رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و هشت

برای همین میگوید:

-واقعا دوست داری تو سرما بستنی بخوری؟؟

دختر سر تکان میدهد، با خنده ای پر عشوه:

-خیلی خوبه! همه میگن متفاوتم.. بعضیام میگن دیوونه ام که تو هوای سرد بستنی دوست دارم..اما اگه یه بار امتحان کنن، دیگه این حرفا رو نمیزنن..بستنی سفارش بدیم؟؟

رهام کمرنگ میخندد:

-ترجیح میدم بهت بگم دیوونه ی متفاوت..

دختر با تعجب ثانیه ای سکوت میکند و بعد به یکباره میخندد. و‌ انگشتهای کشیده اش را جلوی لبهایش میگیرد و ناخنهای زرشکی رنگش را به نمایش میگذارد:

-خیلی خوب بود! 

رُهام با همان لبخند تکیه میدهد و به اداهای پر ناز دخترک، با هدف نگاه میکند:

-خوبه..بلدی متفاوت باشی..

دختر خنده اش تمامی ندارد:

-متوجه منظورت نشدم..

رُهام حرفِ دیگری میزند:

-من قهوه میخورم، تو بستنی..هر نوع بستنی که دوست داری، امر کن نیلا..

نیلا از اینطور خاص بودن و خاص حرف زدنِ رهام خوشش می آید و با ناز سری کج میکند:

-ممنون..بستنی شکلاتی میخورم..

پنج دقیقه ی دیگر رُهام قهوه اش را هم میزند و به بستنی خوردنِ نیلا نگاه میکند‌.

کمی زیادی دوست دارد و کمی زیادی لذت میبرد و کمی زیادی دوست دارد بستنی خوردنش را توی این هوای سرد، خاص نشان دهد. 

-دیگه از چه کارایی خوشت میاد؟؟

نیلا با نفهمی نگاهش میکند. و رُهام اشاره ای به بستنی میکند و میگوید:

-دیگه چه‌ اخلاقای متفاوتی داری؟؟ دیگه چه کارایی میکنی که دیگران بهت بگن دیوونه ی متفاوت؟؟

نیلا از اینطور حرف زدن رهام، متحیر میخندد. 

-چقدر شما راحت حرف میزنی!

رُهام آرام میگوید:

-تو ام راحتی..

و با چشمکی ادامه میدهد:

-زود گرم میگیری..فکر کنم اینم یکی از خصوصیات متفاوتته..

نیلا ثانیه ای میماند جوابِ این مردِ سرد و جذاب را چطور بدهد. و بعد با لبخند یک شانه اش را بالا میکشد و پر ناز میگوید:

-چه جالب..خودم نمیدونستم..

رُهام قلپی از قهوه اش را میخورد:

-خب؟؟ درمورد خصوصیات دیگه ت بگو..

نیلا خجالت میکشد و خنده اش را وسعت میدهد:

-چی بگم؟؟ شما هم بگو خب!

رُهام با لحن خاصی میگوید:

-از دخترای متفاوت خوشم میاد..

نیلا چشم میگیرد و حس خوب میگیرد و بی اراده موهایش را پشتِ گوشش میزند.

رُهام چشم باریک میکند:

-همه ی مردا خوششون میاد..

نیلا هول میخندد:

-اُه جدی؟؟

رُهام سری تکان میدهد و درحالِ خوردنِ قهوه اش، به بستنی او اشاره میکند:

-بخور تا آب نشده..داشتی ازش لذت میبردی..

نیلا حواس پرت میگوید:

-آهان..ممنون

نیلا قاشقی از بستنی شکلاتی را توی دهانش میگذارد و‌ رُهام چشم از او نمیگیرد:

-دختر جذابی هستی..

نیلا هر لحظه دارد غافلگیر میشود. خنده اش با حس خوب است:

-مرسی..لطف داری..

-تعارف نکردم..واقعا جذابی..

نیلا در جواب دادن می ماند و رهام فنحان قهوه اش را روی میز میگذارد، درحالیکه نگاهش هنوز توی صورت نسبتا گندمی دخترک میگردد:

-چی شد که پیشنهادِ منو قبول کردی؟؟

نیلا گیج میشود:

-آآآ خب…چی بگم.. خوشم اومد دیگه..

-از من؟؟

نیلا تک خنده ی هولی میکند و شونه ای بالا میدهد:

-فکر کنم..

رهام خود را جلو‌ میکشد و نگاهش را به بستنی نیمه خورده ی نیلا میدهد:

-چه جالب…

نیلا میخواهد حرفی بزند، رهام نمیگذارد و نگاهش را بالا میکشد:

-دیگه هدفت چیه؟؟

ابروهای نیلا بالا میپرند:

-هدفم؟!!

رهام دستی در هوا میگیرد:

-خب من بهت پیشنهاد قرار گذاشتن دادم، چون تو جذابی..چون میخواستم بیشتر بشناسمت..چون تو جشنِ نامزدیِ رز و پوریا میدرخشیدی..چون دوستِ رُزی و پوریا گفت که جای خواهری «نیلو خانومی»! 

نیلا نمیداند حس خوب بگیرد، خجالت بکشد، یا متحیر شود از حرفها و تعاریفِ رهام..

صدای رهام آرامتر و پر نفوذتر میشود:

-تو چرا جذبِ من شدی؟؟

نیلا سخت و با مکث جواب پیدا میکند:

-خب چون..جذابی و…

ادامه اش را نمیداند چه بگوید و…رهام میگوید:

-پولدار؟؟؟

نیلا با سوالِ یک کلمه ای و پر معنای رُهام خشک میشود. نگاه بهت زده اش روی مردی که خیلی رُک حرف میزند و سوال میپرسد و..اینطور به رو می آورد، میماند. که حتی چشم از او نمیگیرد و لب بسته‌ منتظرِ تایید است:

-هوم؟؟

نیلا سخت به خود می آید. پلک‌ میزند و سعی میکند بخندد:

-چرا همچین فکری کردی؟؟

رُهام در آرامش میگوید:

-حدس زدم..

نیلا خجالت زده است و بستنی اش را هم میزند:

-خب..اشتباه حدس زدی..

-یعنی اینطوری نیست؟؟

نیلا آب گلویش را فرو میدهد و با دستی که به چند تارِ موی فرِ کنار صورتش میکشد، میگوید:

-پولدار بودنت اونقدر مهم نبود که‌ خودت…

رهام با لبخندِ کجی میگوید:

-خجالت نکش نیلا…دوست دارم صادقانه بگی که چیِ پیشنهادِ من تو رو جذب کرد که الان ابنجایی..خودم..یا پولم؟؟

نیلا با خنده چشم درشت میکند:

-این حرفا چیه؟! معلومه که خودت! اصلا دوست ندارم فکرِ دیگه ای بکنی..

تک خنده ی رهام‌ کمی شبیه به پوزخند است. تکیه میدهد و آرام میگوید:

-سعی میکنم به همونی فکر کنم که خودت میگی..

 نیلا اخمی میکند، با همان خنده ی معذب:

-صادقانه دارم میگم..

صادق نیست و..رُهام نرم تر میگوید:

-باشه..خوشحالم که چیزی ازم نمیخوای، جز خودم رو!

نیلا لب میبندد و چقدر متحیر و سردرگم است. و توی همان حالت میخندد. رُهام با همان نرمش بیرحمانه ادامه میدهد:

-منم به خواسته و هدفت احترام میذارم نیلا! جز خودم هیچی ندارم که بهت بدم..

تک خنده ی نیلا با حیرت و‌ ناباوری همراه است:

-نمیفهمم..این حرفا..یعنی چی؟!

سعی میکند دخترک را از نفهمی دربیاورد:

-ساده ست..همونطور که تو میخوای..ما میتونیم با هم باشیم..تا هروقت..تا هرجا!  باهم در ارتباط باشیم..بریم مهمونی، بگردیم، باهم خوش باشیم..شاید رابطه ای هم باشه، شایدم نه! این دو طرفه ست، پس اصراری نیست. اما چیزی به اسمِ آینده ی مشترک بینِ من و تو  نخواهد بود..و نیلای جذاب! تو دنبال پولِ من نیستی..یعنی رو پول من تو هیچ زمینه ای حساب نکردی، درسته؟!

نیلا انقدر بهت زده است که نمیتواند هیچ حرفی بزند. و رُهام منتظرِ جوابی نیست:

-من واسه کسی که جز من جذبِ هیچ‌ چیزم نشده و هیچ هدفی جز داشتنِ خود من نداره..و پول اصلا براش مهم نیست، حتی یک ریالم خرج نمیکنم‌..حتی همین حالا که تو زمستون بستنی شکلاتی سفارش دادی و از خوردنش داری لذت میبری، نیلای متفاوت!

دهانِ دختر از این حد بی ادبی و راحتیِ رُهام باز می ماند. و رهام با لبخندِ کمرنگی ادامه میدهد:

-نظرت چیه؟؟ 

نیلا  پلک میزند و ناباور چیزی میگوید:

-شوخی..میکنی!

رهام ابرویی بالا میدهد، با همون خونسردیِ اذیت کننده اش:

-شوخی؟! متوجه نمیشم..تو توقعِ دیگه ای داری؟؟ 

نیلا حتی حرف زدن هم برایش مشکل است و انگار تمامِ بستنی توی گلویش ماسیده:

-جوری حرف میزنی که انگار میخوای…من معشوقه ت بشم!!

رهام با خنده سری به اطراف تکان میدهد:

-معشوقه نه! تو نمیتونی معشوقه ی من بشی..چون هدفت رابطه داشتن با من، و در قبالش پول گرفتن نیست..من معشوقه نمیخوام نیلا..چون قرار نیست هیچ خرجی بکنم..چون تو پول نمیخوای..کیف و لباس و عطر و عروسک نمیخوای..میتونیم رابطه داشته باشیم، البته اگه خودت بخوای..اما توقع دیگه ای نداشته باش..صادقانه!

نیلا با نفسِ تنگ شده میگوید:

-واقعا که! حرفات خیلی تند و توهین آمیزه!!

رهام نفسی میکشد و فکر میکند که این بحث مسخره است. نیلا جور دیگری روی این قرار حساب کرده بود و از طرفی هم اهدافش برای آدمی مثلِ رُهام مشخص است. هرچند نیلا در ظاهر حرفِ دیگری بزند و خواسته ای نداشته باشد.

-قصدی نداشتم از این حرفا..میخوام از همین الان هدفِ این رابطه مشخص بشه..تو از خودِ من خوشِت اومده، منم از جذاب بودنِ تو! میتونیم باهم باشیم، فقط با همین توقع ها..خوبه؟؟

نیلا با حالِ بد اخم میکند. رُهام با لحنِ فریبنده ای میگوید:

-دوست ندارم تو هم ناراضی باشی..خواسته ی دیگه ای نداری؟؟

نیلا دهان باز میکند..ناراحت است و عصبانی و پیدا کردنِ حرف برایش سخت است:

-هرچی دلت خواست گفتی دیگه! 

-نیلا اگه تو راضی نباشی، میتونیم جورِ دیگه ای به توافق برسیم..

چشمهای نیلا درشت میشود:

-یه جوری حرف نزن که فکر کنم داری باهام معامله میکنی..

رُهام لبخندی میزند:

-هر رابطه ای یه معامله ست نیلا..یه معامله ی دو طرفه که بهتره از همون اول با توافقِ دو طرفین پیش بره..یه معامله که مطمئنا باید واسه دو طرف سود داشته باشه..

با مکثی در چشمهای غرقِ حیرتِ نیلا ادامه میدهد:

-اینطور که مشخصه، تو واسه من سودِ آنچنانی نداری..من چی؟؟ بودن با من، واسه ت سودی داره؟؟ با این شرایطی که گفتم!

نیلا انگشتهای کشیده اش را به گلویش میکشد، برای کمی نفس!

-تو دنبالِ سود و زیانی؟؟

رهام تایید میکند:

-صد درصد! اگه قرار باشه تو معامله سودی نباشه، پس اون معامله..یا رابطه، هیچ فایده ای نداره..

نیلا با حرصِ موج زده در صدای لرزانش میگوید:

-با این حرفایی که تو زدی، پس تو هم هیچ سودی واسه من ن-پس منِ جذابِ خالی، بدونِ پول و آینده و خرج کردن، هیچ سودی برات ندارم..

نیلا بازهم جواب را گم میکند. رُهام ابرویی بالا میدهد و میگوید:

-صادق نیستی نیلا! تو هم تو این رابطه دنبالِ یه معامله ی پر سودی..این معامله تو رو راضی نمیکنه، چون هدفت رو صادقانه نگفتی..

نیلا کاملا به هم میریزد و عصبی میگوید:

-فکر نکنم دیگه بخوام بشینم و این بحثِ مسخره رو ادامه بدم..

-پس میری؟؟؟

نیلا قاشق را میانِ انگشتانش میفشارد و عجیب حالش خراب است. سخت خود را پیدا میکند و یکهو بلند میشود:

-حتما میرم!

چنگی به کیفش که روی میز است، میزند و از پشتِ میز بلند میشود. همان لحظه رُهام با لبخندِ پر آرامشی میگوید:

-بستنیِ شکلاتیِ خوشمزه تو حساب کن نیلا! 

نیلا با هینی از حیرت، با دهانِ باز به رُهام نگاه میکند. که چقدر این مرد بی نزاکت است!

رُهام اشاره ای به مِنو میکند:

-مِنو رو بردار و قیمتشو ببین..حساب کُن!

نفس نیلا به سختی بالا می آید. با حسِ خفه کننده ای دستش را دراز میکند، تا مِنو را از روی میز بردارد. همین که دستش روی مِنو مینشیند، رُهام دست دراز میکند و دستش را میگیرد. نیلا جا میخورد..با چشمهای درشت شده نگاهش میکند و رُهام با آرامش میگوید:

-بشین درباره ی یه معامله ی دیگه حرف بزنیم..شاید از سودش خوشت اومد و خواستی که باهم با توافق برسیم!

اخمهای نیلا در هم میشود. دستش را عقب میکشد و در همان حال میگوید:

-دیگه حتی دلم نمیخواد یک دقیقه هم روبروی آدمی مثلِ تو بشینم و….

رُهام فشاری به دستش می آورد و وسوسه انگیز میگوید:

-سودِ این معامله زیاده نیلا..بالای صد میلیون..بعدا پشیمون میشی از اینکه چرا ننشستی و گوش ندادی!

نیلا ناباور به صورتِ رُهام خیره می ماند. ذهنش کاملا به هم ریخته است و عصبی ست و در این لحظه نمیتواند حرفِ رُهام را هضم کند. اصلا نمی فهمد..این دیگر چه قرارِ مسخر ای ست؟!!

-متوجه..نشدم!

رُهام با همان نگاهِ وسوسه انگیز، نوازشی خشک دستِ نیلا را میکند:

-بشین تا درموردش حرف بزنیم..

نیلا مکثی میکند. همه چیز مثلِ یک شوخی ست..باور نمیکند که این قرار به اینجا کشیده شده باشد و..حالا حرفِ صد میلیون پول و یک معامله وسط است. چرا؟!!

-دستمو..ول کن!

رُهام با آرامش دستِ نیلا را رها میکند و بدون اینکه چشم از چشمهای وق زده اش بگیرد، تکیه میدهد و میگوید:

-اجباری در کار نیست نیلا..میتونی بشینی و درموردِ یه معامله ی پر سود حرف بزنیم..میتونی بری و دیگه هم پشتِ سرتو نگاه نکنی..انتخاب با خودته..

تردیدی توی نگاهِ نیلا میبیند. هرچند خیلی کم، اما هست. با اینحالِ زبانِ دخترک چیزِ دیگری میگوید:

-واقعا متاسفم برای خودم که وقتمو تلف کردم..

رُهام با لبخند ابرویی بالا میدهد:

-چون از این رابطه قرار نیست سودی بهت برسه؟؟

نیلا با پوزخندی پر حرص میغرد:

-حالا که به معامله بیشتر شبیهه، تا رابطه!

رُهام با آرامش تایید میکند:

-آفرین! از منِ خالی هیچ سودی بهت نمیرسه نیلا..پس به فکرِ یه معامله ی نون و آب دار باش..

بینیِ عمل شده ی عروسکیِ نیلا چین میخورد:

-واقعا که خیلی بی ادب و..بی نزاکت و..

میانِ حرفش رُهام بی حوصله میگوید:

-اگه میخوای درباره ی معامله ی پر سود بشنوی، بشین..اگر هم نمیخوای، پولِ بستنی تو حساب کن و از جلوی چشمم گمشو..نیلای متفاوت!

نیلا با دهانِ باز، دمی از حیرت میگیرد و..با همان دهانِ باز مانده طول میکشد تا به خودش بیاید. جلوی چشمهای تنگ شده و..ترسناکِ رُهام، دست توی کیفش میکند و کیفِ پول را درمی آورد.

-معلومه که میرم..بیشعوری هم حدی داره!

 چند اسکناسِ ده هزار تومنی درمی آورد و..رُهام تردید را توی چشمهای دخترک میبیند که هرلحظه بیشتر میشود. 

-صد میلیون تومن! 

نیلا گارد میگیرد:

-من محتاجِ پولِ شما نیستم!

-به جاش کار میکنی..

نیلا اسکناس های را توی دستش میفشارد و نمیخواهد نگاهش را به آن چشمهای پر فریب بدهد. اسکناس ها را با مکث روی میز میگذارد. رُهام با لحنِ وسوسه انگیز تری میگوید:

-نگو که دوست نداری حتی درموردش بشنوی..

نیلا آبِ گلویش را فرو میدهد و برای حفظِ ظاهر اخمهایش را در هم میکشد:

-اهل معامله نیستم..

-هستی..هستی که اومدی اینجا..

نیلا با تردید نگاهش را بالا میکشد. و رُهام توی چشمهای تیره اش،آرامتر میگوید:

-وا بده دختر..شنیدنش هیچ ضرری نداره..فوقش یه “نه” میگی و میری پیِ کارت..میدونم که اهلِ معامله ای و اهلِ خیلی چیزای دیگه!

نیلا پلک میزند و سعی میکند جدی تر باشد:

-درست صحبت کن!

رُهام بی حوصله تر میخندد و دستی در هوا تکان میدهد:

-بیخیال صحبت کردنِ من..میخوای درموردِ معامله ی جدید حرف بزنیم یا نه؟؟

نیلا دست مشت میکند و حالا تمامِ وجودش پر از وسوسه است برای شنیدنِ این معامله ی پر سود. ثانیه ها مکث میکند و رُهام چشم از او نمیگیرد. و بالاخره با خود کنار می آید و دوباره روی صندلی مینشیند:

-فقط میشنوم..

رُهام راضی از کوتاه آمدنِ نیلای صد میلیون تومنی، پیروزمندانه لبی میکشد و چند ثانیه ای فقط نگاهش میکند. 

نیلا منتظر نگاهش میکند و کمی خجالت زده است از قبولِ شنیدنِ معامله ی صد میلیونی..اما شنیدنش که ضرری ندارد. شاید به جایی رسیدند و واقعا پای صد میلیون سود وسط بود!

رُهام با نفسِ عمیقی چشم میگیرد و دست توی جیبِ پشتِ شلوارش میکند. و درحالِ درآوردنِ کیفِ پولش، میگوید:

-وقتم خیلی تلف شد..امروز بیشتر از این واسه ت وقت ندارم نیلا..یه روز دیگه..تو یه قرارِ دیگه، درموردش حرف میزنیم..

نیلا بهت زده نگاهش میکند و رُهام جلوی چشمِ او، نگاهی به مِنو میکند و با دیدنِ قیمتِ قهوه، چند اسکناس میشمارد و روی میز میگذارد. درست به اندازه ی قیمتِ قهوه و..چند هزار تومنی هم انعام برای پیشخدمت!

نیلا با همان حیرت میخندد:

-باورم نمیشه!

رُهام با خونسردی از پشتِ میز بلند میشود و درحالیکه سوییچ و گوشی اش را از کنارِ فنجانِ قهوه برمیدارد، نگاهِ بی اهمیتی به چشمهای گرد شده ی نیلا میدهد:

-اگه دلت میخواد درباره ی این معامله ی پر منفعت بشنوی و به توافق برسیم، بهتره به هیچکس هیچ حرفی نزنی..به هیچکس نیلا!

نیلا با همان حیرت سری با حیرت و تاسف به اطراف تکان میدهد. حسِ مسخره شدن تمامِ وجودش را در بر گرفته است و رُهام لبخندی میزند:

-خوشحال شدم..پولِ قهوه حساب شد..

از کنارش رد میشود و دستی به شانه اش میزند:

-میبینمت..تا قرارِ بعدی..

و بدونِ توجه به منگیِ نیلا، از او دور میشود. حالا باید منتظرِ عکس العملِ نیلا باشد تا ببیند که به دردِ این معامله میخورد، یا نه!

قصدِ بیرون رفتن از کافیشاپ را دارد و..از دیوارهای شیشه ای، نگاهی به بیرون می اندازد. در تاریکیِ هوا بیرون..یک آن چشمش به دختربچه ای می افتد که..درست رو به دیوارهای شیشه ای ایستاده است! نورِ کافیشاپ روی صورتش..در دستش یک دسته از رُز های قرمز و..روسریِ کهنه ای به سر دارد و.. و نگاهش..فقط روی او ست!

درست وسطِ کافیشاپ با دیدنِ دختربچه خشک میشود. دختری که پشتِ همین درهای شیشه ای ست و لبخند به لب دار و چشم از او نمیگیرد.  

نگاهش روی دخترک می ماند و حتی پلک هم نمیزند. باور کند که هست؟؟ بازهم همان دختربچه؟! و اینبار اینجا..با همان سر و شکل و..خودش است!

قدمی برمیدارد. چشم نمیگیرد. میترسد بازهم دخترک یکهو غیب شود. و وقتی با ترس و حیرت قدمِ دوم را برمیدارد، دخترک چشم میگیرد و برمیگردد. 

نفسِ رُهام بند میرود. دخترک به او پشت میکند و قدم برمیدارد. رُهام درهمان حین که نگاهش میکند، به سمتِ در کافیشاپ پا تند میکند و ترسِ گم کردنش برای بارِ چندم، او را به هم میریزد. به کسی برخورد میکند..مجبور میشود چشم بگیرد و..راه طولانی ست. بیشتر از ده متر! 

دوباره نگاهی به دخترک می اندازد. دارد دورتر میشود! به قدمهایش سرعت میبخشد و از کافیشاپ بیرون میزند. و همین که پا به خیابان میگذارد،  درست همان مسیر را برای جستجوی دخترک نگاه میکند. و اینبار هم سرگردان و خراب وسطِ خیابان می ماند و..دختربچه ای نیست!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن