رمان آنلاینرمان دخترشمرون

رمان دختر شمرون پارت یازده

 

قبل از آمدن پدرش روی مادرش را که به خواب رفته بود کشید و پیشانی اش را بوسید. از اتاقش بیرون رفت و به سمت اتاق خودش به راه افتاد. آیات هم  تازه به خانه رسیده بود و صدای در اتاقش را شنیدن بود. چند روزی حسابی روی حرف آرش فکر بود و در نهایت تصمیم گرفته بود که با او تماس بگیرد…

همین که دستش را روی نام آرش گذاشت پشیمان شد و سریع روی دکمه قرمز رنگی که روی صفحه گوشی آشکار شده بود انگشتش را با ضرباتی متوالی فشار داد. گوشی را به سمت دیگر پرت کرد و با ناله به خودش لعنت فرستاد.

 روی تخت دراز کشید و پتو را روی سرش کشید احساس می کرد که کارش اشتباه است و نباید با آرش تماس میگرفت انقدر بی تجربه بود که نمی دانست باید از کجا شروع کند. مشکلش اصلا مشکل مالی نبود. مسئله این بود که نیاز به یک آدم باتجربه داشت تا بتواند کمکش کند…

خوشحال بود که کسی با شماره اش تماس نگرفته بود. همین که مطمئن شد آرش متوجه نشده بود که او تماس گرفته است خیالش راحت شد و توانست چشم روی هم بگذارد.

تمام هدفش از آنکه روز بعد به سمت کافه راه افتاد دیدن آرش بود. فکر کرد می تواند با برخورد با او سر صحبت را باز کند و از بی تجربگی اش بگویند… از آنکه نمی‌توانست به تنهایی بدون داشتن هیچ تجربه ای این کاری که آرش از او خواسته بود را انجام دهد. 

نمی‌توانست بیخیال آن پیشنهاد هم شود چون انقدر به رویاهایش نزدیک بود که انگار می خواستند به زور او را از رویاهایش دور کنند.

طبق معمول روی صندلی همیشگی کافه نشست اسپرسو را سفارش داد ولی این بار فقط یک دفترچه کوچک و مدادی مشکی در آورد تا فقط افکار متشوش اش را روی برگه کاغذ بریزد.

طرح های اولیه فقط حاصله دل آشوبه هایش بود. همه را روی کاغذ پیاده کرد ولی آرش نیامد…

هر چند دقیقه یکبار سرش را بالا گرفت ولی باز هم آرش نیامد. ساعت از هشت و نیم شب هم گذشته بود که تصمیم گرفت از جا بلند شود. ناراحتی از آن که بعد از چند روز که به کافه رفته بود باز هم آرش را ندیده بود پول کافه را داد و از آنجا بیرون رفت. اعصابش حسابی به هم ریخته بود. کلافه پس از آن که برای اولین بار نتوانسته بود در کاری که میخواهد موفق شود کیفش را روی دوشش انداخت و به سمت ماشین راه افتاد. هوا حسابی گرفته بود رنگ طوسی روبه سیاه آسمان دل گیری شب را بیشتر می‌کرد. نگاهش را به آسمان دوخت و ابرهای تیره میان آسمان را نگاه کرد. حضور پر حجمشان و دلگیری شب خبر از بارش ای نزدیک می داد. هوا بوی باران را به همراه خودش داشت اسمان نفسش را به بیرون فوت کرد و پشت فرمان نشست خواست گوشی اش را به ضبط ماشین وصل کند که آلارم تمام شدن باتری روی صفحه ظاهر شد. بالای عدد صفر را نشان می داد. کیفش را زیر و رو کرد تا پاوربانکش را در بیاورد ولی نبودنش بیشتر حرصی اش کرد. فراموش کرده بود که پاوربانکش را از خانه بر دارد. حتی شارژرش هم کنارش نبود. کیفش را به عقب پرتاب کرد و با عصبانیت انگشتش را روی دکمه ریموت ماشین فشار داد.

همان استارت اول ماشین روشن شد و راه افتاد ولی انگار بخت با او یار نبود که قبل از خارج شدن از کوچه بن بست کافه احساس کرد که چرخ جلوی ماشین پنچر شده است.

تمام سعی اش را کرد که ماشین را کنار بزند. لحظه ی قطره های باران که با صدا خودشان را به شیشه های ماشین آسمان کوبیدند قطع نمی شد.

از عصبانیت جایی زیر دلش درد میکرد. نفس هایش پر از حرص بود و انقدر گیج و مبهوت بود که نمی دانست باید چه کاری آن لحظه انجام دهد.

از ماشین پیاده شد تا ببیند چه اتفاقی برایش افتاده است. در ماشین را که بست باران بیشتر شد. گوشی‌اش همونجا داخل ماشین جا مانده بود و فقط با یک سوئیچ از ماشین بیرون رفت.

 نگاهش را به لاستیک سمت راننده دوخت انقدر شدت پنچری اش زیاد بود و انگار که مدت زیادی بود که ماشین لاستیکش به مشکل خورده بود. کاملاً دست خالی بود. با کافه هم چند قدمی فاصله داشت تا به سمت کافه برود و از آنها طلب کمک کند.

شاید میتوانست از تلفن آن ها استفاده کند و با پدرش یا برادرش تماس بگیرد. هرچه فکر کرد شماره‌ی هیچ کدامشان را از حفظ نبود.

 با همان وجود به سمت کافه راه افتاد. احساس می کرد که کمی بعد شبیه به موش آب کشیده خواهد شد. دستانش را در بغلش گرفته بود و باران هر لحظه شدتش بیشتر می شد.

هنوز چند قدمی با کافه فاصله داشت که صدای بوق ماشینی از پشت سر باعث شد از وسط راه کنار برود. تا آن موقع داشت وسط خیابان قدم میزد. شلوار پاچه کوتاه باعث می شد تا بیشتر احساس سرما کند.

بدنش زیر رگبار قطرات باران در حال خیس شدن بود و یکباره لرز به جانش افتاده بود. وقتی دوباره صدای‌ بوق آن ماشین را شنید در حالی که او از کنارش رد می شد چرخید و خیلی سریع توانست ماشین آرش را تشخیص دهد. 

ماشین چیزی نبود که که نتواند  تشخیصش بدهد. حتی اگر او را هم داخل ماشین نمی دید می توانست از روی ظاهر ماشینش متوجه شود که آرش راننده آن ماشین است.

آرش که او را دید همانجا ماشین را نگه داشت و از ماشین پیاده شد. بدون آنکه به باران توجهی داشته باشد کمی اخم هایش را در هم کشید و گفت:

– این وقت شب زیر بارون چیکار می کنی؟

بدون هیچ سلام و احوالپرسی طلبکارانه داشت آسمان را بازخواست می کرد. آسمان که شبیه به موش آب کشیده شده بود از دیدن یک آشنا در آن موقعیت، که برای اولین بار گیر افتاده بود بغض گلویش را فراگرفت رفت. اصلا برایش مهم نبود که آرش را چقدر می شناسد. فقط همین اهیمیت داشت که در آن لحظه یک نفر را دیده بود که می توانست از او کمک بگیرد. 

چشمم‌هایش پر از اشک شده بود و نگاه مظلومش را به چشمان سیاه آرش دوخته بود فک کوچکش می لرزید و شر شر باران روی شالش فرود می آمد و آن را به کف سرش می چسباند.

– پنچر شدم!

آرش نگاهش را به اطراف گرداند و وقتی ماشین آسمان را ندید با عصبانیت رو به او کرد و گفت:

– بیا بشین توی ماشین ببینم شبیه موش آب کشیده شدی بدو بیا بشین یخ کردم.

اصلاً متوجه نبود که آن حد صمیمیت که بینشان شکل گرفته بود اصلا طبیعی نبود. آسمان در آن موقعیت فقط به دنبال یک آشنا می گشت…

اصلاً از او سرپیچی نکرد. قدمهای کوچکش را که حالا می لرزید به سمت در ماشین آرش برداشت. دستش را به دستگیره گرفت و آن را باز کرد. همین که روی صندلی های چرمی ماشین آرش نشست تازه فهمید که چه کار اشتباهی کرده است. سریع در نیمه باز را را گشود و از ماشین پیاده شد آرش هم در همان وضعیت نیمه باز بودن در، مانده بود! با این کار آسمان با تعجب به سمتش چرخید و گفت:

– دیوونه شدی بشین الان یخ میزنی!

آسمان همان طور بیرون ماشین ایستاده بود و در ماشین را باز نگه داشته بود. سرش را خم کرد و داخل ماشین برد. از موهایش همان‌طور که آب چکه می کرد و موهای طلایی رنگش به هم چسبیده بود و تارهای نازکش روی پیشانی اش خط انداخته بود. فکش هنوز میلرزید و پوست صورتش سرخ شده بود. انگشتانش از سرمای ایجاد شده احساس نمی شد.

– خیلی لباسام خیسه ماشین خیس میشه.

آرش پوف کلافه‌ای کشید و صدایش را بالا برد انگار که با هر کلمه ای که به زبان می آورد خشم از سر و کله اش خارج می‌شد:

– دختر تو دیوونه ای بشین تو ماشین ببینم! اینم خیس میشه که بشه بشین تو ماشین زود!

زود را با تاکید بیشتری گفت… آسمان با ترس در ماشین را بیشتر باز کرد و این بار دیگر روی صندلی نشست. کاسه ی  زانوانش را به هم چسبانده بود و سعی می کرد جلوی لرزشش را بگیرد ولی مگر می توانست ذره‌ای از لرزش پاهایش کم کند! انگار سرما به عمق جانش نفوذ کرده بود…

دست هایش را روی دو پایش قرار داد و با آن ها پاهایش را بیشتر و همدیگر فشار داد آرش بخاری را کمی زیاد کرد و با عصبانیت رو به آسمان کرد و گفت:

– توی سرما فکر خیس شدن ماشینی عقل تو سرته؟ شما دخترا چه فکری می کنین؟

بغضش بیشتر گلویش را فشار داد. حرف آرش ناراحتش نکرده بود ولی در دلش غصه انداخته بود.

وقتی آرش از حرف زدنش ناامید شد نگاهش را را از او گرفت و گفت:

– ماشینت کجاست؟

آسمان لب هایش را روی هم دیگر فشار داد تا از ریزش اشک هایش جلوگیری کند. نمی خواست به او زحمت بدهد برای همین گفت:

– میشه گوشیتو بهم بدی تا باهاش یه تماس بگیرم؟ زنگ میزنم برادرم بیاد تا چرخ های ماشین رو درست کنیم!

آرش پنج انگشتش را از ناحیه پیشانی وارد موهایش کرد و همه‌ی موهایش را رو به بالا هل داد…

– اگر می خوای گوشیمو بهت بدم زنگ بزن بگو نگران نباشن باهم ردیفش می کنیم ولی اگر فقط می خوای زنگ بزنی کمک بگیری، من هستم دیگه با برادرت چیکار داری؟

سرما به شانه هایش هم رسیده بود. همه‌ی بدنش در حال لرزیدن بود که با ترس و اضطراب به آرش گفت:

– وای نه… خواهش می کنم. بهتره زنگ بزنم برادرم بیاد اینطوری نمیشه. شما که موظف نیستید به من کمک کنید. منم اینطوری راحت ترم.

آرش بدون آنکه پاسخ آسمان را بدهد سرش را برگرداند و به آینه‌ی کوچک بیرون ماشین نگاه کرد. کوچه خلوت بود ولی شدت بارش باران اجازه نمی داد که همه چیز به خوبی از داخل ماشین معلوم باشد.

– ماشینت کجاست؟

طوری با تاکید حرف می‌زد که دیگر آسمان نتواند با او مخالفت کند لب های آسمان روی همدیگر انقدر فشار داده شده بود که عصب هایش بی حس بود و سرمای هوا آنها را خشک کرده بود. انگار بینی اش را شبیه به یک شیر نیمه باز رها کرده بود. چندین و چند بار بینی اش را بالا کشید و گفت:

– یک کمی عقب تر کنار خیابون پارکش کردم!

آرش کمی جلوتر رفت و ماشین را دور زد. با دقت به هر دو طرف خیابان نگاه می کرد تا ماشین آسمان را رد نکند. از شانس پشت ماشین آسمان یک جای پارک بود. ماشینش را در آنجا گذاشت و کمربند ایمنی اش را باز کرد. همین که خواست پیاده شود آسمان هم به سرعت کمربندش را باز کرد و می خواست به دنبال او برود که آرش با عصبانیت گفت:

– کجا داری میای؟

آسمان جوابی نداد. به آرش نگاه کرد و چشمان درشتش را را خیره به چشمان او دوخت. نفسش هم انگار سرما خورده بود. دیدن آرش آنطور از نزدیک بعد از گذشتن چند روز دلش را به شمارش انداخته بود. او می توانست به خودش اعتراف کند که دلتنگ آن چهره و آن اخم ها بوده است. آن چشمان سیاه که همیشه زیر اخم های ابروانش  مزین می شد…

جوابش را نداد انقدر آرش را نگاه کرد تا او به حرف بیاید:

– بشین تو ماشین بخاری روشنه سوئیچ ماشین تو بده به من… چرخ ماشین رو عوض کنم میتونی بری خونه!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن