رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و پنج

رُهام نمیتواند چشم از او بگیرد. نفس میکشد..از پشتِ بخارِ بازدمش نگاهش میکند و..سکوتش طولانی ست. جوری که رُز دیگر تاب نمی آورد و با همان سرِ به زیر افتاده، شتابزده قدم به سمتِ در برمیدارد:

-فعلا..خدافظ..

قبل از اینکه از کنارِ رُهام رد شود، رُهام با خنده ی گذرایی آرنجش را میگیرد و میگوید:

-صبر کن میرسونمت..

دخترک با هینِ بلندی نگاهش میکند و هول شده میگوید:

-نه!

و با چشمهای فشرده شده سعی میکند خودش را پیدا کند و رفتارِ بهتری داشته باشید:

-یعنی..ممنونم..خودم میرم..باید..یه جای دیگه هم برم..

و درحالیکه این خزعبلات را میگوید، سعی میکند آرنجش را از توی دستِ رُهام بیرون بکشد. که رُهام محکمتر نگهش میدارد و زمزمه وار میگوید:

-چرا سرخ شدی؟؟

قلبِ رُز لحظه ای از تپش می افتد..و صورتش سرخ تر میشود و با لبهای فشرده شده میگوید:

-بذارید برم آقا..داره..دیرم..

رُهام چتر را بالای سرش میگیرد و او را نزدیک به خود نگه میدارد:

-باهم بریم..

دخترک تمامِ حسش توی صورتش است..حیرتش..خواستنش برای فرار کردن..معذب بودنش..

-من دوست دارم..پیاده برم..نمیخوام با شما بیام..برف دوست دارم..چرا نمیذارید راحت باشم؟؟

حرفهای پشتِ سرِ همش بی اراده و از زورِ خجالت است و..حرفهایش خجالتش را بیشتر میکند. رُهام میخندد و با فشاری که به بازوی رُز می آورد، او را وادار به راه رفتن میکند:

-سخت میگیری رُز..فقط میخوام برسونمت..هوا سرده..برف میاد..سرما میخوری..

-نه نمیخورم..

رُهام از گوشه ی چشم نگاهش میکند:

-اذیت میشی..

-نمیشم! با شما بیشتر…

بقیه ی جمله اش را فرو میدهد و نمیتواند بگوید که با او بیشتر اذیت میشود. که رُهام تا تهِ جمله اش را میخواند و خش دار و پر تفریح میگوید:

-اذیتت نمیکنم عروسک..بیا..

دروغ میگوید..این را رُز خیلی خوب میداند. اما دیگر نمیتواند مخالفت کند و خجالت میکشد و..شاید بخواهد فقط او را برساند! به خاطرِ اینکه سرما نخورد و سردش نشود و..اذیت نشود و..

ماشینش را صمد یک ربعِ پیش بیرون پارک کرده بود و حالا هوای توی ماشین گرم و مطبوع است. رُز در را میبندد و کوله اش را بغل میگیرد و..نگاهش را پایین می اندازد. تنهایی با او..در یک فضای بسته..یک جوری ست. او را به یادِ پیشنهادش برای خدمتکار شدن می اندازد. یا آن اتاق و تصویری که باید روی دیوار اتاقش بکشد و..حرفهای بی محابای او!

رُهام ماشین را به حرکت درمی آورد و بهتر است با سکوت شروع کند! سکوتی که دقیقه ای بیشتر طول نمیکشد و رُز بالاخره دهان باز میکند:

-ممنون..تو زحمت..انداختمون..

رُهام راضی از حرف زدنِ دخترک، حرفِ دیگری میزند:

-انگشترِ قشنگیه..

نگاهِ رُز خیلی زود به سمتِ انگشترِ نامزدیِ توی انگشتش کشیده میشود. و بعد به رُهام نگاه میکند و..لبخندی میزند:

-واقعا؟؟ 

رهام با نگاهِ گذرایی به انگشتر، یادِ جشنِ نامزدی می افتد و..دستِ پوریایی که دستِ عروسک را در بر گرفته بود:

-سلیقه ی کیه؟؟

رُز دستی به انگشترش میکشد:

-هردو مون..باهم انتخابش کردیم..

ظاهرش آرام و بی اهمیت است..نگاهش به روبرو و..نفسش سنگین!

-هوم خوبه..

چند ثانیه ای سکوت میشود و بعد رُهام درحالِ پیچیدنِ خیابان، زمزمه ای میکند:

-نامزدِ پوریا..رفیقِ خودم..

و درحالیکه سرعتش را بیشتر میکند، نگاهی به رُزِ معذب شده می اندازد

-درباره ی نیلا بگو…

رُز با شنیدنِ اسمِ نیلا، بهت زده نگاهش میکند. و خیلی زود فکرش به سمتِ شبِ نامزدی اش پرت میشود. نیلای زیبا و جذاب که چقدر خوشحال و ذوق زده بود از اینکه مردی مثلِ رُهامِ شمس جذب او شده و به او پیشنهادِ قرار گذاشتن داد و شماره اش را گرفت!

-نیلا..دوستم؟!

دقیقا همین! نیلا..دوستش!

-دوستت..

رُز فکری میکند و یکهو و بی اراده میپرسد:

-شما از نیلا خوشتون اومده؟!

اما وقتی رُهام برمیگردد و نگاهش میکند..و آن چشمها او را خجالت میدهد. لب میگزد و پشیمان میشود از سوالِ بی جایش..

-ببخشید..نباید فضولی کنم..

نگاهِ رُهام ثانیه ای توی ان چشمهای سبز و طوسی می ماند. گاهی..دوست دارد حرفهای یکهوییِ عروسک را..ببوسد!

-تو چی فکر میکنی؟؟

رُز با تردید میپرسد:

-درباره ی اینکه شما از نیلا خوشِتون میاد یا نه؟؟

نگاهی به جلو میکند و دوباره نگاهی به همان چشمهای درشت و گیرا..صدایش آرام و خش دار است وقتی توی همان چشمها میگوید:

-آره..

رُز می ماند چه جوابی بدهد. اصلا..اصلا نمیشود این مرد را شناخت. رفتارش..حسش.. فکرش..هدفش! او هنوز نمیداند که برای این آدم چه حکمی دارد یا اصلا چه جایگاهی. نامزدِ دوستش؟؟ یا دخترِ سرایدار و خدمتکارش..یا…

صادقانه..و ناخودآگاه، همان نظری که در ذهنش هست را به زبان میراند:

-نمیدونم..

رُهام چشم میگیرد و..از جوابِ دخترک راضی ست! این ندانستن ها یعنی رُز پر از تردید است..توی همه چیز..هرچیزی که مربوط به او باشد.

-درباره ش حرف بزن..

-درباره ی..نیلا؟!

از سوالهای تکراریِ دخترک خوشش می آید. چقدر سردرگم است!

-آره..درباره ی نیلا..

رُز می ماند چه بگوید. اصلا درباره اش باید چیزی بگوید؟؟ 

-آآآ دخترِ خوبیه..

رُهام نگاهِ گذرایی به او میکند:

-میشناسیش که میگی دخترِ خوبیه؟؟

رُز فکر میکند که چقدر حرف زدن با این مرد سخت است. میترسد اشتباه حرف بزند..اشتباه جواب دهد.. چیزی بپراند. فکری میکند و میگوید:

-خب..دوستمه..

-چون دوستته، پس دخترِ خوبیه..

رُز دستی در هوا میگیرد و سعی میکند تمرکز کند:

-آخه خیلی باهم صمیمی ایم..خیلی وقته باهم دوستیم..با اینکه دو سال از من بزرگتره، اما چند سالی هست که باهم دوستیم و..خیلی به هم نزدیکیم..

رُهام چند ثانیه ای سکوت میکند و بعد به رُز نگاه میکند:

-چند سالته رُز؟؟؟

رُز از سوالِ یکهویی رُهام جا میخورد. 

-ها؟!!

خنده ای روی لب رهام می آید. تعجب کردنهایش را هم..باید بوسید!

-پوریا میگفت هیفده هیجده سالته..فکر کنم یادش نیست که نامزدش دقیقا چند سالشه..

رُز حس متفاوتی میگیرد. نمیداند چرا خجالت میکشد..چشم میدزدد..اما ثانیه ای بعد فکری میکند و با لبخندِ مصنوعی میگوید:

-خب من سنم رو بهش نگفتم که..

دخترک آبرو داری میکند؟! پوزخندی میزند و جواب مسخره تر از این نبود! 

-باشه..

رُز بیشتر خجالت میکشد و توجیهِ مسخره ای بود و..پوریا سنش را نمیداند؟! 

-درباره ی نیلا داشتی میگفتی..

میدانست که قرار است اذیت شود و..

-چی بگم دیگه؟؟

-گفتی دخترِ خوبیه..میشناسیش..خیلی وقته باهاش دوستی..دو سال ازت بزرگتره..

نگاهی به رُز میکند:

-راستی نگفتی چند سالته؟

رُز نفسی بیرون میفرستد و سعی میکند آرام باشد. آرام و بی اهمیت:

-هیجده سالمه..

-آهان..متولد چه ماهی هستی؟؟

رُز مکثی میکند و میگوید:

-آبان..

رُهام اجازه ی نفس کشیدن به دخترک نمیدهد:

-یعنب تازه چند ماهه که رفتی تو هیجده سال..اون موقع با پوریا نامزد بودی؟؟

رُز لبی میفشارد و فکر میکند که..این سوالها بی هدف است نه؟؟

-دو هفته ای بود که…

-واسه تولدت کادو خرید؟!

رُز مستقیم نگاهش میکند و خجالت میکشد و..دارد اذیت میشود.

-بله!

رُهام میخندد:

-دروغ میگی عروسک..

رُز سرخ میشود. رُهام نگاهی به گونه های رنگ گرفته ی دخترک میکند و گذرا..پشتِ انگشتانش را..به گونه ی رُز میکشد:

-نمیخواد خجالت بکشی..تازه نامزد کرده بودید دیگه..حتما نمیدونست..

نفسِ رُز با دمِ بلندی توی گلویش گیر میکند. رُهام داغیِ گونه ی رُز را توی ذهنش ثبت میکند. بوسیدنش را..از همین حالا تصور میکند و..رُز با خجالت میغرد:

-دارید اذیتم..میکنید!

رُهام ژست متعجبی به خود میگیرد، پر تفریح:

-چرا؟؟

دخترک نمیتواند جوابی بدهد و..رُهام آرام میگوید:

-نامزدت داره در حقت کوتاهی میکنه رُز..به نظرت یکم زیادی فراموش کار نیست؟؟ شایدم..یکم زیادی سرش گرمه..هوم؟؟؟

قلب رُز محکم میکوبد. نگاهش روی رُهام مانده و ناراضی ست و این نارضایتی توی چشمهایش موج میزند. 

رُهام نگاهی به صورتِ گرفته ی رُز میکند و..لبهای جمع شده اش چقدر خواستنی ست!

-با این حرفا اذیت میشی؟؟

رُز اینبار تند سرش را تکان میدهد:

-بله!

-خب درباره ی همون دوستت حرف بزنیم..گفتی بهش اعتماد داری؟؟

اصلا این حرف را نزد و اصلا حرفی از اعتماد نبود!

-گفتم دخترِ خوبیه..

-چقدر خوب؟؟؟

رُز گیج و کلافه میخندد:

-من نمیدونم منظورتون چیه! خوبه دیگه..دیگه چی بگم؟؟

رهام چشم باریک میکند و با چند ثانیه فکر، نگاهی از گوشه ی چشم به او می اندازد:

-خیلی واسه م آشناست..مطمئنم قبلا یه جایی دیدمش..

تکرارِ دوباره ی این حرف..راست میگوید یا دروغ؟!

-خب چرا از خودش نمیپرسید؟؟ 

-میپرسم..

رُز متعجب میپرسد:

-میخواید باهاش قرار بذارید؟!

مچ گیرانه به دخترک نگاه میکند:

-نیلا بهت گفت؟؟

دخترک هول میکند:

-نه..یعنی..یه چیزایی بهم گفت و..

-یه چیزایی هم خودت شنیدی..

رُز لبی میفشارد و دیگر دارد به هم میریزد.

-مگه من فضولم آقا؟؟ من حرفِ شما و نیلا رو گوش داده باشم؟! من اصلا هیچی نشنیدم..یعنی حواسم به شما نبود اصلا..

رُهام میخندد..با لذت..با حالِ خوش..تمامِ این دختر پر از سادگیِ ناب است! باید پوریا حذف شود و..باید این دختر همینطور ناب بماند.

-باشه رُز..آروم باش..

رُز آرام نیست:

-اصلا خودتون باهاش قرار بذارید و هرچی میخواید ازش بپرسید..

نگاهِ پر معنی ای به دخترک می کند:

-من با نیلا قرار نمیذارم رُز..

رُز جا خورده و یکهو میپرسد:

-پس چی؟!

رُهام بی اهمیت میگوید:

-فقط میخوام بدونم کجا دیدمش..

رُز متحیر و گیج به رُهام نگاه میکند. فهمیدن این مرد سخت ترین کارِ دنیاست! فقط با نیلا قرار بگذارد و بفهمد که او را کجا دیده؟!! اصلا چرا بداند؟؟ اصلا..نیلا را جایی هم دیده است آخر؟!

توی ذهنش پر از سوال است و جراتِ پرسیدنِ هیچکدام را ندارد. میترسد یک سوال بپرسد و به حرفهای دیگر ختم شود! 

-نیلا درباره ی من چی میگفت؟؟

رُز با مکث و حواسپرتی میگوید:

-هیچی..

-پس یه چیزایی گفته!

رُز وا میرود و مینالد:

-چرا همش فکر میکنید که دروغ میگم؟؟

رُهام ماشین را کنارِ خیابان نگه میدارد و..کامل به سمتِ رُز میچرخد. عمیق به چشمهایش نگاه میکند. به صورتِ عروسکی و معصومش..به غروری که با خجالت همراه است. به سادگیِ نگاهش..

-چرا به پوریا نگفتی که واسه من کار میکنی؟؟

رُز از سوالِ غیرِ قابلِ پیش بینیِ رهام جا میخورد و..خجالت میکشد و سخت میگوید:

-از کجا میدونید که نگفتم؟؟

رُهام نفسی میکشد. چطور پوریا انقدر از او جلو تر است؟! پوریایی که زیر دست اوست..از او حقوق میگیرد..به مهمانی های مختلف میرود و دخترهای زیادی دور و برش است. رُز برایش فرق دارد، اما آن دخترها هم خوب اند و فعلا هستند..رُز را دارد..و رُز خود را متعلق به او میداند..و..اسمِ این، عدالتِ خداست! 

لبی میکشد و زهرخندی میزند. عدالتی وجود ندارد. عدالت نمیخواهد..حقش را از این بازی میخواهد و..به دست می آورد.

-بینِ ما چیزی هست که قایم کردنی باشه؟؟

رُز سرخ میشود و اخم میکند:

-متوجه منظورتون نمیشم..

رُهام نگاه توی صورتِ دخترک میگرداند. لبهایش صورتی ست..حتی بدونِ رُژ!

-از چیزی ترسیدی که به پوریا حرفی نزدی؟؟

رُز جوابِ مسخره ای میدهد:

-چیزی مهمی نیست که بخوام درباره ش با پوریا حرف بزنم..

رُهام با لبخندِ کمرنگِ پر معنایی سری تکان میدهد:

-آره..مهم نیست..مثلِ خیلی کارای بی اهمیتی که پوریا میکنه و لزومی نداره تو بفهمی..

رُز مات می ماند. رُهام چشمکی میزند و زمزمه وار میگوید:

-نیلا خوشگله..شاید باهاش قرار گذاشتم..

رُز سردرگم تر میشود. میخواهد حرفی بزند، اما اصلا حرفی توی دهانش نمی آید. ذهنش به هم میریزد و..نگاهِ مرد..چشمهایش..چشمک زدنش..حرفهایش..چقدر نمیفهمد!

-رسیدیم رُز؟؟ من تا همین جا بلدم..کلاست دیر نشه؟؟

رُز با هینِ بلندی از گیجی برمیگردد و به اطراف نگاه میکند. در خیابانِ نزدیک به دانشگاه هستند. به حواسپرتی اش لعنت میکند و چرا در برابر او همیشه خود را گم میکند؟! با حالِ به هم ریخته برمیگردد و نگاهی به نگاهِ خیره ی او میکند:

-ممنون..که منو رسوندید..بقیه شو خودم میرم..مسیری نیست..

-رنگِ صورتی دوست داری؟؟

رُز از سوالهای کاملا غافلگیرانه ی رُهام مات میماند و یکهو میخندد:

-بله! صورتی بهترین رنگیه که وجود داره..شما از کجا فهمیدین؟؟

اما با نگاهِ رُهام..حرفهای پشتِ سرِ هم و ذوق زدگییِ یکهویی اش، شرم به وجودش سرازیر میشود. رُهام آرام میگوید:

-اکثر چیزایی که ازت دیدم، صورتی بودن..معلومه خودتم فهمیدی که صورتی بیشتر از رنگای دیگه بهت میاد..

سرگیجه گرفته است. فقط میتواند نگاه کند و..رُهام با نگاهِ گذرا و خاصی به لبهای رُز میگوید:

-لباسِ صورتی..لبای صورتی..ستِ صورتی..چقدر دخترونه!

دخترک چشم میدزدد. از اینطور بی پروا حرف زدنِ مردِ غریبه ای که حتی یک نسبتِ کوچک هم با او ندارد، معذب میشود. او فقط صاحبِ “خونه باغ” است. فقط..آقای عمارت..فقط..کارفرما و حقوق بده ی پدر و مادرش و..پوریا! یک غریبه ی..همه کاره!

-پوریا هم میدونه؟؟؟

رُز به سختی جوابی میدهد:

-زحمت دادم..ممنون..

برمیگردد و دست روی دستگیره ای میگذارد که..به سختی پیدایش میکند. هرلحظه بیشتر دارد از نگاهِ او خجالت میکشد و..خاطره ی آن لباس زیرِ صورتیِ لعنتی..که توی اتاقش بود، هرلحظه پررنگ تر میشود. نکند او هم به همان فکر میکند؟؟؟

-زحمتی نیست..نامزدِ رفیقمو دارم میرسونم..

و بعد ماشین را دوباره به حرکت درمی آورد و میگوید:

-کدوم وری برم عروسک؟؟

لحنش..یک جوری ست. برداشتِ رُز بد است..که “آقا” اصلا محترامانه و بی غرض حرف نمیزند. شاید هم..برداشتِ درستی نباشد و این مرد واقعا بی غرض انقدر متفاوت است!

-سمتِ..چپ..خیابونِ اول..

رُهام سرعتش را بیشتر میکند. 

-میتونی هرچی درباره ی من میدونی و..خواستی، به نیلا بگی..

رُز برمیگردد و هنوز اخم دارد:

-من..درباره ی شما حرف نمیزنم!

دروغگوی ماهری نیست و..برای پوریای حرفه ای ست و..چه عدالتی!

-باشه..درباره ی نقاشی ای که قراره تو اتاقم بکشی، فکر کن..اگه عکسی به نظرت رسید، برام بفرست تا ببینم..

رز فقط میخواهد زودتر برسد و پیاده شود و کمی نفس بکشد!

همین که به سرِ خیابان میرسند، رُز سریع میگوید:

-همین جا نگه دارید لطفا..مرسی..

رُهام بدونِ حرف ماشین را گوشه ی خیابان نگه میدارد. و بعد رو به دخترک میگوید:

-پوریا میدونه که داری واسه من کار میکنی..گفتم که واسش اهمیتی نداره..

و آرامتر میگوید:

-تو داری سخت میگیری رُز! چیزی بینِ ما نیست که قایمش کنی..ذهنتو کنترل کن!

رُز با حالِ خراب چشم میگیرد و برمیگردد:

-من هیچ فکری نمیکنم آقا..خدافظ..

-داره برف میاد..سرما نخوری؟؟

رُز در را باز میکند و فقط میخواهد فرار کند:

-نه ممنون..

رُهام دست دراز میکند و آرنجِ رُز را میگیرد. نفسِ رُز بند میرود..رُهام او را برمیگرداند و با لحنِ خش داری میگوید:

-میخوام لباس دختره صورتی باشه..لباشم..صورتی!

رُز آب گلویش را فرو میدهد تا راهی برای نفس کشیدن باز شود. فقط میتواند دستش را عقب بکشد و..بیشتر از این حس نکند. گناه و حس خیانت و عذابِ وجدان و..قلبی که محکم میکوبد!

چشم از چشمهای خمارِ رُهام میگیرد و پیاده میشود. و با سرِ به زیر افتاده..زیرِ بارشِ دانه های برف، به سمتِ دانشگاهش قدم برمیدارد. و رُهام..به دور شدنِ عروسکی که برف را دوست دارد، نگاه میکند. حقش را از این بازی میگیرد!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن