رمان آنلاینرمان دخترشمرون

رمان دختر شمرون پارت ده

 

به خانه که رسید تازه فهمید پسر خاله و دختر خاله اش آنجا هستند. می خواستند او را سورپرایز کنند ولی آسمان با دیر رفتنش آن ها را کلافه کرده بود. ستوده از یک طرف و سامیار از طرفی دیگر او را تکه باران کرده بودند…

همین که داخل اتاق شد و آنها هم پشت سرش راه افتادند و وارد شدند لوازمش را گوشه اتاق گذاشت و رو به آنها کرد و گفت:

– میخواین بزارین لباسامو عوض کنم؟

سامیار خودش را روی تخت آسمان انداخته بود و ستوده دست به کمر زده و طلبکار گفت:

– تو مگه تو نگفته بودی ساعت هشت میرسی خونه؟ الان چه وقت اومدنه؟ شاید ما یه برنامه‌ای داشتیم می خواستیم یه جایی بریم یک ساعت تموم منتظر شما ایم!

ستوده و سامیار خواهر و برادر بودند دوقلوهایی که ۱ سال از او کوچکتر بودند و از کودکی با هم بزرگ شده بود. تنها کسانی که به او نزدیک بودند و داخل خانواده اش هم رفت و آمد داشتند.

 از زمانی که مادر آنها فوت کرده بود کنار پدرشان زندگی می‌کردند و رفت و آمدهایشان کمتر از کودکی شان بود ولی باز هم آن سه نفر روابطشان به قوت قبل باقی مانده بود. هرکدام در شهری مجزا درس میخواندند و همین هم باعث شده بود تا بعد از دانشجو شدنشان رابطه شان کم رنگ تر شود. 

– ببخشید بچه ها اصلا یادم رفت… درگیر طرح هام بودم برای همین هم فراموش کردم. قول میدم این چند روز که هستید جبران کنم.

سامیار که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود شروع به صحبت کردن کرد:

– ما یک هفته اس تهرانیم تو امروز فردا کردی حالا میخوای فردا پیشمون باشی نخواستیم بابا دختر خاله با ما به ازین باش که با خلق جهانی!

خرس نرم صورتی رنگش را که روی میز تحریرش قرار داشت به سمت سامیار پرت کرد و گفت:

– واسه من آدم شدیا بچه پررو!

هر سه با هم  زیر خنده زدند و آن دو آسمان را تنها گذاشتند تا لباسش را تعویض کند. آسمان میدانست که شبی پر از آرامش کنار آنها خواهد داشت ولی لحظه شماری می کرد تا سامیار به خانه شان برگردد و ستوده را کنار خودش نگه دارد تا برای او از آرش بگوید.

با آنکه همیشه همه اتفاقات را هر سه نفر با هم در میان می‌گذاشتند ولی دلش نمی خواست چیزی از از آن حس های جدید که در دلش به وجود آمده بود به سامیار بگوید ستوده برایش از آیات هم نزدیک‌تر بود. تنها کسی که می توانست به او اعتماد کند و با او درد دل کند. ولی از آنجایی که از هم دور بودند، این موهبت را از دست می‌داد.

تختش آنقدر بزرگ بود که هر وقت ستوده به آنجا می‌رفت با هم رویش می‌خوابیدند بعد از رفتن سامیار هر دو زیر پتو خزیدند. ستوده مشغول چک کردن گوشی شد و آسمان تازه فرصت پیدا کرد تا شماره آرش را در اپلیکیشن های مختلف نگاه کند.

نامش را تنها آرش سیو کرده بود بدون هیچ پسوند و پیشوندی… مگر باید اصلاً پسوند و پیشوند برایش می گذاشت؟ اصلاً به خاطر نمی آورد فامیلی آرش چه بود فقط یادش بود که فامیلی سختی داشت…

 تلگرام را باز کرد و نامش را همان طور که ذخیره کرده بود سرچ کرد. آیکون کوچکی که عکسش را نشان می‌داد قلبش را به تپش انداخته بود و قبل از آنکه حتی روی آیکون انگشتش را بگذارد انگشتش میلرزید. انگار که کاری خلاف شرع می خواهد انجام دهد.

عکس را باز کرد با دیدن عکس لحظه ای که قلبش ایستاد. چشمانش را روی هم گذاشت و نفس عمیق .کشید آرش روی یک صندلی نشسته بود و پایش را روی پای دیگر انداخته بود عضلات سینه اش در عکس به خوبی به چشم می خورد و لبخندی که روی لب نشانده بود باعث می شد که قلب آسمان تیر بکشد.

دستش را زیر چانه اش با حالتی نمایشی گرفته بود و ساعت زیبایش را به رخ می کشید ته ریش کم رنگی روی صورتش نمایان بود و موهایش را مرتب به یک طرف رو به بالا شانه کرده بود. پیراهن سفید و شلواری طوسی به تن داشت.

لبش را گزید که ستوده به یکباره سرش را جلو آورد و با هیجان گفت:

– این کیه کثافت؟ یه مدت نبودم اینجا چه خبر بوده؟ دیگه ما غریبه شدیم؟ چرا هیچی به من نمیگی!

قبل از اینکه بخواهد به دیگر اپلیکیشن ها سر بزنند آسمان چشمش را از گوشی گرفت و گوشی را قفل کرد. آن را روی پاتختی گذاشت. روی شکم چرخید و دستش را زیر چانه اش زد.

ستوده با حالت قهر و اخمالود به او نگاه می کرد.

– باهاش  توی یه مهمونی آشنا شدم.  البته نه اونجوری که فکرشو بکنی ها… فقط ممکن بود مامورا بریزن اونجا که اونم منو نجات داد.

– اووووووو کی میره این همه راهو! این هندی بازی ها چیه! مگه داستانه؟

 به بازوی ستوده کوبید و گفت:

– گمشو بیشعور قضیه مال دو ماه قبله، اتفاق خاصی نیفتاده فقط هر روز دارم دختر بازی‌هاش رو می بینم. شانسی این آقا رو همون کافه ی که من هر روز میرم دیدمش. خیلی عادت کردم به هر روز بودنش و دیدنش. نمیدونم قراره آخرش چی بشه. مطمئنم اگر بابام بفهمه تیکه بزرگم گوشمه!

ستوده دستش را زیر سرش گذاشت و گفت:

– بابا ی تو اگر بفهمه گوشت رو هم نمیزاره بمونه. میندازه تو چرخ گوشت قشنگ همش با هم یه دست بشه.

– استرس نده نامرد!

– دروغ میگم خودت هم میدونی دیگه همینه…

– نفوس بد نزن!

می دانست که نفوس بد نیست و همه‌ی حرف‌های ستوده درست است. می دانست روابط او اگر از چهارچوبی که پدرش تعیین کرده بود فراتر برود چه چیزی در انتظارش است ولی دوباره گوشی اش را برداشت و این بار به واتساپ رفت.

عکس آرش در آنجا متفاوت بود و این بار فقط صورتش در عکس مشخص بود. عکس سیاه و سفید که موهایش کمی روی پیشانی اش ریخته بود او را جذاب تر می کرد. گوشی را چرخاند و روبه ستوده گرفت:

– نگاهش کن!

– بعدش چی میشه؟ دوسش داری یعنی؟ یعنی حتما الان هم پیش اون بودی؟

آسمان سر تکان داد و صفحه گوشی را دوباره خاموش کرد. خودش هم نمی دانست دنبال چه میگردد و نمی دانست برای چه آرش باید چنین جایگاهی را در زندگی اش به خود اختصاص دهد که یک لحظه از فکر او بیرون نیامده باشد.

 وقتی موضوع را با ستوده در میان گذاشته بود کمی آرام شده بود. با آنکه ممکن بود حتی تا ماه بعد هم ستوده را نبیند ولی به سبک شدنش می ارزید.

– به بعدش فکر نکردم. من فقط ازش خوشم اومده قرار نیست اتفاق خاصی بیوفته که بابام هم بفهمه! من کاری به کارش ندارم. دوست دختر های آرش از سر و کولش بالا میرن. اون اصلا منو نمیبینه فقط بهم امروز یه پیشنهاد کاری داد که می خوام روش فکر کنم.

– جون من حواست باشه ها اصلا تو نمیخوای امسال کنکور بدی آسمان؟

آسمان دوباره طاق طاق باز خوابید. با حالتی قهر گونه نگاهش را گرفت و گفت:

– تو هم شدی بابام… ول کنید بابا اصلاً دلم نمی خواد بخونم چه اصراریه؟

این بار ستوده دیگر چیزی نگفت ولی بعد از گذشتن چند دقیقه که سکوت در اتاق حکم‌فرما بود به سمت آسمان چرخید و همانطور که رو به پهلو دراز کشیده بود شروع به صحبت کرد:

– من با یه پسری دوست شدم…

چشمان آسمان درشت شد و هیجانش برای فهمیدن قضیه بیشتر شد. به سمت او چرخید و با دهانی نیمه باز به ستوده نگاه کرد تا باقی حرف هایش را بشنود.

– هم رشته خودمه ولی سال بالاییه امسال درسش تموم میشه!

ستوده هم شبیه به آیات عاشق پزشکی بود. از همان کودکی می خواست دکتر شود و بعد از دو سال پشت کنکور ماندن توانسته بود در رشته مورد علاقه‌اش قبول شود .

نمی‌توانست تعجبش را پنهان کند. طوری که با چشمانی وق زده به او خیره شد و گفت:

– جدی میگی؟ چرا پس الان به من گفتی؟ اگر من بهت قضیه آرش رو نمی گفتم عمر اگر می‌گفتی… خیلی نامردی!

مشتش را به بازوی او کوبید و با حالت قهر سرش را چرخاند.

– آخه خبری نبود که بخوام بگم. دورادور ازش خوشم میومد. استادم هم بود یعنی در واقع استاد حل تمرین بود. فکر نمی کردم اصلاً رابطه ای پیش بیاد ولی خوب پیش اومد دیگه. بهم پیشنهاد دوستی و آشنایی داد من هم قبول کردم البته  وقتی درسش تموم بشه میاد خواستگاری.

اشک در چشمان آسمان حلقه زد. جلوتر رفت و ستوده را در آغوش گرفت. بغض اجازه نمی داد چیزی بگوید. فکر آن که همبازی کودکی اش بخواهد ازدواج کند، قلبش را به درد آورده بود.

ان قدر آن مدت هم دور شده بودند که کمتر از احوالات هم خبر داشتند ولی آن یک شب باعث شده بود تا بیشتر حس و حال روزهای قبل را پیدا کنند.

تا نیمه های شب یکی آسمان گفت و یکی ستوده هر کدام از احساسات شان حرف می زدند و آسمان که فقط می‌خواست احساساتش را برای خودش نگه دارد کم تر می گفت و بیشتر شنونده بود.

صبح روز بعد هر دو باهم برای پیدا کردن مکانی به عنوان کارگاه راهی شدند. قرار بود که سامیار برای نهار به آن ها بپیوندد. 

بودجه ی آسمان کم بود و نمی توانست آنطور که خودش میخواست کارگاهی را اجاره کند. سمت خودشان آن قدر پول پیش و اجاره زیاد بود که نمی توانست فکرش را بکند. بعضی کارگاه ها هم باید با مشاغل دیگر مشترک می شد که حاضر نبود آن را بپذیرد.

به پیشنهاد ستوده به دنبال جایی رفتند تا بتواند به آنها سفارش دهد و طرح هایش را با قیمتی پایین تر به اجرا برساند. 

انگار کار از چیزی که فکرش را می کرد سخت تر بود. تا به حال دنبال همچین چیزی نگشته بود حتی نمی دانست باید از کجا شروع کند. زمانی که پول توی جیبی می گرفت به همچین روزی فکر نکرده بود که شاید پولهایش به دردش بخورد. اگر می خواست می توانست طلاهایش را بفروشد ولی اگر رسوا می شد نمی‌توانست آن را جمع کند!

بدون آنکه به نتیجه برسد، نهار خوردند و به خانه برگشت. 

ستوده همراه سامیار به سمت خانه خودشان رفتند. امیدش را از دست داده بود. فکر می‌کرد که می‌تواند باکمک آرش کارش را راه بیندازد ولی هیچ وقت کار نکرده بود و از چم و خم کار سر در نمی آورد.

همه فکرش را پیشنهاد آرش در برگرفته بود. حتی آنقدر که برای اولین بار بعد از دو ماه به آن کافه نرفت. دلیل اصلی اش آن بود که اضطراب داشت که باید بعد از دیدارش با آرش سنگینی دیدار جدید را به آن زودی تجربه کند ولی دلیل دیگر این بود که انقدر فکرش مشغول بود و نمی توانست نتیجه بگیرد که یادش رفت که با دلدار قرار دیرینه دارد! 

چند روز دیگر هم به همین روال گذشت ستوده به شیراز برگشته بود و از لیلی هم خبری نبود. او هم که هیچ وقت از بی محله خوشش نمی آمد از لیلی خبر نمی گرفت. غرورش اجازه نمی داد که با او تماس بگیرد.

 آن چند روزی که در خانه سپری کرده بود، مادرش صبح تا شبش را کنار مادرش گذرانده بود. برای او کتاب خوانده بود و در آغوشش شب به خواب رفته بود. عاشقانه هایش را با مادرش به شیوه خودش انجام داده بود. می گفت معاشقه مادر و دخترانه ولی مادرش انقدر مریض بود که چیزی از وجود دخترش نمی فهمید. آسمان سعی می کرد با این رفتار ها ذهن و روح خودش را ارضا کند. می دانست که نمی توانند مثل همه مادر و دختر ها از بودن کنار مادرش لذت ببرد ولی همین که او بود و می توانست سر روی دامانش بگذارد جای شکر داشت…

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن