رمان آنلاینرمان دخترشمرون

رمان دختر شمرون پارت دوازده

 

آسمان در مقابل او توانایی حرف زدن نداشت. وقتی به چشمانش نگاه می کرد همه چیز را از یاد می بر.د فراموش می کرد که او همان دختر بلبل زبانی بود که می‌توانست گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. در مقابل او شبیه به یک جوجه ماشینی بود که نمی توانست حتی یک کلام صحبت کنند. تمام توانایی هایش را از دست می داد و فقط به صورت آرش زل میزد.

آن دو ماه دید زدن های یواشکی کار خودش را با دل آسمان کرده بود و او را کاملاً در مقابل آرش سست و بی اراده کرده بود. خلع سلاح بود…

دست یخ زده اش را به سمت آرش دراز کرد و طوری که سوییچ ماشینش را به او سپرد. ماشین کوچکش همیشه تجهیزات مورد نیاز را در صندوق عقبش داشت ولی هیچ وقت نشده بود که جایی لنگ بماند. مخصوصاً که بدون گوشی مانده باشد!

آرش سوییچ ماشین را گرفت رفت.  آسمان سرک می کشید تا ببیند که آرش چه کاری می کند. زیر آن بارانی که شر و شر روی شیشه های ماشین آرش میکوبید و قطرات درشت اش صدای زیادی را ایجاد می کرد، هرچه سرک کشید آرش را ندید .برای همین در ماشین را باز کرد تا برود بیند او‌کجاست.

یک ماشین بین ماشین خودش و آرش فاصله بود دید که او چرخ را بیرون کشید است و با چرخ‌ پنجر شده سر و کله می زند. دستش شبیه به دست کارگرها تا بالای مچ سیاه شده بود. لباسش تکه تکه خیس و سیاه رنگ بود. آسمان دست به سینه ایستاد و چشمانش را نیمه بسته نگه داشت که قطرات محکم باران اذیتش نکند. قطره های باران روی سرش می نشست و  شال خیسش را بیشتر به موهای پر آبش می چسباند.

– خیس خالی شدی بزار زنگ بزنیم کمک بیاد. خونه داداشم نزدیکه بهش زنگ بزنم میتونه بیاد!

– تو چرا از ماشین پیاده شدی؟ برو بشین تو ماشین یخ میزنی!

– خودت برای چی اینجایی؟ یخ بزنی؟

آرش سرش را بالا گرفت و آچار را همان جا داخل پیچ چرخ به جا گذاشت. آرنجش را به پیشانی کشید و بارانی که پیش از این سرش را خیس کرده بود را کنار زد و خط بین دو ابرویش نمایان شد.

– من چیزیم نمیشه تو برو تو ماشین سرما میخوری!

تنش لرزید‌‌‌… نه از بارانی که روی تمام لباس‌هایش نشسته بود، بلکه از جمله آرش بود که شانه هایش به لرزه درآمد و خطی از قلب تا نوک انگشتان دستش کشیده شد و یکسره تیر کشید.

 در آن وضعیت که ماشینش پنچر شده بود و آرش سعی داشت تا چرخ را تعویض کند و آن باران لعنتی که بیشتر از آنکه مانع کار شود برای آسمان دلچسب بود، همه دست به دست هم داده بودند تا دل آسمان را بیشتر آشوب کنند. همان جا روی دو پا کنارش نشست و آرنجش را روی زانوش قرار داد و گفت:

– سردم نیست به خدا!

آرش خواست از جا بلند شود که آسمان با تعجب به او نگاه کرد. دستهای کثیفش با آب باران خیس شده بود… لبش را گزید. آن دست ها هیچ تناصبی با لباس تنش نداشت.

 آرش مرتب و اتو کشیده زیر شر شر باران آن قدر خیس شده بود که اگر لباسش را میچلاند چندین لیتر آب از آن خارج می شد.

هنوز هم برای تعویض چرخ ماشین آسمان تلاش می کرد!  آرش دست کشید و از جا بلند شد. با تحکم یک ابرویش را طبق معمول بالا داد و همان نیمچه اخمی که روی صورتش بود گفت:

– پا نشی بری توی ماشین، نه چرخ ماشین تو میبندم نه اجازه میدم از کسی کمک بگیری… وایمیستم اینجا تا برای بشین توی ماشین من!

سرش را به سمت ماشین اشاره کرد و همان طور ایستاد تا آسمان حرفش را اطاعت کند.

آسمان مغموم از جا بلند شد و به سمت ماشین او راه افتاد. آرش او را تا کنار در بدرقه کرد و دوباره برای بستن چرخ ماشین برگشت.

چند دقیقه داخل ماشین نشسته بود که آرش به سمت او برگشت. همین که آرش را دید خواست از ماشین پیاده شود که او اشاره کرد تا همان جا بشیند. دستش را با تکه دستمالی که از از صندوق عقب برداشته بود کمی تمیز کرد و پشت فرمان ماشین خودش نشست.

– چرخ تو میبرم می دم پنچری شو بگیرن فردا باهات هماهنگ می کنم برات بیارم. فقط مراقب باش سریع برو خونه تا اونجا چیزیش نمیشه اینجا چند ساعت مونده بود که اونطوری خوابیده بود و اگر تو راه پنجر می شد این اتفاق نمی‌افتاد.

لرز در تنش مانده بود با آن که بخاری ماشین آرش روشن بود ولی هنوز بدنش می لرزید… 

موهایش خیس بود و شالی که دور گردنش پیچیده شده بود نم داشت. لباس های تنش هم همگی خیس آب بود. البته آرش وضعیتی بدتر از او داشت ولی آسمان کاملا خیس شده بود. انگار دو هوایی شده بود که آنطور میلرزید. بخاری ماشین را زیاد تر کرد و گفت:

– داری مثل بید میلرزی! اگر حرف منو گوش میدادی الان این وضعیت نبود.

– دستت بابت تا چرخ ماشین درد نکنه. نه من خوبم فقط یکمی سردم شده.

آرش سرش را به مسخره تکان داد و گفت:

– آره کاملا مشخصه که حالت خوبه.

خم شد و از روی صندلی عقب بارانی خودش را برداشت. بارانی سیاه رنگی که خودش هم به تنش نکرده بود. آن را به دست آسمان داد داد و گفت:

– اینو بپوش چند دقیقه هم توی ماشین بشین بعد برو خونتون.

– من خیلی دیرم شده باید برم. دستت درد نکنه که چرخ ماشین رو درست کردی وگرنه نمی دونستم توی این وضعیت باید چیکار کنم. مرسی مثل فرشته نجات بودی امروز!

چشمانش را از چشمان آرش دزدید و دستش را به سمت دستگیره ماشین برد. بارانی آرش که روی شانه هایش بود را از دور شانه هایش را آزاد کرد و خواست به دست آرش بدهد که او گفت:

– پیشت باشه فردا که چرخت رو آوردم ازت میگیرم. تنت کن و قشنگ زیپشم ببند.

 آسمان چیزی نگفت. زیپ زیپ بارانی را بالا کشید و همان طور که سعی می کرد زیاد به او‌ نگاه نکند از ماشین پیاده شد. که به سمت ماشینش می رفت که نگاهی به عقب انداخت و همچنان نگاه آرش را روی خودش دید. 

وقتی روی صندلی راننده در ماشین خودش نشست تازه بوی ادکلن آرش درون بینی اش جا خوش کرد. ادکلنی که برایش گذرا بود ولی حالا کنار خودش روی بارانی اش داشت.

ساعت از ده هم گذشته بود، مطمئن بود که با سیل شماتت های پدرش روبرو خواهد شد. بدون آن که دیگر به عقب نگاه کند ماشین را روشن کرد و به سمت خانه راند. چند دقیقه بعد که آینه وسط را نگاه کرد آرش را به دنبال خودش دید. ماشین او کاملاً قابل تشخیص بود و امکان نداشت که اشتباه کند. همچنین که می‌توانست موهای براقش را در آن تاریکی شب تشخیص دهد.

قلبش جایی درست وسط گلویش می‌تپید. آن شب انگار همه چیز برایش چند برابر پررنگ شده بود. احساساتش در دلش چندین برابر افزایش پیدا کرده بود. همین که هر بار داخل آینه نگاه می کرد و ماشین سیاه رنگ را پشت سرش می دید، انگار در دنیای جدیدی در حال پرواز بود انگار اصلا نفهمید که چطور آن مسیر طی شد و به خانه رسید. 

آرش ابتدای کوچه ایستاد و درون کوچه نشد البته اگر هم می خواست داخل شود نمی توانست از سد نگهبانی عبور کند. آسمان آخرین نگاهش را هم به او انداخت، نفسی عمیق کشید و بوی خوش ادکلنش را از روی بارانی در ریه هایش را ثابت کرد.

روشن بودن تلویزیون آن وقت شب خبر از بیداری پدرش می داد. قطعاً آنجا منتظر نشسته بود تا آسمان در را باز کند و خیالش از برگشتن او راحت شود.

همین که در خانه را باز کرد و صدای درب در سکوت خانه پیچید سرش را به سمت ورودی برگرداند و آسمان که سعی داشت بیشتر از آن سر و صدا نکند را جلوی در شکار کرد.

– به ساعت نگاه کردی؟

اخم های پدرش در هم رفته بود. لباس های راحتی اش را نپوشیده بود و همان طور با لباس بیرون آنجا نشسته بود. کاملا مشخص بود که چقدر منتظر آسمان بوده است. اصلاً ظاهرش طوری بود که انگار از بیرون آمده بود. آسمان یک لحظه سکوت کرد. باید جواب پدرش را طوری می‌داد که او قانع شود وگرنه دست از سرش بر نمی داشت.

– سلام پدر معذرت می خوام دیر شد ماشینم پنچر شده بود!

پدرش تلویزیون را خاموش کرد و از جا بلند شد. با اخم و صورتی درهم رفته جلو رفت و مشغول شماتت دختر شد:

– به ساعت نگاه کردی میدونی ساعت چنده؟ این وقت شب باید بیای خونه؟ نمیگی نگرانت میشم؟ گوشیتو جواب نمیدی نمیدونم کجا رفتی. هرکی رو فرستادم بیاد دنبالت نبودی! کوچه‌ها را زیر و رو کردیم دیگه نمیدونستم باید به کجا سر بزنم… حداقل وقتی میخوای جایی بری خبر بده که کجاست. بدونیم کجا باید بریم سراغ تو بگیریم.

– معذرت می خوام پدر جان شارژرم را جا گذاشته بودم همون که فهمیدم ماشین پنچر شده متوجه شدم که گوشیم هم شارژ نداره. تا خواستم با علی تماس بگیرم گوشی خاموش شد و شانس آوردم که یکی از از همون آدم هایی که توی کافه بود اومد بهم کمک کرد وگرنه نمی دونستم چه جوری باید بهتون خبر بدم.

پدرش عصبانی شده بود اخم هایش بیشتر در هم فرو رفته بود. نفسش را با حرص بیرون داد و با همان اعصاب خراب گفت:

– تو این خراب شده میگفتی برات یه آژانس بگیرن بیای خونه ماشین رو همون جا ول میکردی. اینقدر نشدنیه؟

– گفتم که پدر یه نفر کمکم کرد چرخ ماشین را عوض کردم شما نگران نباشید.  من میتونم از پس خودم بر بیام. میدونین که دوست ندارم خیلی زیاد لی لی به لالام بذارین!

پدرش نفس عمیق کشید  و با یک دست دوطرف ریشش را به سمت پایین برد کاملاً مشخص بود که چقدر نگران آسمان بوده است.

– تو یکی منو پیر می کنی!

می دانست که آن لحظه باید به آغوش پدرش برود و و آنقدر لوس بازی در بیاورد که پدرش دیر آمدنش را فراموش کند. همان هم شد. جلو رفت و دست در گردن او انداخت. گونه اش را بوسید و خودش را در آغوشش جای داد.

– بسه پدر سوخته منو خر می کنی! بیا برو شامتو بخور. گذاشتم روی میز …

پدر شروع به نصیحت کردن کرده بود  و او اصلاً دلش نمی خواست که به نصیحت هایش گوش کند. می‌خواست زیر پتویش بخزد و به آرش فکر کند. عکس هایش را این طرف و آن طرف کند و میان رویاهایش غرق شود. هنوز تپش داشت و نمی توانست از فکر او بیرون بیاید .

– دخترم عزیزم من که دل من نمیخواد تو رو محدود کنم. من که دلم نمی خواد تو رو از جوانی کردن دور کنم خودت میدونی برای چی نگرانت میشم. خودت میدونی که شرایط ما یه شرایط ویژه ایه که هر آن ممکنه یه نفر منو با تو تهدید کنه. همون طوری که تا الان این اتفاق افتاده من خیلی حواسم هست و خیلی مراقبتم. از طرفی هم خیلی مراقب بودم که کسی متوجه خونوادم نشه ولی همه این ها به خاطر خود تو بود دلم نمیخواد هیچ اتفاقی برات بیفته. حرف گوش نمیدی که بری!

– پدر جون قربون شکل ماهت برم. من مراقبم… من میدونم شما چی میگی نگران نباش!

پدرش سر  تکان داد و چون مطمئن بود که نصیحت کردن آسمان کار به جایی نمی برد آه کشید و بعد از شب بخیر گفتن به اتاق خواب مشترک خودش و همسرش رفت. در اتاق آیات بسته بود. تمام روز مطمئناً در بیمارستان کشیک بود که هم در اتاقش بسته بود و هم هیچ نوری از زیر درد بیرون نمی‌آمد. 

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن