رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و شش

به ساعتِ گرد و ساده ی نصب شده به دیوار نگاه میکند. نزدیک به دهِ صبح است. بیشتر از نیم ساعت است که توی فضای کوچکِ اتاقش، در حالِ قدم رو رفتن است. کوبشِ بلندِ قلبش را توی گوشهایش به وضوح میشنود. نفسش بلند و سنگین است و درحالِ کنار آمدن با خودش..که زودتر برود. امروز را زود شروع کند و زود به پایان برساند و زود از حس های کشنده خلاص شود! 

یک نگاهش از پنجره ی اتاقش، هر از گاهی به داخلِ باغ کشیده میشود. باغ و..دور تر و..ساختمانِ بزرگ و..عمارتِ آقای شمس! و یک نگاهش..به گوشه ی اتاقش و..وسایلی که از دیشب آنها را چیده تا آماده باشد. قلم مو های مختلف و رنگ ها و وسایلِ نقاشی..

درست وسطِ اتاقش می ایستد و چشم میبندد. نفسِ عمیق میکشد. چشمهای آبی و خمار پشتِ پلکهایش راه میگیرند. اخم میکند و چشم میفشارد..نفسش را به یکباره بیرون میفرستد. نباید بترسد..نباید خجالت بکشد..و نباید اهمیت بدهد.

روبروی آینه می ایستد و روی موهای گیس شده اش که فرق وسط باز کرده، شالِ گلبهیِ خیلی ملایمی میکشد. به رنگِ صورتی نزدیک است، اما صورتی نیست!

پلیورِ سفیدِ کلفتی به تن دارد و شلوارِ جینش سیاه رنگ است. ساده است..مثلِ همیشه. و..دارد برای کار کردن به آن عمارت میرود، نه چیزِ دیگر! برای همین از سادگی اش راضی ست و..حتی چشمهای خسته و خوابالودی که دیشب به سختی به خواب رفت.

وسایلش را توی کیسه ای میریزد و با پالتویی که به تن میکند..با قلبی که بیخودی میریزد..با حس های در هم و بد و بدتر و تصورِ آن نگاه و آن حرفهای پر معنا و..آن لحظه های سختِ کنارِ او بودن، راهش را به سمتِ عمارت در پیش میگیرد. 

آقا جونش مسیری را تا انتها از برف تمیز کرده..تا انتهایی که به عمارت ختم میشود. اما رُز پا روی قسمتهای برفی میگذارد و این حجم برف لذت بخش است! با کتانی های نه چندان نو اش روی برفها قدم میزند و گاهی تند و گاهی آرام و..گاهی با خنده ای که دستِ خودش نیست.

نفس میکشد..هوای تمیز..سفیدیِ برف..بخاری که از دهانش بیرون می آید. به آن فضای باز و خالی که تماما پوشیده از برف است، میرسد. دلش نمی آید قدم به آن قسمت بگذارد و..میگذارد بکر و دست نخورده بماند. بعدا که “آقا” نبود، حتما در اینجا جشنِ یک نفره خواهد گرفت و دیوانگی خواهد کرد..شاید هم..با پوریا! 

وقتی فکرِ او در سرش می آید، بلافاصله تصویر پوریا ظاهر میشود. دوست دارد تصویرِ آن مرد را، با تصویرِ پوریا محو کند. پوریایی که نامزدش است..باید فقط او باشد و بس. پوریایی که باید نزدیکتر از هر مردِ دیگری باشد. پوریایی مهربان است..قربان صدقه اش میرود..نازش را میکشد..نوازشش میکند..ترسناک و مبهم حرف نمیزند..و..

و نمیداند که او چند سالش است و شاید نداند رنگِ مورد علاقه اش چیست و..برای تولدش کادو نخرید. و..یک چیزهایی از او قایم میکند؟! شاید هم نه و..پوریا دارد برای ساختنِ زندگی شان تلاش میکند. اما..برایش بی اهمیت است که برای “آقا” کار میکند و..کنجکاوی نمیکند و نمیپرسد و.تقاضای عقد یا صیغه میکند برای نزدیک شدنِ بیشتر…

حق دارد..حق ندارد..عقد کنند..نکنند..یا لااقل محرم شوند..یا..نشوند. نمیداند! 

چقدر سردرگم است. چقدر هرروز سخت تر میشود..گیج تر میشود..

نامزدی اش رسمی شد و امید دارد که با این نامزدیِ رسمی، در این “خونه باغ” و با حضورِ آن مردِ مرموز، آرامش بگیرد. امید دارد دور تر شود و بیشتر به پوریا و زندگی با پوریا نزدیک شود..اما..این دل آشوبی و حس بدِ خیانت خیلی اذیت کننده است! و از طرفی..هرروز دارد از همه چیز میترسد.

چند تقه به درِ چوبیِ بزرگ میزند. با نفس بلندی وارد میشود. قدم داخلِ سالن میگذارد و نگاهش میگردد. کاش نبیندش..کاش تا آخرِ وقت نباشد..کاش پیدایش نشود اصلا!

-اومدی مامان؟؟

نگاهش به سمتِ درگاهِ آشپزخانه کشیده میشود و مادرش را میبیند که درحالِ گرد گیری ست. چقدر این صحنه ها نفرت انگیز اند. چقدر خجالت آور و بد اند و..هیچوقت عادی نمیشوند. بارها و بارها این صحنه ها را دیده..که مادرش با بلوز و دامنِ کهنه و روسری ای که بالای سرش گره زده، در حالِ کار کردن است.

هیچوقت نمیتواند قبول کند که مادرش خدمتکار باشد و توی خانه ی آدمهای مغروری مثلِ بهرامی و..آدمِ پیچیده تر و..سرد تر و..مغرور تری مثلِ شمس، کار کند. اما هیچ کاری از دستش برنمی آید و هیچکدام به خواسته ی او اهمیت نمیدهند. و گذشته..حسرتِ گذشته..توی قلبش مینشیند و این حسرت همیشه با او ست.

نفسش را با درد بیرون میفرستد:

-اومدم..

-میخواستی یکم بخوابی..عجله نداشتی که..

چشم میگیرد تا نبیند..خم شدنِ زن را روی زمین برای دستمال کشیدنِ زیر مبل!

-عجله دارم..

سعی میکند روی کارِ خودش تمرکز کند. او هم دارد برای “آقای” خانه کار میکند. مثلِ مادرش..مثلِ پدرش..مثلِ پوریا! و این اجبار برای تحملِ این وضع سخت است. و سختی وقتی به اوج میرسد که کسی اهمیت نمیدهد به خواسته اش..نه مادرش..نه آقا جونش..نه پوریا! غرورش هر لحظه دارد لِه میشود و هیچکس او را نمیفهمد.

قلم مو را آغشته به رنگِ آبی میکند. روی دیوار میکشد..نقاشی کردن زیباترین حسِ دنیاست..اما نقاشی کردن اجباری..برای او…

-رُز نازم..چایی میخوری بیارم؟؟

رُز چشم از دیوار نمیگیرد و لجوجانه میگوید:

-تو خونه مون خوردم..

کمی سبز قاطیِ رنگِ آبی اش میکند و فیروزه ایِ ملایم را کنارِ فضای آبی اش میکشد.

-بیا یه کاکائو بذار دهنت، جون بگیری مادر..

اخم میکند و بازهم چشم از دیوار نمیگیرد:

-تو خونه مون هست..اگه میخواستم، میخوردم..

و برمیگردد و رو به مادرش تاکید میکند:

-اگر هم دلم خواست، میرم از خونه مون برمیدارم میخورم! 

مادرش از لجبازی های دخترش ناراحت است و با تاسف میگوید:

-باشه کارِتو بکن..

رُز با صورتِ در هم برمیگردد و نقاشی کردنش را از سر میگیرد. و رُهام..بالای پله ها ایستاد است و لج کردن های دخترکِ مغرور را تماشا میکند. دخترِ سرایدار و خدمتکار..دختری که نارضایتی و اجبار از تمامِ حرکاتش میبارد. رُز..با موهای فرقِ وسط و گیس شده ای که..انتهای گیسِ بلندش از زیرِ شال مشخص است. شالِ صورتیِ روشنش!

خنده ی کمرنگ و پر لذتی روی لبش می آید و دست توی جیب های شلوارِ اسپرتش، آرام از پله ها پایین می آید. دیدنِ نارضایتیِ دخترکِ لجباز و مغرور، به حتم حس خوبی خواهد داشت. به خصوص که مجبور به ماندن باشد و معذب باشد و خجالت بکشد!

-زود اومدی رُز؟؟

رُز با شنیدنِ صدای او یکهو در جایش میپرد و به آنی به سمتش برمیگردد. اما با دیدنش که..رکابی به تن دارد، دهانش باز می ماند و با مکث و هول چیزی میپراند:

-سلام آقا!

رُهام آخرین پله را هم پایین می آید و هنوز لبخند کمرنگی روی لب دارد. و خیره به رُز میگوید:

-فریده چایی بیار..

رُز چشم میدزدد. صدای مادرش را میشنود:

-سلام..صبحتون بخیر آقا..چشم الان میارم..

فکرِ آمدنش یک طرف، فکرِ اینطور بودنش..و از طرفی دستور دادنش..وای که او چه اربابی ست!

کامل به سمتِ دیوار میچرخد. میخواهد خود را کامل مشغولِ نقاشی کردن کند و حسِ قوی ای به او میگوید که کارش آسان نخواهد بود.

-پس اومدی که جبران کنی..

لحظه ای چشم روی هم میگذارد و بعد با نفسِ بلندی..در حالیکه قلم مو را توی رنگِ فیروزه ای فرو میکند، جواب میدهد:

-اومدم کارمو بکنم..

-خوبه..دارم بهت امیدوار میشم..

نمیخواهد اهمیت دهد. رنگِ فیروزه ای رو به روشنی میرود و..حس میکند که دارد نزدیکش می آید. خدا کند که اینطور نباشد!

-قرار شد نشونم بدی که چه منظره ای میخوای بکشی..

حالا نزدیک است..انقدر نزدیک که شاید یکی دو قدم فاصله داشته باشند. بوی رنگ می آید، اما بیشتر از آن، بوی شامپو و عطرِ مردانه و..

-چی میخوای بکشی رُز؟؟

رُز با مکث لبخندی روی لبش می آورد و چقدر آرام بودن سخت است. و بیشتر از آن..نگاه کردن..

-بعدا براتون میفرستم..

صدای رُهام آرامتر میشود:

-الان نشونم بده..

رُز خنده ی ماسیده روی لبش را..به روی رُهام میپاشد:

-الان میخوام نقاشی کنم..

-ولی اگه چیزی کشیدی که من خوشم نیومد، باید کلا پاک کنی..هوم؟؟؟

رُز بی اراده چشم میگرداند و میگوید:

-چقدر گیر میدین به من!

رُهام از حرفِ بی اراده ی دخترک جا میخورد..و خودِ رُز، بیشتر! که با لبی که میگزد، خجالت زده میگوید:

-ببخشید..منظورم اینه که..اینه که..

-آقا بفرمایید..چایی تون آماده ست..

صدای فریده باعث میشود که رُز به مادرش نگاه کند و..با نفسِ آسوده ای از فرار کردن برای توجیهِ بی ادبی اش، به رُهام نگاه کند:

-آقا چایی تون!

رُهام چشم باریک میکند و لبخندش پر جذبه است وقتی میگوید:

-بیا نشونم بده..همین الان!

رُز ماتم گرفته فقط به دور شدنش..آن هم فقط به قدمهایش نگاه میکند. نمیخواهد بالا تنه ی نسبتا برهنه اش را..و موهای خیس و به هم ریخته اش را ببیند. یادآوریِ قرارِ امشبش با پوریا، تنها چیزی ست که میتواند حس های بد را کمی از او دور کند.

وقتی میبیندش که روی مبلِ راحتی و درست رو به او مینشیند، نگاهش را به سمتِ دیگری میچرخاند. اما سنیگنیِ نگاهِ لعنتیِ او را حس میکند و همین باعث میشود که دیگر نتواند مقاومت کند. با مکث و نارضایتی به سمتِ پالتو اش میرود و گوشی را بیرون میکشد. کدام منظره را نشان دهد وقتی عکسی ندارد؟!

رُهام چشم از دخترک نمیگیرد و منتظرِ آمدنش است. نگاهِ گاه و بیگاه و دزدکی اش را خوب دریافت میکند. ساده و دل خواستنی! 

-فریده چایی مو بیار اینجا..

-براتون صبحونه آماده کردم آقا..

رُهام آرامتر میگوید:

-صبحونه مم بیار همین جا..

-چشم آقا..

صدای مطیعِ فریده، درست توی مغزِ رُز فرود می آید. ناراضی ست، درحالیکه خیلی زود چند عکسِ منظره دانلود میکند و چند عکس هم از گالری اش برمیدارد. از خودش حرصش میگیرد که چرا قبلا چند عکس آماده نکرده بود. شاید از سرِ لجبازی..یا شاید اصرار برای اهمیت ندادن به این کارِ اجباری..

-رُز؟؟

صدایش کرد! با همان نگاهی که به گوشی ست، نفسی بیرون میفرستد و به سمتش قدم برمیدارد. مادرش را میبیند که درحالِ گذاشتنِ سینیِ صبحانه، روی میزِ روبروی “آقا” ست. همه باید مطیعِ او باشند و برای او کار کنند..راهی برای تمام شدنِ این وضعیت نیست.

نزدیک به اویی که روی مبلِ دو نفره ای لم داده و به خوش خدمتیِ مادرش نگاه میکند، می ایستد. گوشی را میفشارد..نگاهش را به جای دیگر میدهد تا این صحنه تمام شود زودتر!

-چیزی لازم ندارید آقا؟؟

رُهام نگاهِ کلی به صبحانه ی مفصلی که فریده برایش روی میزِ روبرویش چیده، میگرداند و میگوید:

-شما تخمِ مرغ آبپز رو بدونِ نمک میخورید؟؟

فریده دست روی دست میزند و میگوید:

-اِوا یادم رفت..ببخشید، الان میارم..

و رُز سرشار از حسِ بد میشود. نگاهش را بی اراده به رُهام میدهد و مادرش از کنارش رد میشود و به سمتِ آشپزخانه پا تند میکند. و رُهام با نگاهِ پر آرامشی به رُز، میگوید:

-طرحاتو نشون بده..

نفسِ رُز تند و سنگین است. مادرش به چند ثانیه نمیکشد که با نمکدان برمیگردد و آن را روی میز، درست کنارِ تخمِ مرغ های آبپز میگذارد:

-بفرمایید..چیزِ دیگه ای لازم ندارید؟؟

رُهام چای اش را برمیدارد:

-نه..میتونی بری به کارِت برسی..

فریده تعظیمِ کوتاهی میکند و..قبل از اینکه از کنارِ رُز رد شود، دمِ گوشش میگوید:

-بی ادبی نکنیا..هرچی آقا گفت، بگو چشم..آفرین دخترم..

رُز لجوجانه سر به یک طرف میکشد که دیگر مادرش دمِ گوشش تذکر ندهد. به اندازه ی کافی توی خانه شان از این نصیحت ها میشنود و آقا جونش دم به دقیقه گوشزد میکند که آقا رُهام چقدر لطف در حقِ آنها میکند و چقدر مردِ خوبی ست و چقدر باید قدر دانِ محبت هایش بود!

فریده دور میشود و رُهام درحالِ مزه کردنِ چای اش، به دخترک اشاره میکند:

-بیا بشین..

روی مبلِ دو نفره..فقط به اندازه ی یک نفر جا هست و باید کنارِ او بنشیند. که نمیخواهد! آقا رکابی به تن دارد و همینطوری اش معذبش میکند..دیگر نشستن کنارش، زیادی ست.

-رُز چرا ماتت برده؟؟؟ 

رُز نفس عمیقی میکشد و از خدا طلب آرامش میکند. قدمی نزدیکتر میگذارد و صفحه ی گوشی را به سمتِ رُهام میگیرد:

-این منظره!

رُهام نگاهی به صفحه ی گوشی و منظره ی بی اهمیت میکند و..نگاهی به رُز..

-واضح نمیبینم..

دارد اذیت میکند. رُز این را خوب میداند. اما مجبور به نزدیک شدن میشود و کمی حرص قاطیِ صدایش میشود:

-حالا میتونید ببینید؟؟

رُهام تکیه میدهد و خود را دور تر میکند. و اینبار فقط به رُز نگاه میکند:

-بیا بشین و کاراتو نشونم بده..نمیخوام دوباره تکرار کنم..

نخواستن از نگاهِ رُز میبارد. صدای رُهام آرامتر میشود:

-من میخوام فقط منظره ای که میخوای نقاشی کنی رو ببینم..تو چیزِ دیگه ای فکر میکنی؟؟

رُز خجالت میکشد و سریع میگوید:

-نه! معلومه که نه..منم دارم نشون میدم خب..ایناها..ببینید؟؟ اینه دیگه..چه دلیلی داره پیشِ شما بشینم و نشون بدم؟؟

عکس العملِ سریعش جالبش است. و این درحالی ست که گونه هایش هم سرخ شده و..رُهام کمرنگ و پر تفریح میخندد:

-دلیل خاصی باید داشته باشه؟؟ یه طرح میخوای نشون بدی..چرا انقدر سخت میگیری؟؟

حرفهایش رُز را پر از تردید میکند. پر از کم آوردن..طوری که جوابی پیدا نکند و..مجبور به نشستن شود. اما با اینحال چیزی میگوید، کمی با حرص و کمی بی اراده:

-اگه لباس میپوشیدید، راحت تر بودم..

نگاهِ گوشه ای رُهام، نیم رخِ مینیاتوریِ رُز را شکار میکند و گونه ی سرخ شده و نگاهِ به زیر افتاده اش را..دقیقا کنارش است. میتواند خیلی راحت..او را در بربگیرد. یا دست دور شانه اش حلقه کند..یا..همین گونه ی سرخ شده را ببوسد. و پوریایی وجود نداشته باشد! 

زمزمه وار میگوید:

-راحت نبودنِ تو اهمیتی نداره رُز..

رُز چشم روی هم میگذارد برای به دست آوردنِ آرامش..هرچند آرامشی نیست، اما سعی میکند خیلی زود از این وضعیت خلاص شود. صفحه ی گوشی را به سمتِ رُهام میگیرد و میگوید:

-اینه..حالا میتونید ببینید؟؟

رُهام با نگاهِ خیلی گذرایی به عکسِ روی صفحه میگوید:

-خوشم نیومد..

رُز مات می ماند. رُهام قلپی از چایش میخورد:

-یه چیزِ دیگه بکش..

رُز سعی میکند خونسرد باشد. عکسِ بعدی را نشانش میدهد:

-این چی؟؟

رُهام خود را نزدیکتر میکشد و نگاهش به صفحه ی گوشی ست:

-یه چیزِ دیگه..

رُز عکس بعدی را می آورد و..رُهام سرش را به سمتِ او خم میکند، درحالیکه نگاه از صفحه ی گوشی نمیگیرد. 

-اینم نه..

-آقا منظره همین سبکاست دیگه..من نمیدونم شما چه مدلی میخواین..

دخترکِ بی حواس..وقتی به خود می آید که سرش را بلند میکند و..میبیند که صورتِ رُهام نزدیک به صورتش است. و نگاهِ خمارش توی صورتش میگردد و صدایش پچ پچ آرام است:

-یه چیزِ بهتر نشونم بده رُز..

رُز با دمِ بلندی خیلی زود صورتش را برمیگرداند. فضای مزخرف..نگاهِ خیره و بوی عطرش و..اینطور نزدیکی..

رُهام دست زیرِ دستِ رُز، که گوشی را گرفته، میگذارد و با لمسِ دستِ رُز، میگوید:

-بذار خودم ببینم و یکیو انتخاب کنم..

رُز بی نفس و هول، گوشی را رها میکند. رُهام گوشی را میگیرد و همانطور نزدیک به رُز، عکس ها را با آرامش رد میکند. رُز توی خود جمع میشود. رُهام همانطور که هر عکس را ثانیه ای بیشتر نگاه نمیکند، میگوید:

-قرار بود بریم مهمونی..اما جشنِ نامزدیِ یهوییِ تو جلو افتاد و نشد..

رُز حرفهای بی ربطش را زیاد نمیفهمد. فقط دوست دارد زودتر از روی مبل بلند شود و از این حسِ لعنتی خلاص شود. 

رُهام از پوشه بیرون می آید و..توی گالریِ عکسهای گوشیِ رُز است. انگشتش آلبومِ دیگری را باز میکند. عکسِ دو نفره ی رُز و پوریا..توی جشنِ نامزدی شان..درحالیکه دستشان در دست هم است و هردو لبخند دارند، روی صفحه خودنمایی میکند. 

نفس میکشد، کمی سنگین:

-پوریا میگه خیلی ناز داری..میگه برعکسِ دخترای دیگه، خیلی سرسختی..

رُز با دیدنِ عکسِ دونفره ی خودش و پوریا روی صفحه، تند و شرمزده گوشی را از دستِ رُهام بیرون میکشد:

-اینجا عکسِ منظره نیست! نباید بی اجازه جاهای دیگه ی گوشیم برید..

و خودش هم از حرفش خجالت میکشد و زیرِ لب میگوید:

-ببخشید..

صفحه ی گوشی را خاموش میکند و گوشی را توی دستش میفشارد. رُهام به نگاهِ پایین افتاده و صورتِ سرخ شده اش..عمیق نگاه میکند و چقدر با اینهمه نزدیکی، دور است. 

-واسش سرسخت بمون..تو مثلِ دخترای دیگه نیستی..مگه نه؟؟

رُز سردرگم و کلافه میگوید:

-متوجه منظورتون نمیشم..میشه لطفا یه طرح انتخاب کنید و من کارمو شروع کنم؟؟

رُهام از به هم ریختگی اش راضی ست. از فرار کردنش..از اینکه نمیخواهد بفهمد، ولی حتما ذهنش به هم میریزد. 

-هرچی خودت دوست داری بکش..

رُز مات می ماند. لب میفشارد و..نمیتواند نگوید:

-منو مسخره کردید..

تک خنده اش آرام است:

-بگو ببخشید..

رُز عصبی و گیج و خجالتی، دستی به صورتش میکشد:

-ببخشید..

-هوم..صبحونه خوردی؟؟ یا میری خونه تون میخوری؟؟

رُز از اینکه رُهام حرفهایش را شنیده باشد، دست جلوی دهانش میگذارد و چشم میفشارد. 

-وای! 

رُهام به اداهای عروسک نگاه میکند. چقدر حتی تظاهر کردن هم بلد نیست! 

طوری که با مکث به او نگاه میکند و..با لبِ گزیده و خجالت زده میگوید:

-منظوری نداشتم..

رُهام چشم تنگ میکند. رُز آرام میگوید:

-نشنیدید نه؟؟

رُهام فقط نگاهش میکند و..چه بازی سختی ست. رُز دو دستش را توی هم قفل میکند و توی صدایش خواهش موج میزند:

-میشه به آقا جونم نگید؟؟ بهش نگید آقا..باشه؟؟ من که بد نگفتم..فقط گفتم که شکلات میل ندارم و..خونه مون داریم..شما برداشت دیگه ای نکردید که نه؟؟ من بی ادب نیستم..قدر دانِ محبتتونم هستم..لطفا به آقا جونم نگید..

نفسی میکشد. حریفش دارد او را از پا درمی آورد..که حتی نمیتواند یک لحظه این دخترک را لمس کند! 

-به یه شرط..

چشمهای رُز درشت میشود:

-چه شرطی؟!

رُهام لیوانِ نیم خورده ی چایش را به سمتِ رُز میگیرد و میگوید:

-برای چایی بیار!

رُز یکهو میگوید:

-من؟!!

رُهام در سکوت نگاهش میکند و رُز میغرد:

-من نمیارم! 

خش دار میگوید:

-بی ادبی نکن رُز!

 و رُز ماتم گرفته و کلافه میگوید:

-ببخشید..خب..میارم..ولی قول دادید که به آقا جونم هیچی نگید..باشه؟؟ نگید رُز بی ادبه و از من خوشش نمیاد..باشه آقا؟؟

رُهام با حالِ خراب فقط سر تکان میدهد. و رُز با اجباری که کاملا در صورتش مشهود است، لیوانِ چای را از او میگیرد و به سمتِ آشپزخانه میرود.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن