رمان آنلاینرمان دخترشمرون

رمان دختر شمرون پارت شش

 

پدر و مادرش برای او بزرگترین دارایی های زندگی اش بودند. انقدر آنها را دوست داشت که هیچ کس را دوست نداشت. 

با خواهرش نزدیک نبودند ولی برای برادرش و مادر و پدرش جان هم می داد.

 خواهرش همیشه در حال درس خواندن بود. دختری که برای ادامه ی تحصیل به امریکا رفته بود و چند وقتی بود که برگشته بود و مطب زده بود.

 همین فاصله ها بود که باعث شده بود او را به خوبی نشناسد. تمام زمان بزرگ شدنش او را ندیده بود و به همین خاطر احساس نزدیکی ای به او نداشت.

 ز جایش بلند شد و دوباره روی مادرش را بوسید خواست از آن ها خداحافظی کند که الهام گفت:

– آسمان جان من برم؟ ساعت کارم تموم نشده ولی پدرتون برگشتن.

– پدر خودش بهتون میگه عزیزم. فکر کنم یکم کار داره کارش تموم بشه مرخصتون میکنه.

انگار چیزی یادش آمده باشد که گفت: 

– راستی یه چیزی… یه دقیقه صبر کن یه چیزی بیارم.

رفت و برگشتنش از اتاق فقط چند دقیقه طول کشید. یک کیف با محتوی ی لوازم و تحریرپسرانه به الهام داد و گفت:

– این مال پسر گلته از طرف من بهش بده.

همسر الهام در یک تصادف جاده ای کشته شده بود و او مجبور بود برای خرج و مخارج پسرش در خانه ی آن ها کار کند. هر از چند گاهی آسمان برای او چیزی می خرید و به الهام می داد تا برایش ببرد. 

بقیه ی اعضای خانواده زیاد توجهی به این طور مسائل نداشتند ولی آسمان خیلی برایش مهم بود که پرستار مادرش هم از آن ها راضی باشد.

صورت او را بوسید و از آن اتاق خارج شد. نگاه رضایت مادرش را می دید که به روی او لبخند بی جان می زد و بیشتر از این کارها انرژی می گرفت.

از هردوی آن ها خداحافظی کرد و دیگر وسیله هایش را برنداشت. درب اتاق مجاور که اتاق پدرش بود را زد. دو اتاق در آن سر خانه بود که متعلق به پدر و مادرش بود یکی مخصوص کار پدرش و دیگری اتاق خوابشان. 

با وجود سال ها دست و‌پنجه نرم کردن مادرش با بیماری روحی همچنان پدرش دیوانه وار او را می پرستید.

همین که از پدرش اجازه ی ورود گرفت، در را باز کرد. پدرش از جا بلند شد و لپ تاپش را بست خودش هم به سمت آسمان رفت و او را بغل کرد.

– دختر بابا چطوره؟

پیشانی آسمان را طبق عادت بوسید و اجازه نداد آسمان صورتش را ببوسد. همان جا یک لنگه پا ایستاد و جواب پدرش را داد.

– پدر!

– جان پدر!

با لحنی لوس که مختص خودش بود و همیشه در مقابل پدرش از آن استفاده می کرد حرف زده بود.

پدرش به سمت مبلمان چرمی که جلوی میز بزرگ چوب گردویش قرار داشت رفت و رویش نشست:

– چای می خوری؟

– نه می خوام برم جایی، اومدم یه چیزی رو باهاتون در میون بذارم.

– کجا به سلامتی؟

آسمان لبانش را جمع کرد و گفت:

– کافه!

پدرش تکه شکلاتی در دهانش گذاشت و با سرش از او پرسید که چه چیزی می خواهد بگوید.

– راستش می خوام یه کاسبی راه بندازم یه کاری که مال خودم باشه.

– درست؟!

آسمان دستانش را روی پشتی مبل چرم تک نفره گذاشت و لبانش را رو به بالا سوق داد.

– بخوام درسم بخونم تو همین زمینه می خوام بخونم. فعلا می خوام تجربم بره بالا. توی صنعت مد و فشن…

پدرش اجازه نداد صحبتش را تمام کند که گفت:

– می خوای تو صنعت مد و فشن کار کنی؟

نگاهش را به صورت تیره ی پدرش داد. دکمه ی یقه پیراهن مردانه ی چهارخانه توسی اش باز بود. می دانست که تمام روز آن را در کیپ ترین حالت ممکن تحمل می کند.

از نظر او‌ پدرش بهترین مرد روی زمین بود. معنای یک مرد واقعی را برایش داشت. هم از نظر با شخصیت بودن و هم از نظر با ایمان بودن.

 پدرش اسطوره ی زندکی او بود. هیچ وقت در مقابل خواسته هایش نه نیاورده بود و برای آسمان ته تغاری او جلوه ی خداوند بود…

لبخندش را روی صورت پدرش فرستاد. مردی شصت ساله که رد گرد و غبار زمانه روی صورتش افتاده بود. 

– آره چیزی که همیشه بهش علاقه داشتم می‌خوام کارمو شروع کنم و پیشرفته ترش بکنم. میخواستم ببینم بازم مثل همیشه میتونم روی کمکتون حساب کنم؟

پدرش تکیه اش را از مبل گرفت و لبان تیره اش را رو به بالا سوق داد. ترجیح می داد آسمان هم شبیه خواهرش پزشک شود و یا حتی مهندس باشد… شاید هم وکالت برای او شغل خوبی بود، ولی آسمان از همان اول جلوی او ایستاد و همان سال اول از دانشگاه انصراف داد شاید اگر آن رشته را ادامه میداد می توانست روانشناس موفقی باشد ولی او از تک به تک کلمات موجود در کتاب های روانشناسی متنفر بود.

– چرا حاضر نمیشی مثل خواهرت امریکا درس بخونی؟ مگه اونجا چی کم داره؟ برو اونجا بعد ما هم می آییم. مادرتو چند وقت بعد می فرستم پیشت. شاید اونجا حال و هواش هم عوض بشه. اینجا هر روز ممکنه افسرده ترش کنه.

چشمهایش را کمی با مکث باز و بسته کرد. حرف‌های همیشگی پدرش در گوشش پر بود. همیشه آن حرفها را می گفت و همیشه اصرار داشت که آسمان هم برای تحصیل به خارج از کشور برود ولی آسمان جایی جز ایران را دوست نداشت بلکه دلش می خواست در همین کشور بمانند و آن را در حوزه ای که علاقه دارد پیشرفت دهد.

– پدر جان، من قربون شکل ماهت برم. هزار بار این حرف‌ها رو زدیم منم هر هزار بار همون جوابو بهتون دادم. من دلم نمیخواد برم امریکا… نه امریکا نه هیچ کشور دیگه! اصلا علاقه ای ندارم جز اینجا جایی زندگی کنم. مامان رو بفرست من میرم بهش سر میزنم. اگر به آیات هم بگی اون حاضر با مامان بره… اصلاً میخوای با علی خانمش هم در میون بذار… مامان رو بفرست. من فکر نمی‌کنم مهدیس بدش بیاد بره اونجا زندگی کنه.

انگار حرف با پدرش بیهوده بود و خودش باید به فکر می افتاد. پدرش روی هیچ حرف او‌حرف نمی زد به غیر از این مورد!

 شاید خودش یک حرکتی می کرد و می توانست ادامه راه را هم تنهایی برود. همانطور که در این مدت که از انصراف از دانشگاه گذشته بود به تنهایی به دنبال حرفه و علاقه اش رفته بود، علاقه‌ای که پدرش حاضر نمی شد بپذیرد. اصلاً چه معنا داشت دختر قاسم خان زند مد شناس شود! آخر از نظر او هرچیزی که به مد مرتبط بود خیاطی و دوزندگی بود. حتی پدرش نمی دانست که او شبها گوشه اتاقش چه کار می کند و یا وقتی که به کافه می رود برای چه ساعت ها آنجا می نشیند.

– میدونی که علی تو موقعیتی نیست که بتونه بره… من بخاطر خودت میگم آینده ی تو اونجا تامینه.

پوف کلافه ای کشید و می دانست که نمی تواند حریف پدر شود. با آنکه قاسم خان عاشق ته تغاری اش بود ولی همیشه و همه جا حرف اول را خودش میزد. همین که آسمان توانسته بود آن همه آزادی داشته باشد خیلی پیشرفته بزرگی داشت.

 آیات همین مقدار آزادی را هم نداشت. آن زمان آیات مجبور بود فقط درس بخواند. آسمان خیلی کوچک تر بود و می دید که حتی موقع مدرسه رفتن میزان امنیت آیات از خودش هم بیشتر بود. از اول سرکش تر و جسورتر خواهرش بود.

– من قصد دارم یه مزون راه بندازم یه فروشگاه و مزون… می خواستم بهم کمک کنید. قطعاً من سرمایه اش رو ندارم و فکر کردم میتونم به شما تکیه کنم. گفتم شاید ازتون بخوام.

انگار پدرش هم متوجه شده بود که دیگر هر چه هم به آسمان بگوید باز هم نمی تواند او را آنطوری راضی کند.

– تو هر چیزی از من بخوای برات انجام میدم. من فقط دلم می خواد همیشه موفق باشی. من میدونم حرفی که بهت میزنم از کجاست. من دو تا پیراهن بیشتر از تو پاره کردم و فکر نکن بخاطر منافع خودم این حرفها را می‌زنم.

آسمان این پا و آن پا کرد و در چشمان پدرش خیره شد. مبل را دور زد و روبروی پدرش نشست. آرنجش را روی زانوهایش گذاشت و کمی به جلو خم شد.

– بابا من بیست و چهار سالم. اگر قرار بود درس بخونم توی همین سال ها می رفتم و می خوندم. اصلاً شاید من هم شبیه آیات پزشک میشدم ولی نمی خوام… واقعاً دلم نمی خواد. اصلا حاضر نیستم برم سر کلاس درس بشینم. من میدونم توی همین موقعیت اگر این چیزی که می خوام رو داشته باشم میتونم تو همین زمینه موفق بشم. من میدونم باید چی برای مردم فراهم کنم و میدونم که باید به خودم ایمان داشته باشم.

پدرش سرش را تکان داد. یک شکلات از روی میز برداشت و بسته اش را با صدا باز کرد. آن را داخل دهانش گذاشت و چند دقیقه طول کشید تا آن را کامل بجود.

– باشه اگر تو اینطوری میخوای باشه.

تعجب کرده بود که چطور پدرش زیاد با او مخالفت نکرده بود خوشحال از آنکه توانسته بود او را راضی کنند! بیخیال عجیب بودن حرف های پدرش را زد و از جا بلند شد.

– کجا داری میری؟

به سمت پدرش خم شد و بالای گونه اش را بوسید. همان جایی که هیچ ریشی نمی رویید… خوشش نمی آمد صورت پر ریشه پدرش را ببوسد. همیشه همان نقطه را بوسه می زد و از کودکی هم دوست نداشت صورتش را به صورت پدرش بکشد.

– میرم کافه پاتوق خودم نگران نباشید. حواسم هست همه جا رو چک می کنم… اگر مورد مشکوکی دیدم باهاتون تماس میگیرم. اگر یک ذره احساس ناامنی می‌کردم باهاتون تماس میگیرم…

پدرش اجازه نداد ادامه حرفش را بزند. خندید و دستش را به سمت در گرفت و گفت:

– برو پدر سوخته… برو… تو که هر کار دلت میخواد می کنی منم حریف تو نمیشم. آخه من چی میتونم بهت بگم!

آسمان این بار با سرعت خم شد و سریع پدرش را یک بار دیگر بوسید و تند تند به سمت در رفت. برای او دست تکان داد.

ساعت از شش بعد از ظهر گذشته بود. جایی که خانه‌شان قرار داشت اکثراً ترافیک بود، آن هم آن وقت شب که بیشتر مردم از سرکار بر می گشتند… کافه ای که پاتوق کرده بود زیاد با خانه‌شان فاصله نداشت ولی همه جا با ماشین می رفت… وسیله هایش را زیر بغل زد و کیفش را روی دوشش انداخت. داخل پارکینگ شد و ماشینش را روشن کرد. از میان نگهبانی گذشت و از کوچه خارج شد میدانست محافظ های پدرش کجا هستند ولی اگر کسی وارد کوچه‌شان می‌شد متوجه نمی‌شد که آنجا همیشه محافظ دارد.

چیزی نکشید که خودش را به کافه رساند ماشین را به نگهبان کافه سپرد و خودش به سمت آنجا به راه افتاد. در خیابان‌های تنگ آنجا جای پارک به سختی پیدا می شد و این یکی از مهمترین دلایلی بود که آن کافه را برای خودش انتخاب کرده بود. آنجایی که برای او یک طور های خانه دومش به حساب می آمد.

پشت یکی از میزهای دو نفره نشست میزی که درست در کنج کافه و کنار پنجره های مشبک آنجا بود.

فضای داخلی کافه تمام چوب بود و بوی عودی که همیشه روشن می کرد هم بوی چوب را در تمام فضا پخش می‌کرد.

 یکی دیگر از دلایلی که آنجا را خیلی دوست داشت که همین فضای چوبی اش بود. بالشتک های رنگی روی صندلی های چوبی اش قرار داشت و دیوارها تماماً پر از عکس های سیاه و سفیده هنرمندان بود.

عادت داشت که فقط یک اسپرسو دوبل سفارش دهد و تخته شاسی اش را روی میز بگذارد و تمام مداد رنگی ها و ماژیک هایش را روی آن نیز پهن کند. با آن که همیشه جا کم می آورد ولی باز هم ترجیح می داد تا در فضای آرام و دنج آنجا نقاشی بکشد و طرح هایش را که برای عملی شدن و دیدن نتیجه‌اش لحظه شماری می کرد روی کاغذ بیاورد.

 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن