رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و هفت

نگاهِ رُهام روی دیوار خط خطی شده می ماسد. رنگهای آبی و کمرنگ تر و رو به سفیدی و..چقدر سرگردان و کلافه است و چقدر ادامه ی بازی سخت تر است و..چقدر سختیِ این بازی او را بیشتر تحریک میکند برای ادامه!

رُز با سینیِ چای برمیگردد. سینی را روی به او میگیرد و میگوید:

-بفرمایید..

رُهام به نگاهِ پایین افتاده اش..عمیق نگاه میکند. صورتی که در آن هیچ رضایتی نیست و این خم شدن در برابرش، او را اذیت میکند. 

-امروز چرا زود اومدی؟؟

رُز نگاهِ سبزش را بالا میکشد و همراهش ابروهای روشنِ نسبتا باریکش هم بالا کشیده میشود. 

-آآآ من..میخوام زود کارمو انجام بدم و زود تمومش کنم..

رهام چشم باریک میکند و حدسش برای او زیاد سخت نبود. همانطور که رُز با خنده ای مصنوعی ادامه میدهد:

-ایشالا سرِ یه ماه، هر سه تا نقاشی رو تموم میکنم!

رُهام نگاهِ سردش را از چشمهای رُز نمگیرد:

-چایی مو بذار رو میز..

رُز با مکث کاری را که “آقا” گفت، انجام میدهد. 

-با من کاری ندارید؟؟ برم به کارم برسم؟؟

رهام متفکرانه نگاهی به سر تا پای دخترکِ ساده میگرداند و از اینکه هر لحظه در فکرِ فرار است، حسهای متفاوتی میگیرد. این دختر سرتا پا وسوسه است برای برنده شدن در این قمار!

-جایی میخوای بری؟؟

رُز غافلگیرانه هینِ آرامی میکشد و چشم درشت میکند:

-از کجا فهمیدید آقا؟!

پس میخواهد برود! پنج شنبه است و نامزد دارد و پوریا هم که امروز بیکار است. 

-برو به کارت برس..

رُز با همان صورتِ متعجب لبی جمع میکند:

-شما..همین جا میشینید؟؟

رُهام با اخمِ کمرنگی چشم میگیرد و درحالِ برداشتنِ تکه نانی میگوید:

-تو مشکلی با اینجا نشستنِ من داری؟؟

رُز ناشیانه سری به اطراف تکان میدهد:

-نه! من چرا مشکل داشته باشم؟؟ خونه ی شماست..

و در همان حال میبیند که رُهام پنیر و گردو لای نانش میگذارد. 

-مشکل هم داشته باشی، فرقی نمیکنه..چون اینجا خونه ی منه..مگه نه رُز؟؟

رُز با حواسِ پرت شده چشم از لقمه ی او میگیرد و جوابِ نگاهش را میدهد.

-آآآ بله..همه جا..مالِ شماست و…

مکث میکند. میخواهد چیزی نگوید..اما بی اراده است و نمیتواند توی دلش نگه دارد:

-شما همه رو اذیت میکنید؟؟

رُهام گازی به لقمه اش میزند و فقط نگاهش میکند. رُز لبی با زبان تر میکند و سخت میگوید:

-تخمِ مرغ آبپز نمیخورید؟؟

رُهام لقمه اش را آرام میجوید و فکرِ دخترک را میخواند. خنده ی کمرنگی روی لبش می آید:

-چطور؟؟

رُز کمی دلخور میگوید:

-هیچی..

رُهام لقمه ی توی دهانش را فرو میدهد و به تایید سری تکان میدهد:

-آفرین! هیچی نباید بگی..نه اعتراضی، نه حرفِ اضافی ای! فقط بشین هی با خودت وظایفِ یه خدمتکار رو مرور کن..باشه رُز؟؟؟

رُز لب میفشارد و حسهایش بدتر میشود. و وقتی واقعا نمیتواند حرفی بزند، چشم میگیرد و برمیگردد. ولی..نمیداند چه میشود که یکهو دوباره به سمتش برمیگردد و میگوید:

-من ساعت پنج با پوریا قرار دارم..سعی میکنم تا ساعتِ پنج بکوب براتون کار کنم..بعدش میرم!

رُهام از اینطور عکس العملِ رُز لحظه ای جا میخورد. رُز منتظرِ حرفی از طرفِ او نمی ماند و برمیگردد. و مستقیم به سمتِ قلم موهایش میرود و شروع به کار میکند. حتی نیم نگاهی به پشتِ سرش نمی اندازد و فقط دیوار را رنگی میکند. حس و حالش کاملا مجهول است..سردرگم..کلافه..لحظه ای پر کینه..لحظه ای پر تردید..لحظه ای پر از حسِ گناه..و لحظه ای التماس به خدا برای گذشتنِ ساعت و آمدنِ پوریا!

و رُهام..مینشیند و فقط نگاه میکند. نگاه میکند..منتظر میشود. فکر میکند..ذهنش هر جایی کشیده میشود. نگاهش به رُز و موهای گیس شده ای که از شالش بیرون زده و دستهای رنگی و فعالیتِ مسخره اش است و..ساعتِ پنج پوریا می آید. 

گوشی را برمیدارد. سر کج میکند و با چشمهای باریک شده..با مکث چشم از دیوار میگیرد. نگاهش از اسمها میگذرد..هدف مشخص است و اسمِ نیلا روی صفحه خودنمایی میکند. 

انگشت شستش را روی اسم و شماره میکشد. دخترِ مو مشکیِ خوش اندامِ جذاب..که به نظرِ پوریا “نیلا خانوم” است! 

-رُز؟؟

قلم مو بینِ انگشتانِ رُز فشرده میشود و با مکث برمیگردد:

-بله آقا..ی..شمس؟؟؟

پوزخندِ کمرنگی لبِ رُهام را میکشد. این دختر حتی نمیخواهد قبول کند که او “آقا” و صاحب است! یک عروسکِ مغرور که مثلِ آینه صاف و زلال است. درست مثلِ نگاهِ سبز طوسی اش!

وقتی نگاهِ منتظرش طولانی میشود، رُهام میگوید:

-نیلا دخترِ جذابیه..نه؟؟

رُز از اینطور سوالها..خوشش نمی آید. آخر اصلا سر درنمی آورد. این سوالها خوب نیستند..نمیداند چرا!

-فکر..کنم بله..

رُهام کمرنگ و پر معنا میخندد:

-من فکر کنم از تو جذابتر باشه..

رُز خجالت میکشد و..مگر اصلا حرف از جذابیتِ او بود؟؟ و مگر..جذاب است؟! نیلا جذاب تر از اوست؟؟؟

-البته تو نظرِ مردا..

رُز قلم مو را با دو دستش میفشارد و جوابِ مسخره ای میدهد:

-شاید..

-حتما! 

رز فقط لب میفشارد و خنده ی کمرنگی میکند. رُهام آرام میگوید:

-بهت ثابت کنم؟؟

رُز متعجب میگوید:

-برام مهم نیست..

رُهام با چشمکی میگوید:

-برات مهم باشه..

از حرفهای این شیطانِ سرتاسر معما سر در نمی آورد و این مرد او را گیج میکند. 

-چرا؟!

-چون از تو جذابتره..

رُز کلافه مینالد:

-من حرفاتونو نمیفهمم!

رُهام بلند میشود و با لحنِ خاص و آرامی میگوید:

-نشنیده بگیر..شوخی بود..به کارت برس..

میگوید و دخترکِ مات مانده را به حالِ خود میگذارد..و درحالیکه به سمتِ پله ها میرود، دستور میدهد:

-تا ساعتِ پنج بکوب کار میکنی..حتی یک دقیقه هم استراحت نمیکنی..حتی واسه ناهار!

این حجم خونسردی و بیرحمی رُز را دیوانه میکند و نمیتواند زیرِ لب نگوید:

-آزار داره کلا!

رُهام میشنود و به یکباره برمیگردد. و با برگشتنش، رُز وحشت میکند! با نفسِ بند آمده، خیلی زود چشم میگیرد و به دیوار زل میزند. و آنچنان چشمهای درشتش را..با آن صورتِ سرخ شده به دیوار میدهد و آنچنان قلم را به دیوار میکشد که..رُهام فقط میتواند نگاهش کند. چقدر راحت..در عرض یک ثانیه..اینطور حالش را زیر و رو میکند، فقط با یک حرف و یک حرکتِ ساده و پر از سادگی!

ساعت پنج پوریا میرسد. به پایین نمیرود، اما توی اتاقش..پشتِ درِ شیشه ایِ تراس می ایستد. میبیندشان..رُز را که روی برفها میدود..و پوریا به دنبالش..

نگاهِ رُز به سمتِ بالا کشیده میشود..درست رو به اتاقِ او و درست رو به درِ تراس..حدس میزند که پشتِ آن درِ شیشه ای باشد. و این حدس قلبش را میلرزاند و..بیشتر فرار میکند. به پوریا پناه میبرد. پوریایی که با خنده ای متعجب به دیوانگی های دخترک توی برف نگاه میکند. به آن فضای خالیِ پوشیده از برف میرسند. همان قسمتِ خالی و بکر که هیچکس پا روی برفهایش نگذاشته. با تمامِ وجود با به هم ریختگی اش میجنگد:

-پوریا بیا برف بازی!

پوریا میخندد..خوشش نمی آید..بیشتر دلش میخواهد او را به اتاقی ببرد و راضی اش کند که کمی از دوران نامزدی شان استفاده کنند. کاری که رُز همیشه از آن فرار میکند. 

-سرما میخوریم..به جاش برو حاضر شو بریم بیرون..بعد میریم خونه ی ما..مامانم شام درست کرده..

رُز حرف گوش نمیدهد. توی همان زمینِ خالی چرخی دورِ خود میزند و دستهایش را از هم باز میکند. و رو به آسمان چشم میبندد و..باید با پوریا شاد باشد.

-وای خدا چه هوای خوبیه!

پوریا نزدیکش میشود. میخواهد از پشت او را در بر بگیرد که رُز یکهو به سمتش برمیگردد و میخندد:

-این هوا جون میده واسه دیوونه بازی

پوریا دستش را میگیرد. دستش را بالا می آورد و او را زیرِ دستش میچرخاند:

-میخوای برقصی؟؟ برقص..خوشگلِ پوریا..

رُز خجالت زده میخندد و بارِ دیگر زیرِ دستِ پوریا میچرخد. آرام میگوید:

-نکن پوریا..به جاش بیا برف بازی کنیم..

پوریا دست روی کمرش میگذارد و او را نزدیکِ خود میکشد. در جا تکان میخورد و او را هم وادار به تکان خوردن میکند:

-به جاش بیا همدیگه رو گرم کنیم..بیا تو بغلم..این هوا جون میده واسه دیوونه بازی از نوع های دیگه!

رُز لب میگزد. بینِ دو راهی گیر میکند. یک دلش میگوید نزدیکِ او باشد و نزدیکِ نامزدش و..به مردِ پشتِ پنجره ی اتاق که..حدس میزند باشد، نشان دهد که پیشِ پوریا چقدر خوشحال است و..نامزدش است. چرا؟؟ خودش هم نمیداند چرا میخواهد به آن مرد و..به خودش این را بفهماند!

و یک دلش میگوید که باید از پوریا دوری کند. حد و حدود رعایت کند. که یکهو کسی می آید..شاید پدرش..شاید مادرش..اصلا..پوریا هرچقدر هم که نامزدِ رسمی اش باشد، اما نامحرم است. انقدر نزدیکی اصلا درست نیست.

پوریا با خنده ای بی طاقت فشاری به کمرِ رُز می آورد و او را توی آغوشش میگیرد. اما رُز با حس های بد و خجالت، دیگر نمیتواند بیشتر از این کوتاه بیاید و با دلِ نامزدش راه بیاید. فشاری به سینه ی پوریا می آورد و سعی میکند فاصله بگیرد:

-نکن پوریا! 

پوریا دستِ دیگرش را هم دورِ او حلقه میکند و او را به خود میفشارد:

-اذیت نکن انقدر منو..دلم برات تنگ شده..

رز آب گلویش را فرو میدهد و خجالت بیشتر میشود. نکند واقعا او باشد و از پشتِ پنجره آنها را ببیند؟! شرمش میشود و..نه..دختری نیست که اینطور با بی حیایی نامزدی اش با پوریا را به رخ بکشد! آن هم به کسی که اصلا معلوم نیست غرضی دارد، یا ندارد و اینها همه توهّماتِ ذهنی خودش است.

-نکن زشته..یه وقت یکی میبینه..

-ببینه..نامزدمی..خانوممی..جرم که نکردیم؟؟

رُز محکمتر به سینه ی پوریا فشار می آورد:

-اما هنوز ما..

پوریا نمیگذارد حرفش را بزند و لب روی گونه ی سرخ شده ی رُز میگذارد. نفسِ رُز با این حرکتِ یکهوییِ پوریا بند میرود و خیلی سریع و ناخودآگاه عکس العمل نشان میدهد. خود را از حصارِ دستهای پوریا بیرون میکشد و با حیرت و خجالت میغرد:

-چیکار میکنی؟!! دیوونه شدی؟؟

پوریا با لبخندِ خماری انگشت گوشه ی لبش میکشد و به لبهای رُز نگاه میکند. 

-دیوونه م کردی رفت..کِی بشه این ناز کردنات تموم بشه و من یه دلِ سیر اون لبای خوشگلتو ببوسم؟؟

رُز لب میفشارد و چشم میدزدد. نگاهش بی اراده به سمتِ همان پنجره های قدی کشیده میشود. نمیداند هست یا نه..اما خیلی زود نگاهش را از آنجا میگیرد و با نگاهِ پایین افتاده به پوریا میگوید:

-ناز کردن نیست..واسم سخته اینطوری..تو هم لطفا مراعا کن و حد خودتو بدون..اصلا..از این حرفا نزن..

پوریا کلافه میخندد و قدمی نزدیک میشود:

-من نامزدتم..میفهمی یعنی چی؟؟ نامزدیم رُز..چرا درک نمیکنی؟؟ از این نسبت بالاتر دیگه چی میخوای؟؟ با نامزدِ رسمیم حدمو بدونم؟؟ خواسته هامو به نامزدم نگم..به عشقم نگم، به کی بگم؟؟

رُز سرِ جایش می ایستد و نگاهِ جدی اش را بالا میکشد:

-خب ما به هم..محرم نیستیم..

حرفهای رُز برای پوریا مسخره است و نمیتواند نخندد. عصبی ست وقتی میگوید:

-اُمّل بازی درنیار..اول و آخر زنِ منی..مالِ منی..چه الان، چه بعد از عقد و عروسی..چه فرقی میکنه آخه؟؟ 

رُز هم عصبی ست و نمیتواند درست و غلط را از هم تشخیص دهد. عقایدِ خودش هم هست و میگوید:

-اینطوری بهم نگو..اگه فرقی نمیکنه، بذار بعد از عقد و عروسی..

پوریا دست دراز میکند و صورتِ رُز را با کفِ دست نوازش میکند:

-طاقت ندارم..میخوامت..دیگه تا چند ماه تحمل کنم؟؟

رُز نفسی میگیرد و با معذب بودن، دست پوریا را پس میزند. اما پوریا دو دستش را دو طرفِ صورتِ او میگذارد و صورتِ زیبایش را قاب میگیرد:

-قرار شد درباره ی صیغه و عقد حرف بزنیم..میخوای با خونواده ها حرف بزنیم و یه عقدِ محضری فعلا بشیم؟؟

چشمهای رُز درشت میشود و دوست دارد یک جوری دستهای پوریا را پس بزند. نمیشود..

-از الان؟! 

-لااقل یه صیغه ی محرمیت..واسه راحت بودنمون..خوبه؟؟

نگاهش بین چشمهای تیره و پفدارِ پوریا جابجا میشود. خوب و بد بودنِ این حرفا..صیغه ی محضری..یا عقد را اصلا نمیداند. راحت بودن با پوریا را..نمیداند! سرگردان است و پر آشوب و..صادقانه میگوید:

-میترسم..زیاده روی بکنی..

پوریا از این ترسِ بامزه و صادقانه ی رُز غرقِ حالِ خوش میشود. گونه هایش را نوازش میکند و آرام و وسوسه وار میگوید:

-نمیکنم..فقط میخوام بیشتر حست کنم، همین!

رُز آب گلویش را فرو میدهد و بینِ تردیدها میگوید:

-با آقا جونم حرف بزنیم..اگر قبول کرد، باشه..اصلا..هرچی آقا جونم بگه..

پوریا چند ثانیه ای فقط نگاه میکند و..بعد با نارضایتی و کلافگی میخندد. خوب میداند که آقا صمد سخت گیر است و شاید قبول نکند. 

-پس باهاش حرف بزن..

رُز هم مصنوعی و دل آشوب میخندد و سری تکان میدهد. و پوریا سخت از خواسته اش برای بوسیدنِ لبهای غنچه ی دخترک میگذرد و دو دستش را برمیدارد. اما دست دورِ شانه اش حلقه میکند و میگوید:

-یه جوری باهاش حرف بزن که قبول کنه..ما شاید مجبور بشیم یه سال بیشتر نامزد بمونیم..نمیشه که از هم دور باشیم..مگه نه عزیزم؟ 

رُز با خنده ای مصلحتی خود را از زیرِ دستِ پوریا آزاد میکند و میگوید:

-باشه، بعدا باهاش حرف میزنیم..الان دیگه بریم، من سردم شد..

پوریا به فرارهای نامزدش عصبی میخندد:

-تقصیرِ خودته که نذاشتی گرمِت کنم..دیگه دلت برف بازی نمیخواد؟؟

رُز مصنوعی لبی میکشد و میگوید:

-نه دیگه..شاید دفعه ی بعد..الان بریم، من حاضر شم..داره دیر میشه..

پوریا کوتاه می آید و باهم به سمتِ انتهای باغ میروند. 

و رُهام.. پشتِ پنجره های قدیِ اتاق، ایستاده و دست توی جیبهایش، با نگاهی سرد و بی حالت، رفتنشان را تماشا میکند. تک تک ثانیه ها را ثبت میکند..تک تکِ لحظه ها را..خنده ها را..نزدیک شدن ها و رُز رقصانِ توی برف را! بوسه ی پوریا و آغوشش و..نامزد بودنشان را..و..کثیف بودنِ این لحظه ها که توی ذهنش ثبت میشود.

و نگاهِ رُز را که..به سمتِ اتاقِ او، بی هدف نبود! 

خیره به جای خالی شان..در آن فضای باز و گرد، گوشی را از توی جیبش درمی آورد و..نگاهش را به سمتِ گوشی سُر میدهد. اسمِ نیلا را لمس میکند..و پیامی شروع به تایپ میکند:

-میخوام ببینمت..

پشت میزی در گوشه ای دنج مینشیند. درست کنار دیوارهای شیشه ای، رو به خیابانِ خلوت و دنج.. توی یکی از معروفترین کافیشاپ ها، در بهترین نقطه ی شهر! انتخابی پر هدف..

ظاهری شیک و تمیز و قابلِ قبول و تحسین، برای هر کسی..کتِ بلند و شلوار جینِ زغالی و بوتهای مردانه ی شیک و گراتقیمت..و بلوزِ خاکستریِ درشت بافت. مردی که متموّل بودن از سر و رویش میبارد.

پا روی پا انداخته و نگاهش با آرامش و سردی به بیرون است. به آدمهای تک و توکی که از خیابان رد میشوند..به برفی که رو به آب شدن است. هوای اوایلِ اسفند ماه، آنقدر سرد نیست؛ اما زمستان است و نفرت انگیز…

فکر می آید و میرود..صحنه ها می آیند و میروند. ثانیه ها میگذرند. کمتر از پنج دقیقه است که نشسته و منتظر است.

صدای موزیکِ زنده و صدای خواننده ای که آهنگ معروفی را پر از احساس میخواند. هوای مطبوع کافیشاپ و غروبِ دوست نداشتنیِ زمستانی..

-قربان سفارش میفرمایید؟؟

چشم از بیرون نمیگیرد و جوابِ پیشخدمت را میدهد:

-منتظرم..

ندیده هم میفهمد که گارسون تعظیمی میکند:

-چشم، بنده در خدمتتونم..

جوابی نمیدهد و نگاهش را به عقربه های ساعتِ مچی اش میدهد. پنج دقیقه از ساعتِ شش که ساعتِ قرارشان است، میگذرد. دختر مو مشکیِ جذاب دیر کرده است و..ارزشِ پنج دقیقه ی دیگر صبر کردن را دارد. 

و هنوز یک دقیقه از آن پنج دقیقه ی باقیمانده که ارزشِ دخترک است، نگذشته که او را پشتِ دیوارهای شیشه ای می بیند‌. 

دختر او را نمیبیند، اما رُهام قدم گذاشتنش را داخلِ کافیشاپ نگاه میکند. عبور کردنش از درِ کافیشاپ و با لبخندِ گرم جوابِ تعظیمِ نگهبان را دادن. 

از همان گوشه ی دنج و خلوت، نگاهش را به اویی میدهد که با چشم دنبالش میگردد. 

نیلا به دنبالِ او ست و بیقرار برای دیدنش و این قرار…و رُهام به ظاهر و تیپش نگاه میکند.

پالتوی نسبتا کوتاهِ قهوه ای رنگ که دو طرفش باز است و میشود بلوز بافت زیرش را دید..و شلوارِ جذبِ کرم رنگ و رانهای تو پرش را..بوتهای ساق بلندِ قهوه ای رنگ و موهای فر و بلندی که حجم زیادی اطرافش ریخته و او را زیباتر کرده..به خصوص با آرایش غلیظ و سیاه کردن چشمها و سرخی لبهایش..جذاب!

وقتی در گوشه ی کافیشاپ چشمش به او می افتد، لبخندش عمیق تر میشود و برایش دست تکان میدهد. و رهام با همان نگاه سری برای دخترک تکان میدهد. نیلا بدونِ مکث به سمتش می آید و..خنده ی ناز و راه رفتن پر از کرشمه اش نگاه چند نفری را به خود جلب میکند. نیلای تو پُر و چشم ابرو مشکی و خوش پوش، بلد است مردها را جذب کند. 

به او میرسد و با همان لبخندِ گرم میگوید:

-سلام..ببخشید دیر کردم..چه ترافیکی بود..

رُهام لبخندش را بی جواب نمیگذارد:

-اشکال نداره..چهار دقیقه وقت داشتی..

نیلا نامفهوم نگاهش میکند و خنده از روی لبهای براقش کنار نمیرود:

-جان؟؟؟

رُهام تکیه اش را میگیرد:

-هیچی..بشین..

نیلا صندلی را عقب میکشد و مینشیند. نگاهش را در کافیشاپ میگرداند و راضی از جایی که رُهام انتخاب کرده و..راضی از فضای دلنشین کافیشاپی که یکی از معروفترین هاست، میگوید:

-چه جای قشنگی..ممنون از دعوتتون..

رُهام نگاهی توی صورت دخترک میگرداند:

-مرسی ازت که اومدی نیلا..

نیلا با ناز و خجالت دستی به موهای فرِ اطرافِ صورتش میکشد و لبخندش نرم میشود:

-حتما می اومدم..

میدانست و دختری مثلِ نیلا را خوب میشناسد. دخترهایی مثلِ نیلا را!

مِنو را به سمتش میگیرد و عمیق توی چشمهایش نگاه میکند:

-چی میخوری سفارش بدم؟؟

نیلا درحالیکه مِنو را از دستش میگیرد، با لبخند ملوسی میگوید:

-فرقی نمیکنه..هر چی خودت میخوری..

-یه قهوه ی داغ تو این هوا میچسبه، مگه نه؟؟

نیلا با شیطنت ابرویش را بالا میدهد:

-من عاشق بستنی ام‌..به خصوص تو هوای سرد..اصلا خیلی بهم میچسبه..تاحالا امتحان کردی؟؟

کوتاه میگوید:

-نه..

دختر کمی هیجان زده میشود:

-میخوای اینبار امتحان کنی؟؟ مطمئنم خوشت میاد..

رُهام فکر میکند که باید با هیجان زدگیِ دختری که سعی میکند خود را متفاوت نشان دهد، راه بیاید.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن