رمان آنلاینرمان دلدادگی شیطانرمان دلدادگی شیطان

رمان دلدادگی شیطان خلاصه و پارت اول

خلاصه:

مردی از جنسِ سیاهی..سیاهِ مطلق!  حکومت از آنِ  سیاهی ست. 

 آتش از نگاهِ یخ زده اش میبارد.

 پر نفوذ..غیر قابلِ نفوذ! 

بی رحم..غیر قابلِ ترحّم!

سرد..خالی از احساس..

و عاشق؟! در سیاهیِ مطلقِ قلبِ او عشق جایی ندارد.

 او یک شیطان است! حکم میکند..وسوسه میکند..نابود میکند.

تمامِ دنیا به پایش می افتند. تمام دنیا…حتی عشق؟!

❌❌❌

ببار برایم

 تو که هزاران چشمه ی جوشان

پشت مردمکهایت پنهان کرده ای

ببار برایم

 اشکهایت همان آب حیاتیست

که خضر نوشید و هنوز در به در جاودانگیست

ببار برایم 

تو که هزاران چشمه ی جوشان

پشت مردمکهایت پنهان کرده ای

ببار برایم 

اشکهایت همان آب حیاتیست

که خضر نوشید و هنوز در به در جاودانگیست

ببار برایم 

ساعت چشمهایم

عجیب با ساعت ابرها کوک است

عقربه هایی خلاف مسیر زندگی

که بهم نمیرسند و فقط جفت میشوند

ببار برایم 

 تو که اشک هایت

برف آب شده ی کوهستان است

بکر و جاری

 ببار 

ببار

سیلاب دردهایت را دوست دارم!

نگاهش به دنبال لباس سفیدِ پفدار کشیده میشود و..از دنباله ی لباسِ عروس کم کم بالا می آید. سانت به سانت..اندامِ موزونِ دخترک نفسش را تنگ میکند. نگاهش حریصانه‌‌..یا پر کینه.‌یا پر لذت..چقدر زیبا!

در را پشتِ سرش میبندد. با صدای بسته شدنِ در، عروسِ ترسیده درست وسطِ سالنِ بزرگ و نیمه تاریک می ایستد. ترس از تمام حرکاتش میبارد. و وقتی با تعلل برمیگردد و به چشمهای رنگِ یخِ مرد نگاه میکند، مردمک هایش به طرز ترسناکی میلرزد و..لرزش دخترک لبخند‍ِ کمرنگی روی لبِ مرد می آورد.

لبخندی که با نفسِ صدا داری همراه است. با دندانهای فشرده شده..با نگاهی پیروزمندانه! 

اینجاست..همانطور که باید میبود..همانطور که او خواست..و چیزی خلافِ خواسته ی او محال است!

-عروسک!

صدایش آرام و خش دار است و عروسک با نگاهی خجالت زده و..نفسی بند آمده و..ترسِ بی اراده و رنگِ پریده ای..که حتی از زیر آن آرایشِ بی نقص و زیبا به چشم میخورد، فقط نگاه میکند. عروسک دارد پس می افتد!

-فقط..دلم میخواد..از اون چشات یه قطره اشک بریزه! فقط..یه قطره رُز!!

تهدیدِ آرام و پر نفوذش باعث میشود که عروسک تاب نیاورد و نگاهش را به زیر بیندازد. هیچکس توان مقاومت در برابر این نگاه بی رحم را ندارد.

دخترک دستانش را در هم قفل میکند و به سختی چیزی بر زبان می راند:

-من..ممنونتم..مدیونِ..لطفتم..

نفسی میگیرد و دارد خفه میشود:

-تو..

-من فرشته ی نجاتتم!

سکوت میکند و نگاهش را بالا نمیکشد و این مرد به هر چیزی شباهت دارد جز فرشته ی نجات!

صدای مرد آرامتر میشود:

-تو خوابتم نمیدیدی که از اون کثافت دونیِ تهِ باغ بیای بیرون و یهو از این قصرِ بی در و پیکر سر در بیاری! 

تمام وجودِ دختر پر از حسّ بدِ حقارت میشود. مرد قدمی جلو میگذارد و..دلش میخواهد تا خودِ صبح بارها و بارها این حسّ بُردِ تماما لذت را بر سر دخترک بکوبد! 

-خوب جمعش کردیم نه؟؟؟ 

از بین دندانهایش دمی میگیرد:

-خوب جمعت کردم! رُز…با کلّه افتادی تو خمره ی عسل!!

به وضوح شکستن دخترک را میبیند و لبی از لذت میکشد‌. عروسکش سخت میگوید:

-مم..نون..اگه میشه‌‌..

قبل از اینکه بتواند خواسته اش را به زبان بیاورد، مرد با پچ پچی آرام میگوید:

-میخوایم جشن بگیریم!

دختر انگار که نشنیده باشد، با هین آرامی سرش را بالا می آورد و..مرد لبخند موذیانه ی بی رحمش را به رویش میپاشد:

-یه جشنِ دو نفره!

دختر پلک میزند. یک چیزی توی گلویش گلوله میشود. با چشمانِ درشت شده ی زیبایش میگوید:

-چرا؟!

مرد با خنده سری کج میکند:

-به خاطرِ پیروزی مون!

دختر دهان باز میکند تا حرفی بزند. نگاهِ مرد روی لبهای سرخ و براقِ دختر میماند و با همان سری که به سمتِ شانه کج کرده، چشم تنگ میکند:

-شب عروسی مونه..حیف نیست یه رقصِ تانگوی دو نفره نداشته باشیم؟!

لحنش با تمسخر همراه است و دختر هول شده میگوید:

-ولی قرار نبود…

میان حرفش نزدیکتر میشود:

-قرار مدار رو فقط من تعیین میکنم!

و با صدای آرامتری میگوید:

-یادم نمیاد قرار گذاشته باشم که شبِ عروسیم نرقصم!

دختر به هول و ولا می افتد و بی اراده کلمات را از دهانش به بیرون پرت میکند:

-ولی آقا این عروسی واقعی نیست..خواهش میکنم یکم درک کن که حالم الان..

مرد درحالیکه دست روی گره کراواتش میگذارد، با اخمِ ریلکسی میگوید:

-ای جان..حالت چشه؟؟؟

دل دختر گریه میخواهد و نباید حتی قطره ای اشک بریزد.

-بذار تنها باشم..

کراوات را میکشد و در همان حین بی تفاوت نُچی ادا میکند:

-نمیشه رُز! امشب باید یه چیزایی برات روشن بشه..وگرنه خواب ندارم..خواب نداری..زندگی نداری!

روبروی دخترکِ یخ زده می ایستد و دکمه ی اول بلوزش را باز میکند:

-بهم گفتی آقا؟؟؟

دختر در برابرش زیادی ظریف است و..از اینکه نگاهش نمیکند خوشس نمی آید. دست زیرِ چانه ی عروسک میگذارد و وادارش میکند که نگاهش کند:

-من اربابِ توام؟؟؟ یا صاحبِت؟؟؟

نگاهِ مات مانده ی عروسک را دوست ندارد. سر کج میکند و دمِ گوشش می گوید:

-میخوام اهلیت کنم..اهلیِ خودم!

لرزی از تن دختر میگذرد. جرات حرف زدن در برابر او را ندارد و این مرد پر جذبه ترین مردی ست که در تمامِ عمرش دیده!

دست مرد روی موهای آراسته و براقِ دختر مینشیند. نرم و..ترسناک..انگشتانش را روی موهایش میکشد:

-آرایشگرت کارش حرف نداره! چیکار کرده امشب با این سر و ریخت!

دختر حتی جرات عقب کشیدن هم ندارد و فقط بی صدا زمزمه میکند:

-منو..میترسونی..

مرد با حالِ خوش پچ‌ میزند:

-زودتر اهلی میشی…

وحشتناک است. هم حالت نگاهش..هم صدایش..هم لحنِ غیر قابل نفوذش..هم..گرمای تنش!

-میخوای با من چیکار کنی؟؟

انگشتانِ مرد روی تورِ گیپورِ پشت موهایش مینشیند. تور بلندی که تا انتهای دامنِ دنباله دارش کشیده شده!

-داری میلرزی رُز!

دختر در سکوت نگاهش میکند و چه‌ نگاه مظلومانه ای! 

-هه! عجب چشایی..تو این حالت دیگه سبز نیستن.. دوسشون ندارم..رز فقط با چشای سبزش رُزه!

 چشمان دختر میلرزد و چه سخت سعی دارد هیچ اشکی به کاسه ی چشمانش راه پیدا نکند!

-خب..داشتیم درباره ی آرایشگرِت حرف میزدیم! کار درسته..کجا دیدیش؟؟

لبهایش روی هم کیپ میشوند و نمیتواند جوابی دهد. نگاهِ مرد روی لبهایش میماند:

-با کی انتخابش کردی؟؟؟

میبیند که حال دختر بدتر میشود و..حالاست که کینه و نفرت در قلبش زبانه میکشد! انگشت شستش را روی لبِ دخترک میگذارد و..نفس دخترا را در سینه حبس میکند. انگشتش با خشونت روی لبِ زیبای عروسک کشیده میشود. تا..روی لپش! رژِ سرخ رنگ یک طرفِ صورت دخترک را سرخ میکند. 

-حالا بهتر شد!

دختر از بینی نفس میکشد و..نفس نفس میزند. 

دست مرد پشتِ موهایش..روی تور مینشیند. تور را توی مشتش میگیرد‌..میفشارد..با دندانهای چفت شده میخندد و کینه از نگاهش میبارد:

-اینو با کی انتخاب کردی؟؟

دختر فقط نگاه میکند و..بغض دارد خفه اش میکند. مرد تور را میکشد. آرام..اما پر خشونت! تور از بین موهای طلایی دخترک جدا میشود. چشمان دختر از درد جمع میشوذ و مرد تور را میفشارد. و به یکباره رها میکند. قفسه ی سینه ی دختر بالا و پایین میشود و قفسه ی سینه ی مرد رو به شکافته شدن است!

دستش روی یقه ی توریِ لباس عروسِ توری مینشنیند و..انگشتانش از روری سرشانه..تا روی بازوی دختر کشیده میشود و..دست دور بازوی دختر حلقه میکند.

-لباس عروست سلیقه ی کیه؟؟؟

ثانیه ای بینشان سکوت میشود و بعد..یکهو بازوری دختر را میفشارد و او را برمیگرداند. حالا..پشتِ عروسک به اوست. با موهایی که دیگر آنقدر آراسته نیستند. دستش روی دکمه ی پیراهنِ سفیدِ پفدار مینشیند و..دختر بی اراده خود را جلو میکشید. قدمی فاصله میگیرد و رو به او میکند:

-گفتی همه چی صوریه! این قرارمون نبود..گفتی..کمکم میکنی..تو..مگه فرشته ی نجات نیستی؟؟؟

مرد نگاهش میکند. به سر تا پایش..به لباس عروسِ زیبای نفرت انگیز..که روی تن عروسک به طرز جذابی نشسته..به صورت دلنشین و ترسیده اش..به چشمهایی که آماده ی بارش اند. و بعد..بازهم لباس عروس و بازهم آرایش و بازهم چشمهای مظلوم و..بازهم کوهی از نفرت و بازهم لبخند!

دست دراز میکند و دست دختر را در دستش میگیرد. یکهو او را میکشد و آرام میگوید:

-بیا رُز!

دختر جیغِ خفه ای میکشید و..مرد او را به اسارت میگیرد. دست دور کمرش حلقه میکند و دست دیگرش بار دیگر روی دکمه ی پشتِ گردنِ عروسکش مینشیند. اینبار بدون تعلل دکمه را باز میکند. بدن دختر سفت میشود. میترسد و خود را عقب میکشد و نمیتواند:

-داری زیرِ حرفت میزنی..نکن! بذار برم..چیکار میکنی؟!!

دختر عجز دارد و مرد خالی از انعطاف زیپِ لباس عروس را با سرعت پایین میکشد و..انقدر در برابر ظرافتِ این عروسکِ پر ناز قدرت دارد که بتواند لباس عروس را در تنش تکه و پاره کند. اما نه! 

-آروم باش رُز..قراره جشن بگیریم!

بدون توجه به تقلای دخترک، لباس عروس را از تنِ او در می آورد و..لباسِ زیبای پفدار روی زمین می افتد. و بلافاصله پایش را روی لباس میگذارد تا دیگر دستِ عروسک به آن نرسد!

دختر دیگر نمیتواند بغضش را نگه دارد. 

لباس زیرِ سفید رنگ تنها پوشش اوست و با خجالت و حس بد در خود جمع میشود و چشم میبندد. صدای بلندش با ناله همراه میشود:

-دیوونه! پست..نامرد! بذار برم..نکن..بد قولی نکن آقا..باهام بد نکن..

“آقا” گفتنش تک خنده ی پر حرص و لذتی روی لب مرد می آورد. 

-مگه نگفتم یه قطره هم اشک از چشمت نیاد؟؟؟ گریه نکن رز..خوشم نمیاد تو شب عروسی مون اشک بریزی..

دختر با نفرت و ترس نگاهش میکند و دستانش را نمیتواند از روی تنِ نیمه عریانش کنار بکشد. 

-راحتم بذار!

مرد میخندد. نگاهش روی تنِ سفید دختر در گردش است و‌‌..راحتش بگذارد؟!

در آخر دستش را میگیرد:

-نمیونم رز..ببخشید!

و بعد چنگی به لباس عروس میزند و جلوی نگاه وحشت زده ی دختر دستش را میکشد و همراه لباس عروس از خانه بیرون میزند. 

-کجا میری؟؟ تو رو خدا ولم کن..

دست دختر را میفشارد و نگاه گذاریی به چشمان پر شده اش میکند. از لباس عروس بیشتر از همه چیز کینه دارد:

-گریه نکن..قراره جشن بگیریم.

در چوبیِ عمارت را با خشونت پشت سرشان میبندد و..صدای در، در باغ بزرگ و بی در و پیکر به طرز خوفناکی میچرخد. در نیمه شبِ نیمه تاریک عروسکِ عریان شده ی ترسیده جیغ میزند:

-میخوای چیکار کنی؟؟؟ بذار برم! آقا بذار برم..

صدای وحشتش با عصبانیت همراه است و مرد دستش را محکمتر میفشارد:

-نترس رُز! بترسی، همه چی بدتر میشه..اشک بریزی، من دیوونه تر میشم..قراره خوش بگذرونیم..

از پله های سنگی پایین می آیند و در همان حین آرامتر میگوید:

-بهت خوش نگذره، زهرِت میکنم! پس خوش بگذرون عروسک! 

جایی وسطِ باغ می ایستد..یک جای خالی و بزرگ که دور تا دورش را شمشادهای قد علم کرده پوشانده اند. اینجا یک خلوتگاهِ دنج و بی صداست که..زیباترین خاطره را در بر دارد!

 دختر را جلوی خود میکشد و با لبخند آرامی به چشمهای زیبای دخترک میگوید:

-برقص! با ناز برقص..با خنده..برام براقص رز!

نفسِ دختر بند میرود. تنش مور مور میشود و بی اراده قدمی به عقب برمیدارد:

-بازیِ..قشنگی نیست..دوست ندارم..بذار برم..

مرد با تک خنده ی صدا داری او را محکم میکشد و از دوری اش بیزار است! و در عین حال..فرارش را هم دوست دارد..فرارهای بی فایده!

-بازی؟! کدوم‌ بازی رُز؟؟ این زندگیِ توئه! قشنگ نیست؟!!

چشمانِ دختر پر میشوند و نمیخواهد بشکند:

-تو گفتی بازیه! قرار شد بازی کنیم..که…

میان حرفش مرد میگوید:

-که من برنده بشم..تو رو برنده ی این بازی کنم..بازی تموم شده عزیز..برنده ی این بازی منم! 

لباس عروس را جایی وسطِ زمینِ خالی پرت میکند:

-ماییم! من و تو!!

نفهمی از نگاه دختر میبارد و میشود از چشمهای سرد و پر نفوذِ این مرد نترسید؟!

-پس..چرا داری این بازی رو ادامه میدی؟!! چرا تمومش نمیکنی؟؟ من دارم..میترسم..

دست پیش می آورد و دست بزرگ و مردانه اش را روی صورتِ ظریف و ریز نقشِ عروسک میگذارد. با انگشتانش نوازش میکند صورت سردِ دختر را..لبهایش را..با خشونت! دلش میخواهد تمام آرایشش را پاک کند و..کلا او را پاک کند..از همه چیز!

دارد با تمام وجود حس میکند که ذهنِ دختر کثیف است..تنش کثیف است..موهایش..دستهایش..حتی نگاهش!

-گفتم این دیگه بازی نیست..زندگیِ توئه..

دست زیر چانه ی دختر میگذارد و عمیق به چشمانِ کثیفش نگاه میکند:

-از امشب من زندگیتو میسازم!

به لبهایش نگاه میکند و..از بوسیدنِ لبهای کثیف متنفر است..چطور باید اینهمه کثافت را پاک کند؟! 

-از کجا شروع کنیم؟؟؟

دختر به خود میلرزد. از نگاهِ مرد..از حرفهایش..از لحنِ بی رحمش..از اینکه هیچ‌ پوششی ندارد و تنش کاملا در اختیارِ نگاهِ اوست..از ادامه‌‌..حتی از ثانیه ی دیگرِ زندگی اش!

-کِی تمومش میکنی؟؟

مرد میخندد و خنده اش با لذت همراه است. تمام شدن؟! آن هم حالایی که تازه قرار است شروع شود؟؟ 

صورتش را نزدیک میکشد و دمِ گوشِ دخترک پچ میزند:

-به تموم شدن فکر نکن..

و به یکباره عقب میکشد. از دخترک دور میشود و بدون تعلل به سمتِ انتهای باغ پا تند میکند و صدایش بلند میشود:

-فکر تموم شدن رو از سرت بیرو کن رُز!

وارد انباری میشود و چشمانش یکجا ثابت نمی مانند. نگاهش میگردنگد..جستجو میکند..صدای نفسهای بلندش را خودش میشنود. 

-همین جاهاست..همین دور و بر..

چرخی میزند و هیجان دارد برای شروع! در گوشه ی انباری گالُن بنزین به چشمش میخورد. حریصانه میخندد:

-پیدات کردم!

گالن را برمیدارد و از انباری بیرون میزند. از همان دور به عروسک نگاه میکند. ترسیده است..نگاهش بینِ سوراخهایی که احتمال میدهد پناهگاهِ خوبی باشند، در گردش است. دنبالِ راهِ فرار است و مرد با لذت میخندد. تفریح وار با خود زمزمه میکند:

-وقتی هنوز واسم نرقصیدی، کجا میخوای فرار کنی؟؟ 

نزدیکتر میشود و حالِ خوشی دارد و..ندارد!

-آتیش بازی دوست داری؟؟

دختر با هینِ بلندی یه گالُنِ توی دست مرد نگاه میکند. مرد سرد و مرموز است و نگاه از دخترک نمیگیرد. درِ گالُن را باز میکند و با کینه و لذت لبخندی میزند:

-یه جشنی بگیریم که هیچ‌ جشنی به گردِ پاش هم نرسه! نمیخوام حسرتِ رقص و آتیش بازی تو شب عروسی به دلت بمونه رُز..میخوام تا آخر عمر امشب تو یادت بمونه!

دختر ترسیده دو دستش را جلوی دهانش میگذارد و مرد دیوانه ی آن چشمهای براق و وحشت زده است!

نمیخواهد حتی ثانیه ای نگاه کردن به آن چشمها را از دست بدهد. خیره به سبزهای براق درِ گالن را جایی می اندازد و..بنزینِ توی گالن را روی لباس عروسِ روی زمین خالی میکند. تمامِ لباس عروس آغشته به بنزین میشود و دخترک با صدای خفه ای مینالد:

-رُهام!

مرد نفسی میگیرد. قلبش رو به انفجار است‌‌. شنیدن اسمش از زبانِ عروسک..برای اولین بار! 

پیرهنِ مردانه ی سفید رنگش..با کراوات باز شده ی دورِ گردن و دکمه های باز شده و..حال خوش و حالِ بد و..نگاهی که از نگاهِ دخترک جدا نمیشود.

دست توی جیبش میکند و فندک بنزینیِ طلایی رنگ را بیرون میکشد. درِ فندک با صدای تَقی باز میشود و توی سکوتِ باغ وحشت به دل دخترک می اندازد.

مرد انگشت شستش را روی چخماق میفشارد و شعله ی ناچیزی نمایان میشود . فندک روی لباس عروس پرت میشود و..شعله ی ناچیز به آتشی مهیب تبدیل میشود. 

شیطان میخندد..بلند..با صدا..دور خود میچرخد..دستانش را از هم باز میکند و بدون ریتم میرقصد. 

به سمتِ عروسش میرود. دستش را میگیرد و دستِ دیگرش را دورِ کمرِ ظریف و برهنه ی عروسک حلقه میکند. و او را وادار به رقصیدن میکند. 

-جااان چه شود امشب! 

دختر را به خود میفشارد و میچرخد و آتش بازیِ زیبا و عظیمی ست! اولین کثیفی نابود میشود و باید جشن گرفت و رقصید! 

به چشمهای پر شده از بغض دخترک نگاه میکند و قربان صدقه میرود و از کثیفیِ چشمانش بیزار میشود و با خنده به حالت آهنگ میخواند:

-گریه نکن عروسک..اشک بریزی، بد میشما! گریه نکن که اشکات دیوونه م میکنه..

پیشانی اش را به پیشانیِ عروسِ بدون لباس عروسش میچسابد و بیتاب است و پر کینه و متنفر و..دخترک هق میزند. هوممم این صورتِ زیبا را نمیبوسد.

-خوش بگذرون! نذار بهت بد بگذرونم..گریه نکن رُز!

صدای هق زدنِ دختر بلندتر میشود. این گریه ها میتواند روانِ مرد را به کل به هم بریزد! میتواند آتش نفرت و کینه را هرچه بیشتر شعله ور کند و..با حرصِ بیشتری او را به خود میفشارد:

-همین الان صداتو ببُر! 

دختر نمیتواند خود را کنترل کند و مرد چنگی از پشت لای موهای دخترک میزند:

-گفتم خفه شو رُز..صدای گریه تو نشنوم! 

چند ثانیه ای سکوت میشود و..دختر بی اراده آرام هق میزند. و همین یکی کافی ست برای تمام شدنِ تحملِ مرد!

عقب میکشد و..با خشونت عروسک را به عقب هُل میدهد. دخترک تعادلش را از دست میدهد و با آن کفشهای پاشنه بلند روی زمین می افتد.

-آخ!

 مرد..قدمی به سمتش برمیدارد. با غرور.. حالِ خراب..و لبخندی کمرنگ نگاهش میکند. یک پایش را بالا می آورد و نوک کفشِ مردانه اش را زیر چانه ی دختر میگذارد و..نوازش میکند و..آرام و سرد و بی رحم میگوید:

-شروعِ خوبیه نه؟؟؟ ولی من حال نکردم با عروسم! امشب اینجا بمون..تا خودِ صبح! فقط صبح که شد..رُز فقط فردا صبح من دلم میخواد تو رو این ریختی ببینم..اون وقته که دیگه مثلِ امشب بهت رحم نمیکنم!

نگاهِ تیز و بُرنده اش به حریفِ روبرویش است. ساکت و ظاهری کاملا آرام و پر آرامش..نگاهش با آن مردمک های یخی غیر قابلِ نفوذ است و کجخندِ کمرنگش دخترک را به کُل گیج کرده! 

پلکی میزند..نگاهی به ورق های بین انگشتانش می اندازد و..بازهم تیز و یکهویی به چشمهای حرفش نگاه میکند:

-ده تا!

آرام و با اطمینان میگوید و حریفش را کاملا زیر نظر گرفته! دختری که رفیق هایش ادعا دارند حریفِ قدَری ست در بازیِ پوکرِ اوهاما!* تا اینجا هم خوب پیش رفته و دور دورِ آخر است. 

وقتی مکثِ طولانی دختر را میبیند، دست دراز میکند و گِلاسِ بلک وایتِ نیمه شده اش را از روی میز برمیدارد. روی میزی که ورق ها به چشم‌میخورند. 

قلپی میخورد و چشم از حریفش نمیگیرد و طعمِ تلخِ نارگیل کمی گلویش را میسوزاند. 

به موهای بلوند دختر نگاه میکند. کم سن و سال نیست..شاید سی سالی داشته باشد و با تجربه است..در میانِ چهار مرد نشسته و سیگاری بین لبهایش دارد و..پایه است. پایه ی قمارهای نصفه شبی و دور همی های دوستانه و رقص و خوش گذرانی و..دوست دخترِ پوریا ست!

– چی شد؟؟ داری رو کنی واسه این دور؟؟

دختر آشفته حال میشود و حتی یادش میرود که پکی به آن سیگارِ درحال سوختن بین لبهای سرخ رنگِ براقش بزند! 

نگاهی به پوریا میکند و..نگاهِ تیزِ او هم به سمتِ رفیقش میچرخد. 

درست کنارش نشسته و مثل آن دوتای دیگر فقط تماشاگرِ این بازی هستند. سه تایی که از دورِ بازیِ پوکر بیرون رفتند و شرطبندی را..مثل تمامِ دفعاتِ قبل به او باختند. 

قلپی دیگر از گلاسِ بلَک وایتِ اسیر شده توی دستش را مینوشد و رو‌ به گرم شدن است. بازیِ لذت بخشی ست و چه بخواهند چه نخواهند، بُرد فقط و فقط از آنِ اوست!

-بیست تا! بنداز وسط بریم واسه دورِ آخر..

رفیق هایش سوتِ بلند بالایی میکشند و پوریا خمار و نا متعادل میخندد:

-نکن رفیق..موشولَم میترسه..

و او عاشقِ ترسِ توی نگاهِ حریفش است..حریف؟! نه..او فقط یک رقیب ایت. یک رقیبِ ترسوی بازنده که زیادی ادعای بلد بودن دارد و حالا باخت از تمامِ حرکاتش میبارد. 

-بازی کن شقایق..کم نیار!

صدای شوخِ شهروز هم باعث نمیشود که چشم از چشمهای دختر بگیرد.

دختر سرشار از تردید است و‌انگار نمیتواند تمرکز کند.

بارِ دیگر سکوت میشود و تنها صدای آهنگِ ملایمی به گوش میرسد که در فضای نیمه روشنِ سالنِ بزرگِ خانه ی شاهین حکمفرما ست. 

بی رحم تر  میشود و با ته مانده ی مشروبی که یک نفس سر میکشد، میگوید:

-پنجاه تا..بی برو برگرد!!

و بعد جلوی نگاه حیرت زده ی موشولیِ پوریا و رفیق هایش گِلاس را روی میز میگذارد و دست توی جیبِ عقبِ شلوارش میکند. بی محابا و خالی از تردید دسته چک را درمی آورد و از زیر چشم نگاهی به دخترِ وا مانده می اندازد:

-بنویسم؟؟ داری بیاری وسط؟؟

پوریا بازهم مستانه بلغور میکند:

-جاااان امشب داداشمون میخواد پولا رو درو کنه! موشول هستی؟؟؟ شاید خودت همه ی پولا رو ببری ها..

دختر کارتها را توی دستش میفشارد و هول زده چند تار موهای بلوندش را پشت گوشهایش میزند. سیگار را در ظرفِ دمِ دستش میگذارد و..ریسک نمیکند! پنجاه میلیون که هیچ..ده میلیون هم ندارد و اگر ببازد بیچاره میشود!

با ترشرویی کارتها را روی میز پرت میکند و میگوید:

-فولد!*

همین را میخواست! نگاهی به کارتهای افتاده روی میز میکند و تک خنده ی پر لذتی لبش را میکشد. حالِ خوش یعنی این!!

-کینگ و سرباز..عجب کارتایی! هوممم خودِ استرایته..

سکوت میشود. نگاه چهار نفر خیره ی او میماند و رُهام..دو کارتِ توی دستش را روی میز پرت میکند و تکیه میدهد.

همه با بُهت به کارتها نگاه میکنند و توی دستِ شیطانِ تماما وسوسه..یک شاهِ پیک و یک هفتِ دل بود!

دختر با هینِ بلندی دو دستش را روی صورتش میگذارد و پر از حسرت مینالد:

-لعنتی..لعنتی..لعنتی!

این حالتِ بیچارگیِ حریفش را دوست دارد! او در بازی یک بلوف زنِ بزرگ است که رو دست ندارد!!

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن