه و بیگاهِ این فرشته ی بیچاره را ندارد! باید خبری به گوشش برسد..باید فراهانی همچنان در وحشت باشد و همه چیز در امن و امان..که دیگر همه چیز تمام شده باشد و هیچکدام آن یکی را نشناسد.

ساعت نزدیک به سه عصر است که درِ دفترش با چند تقه ی کوتاه باز میشود و پوریا داخل میشود. پوریایی که باید همین دور و بر..درست نزدیکِ خودش باشد و زیرِ نظرِ او!

-رُهام من امروز یکم زودتر برم؟؟

تکیه میدهد و هنوز پیامِ فریال توی ذهنش عقب و جلو میشود. انسانیت..چیزِ مزخرفی ست! تا به حال به کارش نیامده و..معنای خاصی دارد این واژه؟؟ چرا در اطرافش چیزی به اسمِ انسانیت ندیده و..کسی تا به حال برایش معنا نکرده است؟؟؟ چقدر همه ادعا دارند و چقدر انسانیت چیزِ غریبی ست بین برترین مخلوقِ خدا!

-کجا؟؟

پوریا نگاهی به ساعتِ مچی اش می اندازد و معذب شده میخندد:

-با رُز قرار دارم..باید برم دمِ دانشگاه دنبالش..

نگاهی به سر تا پای پوریا می اندازد و..به قرار داشتنش با رُز فکر میکند. این نزدیک بودن..این با خبر شدن از همه چیز..آرامشِ بالایی می خواهد. خونسردی..صبر..تحمل..

که رُهام ظاهرا تمامش را دارد! با ظاهری بی تفاوت میگوید:

-بعدِ وقتِ کاریت قرار میذاشتی..قرار نیست که قرار گذاشتنات با نامزدت، باعث بشه از کارِت بزنی..

پوریا شرمنده و صمیمانه میگوید:

-این سری رو راه بیا داداش..بره خونه، دیگه نمیشه ببرمش بیرون..بذار وقتی نامزدیمون رسمی شد، این قرارا هم خود به خود اوکی میشه..

نگاهش..سرمای خاصی دارد و آرام است. خیلی آرام!

-دیگه مشکلِ خودته..بمونه بعد از وقتِ کاری..الان هم برو به این آدرسی که میگم..خونه ی ترابی..برو یه نگاهِ دقیق بنداز، که واسه فروش بذاریم..

خنده ی پوریا جمع میشود و نزدیکتر میشود:

-اذیت نکن رُهام..رُز منتظره که برم دنبالش..داره دیر میشه..

بی اهمیت آدرس را از روی میز برمیدارد و به سمتش هُل میدهد:

-اول کاری که گفتم رو انجام میدی..بعد هرجایی دلت خواست میتونی بری..

پوریا لبی میفشارد و ناراضی نگاهی به برگه ی روی میز می اندازد. درحالِ برداشتنِ تکه کاغذ، غر غر کنان میگوید:

-اون رگِ لجبازیت که میگیره، دیگه ول کن نیستا..حالا چی میشد اینو بذاری فردا برم؟؟ 

رهام فقط نگاه میکند. پوریا نگاهی به نوشته های برگه می اندازد و با دور بودنِ آدرس بیچاره وار میگوید:

-اووو این که اون سرِ شهره! تو رو از کجا پیدا کرده؟؟

رُهام اشاره ای به بیرون میکند:

-پس زودتر برو تا بیشتر از این دیرت نشده!

پوریا به خواهش می افتد:

-بابا میگم قرار دارم باهاش..واجبه..حرف داریم باهم..جونِ داداش بذار برم..

در اوجِ آرامش و بیرحمی میگوید:

-برو به آدرسی که میگم..

پوریا دیگر نمیتواند بحث کند و با اعصابی خراب و گوشی به دست، از دفترش بیرون می آید. قبل از اینکه در را ببندد، رُهام صدایش میزند:

-پوریا!

پوریا به امیدِ اینکه رُهام کوتاه آمده، برمیگردد و میگوید:

-جونم؟؟ برم؟؟

رُهام لبی میکشد:

-مهمونی چی شد؟؟

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن