رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و چهار

صدای کِل کشیدن و دست زدن و موزیک و..پوریایی که با خنده و تکان دادنِ سر، به مهمانها سلام میدهد و..رُزی که با همان لبخندِ شرمگین، نگاه بینِ مهمانها میگرداند و..وقتی رُهام به آخرین پله میرسد، نگاهِ رُز روی او می ماند. خنده اش پر میکشد. چند ثانیه طولانی نگاهش میکند..مات مانده..ناباور..قلبی که یکهو میلرزد و..دل آشوب و شرمزده چشم میدزدد.

و رُهام با چشمهای باریک شده، نگاهی به سر تا پای دخترک میگرداند و..وقتی به چشمهای آرایش شده اش میرسد، کمرنگ و خمار و پر معنی لبی میکشد. نگاهش جوری ست که رُز ناخواسته..بار دیگر نگاهش کند. این مرد امروز در جشنِ نامزدی اش..با این ظاهرِ لعنتی که تمامِ دخترها را جذب میکند..یک قصدی دارد..این را میفهمد. کاش اینجا نبود!

پوریا به همراهِ عروسک، به سمتش می آید و با افتخار جلوی مهمانهایشان، به او سلام میدهد:

-سلام داداش..

رهام نگاهها را حس میکند. پچ پچ کردنها..کنجکاوی ها در موردِ او..مردی که به حتم در این جشن میدرخشد..هم از لحاظِ ظاهر و هم از لحاظِ مالی و..از همه لحاظ..صد برابرِ پوریا!

دستِ دراز شده ی پوریا را میفشارد و نگاهِ رُز به زیر است.

-تبریک میگم..آرزوی خوشبختیتون رو دارم!

-مخلصتم..واسه همه چی مرسی..

نگاهِ رُهام از گوشه ی چشم به سمتِ رُز کشیده میشود:

-تبریک میگم عروسک خانوم..

پوریا خیلی زود به عروسش نگاه میکند و خنده از روی لبش کنار نمیرود. رُز با ثانیه ای مکث نگاهش را بالا میکشد و هول و کوتاه میگوید:

-ممنون..

میخندد، پر معنی:

-قدرِ پوریا رو بدون..مرد بهتر از این واست پیدا نمیشه..آقا..سر به زیر..اهلِ زندگی..

پوریا با حالِ خوش میخندد:

-چاکریم داداش..لطف داری..

اما رُز فقط نگاه میکند. نمیفهمد..اینها تعریف از پوریاست؟! شاید لحنِ این مرد همیشه همینطور است..او را سردر گُم میکند. و همیشه..ترغیب به فرار!

وقتی توی جایگاهشان مینشینند، رُهام گوشه ای رو به آنها می ایستد و زیرِ سنگینیِ نگاهِ خیلی از مهمانها، فقط به آن دو نگاه میکند. نگاهی که برای رُز سنگین است..او را معذب میکند. آرامشش را میگیرد. نمیگذارد تمرکز کند و..آخر جشنِ نامزدی اش است. کاش اینجا نبود…

رُهام نگاهی حس میکند. درست کنارِ رُز، دختری ایستاده است که سُرخیِ پیراهنش توی چشم است. وقتی نگاهش میکند، چشم گرفتنِ پر ناز و پر معنای دختر را میبیند. روی صورتِ دختر دقیق میشود. موهای بلندِ مشکی رنگی دارد..صورتِ گندمی و چشمهای آرایش کرده و پر شیطنت و..خنده ی پر ادای روی لبش..و در جا تکان خوردنش، با ریتمِ آهنگ..و گاهی حرف زدنش با رُز…و در این بین، نگاهِ گاه و بی گاهش که بی منظور نیست.

چشم از دختر میگیرد و..گوشه ای از ذهنش این دختر را ثبت میکند. فکرها را میگذارد برای بعد..اما احتمالا فکری به این دخترِ پر ناز و لوند و آن نگاهِ پر هدفش اختصاص خواهد داد.

به انگشتری که دستِ پوریاست نگاه میکند. و نگاهش از انگشتر، به سمتِ دستِ رُز کشیده میشود. و چشمهای سبزِ پایین افتاده اش..این لحظه را خوب نگاه میکند..ثبت میکند. سنگین نفس میکشد و..نقشه ها چیده میشوند.

پوریا انگشترِ نامزدی را توی انگشتِ رُز میکند. صدای دست و کِل کشیدن بلند میشود. دخترِ مو مشکی میرقصد..نگاهِ رُهام روی دستهای قفل شده ی رُز و پوریا می ماند. دستش مشت میشود..آرام است!

رُز حتی یک لحظه هم نگاهش را بالا نمیکشد و..از نگاه کردن به روبرو و دیدنِ چشمهای آبی..شدیدا امتناع میکند. 

مادرش میبوسدش..آقا جونش هم..همه تبریک میگویند. و بازهم رُز نگاهش را به روبرو نمیدهد و..نگاهِ یخ زده را به خوبی حس میکند. در روزِ نامزدی اش..با حضورِ این مرد..توی خانه ی او..با نگاههای بیشترِ مهمانها که روی اوست..و حسی که از نگاهِ مستقیمِ او دریافت میکند..همه چیز یک جورِ دیگر شد.

همان دختر دستِ رُز را میگیرد و بلند میکند. صدای کِل کشیدن بارِ دیگر بلند میشود. رُز معذب و سردرگم است. یک جور حواسپرتی..بی اراده میگوید:

-باید برقصم؟؟

دختر با خنده صدایش را بلند میکند:

-آره عروس خانوم..به افتخارشون!

همه دست میزنند.پوریا هم بلند میشود..آهنگِ جدیدی میگذارند. رُز بلاتکلیف است. باید برقصد؟! یک نگاهش به پوریا ست که نزدیک به او ایستاده و یک شانه اش را با ریتمِ آهنگ تکان میدهد..و یک نگاهش به پدر و مادرش که گوشه ای ایستاده اند و با عشق نگاهش میکنند..و یک نگاهش..بی اراده به سمتِ “آقا” ی خانه کشیده میشود که..دارد نزدیک می آید!

پوریا دستش را میگیرد و او را به سمتِ خود برمیگرداند:

-خوشگلِ خودم..برقص بهت شاباش بدم..

رُز خنده ی مسخره ای روی لبش می آورد و بی هدف تکانی میخورد. در جشنِ نامزدی اش..حتی خنده هم سخت است.

پوریا از جیبِ کُتش تراولِ صد تومانی درمی آورد و دورِ سرِ رُز میگرداند. و یکی دیگر..و یکی دیگر..هرسه را به دستِ رُز میدهد. رُز سعی میکند به هیچ چیز و هیچ کسی فکر نکند و..از جشنِ نامزدی اش لذت ببرد. اما همان لحظه حضورِ او را در نزدیکی اش حس میکند..و همین که برمیگردد تا مطمئن شود خودِ اوست، رُهام با نگاه به او میپرسد:

-خوش میگذره؟؟

نفسِ رُز برای لحظه ای بند میرود. نگاهِ رهام تا سمتِ پوریا کشیده میشود:

-خوش بگذرونید..

پوریا خنده اش را وسعت میدهد و میرقصد. اما حرکاتِ رُز به هم میریزد. رُهام چشم تنگ میکند و سرش را به سمتِ رُز خم میکند. و آرام میپرسد:

-این دختره..دوستته؟؟؟

رُز از سوالِ یکهوییِ رُهام جا میخورد. می ماند چه جوابی بدهد و..اصلا انتظارِ این حرف را نداشت. 

-ک..کدوم؟؟

رهام دست توی جیبش میکند و به پوریایی که نگاهش میکند، با خنده میگوید:

-خوشبخت بشید..

پوریا با خنده سری تکان میدهد و تشکر میکند:

-قربونِ داداش..

چشمکی به پوریا میزند و به حالتِ لبخوانی میگوید:

-دارم آمار میگیرم..

و بعد نامحسوس به همان دختر اشاره ای میکند. پوریا خیلی زود منظورِ رُهام را..آنطور که رُهام میخواهد، میگیرد..و در جواب خنده ی معنا داری میزند و مثلِ خودش به حالتِ لبخوانی میگوید:

-ایول..دوستشه..

رُز نگاه به دوستش میکند. و هنوز نمیتواند این مرد را بشناسد. رُهام است که بارِ دیگر..آرام میپرسد:

-دوستته؟؟

رُز فقط سر تکان میدهد. رقصش را به کل یادش رفت و..حالا بیخودی فقط در جایش تکان میخورد. رُهام موذیانه و آرام میگوید:

-یه جایی دیدمش..مطمئنم..هوممم کجا دیدمش؟؟

رُز متعجب میشود و چشمهای درشت شده اش را به رُهام میدهد. و رُهام چشمهای زیبای عروسک را..شکار میکند. چه شکارِ بزرگی!

رُز با تعجب منتظرِ توضیح است و..رُهام با لخندِ خماری میگوید:

-فکر کنم تو مهمونی دیدمش..شایدم نه..شاید پوریا بدونه..بیخیالش..به رقصت برس عروسک!

نفسِ دخترک بند میرود. با خجالت چشم میدزدد..رُهام دست توی جیبش میکند و..یک بسته ی حجیم، تراولِ صد تومانی را به هوا پرت میکند. درست بالای سرِ رُز!

صدای دست و کِل بلند میشود..پوریا افتخار میکند به داشتنِ چنین رفیقی..بچه ها به زمین می افتند برای جمع کردنِ تراول ها..دعوا میکنند..از دستِ هم میکشند..زیرِ پای عروس و داماد غلت میخورند..نگاههای تحسین بار و حسرت بار روی رُهام می ماند و..چقدر جذاب و چقدر دست نیافتنی!

 چشنِ نامزدی از حالتِ طبیعیِ خود خارج میشود و..رُهام به به هم ریختگیِ این جماعت، با غرور نگاه میکند. رُز حیرت زده است و پر از حس و حالِ آشفته..تنها آدمِ توی چشمِ این مراسم..فقط او ست..رُهامِ شمس!

روی تک صندلی مینشیند..مراسمِ نامزدی رو به اتمام است..نگاهش به روبروست..اما رُز و پوریا..با فاصله ی خیلی کم کنارش هستند..درست رو رو به او!

با ژستی متفکرانه به آن دخترِ مو مشکی نگاه میکند. حواسش به همه جا هست..همه چیز..همه ی نگاهها..و نگاهِ رُز! 

نگاهش را از گوشه ی چشم به عروسک میدهد. درحالِ غذا خوردن است..با پوریا! و صورتش در هم و..انگار لذت نمیبرد از این شبِ خاصش..لذت نبردنش..زیباست!

و رُز با نگاهِ رُهام خیلی زود چشم میدزدد. حس و حالِ جالبی ندارد..به ظاهر میخندد.. اشتهایش کم و بیش کور شده است و تکه های جوجه را به سختی فرو میدهد. صدای موزیکِ ملایم می آید..اما رُز فقط صدای ضربِ انگشتِ اشاره ای را میشنود که روی دسته ی صندلی یک ریتم کوبیده میشود. 

-دهنتو باز کن عزیزم..

به قاشقی که پوریا دارد به سمتِ دهانش می آورد، نگاه میکند. و بعد به لبخندِ پوریا..سعی میکند به خود بیاید و با لبخندِ نیم بندی دهان باز میکند. اما همین که محتوای قاشق توی دهانش ریخته میشود، رُهام مستقیم و تیز نگاهش میکند و..لقمه توی گلوی رُز میپرد. 

دست جلوی دهانش میگذارد و تمام تلاشش را میکند که از سرفه کردنش جلوگیری کند. پوریا لیوانِ نوشابه را جلوی دهانش میگیرد:

-چی شد؟؟ خوبی؟؟

رُهام با لحنِ خاصِ خودش میگوید:

-خفه نشی رُز؟؟

چشمهای رُز پر میشوند. چرا حالش انقدر به هم ریخته است؟! لیوانِ نوشابه را از دستِ پوریا میگیرد و خودش میخورد. وقتی نفسش بالا می آید، زیرِ لب میگوید:

-چیزیم نیست..غذا..پرید تو گلوم..

کمرنگ میخندد:

-هُل کردی..

پوریا دستش را نوازش وار پشتِ رُز میکشد و با خنده میگوید:

-آره خوشگلم؟؟

و رُهام..نگاه میکند..به دستِ پوریا..صورتِ خم شده اش به سمتِ صورتِ رُز..انگشتری که توی انگشتِ رُز برق میزند..و..نگاهِ خجالت زده و معذبِ رُز که اصلا راحت نیست. به خصوص جلوی چشمهای باریک شده ی رُهام!

-الان بهتری؟؟ هول شد خانومم..بوست کنم آروم بشی؟؟

رُز خود را کنار میکشد و با صدای تحلیل رفته ای میگوید:

-نکن پوریا..زشته! 

این حرکات برای پوریا عادی ست. برای پوریایی که سالهاست با همه نوع دختری راحت بوده و توی مهمانی ها و جمع های شبانه خیلی راحت تر از اینها برخورد کرده و دیده، خنده دار است و این دختر دیگر زیادی دارد سخت میگیرد.

-چی زشته؟؟ خانوم خودمی..الان دیگه همه میدونن نامزدیم..

رُز با نفسِ گرفته ای، آرام میغرد:

-ولی هنوز محرم نیستیم..درست نیست انقدر جلو مامان بابام به من نزدیک بشی..جلو..این همه آدم..زشته..

پوریا با پوفِ بلندی دستش را برمیدارد و عقب میکشد..نارضایتی از صورتش مشخص است، اما امشب را با دلِ رُز پیش میرود. از روزهای بعد میداند چطور این دخترِ یاغی را توی دستش بگیرد. یکهو برمیگردد و میگوید:

-یعنی صیغه یا عقد بشیم حله؟؟

رُز چشمهای درشت شده اش را به پوریا میدهد. نفسش تازه بالا آمده و این حرف باعث میشود که تک سرفه ای بکند. پوریا با نگاهی که توی صورتِ رُز میگرداند، وسوسه کننده میگوید:

-نمیدونی چقدر دلم میخواد الان ببوسمت..انقدر خوشگل کردی، اونوقت من حق ندارم بهت دست بزنم؟؟ انصافه آخه نامرد؟ 

رُز از اینکه رُهام حرفهایشان را بشنود، خجالت میکشد و بی اراده میغرد:

-پوریا!

پوریا دستش را میگیرد و دمِ گوشش میگوید:

-اونطوری صدام نکن لامصب..میخورمتا! جشنِ نامزدی هم که گرفتیم..الان میتونم درسته قورتت بدم..

رُز خود را عقب میکشد و لب میگزد. روبرویش..درست روبرویش مردی نشسته است که نمیداند چرا انقدر حسهایش را به هم میریزد. اویی که چشم میگیرد و به روبرو نگاه میکند و..حتی نگاه نکردنش هم ترسناک است.

پوریا دستِ رُز را میفشارد:

-با خونواده ها حرف بزنیم یهو عقد کنیم دیگه..فقط بمونه جشنِ عروسی..اینطوری بهتر نیست؟؟ راحت میشیم..تو هم مستقیم میای تو بغلِ من..

نفسِ رُز سخت بالا می آید. سردرگم است وقتی میگوید:

-نمیدونم..نمیدونم..

-حالا که خودت خواستی نامزدی مون رسمی بشه، پس باید با دلِ منم راه بیای..بالاخره نمیشه که تا روز عروسی من از دور فقط نگات کنم..

رُز نگاهش را پایین می اندازد. دستش توی دستِ پوریا ست و ذهنش هر جایی کشیده میشود. عقد کنند..بهتر نیست؟! یا..لااقل صیغه باشند. اصلا..واقعی نسبتی داشته باشند و..نامزدیِ رسمی کم است. کم است برای آرامش گرفتن..کم است برای آرام کردنِ ذهنش..کم است برای آرام کردنِ وجدانش..برای غلبه به حسِ خیانتی که اصلا نمیداند از کجا می آید!

-خانومم؟؟ چیزی ناراحتت کرده؟!

تند و ناشیانه سر به اطراف تکان میدهد و..سعی میکند آن عکسها را که از “او” دریافت کرد و..توی چتِشان هست، فراموش کند. به خصوصِ عکس آخر و..دخترِ مو طلایی و چشم سبزی که پیراهنِ صورتی به تن داشت.

-بعدا..درباره ش حرف بزنیم..الان غذا بخوریم..غذا سرد شد..

پوریا راضی میگوید:

-پس درباره ش حرف بزنیما..باشه؟؟

فقط سر تکان میدهد و با نگاهِ پایین افتاده، دستش را از توی دستِ پوریا بیرون میکشد. و خود را مشغولِ غذا خوردن میکند. درست در حضورِ مردی که لذتِ جشنِ نامزدی اش را به کل ازش گرفت. و هنوز با انگشتِ اشاره اش روی دسته ی صندلی میکوبد و این ضربِ یک ریتم مغزش را به هم میریزد.

رُهام..ثبت میکند. لحظه لحظه ی امشب و..لحظه لحظه ی رُز و..این بازی و..رقابتِ سرسختانه و بیرحمانه را! قلبش سنگین است..نفسهایش سنگین..و نگاهش روی آن دختر که هر از گاهی نگاهش میکند و..از نگاهِ مستقیمِ رُهام غرقِ لذت میشود. 

و رُهام خیره به دخترک..دوستِ رُز..فکرهای تازه میکند. پر از کینه است..پر از اشتیاق برای ادامه ی این قمار..دوستِ رُز..بهترین دوستِ رُز..چه ورقِ آسی!

انقدر نگاهش وسوسه کننده و جذاب هست که دخترک کم بیاورد و..او یک شیطانِ فریبنده است! از جایش بلند میشود و..هدفِ بلند شدنِ دخترک برای رُهام مشخص است. او ست که دوستِ رُز را وادار به بلند شدن کرد..هرچقدر هم که دخترک حفظِ ظاهر کند و نقش بازی کند. که سراغِ تک تکِ مهمانها برود و با احترام بگوید:

-چیزی لازم ندارید؟؟؟

مادرِ رُز از دوستِ مهربان و با شخصیتش به خاطر مسئولیت پذیری تشکر کند. و دخترک از تک تک مهمانها بگذرد و..بالاخره به او برسد! و با ناز و لوندی با سر انگشتانش چند تارِ مویش را پشتِ گوشش بزند و بگوید:

-چیزی لازم ندارید آقا؟؟

نگاهش به سر تا پای دختر میگردد.. به پیراهنِ قرمزِ بلند و اندامی اش نگاه میکند. موهای مشکیِ بلندش..اندام تو پُر و پوستِ گندمیِ بازوها و قفسه ی سینه اش..و در آخر..چشمهای قهوه ای آرایش شده اش..

-چیزی…

مکثی میکند و نگاهِ خمارش با آن چشمهای یخی، به حتم جذاب است که دخترک با لحنِ پر عشوه ای بگوید:

-هر چی لازم دارید، بفرمایید تا براتون بیارم..

عمیق توی صورتِ دختر نگاه میکند و آرام میگوید:

-من تو رو یه جایی دیدم..

دختر متعجب میشود.. و با ناز میخندد:

-واقعا؟! پس چرا من یادم نمیاد؟؟

رُهام زبان گوشه ی لبش میکشید و..پر معنا میگوید:

-شاید باید یه قرار بذاریم تا واسه ت یاد آوری کنم..

دختر کفِ دستش را روی سینه اش میگذارد و تعجبش پر از لوندی ست:

-قرار؟! با شما؟؟؟ متوجه نمیشم!

رُهام ضربِ انگشتش را روی دسته ی مبل، محکمتر میکند و..جلوی چشمهای رُز، زمزمه وار به دخترک میگوید:

-پوریا هم تو رو یه جایی دیده..

اینبار تعجبِ دخترک واقعی ست:

-من..دوستِ رُزم..دوستِ خیلی نزدیکش..آقا پوریا منو با رُز دیده..

تک خنده ی رُهام بدونِ لبخند است:

-هوم شاید..شایدم تو مهمونیِ مشترک دیدیمِت! 

دختر میخواهد حرفی بزند که رهام زودتر میگوید:

-نظرت چیه باهم یه قرار بذاریم و بیشتر حرف بزنیم؟؟

دخترک اصلا توقع این حرفها..یا این مدل پیشنهاد دادن را نداشت و..متحیر است و..خوشش می آید و..یعنی میشود مخِ چنین مردی را زده باشد؟!

-آخه…

رهام حوصله ی کش دادنِ یک موضوع را ندارد و میگوید:

-شماره تو بگو تو گوشیم سیو کنم..

دخترک پر از ناباوری و هیجان است و سخت خودداری میکند و..دستش برای رُهام کاملا رو شده است! شماره اش را میگوید..و رُهام..جلوی چشمِ رُز و پوریا شماره ی دخترک را توی گوشی اش سیو میکند. 

-به چه اسمی؟؟

دختر موهایش را بارِ دیگر پشتِ گوشش میزند و میگوید:

-نیلا هستم..

رهام با لبهای بسته اسمِ دختر را سیو میکند. و بدون اینکه نگاهش کند، میگوید:

-بهت زنگ میزنم نیلا..

این یعنی دیگر کاری با او ندارد. نیلا با مکث لبخندِ هولی میزند و..به سراغِ مهمانِ بعدی میرود. 

پوریا میگوید:

-مخه رو زدی؟؟

نگاهِ گذرایش به پوریا..جلوی نگاهِ بهت زده ی رُز، با کجخندی همراه است و..میگوید:

-همچین مالی هم نیست..

پوریا با شیطنت میخندد:

-نگو..نیلا خانومه ها..

رُهام چشم باریک میکند و با خنده ای پر معنی..و با نگاهِ گذرایی به رُز، رو به پوریا میگوید:

-انگار تو بیشتر خوشت اومده..نیلا خانوم..

رُز یکهو به پوریا نگاه میکند..خنده ی پوریا به آنی محو میشود و میگوید:

-عه داداش؟؟ این چه حرفیه؟؟ جای خواهری میگم..

تک خنده ی رهام یک حالتی ست و..چشم میگیرد و بلند میشود. این جشن از نظرِ او تمام شده است.

******

نگاهش از تنها خطِ آبیِ روی دیوار میگذرد. چهار روز گذشته و..دو روزِ دیگر می آید! پنج شنبه و جمعه ای که باید کارش را از سر بگیرد و..جبران کند. هفته ی پیش همین روز بود که آمد و مرخصی اش را گرفت و..خبر داد که جشنِ نامزدی اش است. هفته پیش..همین روز..و همین حوالی!

چتر را بالای سرش باز میکند. از درِ چوبی رد میشود و قدم توی تراسِ بزرگِ روبروی ویلا میگذارد. روبروی پله ها می ایستد..و به هوای برف گرفته نگاه میکند. این زمستانِ لعنتی چقدر طولانی ست و نمیخواهد بگذرد و تمام شود؟؟ روزهای آخرِ بهمن ماه است و باید بیشتر از یک ماهِ دیگر این هوای نفرت انگیز را تحمل کند. 

به دانه های ریزِ برف که روی زمین مینشنند، نگاه نمیکند..نگاهش مستقیم به انتهای باغ است. برنامه ریزی اش برای بیرون زدن از خانه..صبر کردنش برای گذشتنِ ساعت و..دخترک امروز کلاس دارد. هفته ی پیش همین حدود ها بود که قصدِ رفتن به دانشگاه را کرده بود و قبل از دانشگاه، به سراغ او آمد.

هنوز پنج دقیقه نیست که در هوای نفرت انگیز ایستاده و بدونِ هیچ نگاهی به دانه های برف، منتظرِ آمدنِ عروسک از آن خانه ی تهِ باغ است. که میبیندش..از دور دخترک را میبیند. با همان تیپِ زیادی ساده اش..با همان مقنعه و همان کاپشنِ ساده ی قهوه ای رنگ و..همان عروسکِ زیبایی که روزِ جمعه توی خانه اش..با نامزدش میرقصید!

دخترک که نزدیکتر میشود، آرام از پله ها پایین می آید. کفشهایش برف های تازه نشسته را له میکند..از صدای خِرچ کردنِ برف زیرِ پاهایش متنفر است.

هنوز چند قدمی برنداشته که رُز با حسِ حضورش، یکهو سرش را به سمتش میگرداند. هردو..به سمتِ درِ خروجی و..هردو به قصدِ بیرون رفتن از خانه. اما رُز با دیدنِ او..جا میخورد. لحظه ای می ایستد و با مکث میگوید:

-سلام..

رُهام سری تکان برایش تکان میدهد و راهِ خودش را با همان قدمهای آرام پیش میگیرد:

-دانشگاه میری؟؟

رُز نمیتواند قدم بردارد..میترسد. نکند مجبور شود که با او همراه شود؟!

-آآآآ بله..

رُهام نزدیک به در می ایستد و رو به دخترک میکند:

-چتر نداری رُز؟؟

رُز بی اراده دستی به مقنعه ی برف نشسته اش میکشد و..چیزی میگوید:

-از چتر خوشم نمیاد..

متفاوت است..از او، خیلی زیاد! جوری که ثانیه ای به سر و رویش نگاه میکند و فکر میکند که بدونِ چتر اصلا این هوا قابل تحمل است؟! 

-سرما میخوری..

رُز یکهو میخندد:

-نه من از برف خوشم میاد..سرما نمیخورم..این هوا رو دوست دارم..

رُهام عمیق نگاهش میکند. رُز به خودش می آید و از هیجان زدگی اش خجالت میکشد:

-ببخشید..

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن