رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان پارت بیست و دو

پوریا با بازدمِ بلندی، عصبی میخندد:

-تو روحت رُهام! این چند وقت سرم خیلی شلوغه..بذار ببینم چی میشه..

رُهام اشاره میکند که بیرون برود. و پوریا با نارضایتی از دفترش بیرون میرود و سوار ماشینش میشود. و به سمتِ آدرسی که رُهام گفت، حرکت میکند. در همان حین شماره ی رُز را میگیرد. بوق دوم نخورده است که رُز جواب میدهد:

-سلام..

پوریا نگاهی به آدرس میکند و اخم بین ابروهایش مینشیند. از رُهام هیچوقت انتظارِ خوبی ندارد و همیشه با خود میگوید که نباید داشته باشد و..بازهم گاهی فکر میکند که شاید اینبار با دلش راه بیاید. که در اکثرِ مواقع تیرش به سنگ میخورد و این مرد اصلا دلسوزی و راه آمدن بلد نیست. این به مرور به دستش آمده و به خصوص در زمینه ی کار، رُهام نه رفافتی میشناسد، و نه آشنا و صمیمیتی..

-سلام..خوبی عزیزم؟؟

رُز درحالِ بیرون آمدن از کلاس، میگوید:

-ممنون..خودت خوبی؟؟

کلافه میگوید:

-اِی بد نیستم..کجایی؟؟

-دارم از کلاس میام بیرون..تو دمِ دری؟؟

پیچِ خیابان را میپیچد و سعی میکند قانع کننده بگوید:

-نه خانومی..زنگ زدم بگم که منتظرِ من نباش..یه کاری واسم پیش اومد، که نرسیدم بیام..

رُز مات میماند با ناراحتی میگوید:

-آخه الان چه کاری؟؟

-کاره دیگه..باید برم خونه ی یه مشتری رو ببینم..

فکرِ رُز به آنی به سمتِ رُهام کشیده میشود. حتی فکر کردن به آن مرد هم حالش را دگرگون میکند و عصبی میگوید:

-خب چرا به آقا..یعنی به آقای شمس نگفتی که کارِ واجب داری و یه چند ساعت بهت مرخصی بده؟؟

پوریا حوصله ی توضیح دادن ندارد و خودش هم ناراحت است:

-نشد دیگه..اینم واجب بود..

-اما آخه ما از دو روزِ پیش هماهنگ کردیم پوریا..قرار شد باهم حرف بزنیم..

پوریا با نفسِ بلندی میگوید:

-یا امشب میام، یا فردا یه جا همدیگه رو میبینیم و باهم حرف میزنیم عزیزم..ببخشید که نشد..

رُز با صدای پکر شده ای میگوید:

-یعنی نمیتونی بیای؟؟

تا دو ساعتِ دیگر هم نمیرسد.

-قربون رُز خانومیِ خودم..برو خونه، فکر نکنم برسم بیام..میام درموردِ برنامه هامون حرف میزنیم..قول میدم..

رُز خداحافظی میکند و..حالا باید برود به آن “خونه باغ”! همان جایی که مردی با چشمهای سرد و نگاهِ نافذ و.. رفتارهای متناقض صاحبش است. کسی که ازش میخواهد توی اتاقِ شخصی اش تصویری از یک دختر و پسر بکشد و عکس هایی برای پیشنهاد میفرستد که شرم و خجالت تمامِ وجودش را بگیرد. آقای خانه..رُهامِ شمس!

هنوز در فکرِ عکس هاست که پیامی به گوشی اش میرسد. حتی با فکر کردن به اینکه شاید پیام از طرفِ همان مرد باشد، قلبش به کوبش می افتد. کوبشی ترسناک! 

و وقتی اسمش را..”آقای شمس” میبیند که پیام داده است، یکهو تنش یخ میزند و..انگشتانش پیام را لمس میکند.

-چه روزایی دانشگاه داری؟؟؟

نفسش برای لحظه ای بند می آید. هدفِ این پیام را نمیاند. از جواب دادن میترسد و..از جواب ندادن هم! با تردید انگشتانش را روی صفحه ی کیبوردِ گوشی جابجا میکند:

-سلام..مشکلی پیش اومده آقا؟؟

پیام را ارسال میکند. و رُهام با خواندنِ پیامِ دخترک لبخندِ پر کینه ای میزند. چقدر راحت به هم ریختگی اش را میفهمد!

-روزای دانشگاهتو بگو!

و دقیقه ای بعد پیامِ عروسک میرسد:

-شنبه..دوشنبه و سه شنبه..میتونم بپرسم چی شده؟؟؟

سادگی اش به قدری لذت بخش است که پیامش را..بارِ دیگر با ولع میخواند. و جوابِ آمرانه ای میدهد:

-از این به بعد پنج شنبه و جمعه ثابت واسه من کار میکنی!

-منظورتون از این هفته ست؟!

فرقی هم میکند؟؟

-کلا!

رُز با خواندنِ تک کلمه ای که دیگر در آن اما و اگری نباشد، دقیقه ای فکر میکند. و بعد تایپ میکند:

-ببخشید..من پنج شنبه ها اکثرا نیستم آقا..میشه بندازم یکشنبه؟؟

چانه میزند و دخترک تمامِ تلاشش را میکند تا از او فرار کند. پنج شنبه ها نباشد و یکشنبه ای باشد که او در خانه نیست. با اینحال..از اینطور جوابهای رُز خوشش می آید. باعث میشود بیشتر اصرار کند برای همان پنج شنبه و جمعه..و دخترک بیشتر مجبور باشد!

-نه! همون پنج شنبه و جمعه..

-پس لطفا دو هفته بهم مرخصی بدید..

به پیامش نگاه میکند و فکر میکند که دخترک لااقل تلاشش را میکند دیگر! قبل از اینکه جوابش را بدهد، پیامِ بعدیِ عروسک میرسد:

-اگر هم قبول نمیکنید، میتونم اگه اجازه بدید به دوستم بگم که یکی دو هفته به جای من بیاد و کارِ منو انجام بده..

و راههای محتلف را امتحان میکند برای فرار!

-پنج شنبه شروع کن..

*********

حوله ی تن پوش را از تنش درمی آورد و از موهای کوتاهش آب میچکد. نگاهش از عکسِ کوچکِ گوشه ی پرتِ اتاق میگذرد و روبروی آینه دستی لای موهایش میکشد. زخم عمیقِ پشیانی اش که تا ابرویش ادامه دارد، در این حالت بیشتر به چشم میزند. و او را بیرحم تر و غیر قابلِ نفوذ تر نشان میدهد.

درِ کمد را باز میکند. لباسِ زیادی در این عمارتِ بزرگ ندارد. تنها خانه ی او، همان هفتاد متریِ قدیمی در محله ی معمولی ست..و اینجا..با تمامِ عظمت و پر زرق و برق بودنش، یک گزینه است فقط برای ادامه ی بازی..یک مکان که صاحبش است، صاحبِ تک تکِ وسایل و سنگها و درختها و..آدمهایش! نه برای اینکه لازم باشند برای زندگی، فقط هستند به عنوانِ ورق های بازی!

هنوز لباسی انتخاب نکرده است که پیامی به گوشی اش میرسد. فقط چند پیام را که از چند ورقِ مهم است، صدا دار کرده است. این هم یکی از آن مهم ها!

گوشی را از روی تخت برمیدارد. اسمِ “عروسک” چیزی ست که با دیدنش روی صفحه ی گوشی، چند ثانیه ای فقط نگاه میکند و..بعد لبخندِ کمرنگِ خماری روی لبش می آید. ورقِ اصلی! هیچ چیز نمیتوانست مثلِ این پیام، در این وقت صبح لذت بخش باشد..حتی یکی از آن بطری های ویسکی اسکاچ شصت درصد! 

-سلام..ببخشید مزاحتون شدم..میخواستم اگه بشه، باهاتون حرف بزنم..میشه؟؟

مستانه لبی میکشد و دخترک چه محترمانه درخواست حرف زدن با او را دارد. نمیداند توی سرِ آن دخترک چه میگذرد..حتی حرفهایش هم مهم نیست..فقط اینکه پیام داده و میخواهد مزاحم شود و حرف بزند، کافی ست! جوابِ این پیام نه پرسشی دارد، و نه تایید و رد کردنی..فقط یک جمله ی دستوری:

-بیا تو اتاقم..

گوشی را روی تخت پرت میکند و با بالا تنه ی برهنه، به صفحه ی گوشی نگاه میکند..اخم دارد و در عینِ حال، لبخندی پر تفریح..میداند که رُز بازهم پیام میدهد.

و هنوز دقیقه ای نگذشته، پیامِ دوباره ی رُز میرسد. پیام را بدونِ اینکه دست به گوشی بزند، میخواند:

-میشه بهتون زنگ بزنم و بگم؟؟

چشم از گوشی میگیرد و خواستن های دخترک اهمیتی ندارد. رُز کمتر از ده دقیقه ی دیگر اینجاست. میخواهد حرف بزند و مجبور است که بیاید..

و هنوز ده دقیقه نشده که چند تقه به درِ اتاقش میخورد. نگاهِ خمارش روی دو سه دست لباسِ آویزان شده توی کمد می ماند و پیروزمندانه و آرام میگوید:

-بیا تو..

در با چند ثانیه تعلل باز میشود. و..ثانیه ای بعد صدای هینِ آرام و..عکس العملِ ناشیانه ی دخترک را میشنود. نگاهش نمیکند..اما صدای تحلیل رفته اش را میشنود:

-سلام..

دو بلوز را از توی رخت آویزِ کمد درمی آورد. یکی چهارخانه و یکی سفیدِ ساده. نگاهِ گذرایی به رُز می اندازد. نگاهِ پایین افتاده اش..صورتِ سرخ شده اش..مقنعه ی سیاه و موهای روشن و..دستهای قفل شده اش توی هم..

دو بلوز را روی تخت می اندازد و مستقیم به سمتش برمیگردد. 

-فریده کجاست؟؟

رُز با لبی که میفشارد، سخت میگوید:

-مامانم..تو آشپزخونه ست..

اشاره ای به لباسهای روی تخت می اندازد:

-چروکَن..ببر بده بگو واسم اتو کنه..

رُز نگاهش را بالا میکشد و..رُهام با بالاتنه ی برهنه را روبرویش میبیند. معذب بودن بیشتر میشود..و حقارت با حرفِ رُهام، خودنمایی میکند..حسهایش بد تر میشود و نگاهش به سمتِ دو بلوزِ روی تخت کشیده میشود. نمیتواند حرف را از توی گلویش فرو دهد:

-مامانم باید..اتو کنه؟؟

دخترک این را دوست ندارد و رُهام به چشمهای سبزی نگاه میکند که غرور دارند و نگاهش نمیکنند. 

-پس کی باید اتو کنه رُز؟؟؟

رُز جوابی ندارد و رُهام درحالِ برداشتنِ لباسها، میگوید:

-وظیفه ی فریده به عنوان خدمتکار همینه..نگو نمیدونی که هیچکس بهتر از دخترِ یه خدمتکار، وظایفش رو نمیدونه!

صورتِ رُز سرخ تر میشود و اخمی بینِ ابروهای نازکِ دخترانه اش مینشیند. رُهام به سمتش می آید و از نگاه نکردنش خوشش می آید. خجالتی پر غرور..

لباسها را به سمتش میگیرد و میگوید:

-وقتی آماده شد، واسم بیارشون..بعد میتونی حرفاتو بزنی..

رُز برای گرفتنِ لباسهای او تعلل میکند و با همان صورتِ به هم ریخته از حس بد، فقط به چشمهایش نگاه میکند:

-ببخشید..من کلاس دارم، دیرم میشه..الان میخوام…

قبل از اینکه جمله اش را تمام کند، رُهام با خونسردی میگوید:

-پس تو راه باهم حرف میزنیم..

رُز لحظه ای مات میماند..همراه شدن با او؟! سری به اطراف تکان میدهد و سعی میکند خود را جمع و جور کند:

-ببخشید آقا..من با شما نمیام..اگه اجازه بدید..همین جا حرفامو بگم و..

تابِ نگاهِ خاصِ مرد را نمی آورد و نگاهش را پایین میکشد:

-بگم و برم..

رُهام قدمی نزدیکتر میشود و حالا فاصله شان فقط یک قدمِ کوتاه است. ثانیه ها در سکوت نگاهش میکند. سنگینیِ نگاهش..و برهنگیِ بالاتنه اش..و نزدیکی اش باعث میشود که رُز معذب تر شود. گونه هایش بار دیگر رنگ میگیرد و رُهام با تماشای دخترک، آرام و خش دار میگوید:

-میشنوم..

رُز آب گلویش را فرو میدهد و دختری نیست که در این شرایط، راحت حرفش را بزند و بی اهمیت باشد. هر ثانیه این مرد را با پوریا و..برخوردش با پوریا مقایسه میکند. اصلا نمیفهمد چرا و..اذیت میشود. با نگاهِ گذرایی به رُهام میگوید:

-میشه..لباس بپوشید، بعد حرف بزنیم؟؟

رُهام آرام میخندد:

-لباس ندارم..مامانت اتو کنه، بعد بپوشم..

رُز چند ثاینه ای نفس نمیکشد. چشم روی هم میگذارد و سعی میکند محکم باشد. و بالاخره با خود کنار می آید که نگاهش را بالا بکشد و حرفش را بزند:

-شما با من..مشکلی دارید؟؟ 

نگاهِ رهام روی چشمهایش می ماند:

-چه مشکلی رُز؟؟

رُز هرچند سخت نفس میکشد و هرچند صورتش سرخ است و شدیدا معذب، اما چشم از رُهام نمیگیرد:

-چرا حس میکنم منو اذیت میکنید؟؟

رُهام آرام است و..لمس آن لبهای صورتی میتواند یک نئشگیِ بی پایان داشته باشد!

-چرا همچین حسی میکنی؟؟

رُز سوال نمیخواهد..سردرگم است..جواب میخواهد برای آرام شدنِ ذهنش:

-رفتارِ شما با من…

جمله اش را نمیتواند تمام کند و رُهام به لبهایش نگاه میکند:

-من متوجه منظورت نمیشم..مگه تو به غیر از دخترِ سرایدار و نامزدِ پوریایی؟؟ آخرِ آخرش کارگرِ من! چرا حس میکنم ذهنت داره منحرف میشه؟!

رُز در جواب دادن می ماند و..به خدا که نگاهِ خیره ی این مرد، گویای خیلی چیزهاست. چطور درموردش بگوید؟؟ اشتباه است؟!

-چرا انقدر دستپاچه ای؟؟ آروم باش..میخوای درموردش با پوریا حرف بزنیم؟؟ 

میخندد:

-هرچند پوریا انقدر سرش گرم هست که این مسئله خیلی واسش اهمیت نداشته باشه..فقط شرمنده ی من میشه که نامزدش انقدر بی چشم و روئه! 

رُز کلافه و خجالت زده میگوید:

-این چه حرفیه؟؟ من به هیچی فکر نمیکنم..فقط اینکه..شما چرا انقدر راحتید؟؟

و بعد از این حرف، خجالت زده تر میشود و ناله میکند:

-ببخشید..منظوری نداشتم..

حرفهایش بی سر و ته است و نمیتواند منظورش را برساند. و این دختر رُهام را پر از وسوسه میکند. عکس العملهای شتابزده و بامزه..و حرفهای بی اهمیت!

-حرفتو بگو..

رُز از اینکه حرف عوض شود، هم راضی ست و هم ناراضی..حس ناتوانی میکند و مقابله با این مرد سخت است! دهان باز میکند، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، رُهام میگوید:

-راستی کدوم عکس به نظرت بهتربود؟؟

با یادآوری عکس ها، دهان رز همانطور باز می ماند. رُهام نگاهِ معنا دار و عمیقی توی صورتِ رُز میگرداند و نگاهِ خمار و خیره اش باعث میشود که رُز یکهو گُر بگیرد. رهام با لحنِ خاص و آرامی میگوید:

-آخری بهتر نبود؟؟ ژستشون..لباسِ صورتیِ دختره..نگاهش..لبای صورتیش..پوستِ سفیدش..رنگِ چشماش..

و با مکث میگوید:

-که قراره برعکسِ چشمای اون دختر، تو نقاشی سبز نباشه!

رُز دیگر هوایی برای نفس کشیدن ندارد و ذهنش بار دیگر به هم میریزد. چرا خود را جای آن دختر میبیند؟!! 

رُهام لبی میکشد و با چشمکی میگوید:

-میخوای یه بار دیگه باهم ببینیم و..

قبل از اینکه جمله اش تمام شود، رُز بی اراده و بلند میگوید:

-نه! 

دیگر آرام نیست و جملات را تند و هول زده ردیف میکند:

-درست نیست..اصلا..اون عکسا زشتن..من نمیتونم اون مدلی بکشم..آخه..اینهمه باز..لازمه؟! اونم تو اتاقتون؟؟ من بیام بکشم؟؟؟ بعدم..چرا باید پنج شنبه جمعه ها بیام؟؟اون موقع که شما خونه اید..من بیام تو اتاق شما و پیشِ شما نقاشی کنم؟؟؟ 

رُهام در سکوت فقط نگاهش میکند. با لذت و..حریصانه..اسمِ حالِ الانِ عروسک را چه بگذارد؟! که هم خجالتی ست و هم عصبانی و هم مغرور و هم..ترسیده!

-یه نقاشی بکش که پسره لبای صورتیِ دختره رو محکم و عمیق میبوسه!

رُز با شنیدنِ این حرف، هین بلندی میکشد و خشک میشود. و رُهام نگاهش را با فکّ فشرده شده و لبخند کمرنگ، بین چشمها و لبهای او جابجا میکند. رُز دیگر رو به مرگ است و یکهو دیوانه میشود:

-واقعا که آقا..خیلی بی ادبید!

هیچوقت..مثلِ این لحظه..بوسیدنش را نمیخواست. دست مشت میکند و آرزوی مرگِ پوریا، کمترین است! این بازی فقط یک برنده دارد..آن هم فقط او!

-معذرت خواهی کن رُز..

رُز با خجالت، اما عصبانی میگوید:

-ببخشید..اصلا..من میخواستم حرف بزنم..اومده بودم که حرفمو بزنم و برم..کلاسمم دیر شد..

هرلحظه فکر میکند که چطور این شرط را هرچه زودتر ببرد. و رُز در چشمهایش میگوید:

-من پنج شنبه و جمعه ی این هفته..نمیتونم بیام..میخواستم بهتون اطلاع بدم که بعد دعوام نکنید..یعنی..نگید که چرا نیومدی..

عصبی ست و حرفهای تندش هی خجالتش میدهد. که بار دیگر میگوید:

-میشه نیام؟ باشه آقا؟؟

رُهام کوتاه میگوید:

-نه..

-ولی من نمیام..یعنی..واقعا نمیتونم بیام..بعدا جبران میکنم..این هفته اصلا نمیتونم..

چقدر اصرار میکند. رُهام فکر میکند..به آغوش کشیدن این تن..چه حسی میتواند داشته باشد؟؟

-اجازه..باشه؟؟؟

-نه رُز..

رُز بازدمش را یکهو بیرون میفرستد و با مکث میگوید:

-ببخشید..من این جمعه جشنِ نامزدی مه..

 سکوت میشود. رُهام بهت زده می ماند. نگاهش قفل چشمهای رُز میشود و رُز با جدیت میگوید:

-واقعا نمیتونم..لطفا درک کنید..

توی یک ثانیه تمامِ فکرهای توی مغزش به هم میریزد. هر نقشه به سمتی پرت میشود..هر برنامه یک جور خط خطی میشود. ناباورانه به رُز نگاه میکند و به حرکتِ غافلگیرانه ی حریفش فکر میکند. 

-نامزدی..

رُز سر تکان میدهد:

-بله..حالا میشه؟؟

لبهایش روی هم می افتند. امروز سه شنبه است..یعنی سه روز دیگر..جشنِ نامزدی..نامزدیِ رسمی! مغزش تیر میکشد..حریفِ سریع و حرفه ای و بیرحمش!

توی دلش پوزخند میزند. پر از کینه میشود..نفسش سنگین میشود و..آرامشِ ظاهرش، درست مثلِ بی اهمیت ترین آدمِ روی زمین است! سرد و خالی از احساس..با درونی از هم پاشیده..فقط میگوید:

-میشه..

بالاخره خنده روی لبِ رُزِ متعجب شده می آید:

-ممنون آقا..مرسی که قبول کردید..آآآ خدافظ..

توی سکوت..با لبهای بسته..ظاهری بی تفاوت و سرد و کاملا بی حالت، فقط نگاهش میکند. و پوریا برایش حرف میزند:

-پسفردا یه جشنِ کوچیک قراره بگیریم، واسه نامزدی مون..همین جمعه..فکر نمیکردم انقدر زود و یهویی بشه..اما الان دیگه فرقی نمیکنه..اتفاقا اینطوری بهتر شد..راحت میشیم از این همه محدودیت..

آرام نفس میکشد. پلک نمیزند..به ورقِ رو شده ی حریفش فکر میکند. این بازی ادامه دارد..حریفِ مقابلش هم همین را میخواهد؟؟؟ 

-حرفامونو باهم زدیم..بالاخره توافق کردیم که هرچه زودتر نامزدی مونو رسمی کنیم..البته رُز خیلی اصرار داشت که مراسم نامزدی مون بیفته جلوتر..

پوریا میخندد..حس و حالِ خوبی دارد:

-نه به قبل که هی ناز میکرد و میگفت که باید فکراشو بکنه و هنوز بچه ست، نه به الان که خودش میخواد همه چی جدی بشه..فکر کنم خودشم دیگه خسته شده بود از دوری کردناش..شایدم از اینکه آقا صمد هی بهمون گیر بده، خسته شده..

رُهام به نگاه و حرفهای رُز فکر میکند. رُز..اصرارش برای فرار..فرار از چه چیزی؟؟ دخترک فهمیده بود. خوب فهمیده بود که نقشه میکشید برای فرار از دستِ او! فرار از او و..پناه بردنِ بیشتر به پوریا. رو دست خورد..نه از رُز، که این دختر در حدِ رقابت با او نیست. این حریفِ قدَرش است که بازی را اینطور مدیریت میکند!

-این چند روز خیلی کار دارم..باید تا جمعه برنامه ها مونو راست و ریس کنیم..باید ببرمش خرید..کلی کارای عقب افتاده دارم..نمیخواستم انقدر یهویی باشه..برنامه ها داشتم واسش..

بارِ دیگر با لذت میخندد:

-اما دیگه شد دیگه..

قلبش سنگین است..خنده ی پوریا مغزش را به هم میریزد..و خنده ی آخرِ رُز، وقتی که تشکر کرد! نگاه از خنده ی پوریا نمیگیرد و کاملا ظاهرِ آرامی دارد وقتی میگوید:

-چه عجله ایه؟؟

پوریا دستی در هوا تکان میدهد و با خنده میگوید:

-اتفاقا خودمم همینو بهش گفتم..که چه عجله ایه خانوم؟؟؟ گفت دوست داره زودتر از بلاتکلیفی دربیایم..رُز خواست، وگرنه من هنوز آماده نیستم..

دخترک بلاتکلیف بود..یا ترسیده..نقشه ی خوبی برای دور شدن کشید!

-بهش گفتم پولِ آنچنانی تو دست و بالم نیست..آخه رُهام منم واسه خودم یه سری کارای عقب افتاده دارم که هنوز انجامشون ندادم..باید یه پولی دستم باشه که بتونم یه خرید درست حسابی واسش بکنم..میخواستم اون خونه مجردیه رو پس بدم، یه جا دیگه خونه اجاره کنم..نمیخوام جایی ببرمش، که آمارم تو اون محل خوب نیست..اصلا نمیخوام آدرسِ خونه ای که با زنم هستم رو کسی داشته باشه..

با تفریح میخندد و اضافه میکند:

-آدم که زن میگیره، باید مدارکِ قبلِ اونو کاملا نیست و نابود کنه! هنوز بعضی مدارک دور و برم میپلکن..نه دلم میاد ردِشون کنم، نه میتونم دلشونو بشکنم..اما دیگه به خاطرِ رُز یکم زودتر باید بذارمشون کنار..

حتی انحنای کوچکی روی لبش نمی آید و انگار تمامِ عضله های صورتش فلج شده است. 

-هوم..شایدم بهتره مخفیانه داشته باشی شون..رُز از کجا میخواد بفهمه؟؟

پوریا با حالتِ خاصی میخندد:

-راه نشونم نده داداش..نمیخوام وسوسه شم..دارم ترک میکنم..

در آرامش میگوید:

-تو اهلِ ترک کردن نیستی..هم من میدونم، هم خودت..

-این سری فرق داره..فکر کنم داشتنِ رُز، به همه ی اونا بی ارزه! به خودم قول دادم که به خاطرش از یه سری تفریحا بگذرم..سخته..اما میگذرم!

آب گلویش را سخت فرو میدهد و سیبک گلویش تکان میخورد. پوریا را خوب میشناسد. قول های بزرگ زیاد میدهد و یکی درمیان فراموش میکند و زیرِ پا میگذارد. این آدم حتی با خودش هم صادق نیست. و رُز..عروسکِ ساده ی خجالتی، این آدم را میخواهد. 

-ساعت چهار قرار داریم باهم..این دو روز رو مرخصی بده، به کارام برسم رُهام..جشنِ نامزدیمه..جونِ داداش این سری رو لج نکن..بذار برم کارامو ردیف کنم که عقب نَمونم..

فقط سکوت..مغزش ساکت است..خودش آرام..به مرحله ای رسیده است که هیچ حسی ندارد. فقط آرام است و حرکتِ حریفش را تماشا میکند. 

-برم داداش؟؟ رُز منتظره که برم دنبالش..برم دیگه..ها؟؟

لب میجنباند و فقط یک کلمه میگوید:

-برو..

پوریا تعجب میکند. میخندد..ناباورانه تشکر میکند:

-قربون معرفتت داداش..جبران کنم واست..دستت درد نکنه..پس من رفتم..خداحافظ..

پوریا میرود و رُهام در سکوت به دیوارِ روبرو نگاه میکند. ذهنش خالی ست و..انقدر یکهویی شد که اصلا هیچ فکری به ذهنش نمیرسد. غافلگیر شد، هرچند که شش دُنگِ حواسش به ادامه ی بازی بود. حالا نمیداند چطور باید ادامه دهد و جوابِ این کارش را بدهد.

وقتی به خود می آید که دستش روی زنگِ درِ خانه ی مادرش مینشیند. پناهِ دوباره اش! زنی سرد و بی حرکت، با نگاهی که او را دور میکند. اما در آخر، فقط همان زن میتواند این ضربه ی سنگین را..هرچند ناچیز، اما التیام دهد. التیام هم ندهد، شاید آرامَش کند.

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫3 نظرها

    1. دوستای گلم ما برای سایت هزینه میکنیم وقت میذاریم و یک منبع درآمده برا ما،ولی چند ماهه دیگه هزینه و درآمدای مارو نمیدن و همه فعالیتاش کم شده و ما هم هفته ای یه بار پارت میذاریم هر چند به ضرر ما هست ولی بازم هفته ای یه بار پارتگذاری میشه،امیدوارم کارارو روبراه کنن و هزینه های ما رو هم بدن و ما از شماها شرمنده نشیم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن