رمان آنلاینرمان دخترشمرون

رمان دختر شمرون پارت دو

با او در همان ترم اول دانشگاه آشنا شده بود دانشگاهی که ترم اول به دوم نکشید هر دویشان تصمیم گرفتند درست روز قبل از امتحانات پایان ترم دانشگاه را رها کند و دیگر به سمت دانشگاه نرفتند علاقه به رشته شان نداشتند. با آنکه که پدر هر دو شان آنها را حمایت میکرد ولی هرکدام علاقه مجزایی داشتند. انقدر زندگی‌شان پر از تفریح و خوش گذرانی بود که هیچ چیزی جز آن نمی دیدند. آسکان از زندگی چیز دیگری می خواست و لیلی هم چیز دیگری!

درس خواندن را برای خودشان واجب نمی دانستند فکر می‌کردند هر وقت بخواهند می توانند درس بخوانند، ولی از طرفی فشار خانواده هایشان گاهی سرسام‌آور بود.

از لیلی خواست همان جا به ایستد تا دنبالش برود. 

کمی به این طرف و آن طرف دقت کرد و متوجه شد که دقیقا کجا ایستاده است. نفسی عمیق کشید و ماشین را به حرکت در آورد. سر راهداز یکی از دکه های روزنامه فروشی یک پاکت از آن سیگارهای خاص خرید. هیچ وقت سیگار را گوشه ی لبش نگذاشته بمد و حتی یک بار هم روشنشان نکرده بود ولی هر زمانی که لیلی سیگار می خواست پاکت مکعبی زیبای صورتی اش را خارج می کرد و تمام نگاه ها رویش می نشست.  

جلوی پای لیلی ترمز کرد. در آن محله داشتن همچون ماشینی توسط یک دختر چیز عجیبی نبود. پدرش ماشینهای لوکس و آنچنانی نمیخرید. او باید با همان شرایطی که بود می ساخت. زیاده خواه نبود ولی گاهی دلش می خواست یکی از آن ماشین های لوکس داشته باشد. با آنکه آن ماشینی که زیر پایش بود هم ماشین دهان پر کنی بود، ولی توقع او خیلی بیشتر از آن حرفها بود. 

 لیلی که کنارش نشست هنوز بدنش می لرزید ولی پاکت سیگار را روی پای او انداخت و حق به جانب گفت:

– انقدر همیشه دیر می آیی کلافه میشم منتظرت میمونم بابا یکم زود حاضر شو!

لیلی به سمتش خم شد و گونه اش را بوسید. نه که ببوسد، فقط از دور صدای لب هایشان رسید و لپ هایشان با هم برخورد کرد! آخر رژلب های شان پاک می شد و شاید هم کمی لپ هایشان قرمز می شد. همانطور که نمایشی دیگران را می بوسیدند عادت کرده بودند که همدیگر را هم ببوسند

– باز هم بحث همیشه بود به خاطر همین دیر اومدم. بعد از این همه وقت باز گیر داده که بیا بشین درس بخون من برات معلم میگیرم. میگه کنکور بده! توقع داره همه دکتر مهندس بشن یکی نیست بگه بابا جانم اصلا من تو رویاهام یه چیزای دیگه هست من می خوام به یه جاهای دیگه برسم نمیدونم چجوری بهش بفهمونم.

– ول کن بابا هرچقدر بیشتر سخت بگیری به خودتم بیشتر سخت میگذره. عشق دنیا رو بکن بالاخره یه روزی شاید ما هم رفتیم درس خوندیم. خدارو چه دیدی بابای من از این حرفا زیاد میزنن ولی من اهمیت نمیدم.

لیلی گوشی خودش را به ضبط وصل کرد و صدای آن را هم بالا ببرد همانطور که آهنگ پخش میشد دست هایش را بالا برده بود و تکان می داد. برای خودش آهنگ را بلند بلند می خواند

صدای ضبط را کم کرد کرد و رو به او گفت:

 می گم راستی آسمان… دورهمی ویلای کاوه آخرهفته تو لواسون برقراره. هفته پیش مامان باباش اران بمدن فقط همون یه بار کنسل شد. بهم گفت به تو هم بگم می گفت اگر شما نیاید اصلا خوش نمیگذره.

منظور از ویلای سپهر همان جایی بود که بیشتر حکم یک بار را داشت، هرکسی که می خواست در آن جا باشد باید مبلغی می داد. آن جا حکم دورهمی بچه پولدارها را داشت. دورهمی که هیچ انگار جایی بود که دختر پسر های جوان بخصوص آن هایی که می خواستند از همه جا در امان باشند آخر هفته هایشان را آن جا سپری می کردند.

سرش را برای لیلی تکان داد و گفت:

– من که پایه ام. میام دنبالت!

***

لباسش را پوشید و در آینه ی میز آرایشش از خودش سلفی گرفت. آینه ی زیبای سرویس خوابی که در تمامی عکس هایش رخ نمایی می کرد. روزی حداقل ده یا بیست عکس داخل آن آینه می انداخت. خودش ژست می گرفت و عکس می انداهت. انقدر درون گوشی اش از خودش عکس داشت که از هیچ جا و هیچ کس دیگری نداشت.

موضوع چند روز قبل را با پدرش در میان نگذاشته بود. ترسید به او زنگ بزنند و لطمه ای به کارش وارد کند. می‌دانست که اگر بعدا متوجه شود داد و قال به راه می‌اندازد ولی ترجیح داده بود حرفی نزند. با آن که از آن روز به بعد با ترس و لرز به خیابان می رفت و تمام لحظه ها چک می کرد که در ماشین کاملاً بسته باشد تا کسی نتواند به او آزار برساند، هنوز هم وقتی به آن روز فکر می کرد اضطراب همه بدنش را فرا می گرفت‌

پله های خانه را دو تا یکی پایین رفت و کیف مشکی اش را روی دوشش صاف کرد. مادرش جلوی تلویزیون مشغول دیدن فیلم های شبکه جم بود ساعت کاری پرستارش گذشته بود ولی بخاطر نبودن پدرش قرار بود که شب هم بماند. الهام پرستار مادرش داخل آشپزخانه بود که مریم بانو سرش را به سمت او چرخاند و گفت:

– آسمان شب نمونیا پدرت بفهمه شب موندی اول پدر منو در میاره بعد به پدر خود تو…

همه حرف های مادرانه اش بود که آسمان تمام آنها را از بر بود و می دانست که مادرش لحظه به لحظه چه به او می گوید. با وجود آن که حال خوبی ندلشت ولی هنوز هم حواسش به او بود. الهام را استخدام کرده بودند تا بیشتر برای مادرش همدم باشد و تنهایی را احساس نکند. از زمانی که آیات خواهرش به امریکا رفته بود مادرش خیلی بیشتر از قبل تنها شده بود و حتی نشانه های افسردگی اش بیشتر خودش را نشان می داد.

جلو رفت و دست در گردن مادرش انداخت بوسه ای بر روی گونه اش گذاشت و سرش را کنار صورتش نگه داشت. از پشت او را بغل کرده بود و مادرش همچنان مشغول دیدن سریال مورد علاقه اش بود طبق معمول یک ظرف آجیل کنارش گذاشته بود ولی تنها از ابتدا تا انتهای سریال چند عدد آجیل بیشتر نمیخورد. وسواس چاقی گرفته بود و آن مدت فکر می کرد حتی آب هم بخورد چاق می شود.

من دور مریم جون نگرانم بگردم. فدای تو بشم بابا که هنوز نیومده و مطمئن باش من هم حواسم از همه بیشتر جمعه.

 با شیطنت خندید و از مادرش خداحافظی کرد. طبق معمول باید به دنبال لیلی میرفت ولی از او قول گرفته بود که ده دقیقه بعد جلوی در شان باشد وگرنه خودش تنهایی به مهمانی برود…

جزو معدود دفعاتی بود که لیلی سرموقع پایین بود سلام و احوالپرسی کردند و به مقصد ویلای کاوه راه افتادند. مسیرشان دور نبود ولی باید کمی در ترافیک می ماندند. 

همان که به در باغ رسیدند دو بوق پشت سر هم زدند تا نگهبان در را باز کند. همه کسانی که به میهمانی های آخر شب کاوه می‌رفتند می دانستند که باید چطور بوق بزنند در غیر آن صورت نگهبان شان در را باز نمی کرد.

 کاوه برو و بیایی داشت به طوری که تا آن موقع کسی نتوانسته بود متوجه شود که در آن باغ چطور میهمانی هایی برگزار می شود. ساختمان قبل از ورودی یک شهرک بود و دور تا دور ساختمان در فاصله زیادی فقط باغ و درخت بود. از طرفی شهرکی هم که آن جا بود امنیت لازم را داشت.

آن جا از تمام زمین های اطراف بزرگ تر بود و معمولاً میهمانی ها را در قسمت خود ساختمان برگزار می کردند و کسی خارج از ویلا نمی شد که صدا از آنجا بیرون نرود.

از آن میهمانی هایی که هر شب بزن و برقص باشد نبود… بیشتر دورهمی بود. دورهمی ای مخصوص کسانی شبیه به آسمان که امنیت کافی را می خواستند. با آن که جمعیت زیادی آنجا بودند ولی یک طورهایی برای خوردن و نوشیدن پول پرداخت می کردند. برای میهمانی باید ورودی می‌دادند به همین خاطر میهمانی فقط مختص جوان های پولدار و از سطح مالی خاص بود.

یک عده داخل بودند. بیرون ساختمان طبق معمول همه چیز سر جای خودش بود. موزیک پخش میشد و دختر پسر ها بخش عمده ایشان وسط پیست مشغول نوشیدن و رقصیدن و در هم گره خورده بودند. انواع و اقسام مواد و قرص ها قابل دسترس بود… انواع نوشیدنی ها ردیف شده بود و طبق تقاضای هرکس برایش فراهم می شد. با حق عضویتی که ماهانه پرداخت می‌کردند تا آنجا امنیت داشته باشند می توانستند از تمام شرایط آنجا استفاده کند. طبقه ی زیرین استخر و جکوزی بود و طبقه ی سوم هم روف گاردن و فضای سبزی که ایجاد مرده بودند تا هرکس می خواست آن جا باشد.

 صاحب آنجا وسری به نام کاوه بود که بخاطر شرایط زندگی و آشناهایی که داشت توانسته بود این موقعیت را فراهم کند. می دانست که هیچ وقت امکان ندارد گیر بیفتد. البته فقط یک فرضیه بود و ممکن بود هر لحظه یک نفر آن جا را لو بدهد. 

میهمانی کاوه حسنش آن بود که اگر لو هم می رفت می توانسند جمع و‌حورش کنند.

 تقریبا همه با خیال راحت به آن جا می رفتند و عیش و‌نوش می کردند. 

هیچ وقت کسی به کار کسی کاری نداشت. هرکس با هر سلیقه و نوع پوششی می توانست آن جا باشد و جوان هایی که آن جا را می شناختند حاضر نبودند که از آن مکان دل بکنند. دیگر پاتوق شده بود و مدت زیادی بود که آخر هفته هایشان ان جا سپری می شد. 

میهمانی خاص و آدم های خاص تر… اگر از قشر مرفه نبودند نمی توانستند آن جا دوام بیاورند.

آسمان و لیلی مدتها بود که آنجا را برای خودشان پاتوق کرده بودند. لیلی که فقط به دنبال خوش گذرانی بود و اصلاً دلش نمی خواست لحظه‌ای روندی که پدر و مادرش می خواهند را دنبال کند. 

دختری که از زیر بار مسئولیت شانه خالی می کرد و خانواده‌اش که اصرار درس خواندنش را داشتند. خانواده ای مدرک گرا که فقط مدرک گرفتن را مهم می دانستند. البته وجه اشتراک لیلی و آسمان همان بود پدر و مادر آسمان هم آرزو داشتند دخترشان درس بخواند و پزشک یا مهندس شود. پدرش بارها پیشمهاد داده بود که فقط نامش در کنکور ثبت شود حاضر است به هر دری بزند تا او روی صندلی یکی از دانشگاه هایی بشیند که او را به یک فرد موفق تبدیل کند.

آسمان موفقیت را در درس خواندن نمیدید. هدف های‌ والا تری داشت. زندگی را زیباتر از نشستن پشت میز مطب میدید. ولی پدرش به هر دری می زدند تا  او قبول شود. بعد از انصراف بارها بحث کرده بودند ولی آسمان حتی یک بار هم کنکور نداده بود. هر بار به آنها می گفت ثبت نام کرده است ولی هیچ وقت حتی سایت سازمان سنجش را هم باز نکرده بود‌.

طبق معمول کنار هم نشسته بودند ولیلی سیگارش را میان انگشتانش قرار داده بود تنها زمانی که لیلی سیگار می کشید در همین میهمانی بود ولی آسمان از بو و طعم سیگار خوشش نمی آمد. هیچ وقت دلش نمی خواست سیگار بکشد… اصلا شخصیتش با لیلی زمین تا آسمان فرق داشت. پاکت سیگار همیشه برای قشنگی گوشه ی کیفش بود ولی حتی یک بار هم یکی از آن ها را روشن نکرده بود. شاید اگر برای گذران وقت نبود هیچ وقت پایش را هم در ویلای‌ کاوه نمی گذاشت.

– ببین برداشته منو ثبت‌نام کرده تو کنکور! اصرار که باید درس بخونی. برام معلم گرفته اسمان میفهمی؟

آسمان به مبل نرمی که رویش نشسته بود تکیه زد و پایش را روی پایش انداخت. گوشی اش را در دستش چرخاند و لبش را با زبانش تر کرد.

– من از هرکسی بهتر میفهمم چی میگی، منم همین مشکلو دارم ولی می خوام با بابام صحبت کنم باهاش برنامه هامو درمیون بذارم. شاید باید بشینی منطقی باهاش صحبت کنی.

لیلی سیگارش را داخل جا سیگاری جلویش خاموش کرد و با گوشه لبی بالا رفته که نشان از تمسخر بود گفت:

– بگم میخوام بلیط بگیرم برم جهانگردی؟ سبکی که من میخوام پیش بگیرم چیزی نیست که اینا بپذیرن. من میخوام آزاد باشم. میخوام برم به بچه های دنیا درس بدم.

دختر ریز نقشی سینی نوشیدنی را جلویشان گرفت. نگاه نکردند چه نوشیدنی ای داخل سینی است و هر کدام یکی از آن ها را برداشتند. همیشه ابتدای ورودشان با آب میوه پذیرایی می شدند

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن