رمان آنلاینرمان دخترشمرون

رمان دختر شمرون پارت سیزده

 

بعد از خوردن یک لقمه یک راست راه اتاق‌خواب را پیش گرفت و به آنجا رفت… می خواست به آرش پیام بدهد و از او تشکر کند و عزمش را جذب کرده بود همان مقدار که در پیام دادن تعلل کرده بود زیاد هم بود.

لباسهایش را با تاپ و شلوارک خوابش تعویض کرد چراغ خواب را روشن کرد و سریع به دنبال شارژرش گشت. گوشی را به شارژ زد و منتظر ماند تا روشن شود. دل توی دلش نبود. از اضطراب پایش را را یکسره تکان می داد. تا روشن شدن گوشی چندین بار از این پهلو به آن پهلو چرخید. نور زرد رنگ  آباژور کنار تخت مستقیم در چشمش بود. همان که گوشی روشن شد و اینترنت بالا آمد سریع وارد صفحه تلگرام شد.

نگاه کرد و آخرین بازدید آرش را توانست ببیند. چند دقیقه قبل آنلاین بود و به خاطر همین آسمان جرات پیدا کرد تا همانجا به او پیام دهد.

همان طور که داشت عطر خوشش را درون بینی می کشید بالای نمایشگر نشان داد که آرش در حال تایپ چیزی است.

«سلام. شما؟»

نام پروفایلش آسمان بود ولی عکس خودش را روی آن نگذاشته بود تعجب کرد که آرش او را نشناخته بو.د مگر آن شب به چند نفر کمک کرده بود که بخواهند از او تشکر کنند! مگر خیریه راه انداخته بود که نداند که چه کسی کمک کرده است و همه کار را در راه رضای خدا انجام دهد!

«آسمان ماشین پنچر شده بود همین چند دقیقه پیش…»

«یه لحظه گیج شدم.»

آسمان ماند که چه جوابی بدهد دلش می خواست مکالمه شان را طولانی کند ولی آرش طوری جواب داده بود که مانده بود چه چیزی در پاسخش بگوید. پتو را بیشتر بالا کشید حالا نه تنها بوی ادکلن او روی تختش ماندگار شده بود بلکه چهره‌اش یک لحظه هم از جلوی چشمانش کنار نمی رفت.

«آسمانم.»

اسمش را فرستاد. قبل از آنکه یک لحظه صبر کند در ادامه نوشت:

«نمیخواستم مزاحم بشم فقط خواستم تشکر کنم. فردا بارونی تم پس میدم.»

نگاهش خیره به صفحه چت خالیشان بود تنها پیام های خودش بود که به چشم می خورد و آنلاینی که آن بالا نوشته شده بود.

«خواهش می‌کنم وظیفه بود!»

با خودش گفت کجا وظیفه بود با این کار فقط بیشتر توی دل من جا باز کردی!

 از نظرش اصلا وظیفه نبود. شاید چندین و چند نفر دیگر را در خیابان می دیدند و کمکش نمی کردند ولی آرش به او کمک کرده بود و با وجود آنکه دستهایش تا بالا سیاه شده بود دست از کار نکشیده بود و زیر باران مشغول تعویض چرخ ماشین آسمان شده بود.

وقتی امیدش برای ادامه حرف از جانب آرش ناامید شد شروع به نوشتن کرد نمی دانست کار درستی می کند یا نه ولی همین که دلش با صحبت کردن با او‌ آرام می گرفت برایش کافی بود. تازه می فهمید دوست داشتن چیست… تازه می فهمید اگر یک نفر در یک نگاه راه قلب او را بدزدد چطور می شود! تا آن لحظه هیچ وقت باور نکرده بود که بعضی از اتفاقات شبیه به معجزه هستند. فکرش را نمی‌کرد روزی درگیر چنین چیزی شود. 

صفحه چت اش را باز کرد ابتدا سراغ عکس پروفایلش رفت و همانطور که روزی هزار بار آن را باز می کرد و می بست آن کار را تکرار کرد. با دقت نگاه میکرد تا خدایی نکرده دستش روی تماس نرود و یا آنکه چیزی را اشتباهی نزند بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش برایش تایپ کرد و نوشت:

«سلام»

همان یک کلمه را فرستاد و منتظر ماند ولی آرش آنلاین نشد. بعد از دو دقیقه نوشت:

«ببخشید مزاحم شدم خواستم هم بابت امشب و هم بابت چرخی که بردین ازتون تشکر کنم. اگر امشب نبودین نمی دونستم باید چی کار کنم.»

همه ی این حرف ها را چندی قبل هم زده بود. کمی نگاه کرد و دوباره جمله اش را از اول خواند خوشش نیامده بود همه را یکجا پاک کرد و دوباره شروع به نوشتن کرد…

همان لحظه بود که آرش آنلاین شد. کلمه آنلاین روی آن خط آبی رنگ که بالای صفحه نمایان بود و زیر اسمش نوشته شده بود تپش قلبش را تندتر کرد. نفسش را آرام بیرون فرستاد و بعد از آنکه لبانش را تر کرد دوباره نوشت.

«مرسی بابت امروز خواستم فقط تشکر کنم ببخشید مزاحم شدم.»

سریع دستش را روی دکمه ارسال گذاشت. می دانست اگر کمی هم صبر کند قطعاً دوباره کل پیامش را پاک می کند و از اول می نویسد.

بارانی آرش را با خودش زیر پتو هم برده بود. انگار قرار بود تختش هم بوی او را بگیرد. بویش چیزی نبود که که در ذهنش مانده باشد ولی آنطور که روی بارانی اش بود احتمال می داد همیشه بدنش همان بو را بدهد. به همین خاطر در آن عصر برایش عزیز شده بود. شاید هم می رفت داخل یک عطر فروشی و به دنبالش می گشت.

همیشه فکر میکرد محکم و قوی است تا اینکه او را دید… جلوی آرش احساس می‌کرد ضعیف‌ترین آدم دنیاست و نمی توانست قوت های زنانه اش را جلوه دهد و به نمایش بگذارد.

«اگر مزاحمت نیستم میتونم یه درخواستی داشته باشم؟»

آرش انلاین بود ولی روی صفحه‌ی او نبود به خاطر همین کنار پیامش فقط یک تیک روشن شد. روی همان صفحه به خودش نهیب زد و چند بار به خودش لعنت فرستاد که چرا این طور بی دست و پا است و آن طور جلوی آرش ضعف دارد ولی ندایی از درون میگفت که عشق است دیگر… آن هم از نوع عشق در یک نگاه… البته برای او یک نگاه نبود دو ماه تمام از دور تماشایش کرده بود. خودش که احساس می‌کرد زیاد هم بود ولی عاشق یک پسر دختر باز شدن، اشتباه تر از هر اشتباهی بود!

میان افکارش غرق شده بود به طوری که صفحه گوشی خاموش شده بود و او به جایی نامعلوم نگاه می کرد.

گوشی را که روشن کرد آرش برایش پیام فرستاده بود، نوشته بود:

«کاری ندارم دراز کشیدم!»

در ذهنش همه نوع دراز کشیدن آرش را تصور کرد. حتی اتاق خوابش را هم تصور کرد. تختی بزرگ و اتاقی سرمه ای رنگ! به سمت بارانی آرش چرخید و عمیق نفسی کشید چشمانش را بست و چهره او را پشت پلکش تصور کرد.

«بابت اون پیشنهادی که داده بودی، سرش هستی؟»

سریع آرش برایش در جواب نوشت:

«آره وقتی ازت خبری نشد فکر کردم نمی خوای قبول کنی.»

آسمان تند و تند انگشتانش را روی کیبورد گوشی میزد تا هر چه سریع تر متن پاسخش را تایپ کند. تمام مدت آنلاین بود و آسمان یک نگاهش به متنی که نوشته بود و نگاه دیگرش به بالای صفحه بود، تا خدایی نکرده آرش آفلاین شود.

«راستش من خیلی گشتم دنبال جایی که بتونم اونطوری که میخواستی فعالیت کنم ولی من هم کم تجربه ام…»

«هم این که سخته مدیریت همچین چیز بزرگی.»

«میخواستم ببینم می تونم یه خواهشی ازت بکنم؟»

«راستش میخواستم ببینم اینم یه جایی رو میتونی برام پیدا کنی که من بهشون طرح و پارچه رو بدم و بتونن با یه قیمت مناسب اون طوری که من می خوام برام کار کنن؟!»

«فکر می کنم همچین کارگاه‌هایی باشه ولی من نمی تونم دنبالش بگردم.»

«هم این که بلد نیستم هم این که پدرم اجازه نمیده توی چنین محیط هایی رفت و آمد کنم!»

دروغ نگفته بود این کارگاه ها که راجع به آنها حرف میزد، معمولاً در جاهای به خصوص شهر بود و اگر پدرش می فهمید که او برای پیدا کردن همچین کارگاه‌هایی شهر را زیر پا گذاشته بود باید قید خیلی چیزها را می‌زد. نتوانسته بود کمک پدرش را بگیرد. ابتدا به او دلگرمی داده بود ولی وقتی پای عمل رسیده بود امروز و فردا کرده بود و دیگر آسمان هم هم از او کمک نخواست.

– فکر کنم بتونم برات جایی رو پیدا کنم ولی قول نمیدم فقط پیگیر باش چون ممکنه من یادم بره.

در دلش عروسی بود. تشکر کرد و قبل از آن که آرش او را شرمنده کند شب بخیر گفت. گوشی را قفل کرد و روی سینه اش فشار داد. صدای گوشی را شنید و حدس زد که آرش در جوابش یک شب بخیر نوشته باشد ولی آن را باز نکرد.

 بارانی را به آغوش کشید. با خودش فکر کرد که شاید یک روزی آرش به جای آن بارانی کنارش باید و دلش برای افکار کودکانه اش غنج رفت.

***

تا بعد از ظهر خبری از آرش نشد. وقتش را با خواندن کتاب و ورزش پر کرده بود ولی هر بار که به گوشی اش سر می زد خبری از آرش نبود. دیگر ساعت از پنج بعد از ظهر گذشته بود که نگران شد. حتی آخرین بازدید آرش هم برای شب قبل بود. دل دل کرد برای تماس گرفتن ولی در آخر قلبش پیروز میدان نبرد بود.

شماره ی آرش را گرفت و صبر کرد. بوق ها پی در پی میان گوشش می‌پیچید ولی کسی آن سمت خط پاسخگو نبود. احساس می کرد قلبش داخل حلقش در حال کوبیدن است. وقتی آب دهانش را که فرو می فرستاد انگار تیغی به صورت افقی از گلویش پایین می رفت. چند لحظه صبر کرد و دوباره شماره ی آرش را گرفت. این بار بعد از خوردن پنج بوق تلفن پاسخ داده شد ولی یک صدای گرفته که به سختی از گلو خارج می شد در انتظارش بود.

– الو!

تعجب کرد. یک لحظه ترسید اشتباه گرفته باشد. گوشی را جلوی صورتش گرفت و وقتی از شماره مطمئن شد با تردید گفت:

– الو!

صدای دو سرفه ی گوش خراش در گوشش پیچید و در آن صدای گرفته ای گفت:

– سلام…

سرفه بود که اجازه نمیداد کامل صحبت کند.

– آرش؟!

– جانم. چیزی شده؟

– ازت خبری نشد قرار بود بیای بارونیتو بگیری و چرخ ماشین منم بیاری.

اخم هایش در هم رفته بود. می خواست حال او را بپرسد. با آن صدا و آن سرفه ها مطمئن بود که حسابی مریض است.

– از دیشب افتادم تو تخت. 

و باز هم سرفه کرد.

– چرخ ماشینت اوضاعش اوکیه. میشه خواهش کنم بیای این جا بگیری؟ توی ماشینه.

آسمان تعلل نکرد‌ شاید می توانست آرش را هم ببیند. صدایش که اسف بار بود و شک نداشت آن باران شدید شب قبل او را به آن وضعیت انداخته بود.

– کجا باید بیام؟

آرش آدرس را گفت. چند کوچه بالا تر از خانه شان بود. دقیقا جایی که کافه ی پاتوق دقیقا وسط خانه هایشان قرار میگرفت. 

سریع لباس هایش را پوشید و آماده شد. هر چه فکر کرد تا رستورانی پیدا کند تا از آن جا سوپ بخرد جایی به ذهنش نرسید تا آن که کترینگی در همان حوالی به یادش آمد. سریع به آن سمت راند و ابتدا کمی سوپ خریداری کرد. بوی خوش سوپ جو مستش کرده بود.

خودش را به آدرسی که آرش داده بود رساند و ماشین را پارک کرد. پیاده شد و کمی چشم گرداند تا پلاک مورد نظر را پیدا کند. مجتمع بزرگی بود و طبقات روی هم دیگرش هم زیاد به نظر می رسید. جلو رفت و زنگ شماره ی واحد را فشار داد.

کمی طول کشید ولی خود آرش بود که با صدای گرفته اش آیفون را جواب داد. در با صدای آرامی باز شد و آسمان به سمت واحد رفت. دل توی دلش نبود. مهم تر از همه چیز دیدن آرش بود. اگر پای او وسط نبود شاید حتی قید چرخ ماشینش را می زد ولی آن هم بهانه یدخوبی شده بود تا به سمت آرش پرواز کند.

جلوی در واحد ایستاد و فهمید که بین در باز است. کمی آن را هل داد و چند تقه به در زد:

– صاحب خونه خونه ای؟

صدای آرش را از جای همان نزدیکی شنید. در را بیشتر باز کرد و با یک پذیرای بزرگ مواجه شد. کف خانه بدون هیچ کفپوشی بود و یک دست مبل ساده وسط سالن چیده شده بود تلویزیون بزرگ روی دیوار نصب بود

صدای موزیک انگلیسی به گوش می رسید. نگاهش را چرخاند و آرش را دراز کش روی یکی از مبل های سه نفره پیدا کرد. انگار از آمدنش بویی برده بود که از جا بلند شد و همانطور که سرفه می کرد به دنبال آسمان گشت:

– خوش اومدی!

و دوباره سرفه کرد…

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن