رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و سه

یک صندلی کنارِ ویلچرش میگذارد. فقط کنارش مینشیند. و به روبرو نگاه میکند. درست مثلِ زن! 

-نمیدونم چرا اومدم اینجا..

زن نگاهش نمیکند. نمیخواهد فراری اش دهد..نفسش برگشته و این نفس هرچقدر بیشتر بماند، غنیمت است.

-دوست دارم ببرمت بیرون..بگردونمت..باهم تو خیابونا چرخ بزنیم..

زهرخندی میزند:

-اما نمیشه..چون داره برف میاد..

به نیم رخِ مادرش نگاه میکند:

-تو هم مثلِ من از برف بدت میاد..مگه نه مامان؟؟

زن پلک میزند. بازهم چشمانِ آبی اش پر میشوند و رُهام از برقِ اشکِ توی چشمهای زن متنفر است.

-گریه نکن..بالاخره برف بند میاد..

نگاهش را با خنده به زیر می اندازد:

-من منتظرم برف بند بیاد، اون منتظره برف بیاد و زیرِ برف برقصه! من از بارون بدم میاد..اون زیرِ بارون دیوونه میشه و دورِ خودش میچرخه..

صدایش زمزمه ی آرامی میشود:

-من میخوام پوریا بمیره..اون میخواد با پوریا باشه!

نفس عمیقی میکشد و بارِ دیگر نگاهش را به روبرو میدهد:

-بازیِ قشنگیه..هرچی میگذره، بیشتر خوشم میاد..بیشتر مشتاق میشم واسه ادامه..جالبه..دارم فکر میکنم که جذاب ترین بازیِ عمرمه!

پر از کینه است، اما با لبخندِ آرامی میگوید:

-منم ادامه میدم..اون اینطوری میخواد، منم هستم!

بلند میشود. پیشانیِ مادرش را میبوسد. و دمِ گوشش میگوید:

-واسم دعا نَکن! دوست ندارم واسه من چیزی ازش بخوای..خودم شکستش میدم..

زن چشم میفشارد و نفسش بند میرود. دلواپسی و مادرانگی اش فقط توی نگاهش است و..از نگاه کردن به پسرش محروم است.

********

توی تراسِ بزرگِ اتاقش می ایستد و به انتهای باغ نگاه میکند. به جنب و جوشی که میداند دو روز است به پا ست. دو روز است و..او در آرامش و سکوت فقط نگاه میکند. به رُز فکر میکند..از آن روز، عروسک را ندیده است..خوب دارد در عمارتِ او، از او دور میشود و فرار میکند!

نگاهش ناخودآگاه به سمتی کشیده میشود. و..ادامه ی این بازی را میبیند! رُز و پوریا باهم داخلِ حیاط شده اند. و از بسته ها و کیسه های توی دستشان مشخص است که از خرید آمده اند. خرید برای جشنِ نامزدی که فردا قرار است برگزار شود! آن هم در خانه ی صمد..همان ساختمانِ کوچک و قدیمی که در انتهای باغ قرار دارد و اسمِ خانه را یدک میکشد.

نگاهش را از آن دو نمیگیرد. خوب میبیند..خنده ی رُز و ناز کردنِ پر حیایش را..نگاهِ پوریا را که به صورتِ رُز است..نزدیک..انقدر نزدیک که پوریا دست پشتِ کمرِ رُز میگذارد و او را به سمتِ همان انتهای باغ هدایت میکند. و رُهام حتی یک لحظه هم چشم نمیگیرد. 

انقدر نگاهش، با آن چشمهای باریک شده سنگین است که رُز..بی اراده سرش را بالا میگیرد. درست به سمتِ او..و نگاهش روی رُهام می ماند! خنده اش جمع میشود..اما در مقابل، رُهام لب میکشد و..این خنده ی کمرنگ قلبِ دخترک را به لرزه می اندازد. این نگاهِ یخ زده همیشه ترسناک است! پوریا ردِ نگاهِ نامزدش را دنبال میکند و..به رفیقش میرسد. با دیدنِ رُهام، میخندد و سر تکان میدهد:

-سلام رُهام!  

رُهام سر تکان میدهد. پوریا قدمی به سمتش نزدیک میشود:

-چطوری؟؟ چه خبر؟؟

نفسی میکشد و نگاهش به سمتِ رُز کشیده میشود. و همین که رُز را نگاه میکند، دخترک چشم میدزدد و نگاهش را به سمتِ دیگر میکشد. 

-نامزدت سلام بلد نیست؟؟

رُز لب میگزد. پوریا با خنده به سمتِ رُز برمیگردد و آرام صدایش میزند:

-رُز؟؟ رُهام با توئه!

رُز سرخ میشود. نگاهش را بالا میکشد و رو به رُهام میگوید:

-سلام..آقا..

رُهام ثانیه ای فقط نگاهش میکند. چقدر دور است! قرار است دور تر شود؟؟ میخندد..

نگاه میگیرد و فکش فشرده میشود و..عجب بازیِ هیجان انگیزی! رو به پوریا میگوید:

-بیا بالا کارِت دارم..

پوریا چند لحظه با کنجکاوی نگاهش میکند و آرام میگوید:

-چیکار؟؟

رهام چشم میگیرد و برمیگردد:

-بیا میفهمی..

پوریا چشم از تراسِ طبقه ی دوم میگیرد و به سمتِ رُز برمیگردد. رُزی که سعی میکند عادی و بی اهمیت باشد و از هیچ چیزی نترسد. اصلا به هیچ چیز فکر نکند، جز مراسمِ نامزدیِ فردا شب..که تمام شود و..شاید در این عمارت کمی آرام بگیرد.

پوریا بسته ها را به دستش میدهد:

-اینا رو ببر، من برم ببینم رُهام چیکارم داره..

نمیداند چرا قلبش یکهو میریزد. کار داشتن های آن مرد چیزهای عادی نیست. هربار یک جور او را غافلگیر میکند و اینبار هم منتظرِ یک غافلگیری باشد؟!

خنده ای روی لبش میکشد و کیسه های خرید را از دستِ پوریا میگیرد:

-باشه..زود بیا..مامان شام آماده کرده..

پوریا لبخندی به روی دخترکِ ساده و زیبا میزند و با نگاهی به اطراف، خود را به سمتِ رُز میکشد و آرام میگوید:

-به جای شام، دلم میخواد تو رو بخورم..

رُز خجالت زده اخم میکند و خود را کنار میکشد:

-عه پوریا!

خنده ی پوریا وسعت میگیرد و رُز فاصله میگیرد. پوریا از ناز کردنهای دخترک خوشش می آید، اما زیاده از حدش کلافه کننده است. البته که بی طاقت است:

-بازم فرار کن..اما این ناز کردنت فقط تا فردا شب دووم داره..از فردا دیگه مالِ خودمی..ببینم دیگه چطوری میخوای فرار کنی؟؟

رُز قیافه ای میگیرد و بینِ خجالت و طلبکاری میگوید:

-فقط نامزد میشیم..قرار نیست چیزی عوض بشه..

خنده ی پوریا با کلافگی همراه میشود و رُز دخترِ سرسختی ست. پدرِ سرسختی هم دارد..و گاهی انقدر محدودیت برای پوریا سخت است. پوریایی که هر دختری را بخواهد، بی کم و کاست به دستش می آورد و..رُز فرق دارد. دخترِ بی تجربه و ساده ای که به حتم طعمِ رابطه را نچشیده تا لذتش زیرِ دندانش بیاید و بفهمد که چه ظلمی در حقِ خودش و او میکند!

و رُهام..متفاوت ترین فکرها را در ذهنش دارد. خنده ی پر کینه ای به لب دارد..با نگاهی آرام..نفسی آرام..قلبی که سنگین است..مغزی که افکارِ بیرحمانه را میسازد. 

-میخوای بی رحم تر بشم؟؟؟

پوزخندش با لذت همراه است:

-میخوای تماشا کنی که تا کجا میتونم پیش برم؟؟ 

آب گلویش را فرو میدهد و هیچ نگاهی به بالا نمی اندازد:

-بشین و تماشا کن!

از پله ها پایین می آید. هرچه میگذرد، بیشتر به ادامه ی بازی ترغیب میشود.  پایین آمدنش همراه میشود با داخل شدنِ پوریا..خوب میبیند. پوریایی را که نامزدِ رُز است..یک ورقِ آسِ حریفش، که انگار قرار است فعلا باشد!

پوریا نزدیکتر میشود و لبخندِ گرمی به روی رُهام میزند:

-عجب هوایی شده..سگ لرز شدیم از بعد از ظهر تا الان..

رُهام کوتاه جواب میدهد:

-هوم..سرده..

-برف که بند میاد، یخبندون میشه..هوا سردتر میشه..

هیچکس مثلِ او یخبندان ها را با گوشت و پوست و استخوان لمس نکرده است. حتی اسمِ سرما و زمستان و یخبندان هم او را به گذشته پرت میکند. گذشته ای که باید پاک شود و هیچ اثری از آن روزها در ذهنش نباشد و..هست! 

نفسی میگیرد و به سمت مبلِ های راحتی که همین چند روزِ پیش برای سالنِ نشیمن خریداری شد، میرود. یک ستِ طوسی رنگِ راحتی..

-بیا بشین..

پوریا به دنبالش می آید. 

-چه تر تمیز شده اینجا! کلا داخلو کوبیدی و از نو ساختی؟؟

روی تک مبلِ راحتی مینشیند و نگاهش از پوریا میگذرد. و پشتِ پوریا، دیوارِ خالی را میبیند که فقط یک خطِ آبی کشیده شده است. 

-یه کارایی کردم..

پوریا هم مینشیند و با تحسین سی بالا و پایین میکند:

-خیلی خوب شده..از اون دلگیری در اومده..خیلی وسایلش قدیمی بود..کاغذ دیواری هاشم دیگه خیلی کدِر شده بود..

پلک میزند..دخترک برمیگردد..بالاخره بازهم برمیگردد..باید کارش را از سر بگیرد.

پوریا ردِ نگاهِ رهام را دنبال میکند و وقتی به دیوارِ سفید و خالی میرسد، با تعجب و کنجکاوی میپرسد:

-اونجا خیلی خالی نیست؟؟

رُهام لبی میکشد و آرام میگوید:

-قراره نقاشی بشه..

پوریا با تعجب برمیگردد و نگاهش میکند:

-جدی؟! چه نقاشی ای؟؟

تکیه میدهد و بی اهمیت میگوید:

-یه منظره..رُزه قراره بکشه..

پوریا متعجب تر میشود:

-نه! راست میگی؟؟ رُز قراره نقاشی کنه؟؟

با مکث میگوید:

-آره..مگه بهت نگفته بود؟؟

پوریا با تعجب میخندد و دستی به حالت ندانستن در هوا میگیرد:

-نه! تازه الان از تو میشنوم..

چشمانش باریک میشود و لبخندِ کمرنگی میزند:

-فکر نمیکردم انقدر از هم دور باشید..

پوریا میخواهد حرفی بزند، که رُهام ادامه ی جمله اش را میگوید:

-البته چیزِ خاصی نیست..یه کارِ معمولیه که احتمالا فراموش کرده بهت بگه..اگه حسابشو بکنیم، در برابر کارایی که تو کردی و میکنی و..هنوزم ادامه دارن..و رُز روحشم خبر نداره و تو  ازش قایم میکنی، خیلی بی اهمیته!

پوریا لب بسته میخندد، کمی مصنوعی:

-آره خب..زیادم مهم نیست..بیخیالش..

رُهام صدایش را بلند میکند:

-فریده دو تا چایی بیار!

پوریا جا میخورد. با تعجب به سمتِ آشپزخانه برمیگردد و بعد رو به رُهام آرام میپرسد:

-عه مگه مامانِ رُز اینجاست؟!

نگاهِ گذرایی به پوریا میکند:

-پس قراره کجا باشه؟؟

قبل از اینکه پوریا حرفی بزند، فریده جلوی درِ آشپزخانه ظاهر میشود و میگوید:

-چشم آقا..الان میارم..

پوریا با دیدنِ مامانِ رُز بلند میشود و کمی هول است:

-سلام مامان..خوبی؟ چه خبر؟؟

فریده متوجهِ آمدنش شده بود. اما کار زیاد بود و فرصت بیرون آمدن از آشپزخانه را نداشت.

-سلام..اومدین؟؟ رُز کجاست؟؟

پوریا مینشیند:

-رفت خونه ی خودتون..منم اومدم اینجا که ببینم رُهام چیکارم داره..

با به یاد آوردنِ حرفِ رُهام برمیگردد و رو به رهام میپرسد:

-راستی گفتی کارم داری؟؟

رُهام نگاهِ گذرایی به فریده که همانطور ایستاده و نگاهش میکند، می اندازد و میگوید:

-بذار فریده چایی رو بیاره، میگم..

فریده داخلِ آشپزخانه میشود. و رُهام هنوز در فکرِ حرفهای قبل است:

-آره پوریا..بیخیال باشی، بهتره..رُز مثلِ تو اهلِ دو دره بازی نیست..خیالت راحت..اگه تو مهمونی رفتنا و رفیق بازیات رو ازش قایم میکنی، حق داری! اما رُز فکر نکنم اهلِ یک درصدِ اون کارایی باشه که تو میکنی! حتما یادش رفته بهت بگه..

پوریا با هر جمله ای که رُهام میگوید، بیشتر هول میکند و ترسیده در جایش جابجا میشود. و نگاهی به درِ آشپزخانه میکند و رو به رهام با صدای آرامی میگوید:

-آروم بابا..مامانش میشنوه..

لبش کشیده میشود و در حرفش هیچ صداقتی نیست:

-نمیشنوه..خیالت راحت..

فریده با سینیِ چای از آشپزخانه بیرون می آید. نگاهش روی پوریا چند ثانیه ای طولانی میشود. انگار کم و بیش صدایشان را شنیده است و..واضح نه! حرف رفیق بازی بود؟! پوریا مصنوعی میخندد:

-دستِ مادر زن درد نکنه..چرا زحمت کشیدی؟؟ راستی آقا صمد کجاست؟؟

فریده چشم میگیرد و اول برای رُهام چای تعارف میکند:

-بفرمایید آقا..

و بعد جوابِ پوریا را میدهد:

-تو باغ بود..ندیدیش؟؟ 

پوریا خنده اش را حفظ میکند:

-نه..حتما رفته خونه..

برای پوریا چای تعارف میکند:

-همه ی کاراتونو کردید؟

پوریا چای برمیدارد:

-بله..دیگه چیزِ خاصی نمونده..

فریده فراموش میکند، حرفهایی را که واضح نشنید. لبخندی میزند و میگوید:

-خسته نباشی..دستت درد نکنه..شام هم تا چند دقیقه ی دیگه آماده میشه..

پوریا نفسِ پر آرامشی بیرون میفرستد:

-دست شما درد نکنه..این چند روز خیلی زحمت کشیدید..

رُهام فقط نگاهشان میکند. آرام پیش میرود..با احتیاط..ریسک نمیکند که حرفِ دیگری بزند و نزدیک بودنِ این خانواده و به خصوص رُز، از همه مهمتر است!

-رُهام کارِت چی بود؟؟

رُهام با آرامشِ ظاهری که خوب در حفظِ آن مهارت دارد، میگوید:

-فردا جشنِ نامزدی رو اینجا بگیرید..

لحظه ای سکوت میشود. پوریا با تعجب نگاهی به مادرِ رُز میکند و نگاهی به رُهام:

-اینجا؟! تو خونه ی تو؟!!

رُهام به تکان دادنِ سری اکتفا میکند. همان لحظه درِ ورودیِ سالن باز میشود. فریده است که با هیجان میگوید:

-وای نه آقا..نمیتونیم انقدر بهتون زحمت بدیم!

نگاهِ رُهام به سمتِ ورودیِ سالن کشیده میشود. رُز را میبیند که دارد نزدیک میشود. با همان صورتِ ناراضی و اجبار..که انگار کلی با خود کلنجار رفت که آیا بیاید، یا نیاید! که در آخر تسلیم شد و حالا اینجاست..شاید کنجکاوی باعث شد که نتواند در خانه بند شود. 

-زحمتی نیست..خودم میخوام..

فریده خجالت زده و با شعف میگوید:

-چقدر شما لطف دارید به ما..خدا از بزرگی کمِتون نکنه..خدا همیشه واستون خِیر بخواد..انشاا… هر چی از خدا میخواید، بهتون بده..آخه شرمنده تون میشیم..

از دعاهای زن خوشش نمی آید. او هیچی نمیخواهد..خودش به دست می آورد و..طلبِ چیزی کردن از خدا، یعنی تسلیم شدن در برابرِ بُردهای او! چشم از رُز نمیگیرد و..خیره به دخترکی که کم کم متعجب و کنجکاو میشود، میگوید:

-شرمندگی نداره..جشنِ نامزدیِ پوریا و رُز، همین جا باشه..

رُز نزدیکتر میشود. نگاهش بینِ خنده ی پر از شوقِ مادرش..و نگاهِ خاصِ رُهام و..نگاهِ متعجبِ پوریا جابجا میشود. قبل از اینکه چیزی بگوید، پوریا با ذوق میگوید: 

-واااای رُهام..بابا خیلی باحالی..دمت گرم! اینطوری که خیلی خوب میشه..نه مامان؟؟؟

قلبِ رُز فرو میریزد. یک خبری هست..یک چیزی..یک غافلگیری! صدای مادرش را میشنود:

-نمیدونم چی بگم..فقط ما واسه شما زحمتیم..

رُهام نگاه از صورتِ غرق در ترس و جا خوردگیِ رُز میگیرد و لبخند روی لبش میکشد:

-گفتم زحمتی نیست..من میخوام!

رُز با حالِ خراب لب میزند:

-چی..شده؟!

رُهام فقط نگاهش میکند. لذت دارد دیدنِ مردمکهای لرزان و بی ثبات!

پوریاست که برمیگردد و با خوشحالی رو به نامزدش میگوید:

-رُهام گفت که میتونیم جشنِ نامزدی رو اینجا بگیریم..یعنی تو همین سالنِ بزرگ! فکر میکردی همچین خبری بهت بدم؟؟

دهانِ رُز باز می ماند. پوریا برمیگردد و به رُهام نگاه میکند. رُهامی که چشم از دخترکِ بهت زده نمیگیرد.

-البته خبر رو رُهام داد..داداش خیلی با معرفتی..جبران میکنم..

رُهام لبی میکشد و متواضعانه رو به پوریا میگوید:

-کاری نکردم که نیاز به جبران باشه..

رُز حتی نمیتواند کلمه ای حرف بزند. قلبش وحشتناک میکوبد و..مادرش میگوید:

-لطف کردید آقا..

و بعد رو به دخترش میگوید:

-اینم از محبتِ آقا..دیگه نمیخواد غصه ی کوچیک بودنِ جا رو بخوریم که مهمونا جا میشن، یا نه..

رُز بی اراده و ناباور میگوید:

-اینجا؟!

فریده با خنده و خوشحالی میگوید:

-همین جا..آقا محبت کردن اجازه دادن که اینجا جشنِ نامزدی بگیریم..

رُز به رُهام نگاه میکند. یک حالی میشود. پر از تردید..پر از حسِ بد..نمیداند چرا این محبتِ بزرگ او را میترساند. نمیداند چرا برایش انقدر سخت است..طوری که با مکث میگوید:

-چرا اینجا؟!

پوریا با تعجب میخندد:

-رُز؟؟؟ بهتر از این مگه میشه؟! منظورت چیه که میگی چرا اینجا؟؟

رُز به سختی خنده ای میکند:

-خب..خونه ی خودمون که..هست..همونجا میگیریم دیگه..

فریده است که با اخم و صدای آرامی میگوید:

-جای تشکر کردنته؟!

و رُهام با خونسردی و اوجِ آرامش نگاهش میکند:

-اینجا بهتر نیست رُز؟؟

رُز دمی میگیرد و..گونه هایش رنگ میگیرد. به خدا که لحنِ این مرد..نگاهش..محبت هایش..حتی “رُز” گفتنش..فرق دارد!

-آآآ ممنون ولی..نمیخوام شما رو تو زحمت بندازم..همون خونه ی خودمون..

میانِ حرفش رُهام با آرامش میگوید:

-زحمتی نیست..خودم خواستم..

رُز لال میشود و..همین خودش خواستن، یک جوری ست.. 

فریده چشم غره ای به دخترش میرود:

-نمیخوای چیزی بگی؟؟؟

رُز لبی میفشارد و..آرام زمزمه میکند:

-ممنون..

رُهام لبخندی میزند:

-فکر کنم رُز از پیشنهادِ من خوشش نیومده..

فریده سریع میگوید:

-نه آقا این چه حرفیه؟؟ فقط یکم غافلگیر شده..وگرنه از خداشه..

برمیگردد و به دخترِ بی ادبش نگاه میکند:

-مگه نه دخترم؟؟

رُز به اجبار لبخندی میزند:

-بله..غافلگیر شدم..ممنون از محبتتون..

رُهام خم میشود و فنجانِ چایَش را برمیدارد. قلپی میخورد و..میگوید:

 -سرد شده..برام عوضش کن فریده!

فریده خیلی سریع بلند میشود:

-چشم آقا..الان عوضش میکنم..

نگاهِ رُز ثانیه ها روی رُهام می ماند. با حس بد..نارضایتی..و لبخندِ ماسیده روی لبش..نفس هایی که سنگین است..و رُهام تکیه میدهد و با آرامشی پر کینه میگوید:

-امیدوارم جشنِ خوبی بشه..

*********

گره کراواتِ آبی رنگش را روی یقه ی بلوزِ سفید رنگش محکم میکند. جلیقه ی زرد رنگ میپوشد، که دکمه های آبی رنگ دارد..و کُت و شلوارِ آبیِ سیر..که روی هیکلِ موزونش به طرزِ جذابی نشسته است و هیچ کم و کاستی ندارد.

کفشهای سیاهش برق میزند. موهای مرتب..ظاهری شیک و بی نقص..بی نقص ترین..در جشنِ نامزدیِ رُز! 

صدای موزیک میشنود. از پله ها به آرامی پایین می آید. آمدنش مصادف میشود با ورودِ رُز و پوریا..چه تصادفِ خوبی!

نگاهش از همان بالای پله ها به ورودِ عروس و داماد؟؟ نه! اینها فقط قرار است نامزد باشند..فقط همین! 

نگاهشان میکند. به پوریایی که کت و شلوارِ مشکی به تن دارد، و مرتب تر از روزهای دیگر است. و نگاهش از پوریا، به سمتِ رُز کشیده میشود. دخترک پیراهنِ پوشیده ی صورتیِ خیلی ملایم به تن دارد. رنگِ صورتی..پوشیده..موهای روشنی که فقط قسمتِ جلویش پیداست و بقیه فرو رفته توی یک کلاهِ توریِ مجلسی..درست مثلِ یک عروسک..عروسک زنده ی خندان و خجالتی! 

مستقیم نگاهش میکند..در حالیکه همان لحظه ی اول، نگاهِ خیلی ها روی او می ماند. روی اویی که صاحبِ این عمارت است..جوان..خوش پوش..نفس گیر..بی نقص!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن