رمان آنلاینرمان دخترشمرون

رمان دختر شمرون پارت سه

 

سرش را جلوتر برد تا صدای لیلی را بشنود. موزیک اجازه نمی داد تا صدای لیلی به‌خوبی به گوشش برسد.

– بابای من آرزو داشته که خودش پزشک بشه. مامانم زیاد باهام کاری نداره ولی بابام هیچ وقت نتونست به آرزوی خودش برسه برای همین نمیزاره من به آرزوم برسم. انگار من باید آرزوهای اونو براورده کنم. هزار بار بهش گفتم اگر حمایتم کنه اگر اجازه بده اون چیزی که دلم میخواد رو بخونم مطمئنم موفق میشم ولی از دیده اینا هنر اصلاً رشته نیست به نظرشون کسی که هنر میخونه بی سواده حالا می خواد اون آدم معمار باشه یا موزیسین یا بازیگر یا نقاش اصلا برایشان فرقی نداره…

هیچ وقت خانواده همدیگر را ندیده بودند لیلی و آسمان دو دوست بودند که آخر هفته هایشان با هم سپری می شد. خوش گذرانی هایشان با هم بود ولی هیچ وقت این خوشگذرانی ها را داخل خانواده راه نمی‌دادند و آسمان دوست نداشت کسی از او راجع به خانواده اش بپرسد و برای همین هیچ وقت از خانواده دوست هایش هم سوال نمیکرد. چند دقیقه بعد کیان که به تازگی با لیلی دوست شده بود کنارش روی دسته مبل نشست، دستش را دور گردن لیلی پیچید، سرش را خم کرد و گودی گردن او را بوسید و گفت:

– چقدر دیر اومدی خیلی وقت منتظرت بودم!

 لیلی سیگارش را خاموش کرد و از جا بلند شد. با کیان از آسمان دور شدند و رفتند. کاملاً قابل پیش بینی بود. چند هفته ای می شد که برنامه همین بود و آسمان تک و تنها می نشست. همیشه دوست داشت از فضای خانه دور باشد. انقدر تا اواخر مدرسه محدود بود که وقتی برای بیرون رفتن آزاد شد، سعی می کرد خودش را در لذت هایش خفه کند. مهمانی ها و مسافرت هایش تمامی نداشت. اصلاً دیگر به جایی رسیده بود که برای پدرش توضیح نمی‌داد. به خصوص که مثل آن زمان پدرش مأموریت که بود دیگر زمان خوشی آسمان می شد!

چشمانش را بسته بود و سرش را روی پشتی کاناپه گذاشته بود هیچ کار خاصی نمی کرد. فقط به صدای موزیک گوش می دهد و دنبال آرامش می گشت. دنبال آرامشی که هیچ جای دیگری پیدا نمی کرد. انگار فقط وسط این آدم های متفاوت بود که می توانست خودش را پیدا کند. خودش را که انگار یک چیزی در وجودش کم داشت. دنبال چیزی میگشت که آرامش کند.آرامشی که سال ها بودکه نه در خانه شان بود و نه در زندگی‌اش…

تمام زندگی اش را از همه پنهان کرده بود و هیچ وقت اجازه نداشت چیزی از زندگیش بگویند. برای همین خاطر دغدغه اش بیشتر بود. انگار خودش غمخوار خودش بود. نمی توانست با کسی درد و دل کند و نمی توانست چیزی از ناراحتی هایش بگویند.

مادری افسرده و گوشه گیر داشت. کسی که هیچ وقت نتوانسته بود با او هم ارتباط خوبی برقرار کند.

 زمانی که حال و روز او بدتر هم شده بود دیگر نمی توانست کنارش باشد. اصاا طاقت ددن او را در آن حالت نداشت و برای همین خاط هر روز از او دور و دورتر شده بود و او‌هم تنها و تنها تر!

علی درگیر خانواده خودش بود و آسمان آن روزها از همیشه تنها تر بود. انقدر خودش را در زرق و برق زندگی گم کرده بود که به هیچ چیز فکر نکند. برنامه های بلند مدت داشت برنامه هایی که مطمئن بود پدرش به خوبی می تواند آن را در این مسیر ساپورت کند. می توانست ولی حتی یک درصد هم احتمال پذبرفته شدن ایده اش از طرف پدرش را نمی داد. اگر می خواست به تنهایی همه چیز را جلو ببرد شاید چندین سال می کشید تا به هدفش برسد.

 میخواست روز بعد که پدرش از ماموریت برمیگشت، خواسته اش را با او در میان بگذارد و با او مشورت کند. او مطمئن بود که نمی خواهد سر کار برود ولی باید کاری را شروع میکرد. کاری که به آن علاقه داشته باشد.

– بچه ها بزنین به چاک. هر کی ماشینش بیرون حیاطه با ماشین بره بقیه هم وسیله هاشونو بیخیال بسن بدوان بیرون. مست و پاتیل تو نمونه… بدویید. فقط خودیا بمونن.

چشمانش را که باز کرد احساس کرد یه دستی داره دستشو میکشه و به زور سعی داره از جا بلندش کند. گیج و منگ بود. هنوز نمی دانست چه اتفاقی افتاده است ولی  تا بخواهد به خودش بجنبد از جا بلند شد و به دنبال دست مردانه ای که محکم میان دستش گره خورده بود کش آمد. پسری که از پشت فقط قامت بلند و ورزیده اش را می دید دستش را به دنبال خودش می کشبد و با قدم های بلند و تند سعی داشت از در پشتی خونه خارج شود. نمیدانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. فقط به خاطر این بلبشوی که راه افتاده بود، سریع دنبال پسر راه افتاد…

توی آن وضعیت هر کسی فقط فکر خودش بود. هرکسی داشت از آن محل  دور می شد تا خودش گیر نیافتد. اصلا معلوم نبود مامور آن جا ریخته بود و یا فقطمشکوک شده بودند. فقط همه به این طرف‌و آن طرف می رفتند. جمعیت هم طبق معمول کم بود ولی می ترسیدند گیر بیافتند.

بالاخره به پشت ساختمان رسیدند. یک در کوچک که آن ها را به قسمت باغی پشت ساختمان چصل کرده بود رد کردندند و مسیری نسبتا طولانی تا انتهای باغ را پیمودند. 

دری زنگ زده که قفلی نیمه باز رویش بود جلوی دیدشان بو. خدا خدا می کرد بتوانند از ان جا بیرون بروند. اضطراب گیر افتادن در یک میهمانی و فهمیدن پدرش برایش به اندازه ی مردن و شاید هم بیشتر از آن ترسناک بود.

پسر یک لحظه دستش را رها کرد و قفل در را باز کرد و دوباره دستش را محکم کشید تا از آن حا خارج شوند. جلوی رویشان فقط سیاهی بود و شمشادهایی که بین ویلا ها کشیده شده بود.

از بین شمشاد هایی که به ساختمان های پشتی راه داشت داخل زمین پشتی شدند. یکی یکی همه ی ویلا ها را رد می کردند طوری که آسمان داشت نفس نفس میزد.

 به سختی می توانست بدود و انرژی اش تمام شده بود. گلویش خشک بود و سرش هم گیج می رفت.

– وایسا… وایسا… نمیتونم! نمیتونم… آروم برو. دستمو ول کن. نفسم… نمیتونم… با تو ام!

 دستش را همان طور می کشید و اصلا توجهی نمی‌کرد که آسمان تمی تواند همراهش بدود.

آسمان برگشت پشت سرش را نگاه کند که یک سکندری به خودش زد. دلش پیش لیلی بود و فکر می کرد که یعنی او در چه وضعیتی بود! اونجا خیلی مطمئن بود… نمی دانست که چی شد که یک باره توی آن شرایط افتاده بودند اصلا واقعاً پلیسی در کار بود یا فقط خواسته بودند آن ها را بترسانند. نگران ماشینش بود که توی حیاط آن ویلا گذاشته بود. اگر متوجه می شد و ماشین متعلق به چه کسی است بیچاره بود!

 وقتی پاش به شیلنگ روی زمین گیر کرد دیگر نتوانست تعادلش را حفظ کند. روی زمین سقوط کرد و دستش که محکم توسط آن پسر گرفته شده بود، کشیده شد. احساس کرد دستش یک صدای تقی داد و درد توی آن پیچید. پسر دستش را ول کرد ولی آسمان ضعف کرده بود… توی تنش احساس داغی می کرد دست راستش کامل داغ و بی حس شده بود و نمی توانست احساسش کند.

– پاشو زودتر دور بشیم از اینجا دنبال… دردسر میگردی!

همان طور که روی چمن نشسته بود و شلنگ کلفت مشکی رنگ زیرش  بود بغض گلویش ترکید و بین اشک هایش بریده بریده گفت:

– دستم… دستم… فکر می کنم شکسته…. صدا داد! حسش نمیکنم! خیلی درد میکنه…

آرش به سمت دیگر آسمان رفت و آن دستی که فکر می‌کرد سالم باشد را از قسمت بازوم گرفت و سعی کرد او را بلند کند. آسمان که از درد به خودش میپیچید با او همراه شد و سعی کرد خودش هم برای بلند شدن سهمی داشته باشد.

– پاشو کمکت  می‌کنم بیای… چند تا خونه بیشتر نمونده. بدو این چند قدم بریم بقیه اش حل میشه.

نمی دانست او را کجا می برد ولی هر چه بود بهتر از فهمیدن پدرش بود. اگر پدرش می فهمید که او کجاست برایش خیلی بد می شد. به او اعتماد کرده بود و آسمان حق و نداشت از اعتماد پدر سوء استفاده کند. کسی که همیشه همه جوره پشتش بود و امکان نداشت کاری بر خلاف میل آسمان انجام دهد، اگر کسی می‌فهمید دختر او کجا گرفتار شده است نه تنها برای خودش بلکه برای پدرش از همه بدتر می شد.

آنجا آنقدر امن بود که هیچ وقت تصور نمی کرد روزی گرفتار شود. انگار آن پسر را که در تاریک و روشن میان باغ ها نمی توانست صورتش را ببیند خدا از آسمان برای نجات او نازل کرده بود. دستش هنوز از درد ذوق ذوق می کرد ولی انگار نشکسته بود که می توانست آن را تکان دهد و دردش هم کمتر شده بود. در حد ضرب دیدگی بود…

بین ویلا ها پر بود از درختان میوه و شمشادهایی که باغ ها را از همدیگر جدا می کرد. دیگر به نفس نفس افتاده بودند که پسر همان طور که دست او را می کشید به سمت ورودی خانه ای که داخل باغ بود رفت. 

یک در کوچک از پشت ساختمان تاریک بود به چشمش خورد که با چند پله به پایین می رفت و آن در سفید چوبی نمایان می شد.

 پسر او را به همراه خود برد و بعد از امتحان چند کلید که از جیبش بیرون کشیده بود بالاخره توانست در پشتی ساختمان را باز کند. اول آسمان را داخل فرستاد و‌سپس خودش وارد شد.

ه‍نوز چراغی روشن نشده بود که آسمان دستددردناکش را با دست دیگرش فشار داد و گفت:

– ماشینم… ماشینم چی میشه؟ اگر بفهمن ماشینم اونجاس بیچاره میشم.

– آبا از آسیاب بیوفته برش میداری. نگران نباش.

چند دقیقه بعد آسمان را تنها گذاشت و برای روشن کردن چراغ ها پیش رفت. آسمان میان تاریکی مخوف آن اتاقک که نمی دانست چند قدم آن طرف ترش چه چیزی وجود دارد و هیچ دیدی از آن جا در روشنایی نداشت، تنها مانده بود. 

کمی سرمای هواباعث شده بود تا دستانش را در آغوش بگیرد و پایش را از شدت اضطراب تکان دهد.

تازه یادش افتاد که گوشی اش هم همراه کیفش روی همان کاناپه ای جا مانده بود که رویش نشسته بود. آهی از سر بی حواسی کشید و همین که چراغ های آن اتاقک سرد روشن شد با مطبخ کوچکی روبرو شد.

دور تا دور آن اتاق کوچک پر از کابینت بود ولی هیچ چیزی روی آن به چشم نمی خورد. بجز کابینت اجاق گاز و یک یخچال ساده هم در آن اتاقک به بود .

همان طور میان ترس و اضطراب به اطراف نگاه می کرد که چهره ای آشنا باعث شد جیغ بکشد.

هر دو دستش را روی صورتش گذاشته بود و با تمام وجود فریاد می زد. انقدر ترسیده بود که زبانش بند آمده بود. تمام اعضای بدنش می لرزید و احساس می کرد پاهایش توان نگه داشتن وزنش را ندارد.

پسر جلو رفت و دست های آسمان را پایین کشید و گفت:

– هووووو چته؟ چرا وحشی شدی؟ آروم باش بابا یکی صداتو میشنوه فکر میکنه چه خبره!

دست هایش می لرزید. آن ها را پایین برد و به کابینت تکیه داد. سعی کرد با تکیه دادن به آن جا کمی تعادلش را حفظ کند.

– تو… تو….

– جن که ندیدی!

دست هایش را جلو گرفت و با همان چهره مغرور و اخم آلودش آسمان را نگاه کرد. بعد از نشان دادن دست هایش پاهایش را هم جلو برد و گفت:

– جن بودن انگشتام این شکلی نبود، پاهامم برعکس بود. می خوای کفشمم در بیارم ببینی! این سلیطه بازیا چیه از خودت در میاری دو دقیقه آروم شو وایسا اینجا نیان ببرنت.

– تو کی هستی؟

همان طور که یک ابرویش را بالا برده بود و ابروی دیگر در سر جای خودش به قوه قبل باقی بود پشت چشم نازک کرد و رو به آسمان گفت:

– آرش فتوره چی!

– دزدی؟

آرش نفسش را فوت کرد و حرص زده گفت:

– مغزت جایی خورده یا خل ملی؟ دزد چیه روانی!

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن