رمان آنلاینرمان جمجمه سیاه

رمان جمجمه ی سیاه پارت پانزده

گفتم: اره همه همینو بهم میگن

خلاصه تا هواپیما بشینه این دختره مخم رو خوردش

داشتم زیر لب به خاندان کریمی فهش میدادم که دستی تکونم داد

نگار:

مانیا خانم هواپیما نشستش میتونین چشماتون رو باز کنید باید پیاده بشیم

اروم یه چشمم رو باز کردم گفتم:باشه عزیزم

با سارا منتظر بودیم که شاهین همراه با چمدونا بیاد

وقتی اومد باهم به سمت خوروجی رفتیم 

شاهین گوشیشو از جیبش در اورد و به کسی زنگ زد

شاهین:سلام سهیل ما جلوی فرود گاه منتظریم کجایی تو

                                      ……..

شاهین:خوب باشه فعلا خداحافظ

یه چند دقیقه ای منتظر موندیم که یه ون مشکی جلومون پارک کردش شاهین در ریلی ون رو باز کرد 

شاهین:دخترا سوار شید

اول من سوار شدم بعد سارا وشاهین

پسری که کنار راننده نشسته بود

به پشت برگشت با لبخند گفت:

سلام خوش اومدید ببخشید که منتظر موندید

بعد رو کرد طرف منو گفت:

شما باید خواهر اقا شروین باشین فکر نمیکردم این همه بهشون شباهت داشته باشین

لبخندی زدم گفتم:بله من مانیا خواهر شروین هستم

سهیل یکی از دوستای مانی قرار بود چند روزی ما رو پیشه خودش نگه داره 

با توقف ماشین ازش پیاده شدیم 

داخل یه خونه ویلایی با یه حیاط متوسط بودیم

سهیل به داخل ساختمون راهنمایی مون کرد

سهیل:خوب بهتره برید استراحت کنید برای شام خبرتون میکنم 

بعد رو به شاهین گفت:

راستی امشب فرهاد میاد اینجا تا جای مانیا رو باهاش عوض کنیم

کنجکاو پرسیدم فرهاد کیه چرا باید جامو باهاش عوض کنم

شاهین:فرهاد بدل شروینه امشب به عنوان مهمون میاد اینجا و جای شما باهم عوض میشه وبه جای فرهاد تو به هتلی که توش ساکنه برمیگردی همین

من:اونوقت تو سارا کجا میمونین

به جای شاهین سهیل گفتش:

بچه ها اینجا میمونن و فردا صبح میان پیشت حالا هم برید استراحت کنین

باشه ای گفتیم و به سمت اتاقی که برامون اماده کرده بودن رفتیم

لباسام رو عوض کردم و روی تخت خوابیدمو گوشیم رو برداشتم

 نمیدونم چقدر باگوشیم بازی کردم که سارا اومد دنبالم که بریم برای شام

تا برسیم سر میز نگرانه این بودم که بخوان به همون غذای خارجیی عجیبو غریب بدن ولی با دیدن قرمه سبزی وچند تاغذای ایرانی دیگه خیالم راحت شد

 با اینکه خیلی گرسنه بودم سعی میکردم باکلاس غذامو بخورم که ابروم پیشه دوستای مانی نره

بعد شام توی حال دور هم نشسته بودیم که خدمتکار اومد گفت که اقا فرهاد اومدن

سهیل رو کرد سمت منو گفت:مانیا خانم بهتر شما برید کارای گیریمتون رو انجام بدین وبعد رو کرد سمت خدمتکار گفت:

لباسایی که اماده کرده بودین رو بدین به خانم

خدمتکار منو به اتاقی راهنمایی کرد داخل اتاق پر از لباس و وسایل مورد نیاز گیریم کردن بودش

دختر جونی که منو به اتاق گیریم اوردش از بین لباسا یه دستش رو بیرون کشید وبه من داد و گفت:

اگه به چیزی نیاز داشتید بهم بگید من همین بیرون هستم

بهش لبخند زدم گفتم:باشه عزیزم 

وقتی رفت بیرون سری لباس هامو با لباسی که بهم داد عوض کردم 

جلوی اینه وایسادم

یه پیراهن سفید که روش یه جلیقه مشکی میخورد همراه با یه شلوار کتان مشکی لباسا بهم میومدن رفتم پشت میز نشستم وشروع کردم به گیریم کردن

 وقتی کارم تموم شد رفتم به سالنی که بچه ها بودن 

همگی داشتن باهم حرف میزدن

 ولی با دیدن من ساکت شدن

نگاهم چرخید روی پسری که خیلی شبیه مانی بود ولی اگه دقت میکردی میتونستی از هم تشخیصشون بدی

فرهاد داشت با تعجب بهم نگاه میکرد گفت:الان تو خودشی یا خواهرش

خندیدم گفتم:خواهرشم

با حیرت گفت:اصلا باورم نمیشه مثل گوجه ای میمونین که از وسط له شده 

خندیدیم که شاهین زد تو سر فرهاد گفت:احمق اون سیبه نه گوجه تازهشم له نه نصف

فرهاد رو کرد سمت من گفت:خوب منو که میشناسید فرهاد هستم وبعد به پسری که کنارش بود اشاره کردگفت:

 این گل پسر ابراهیمه که ما ابی صداش میکنیم ابی بادیگاردشخصی وراننده تو هستش و همه جا با هات میاد

به ابراهیم نگاه کردم بهش میخورد ادم خشک وخشنی باشه

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم کشو قوسی به بدنم دادم قرار بود سارا با شاهین بیان اینجا تا با هم به فرودگاه بریم 

رفتم دستشوی وقتی کارم تموم شد جلوی اینه وایسادم ویه نگاهی به خودم انداختم

 خدارو شکر گیریمم تا دو هفته روی صورتم میمونه وبا خیال راحت میتونم حمام کنم

بعد پوشیدن لباسام ابی زنگ زد بهم که برم پایین توی لابی 

وقتی وارد لابی شدم چشمم خورد به شاهین رفتم طرفش نزدیکش که شدم یکی خودش رو انداختتوی بغلم با لهن لوسی گفت:

وایی اومدی عشقم از دیشب تا حالا میدونی چقدر دلم برات تنگ شده

با تعجب دختره رو از خودم جداش کردم

وقتی نگاه گیجم رو دید یکی زد تو سرم گفت :

خنگه منم سارا

از اون حالت در اومدم وبا تعجب خوب نگاهش کردم

خیلی تعقیر کرده بود

سارا دستی به موهای رنگ شدش کشید گفت:خوشگل شدم

با لبخند گفتم:اره ولی من رنگ موهای خودت رو بیشتر دوست داشتم ولی این رنگم بهت میاد

موهاش به رنگ عسلی خیلی روشن در اومده بود چشماشم لنزطوسی گذاشته بودن

شاهین:خوب بیاین بریم که از پرواز جامیمونیم

تو تمام مدتی که به سمت فرودگاه میرفتیم ابراهیم از کنار من تکون نمیخورد اروم به شاهین گفتم:این همیشه باید اینطوری بهم بچسبه

شاهین:اره دیگه از این به بعد ابی همه جا همراهت میاد و ازت محافظت میکنه

من:نیازی به محافظ نیستش من خودم میتونم از خودم محافظت کنم

شاهین:میدونم که میتونی ولی اینطوری خیالمون ازت راحته

من:باشه 

شاهین:راستی باید اونجا رفتارت خشن باشه باید خیلی مغرورانه رفتار کنی همه شروین رو یه مرد مغرور و بیرحم میشناسن وازش حساب میبرن پس مراقب رفتارت باش نباید دل نازک باشی با زیر دستات مثل ارباب با بردش رفتار میکنی فهمیدی

من:با اینکه سخته باشه تمام تلاشم رو میکنم

شاهین:خوبه

تا رسیدن به فرودگاه دیگه چیزی نگفتیم

با اجز به پله های هواپیما نگاه کردم بابا من به کی بگم از پرواز میترسم

خوشبختانه این دفعه سارا کنارم نشستش برای همین کمتر به پرواز فکر میکنم

سارا:مانی

من:هااا

سارا:میگم اگه نقشمون لو بره چی باهامون چیکار میکنن

برگشتم سمتش تا حالا اینقدر کلافه ندیده بودمش برای این که کمی ارومش کنم دستم رو گزاشتم روی دستش و با لبخند گفتم:

نگران نباش هیشکی متوجه نقشمون نمیشه ما باهم اون باند لعنتی رو از بین میبریم و بر میگردیم خونه مون

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

ارمان

سپهر رو فرستادم دنبال مشفق تا بیارتش اینجا 

نگهبانا رو دو برابر کردم چون نصفه بیشتر نگهبانا از بچه های خودمون بودن خیالم راحت بود ولی کریمی برای این که بتونه تو کارام سرک بکشه چندتا از افرادای خودش رو برای محافظت برام فرستاده

برای زیر نظر داشتنه مشفق گفتم توی اتاقاشون دوربین و میکروفن بزارن

داخل الاچیق نشسته بودم و قهوه میخوردم که از پشت یه دست دور گردنم حلقه شد با حرص چشمام رو بستم یعنی من یه روزم از دسته این افریته ارامش نداشتم

شیوا:سلام عشقم چرا تو این چند روز ازم خبری نگرفتی

لبخند زورکی زدم گفتم :ببخش عزیزم این چند وقت سرم خیلی شلوغ بودش کلی کار سرم ریخته بود

باحالت قهر اومد روی صندلی کنارم نشست و گفت:یعنی وقت برای یه زنگ هم نداشتی

برای اینکه از دلش در بیارم 

از روی صندلی بلندش کردم و روی پام نشوندمش و شروع کردم به بازی با موهاشو گفتم:عشقم ازم دلگیر نباش دیگه من ناراحت میشم

بازم با قهر صورتش رو به سمت مخالف چرخوند کلافه پوفی کردم 

دوست داشتم تو همین استخر داخل حیاط خفش کنم من که میدونم تو این سه روز داشت تو بغل چند تا ادم هرزه مثل خودش جولون میداد حالا اومده برای من ناز میکنه 

صورتش رو برگردوندم سمت خودم گفتم:چی کار کنم تا این خانم خانما ما رو ببخشن

با چهره مرموزی گفت:که اجازه بدی بیام اینجا یه چند وقتی به مونم

اخمام رو کردم توی هم همینم مونده که همین یه زره ارامشی که دارم ازم بگیره

با اخم گفتم:من که بهت گفتم دوست دارم تو  رو با لباس عروس بیارم توی این خونه تا اون زمان حق نداری شب هارو اینجا به مونی

شیوا با اخم از روی پام بلند شد و روبه روم دست به کمر واستادو گفت:چه طور اون دختری عوضی میتونه اینجا باهات زندگی کنه اونوقت من نمیتونم

عصبی گفتم:شیوا اهو فرق میکنه اون دختر

عموی منه جایی رو نداره که بره منو اون از بچه گیمون با هم بودیم

نمیتونم که بیرونش کنم

شیوا با حالت گریه گفت:تو منو دوست نداری اگه داشتی اینقدر منو اذیت نمیکردی 

بعد با گریه بهم پشت کرد و از الاچیق بیرون زد 

رفتم دنبالش و به سمت خودم برشگردوندم و گفتم:شیوا عزیزم این بچه بازیا چیه تو که میدونی چقدر دوست دارم پس چرا این حرفو میزنی 

با پشته دستش اشکش رو پاک کردو گفت:اگه دوستم داری بزار بیام اینجا به مونم

کلافه دستی به صورتم کشیدم نه این کنه رو نمیشه پیچوند میدونم اگه اینجا به مونه میخواد همه جا بهم بچسبه وهمراهم بیاد ولی اگه نزارم بیاد بازم برام بد میشه پس چاره ای ندارم

من:خیله خوب میتونی بیایی

شیوا با خوشحالی پرید بغلم گفت:جدی میگی ارمانم خیلی دوست دارم عشقم  پس من برم وسایلم رو از ماشین بیارم وبعد بوسه ای روی لبم زدو ازم دور شد

با پشت دستم لبم رو پاک کردم 

نگاه دختره مالمولک رو از قبل وسایلش رو اورده بوده

با صدای مارگارت سرخدمتکارم بهش نگاه کردم

مارگارت:اقا جناب شفیعی همراه با مهمان هاتون تشریف اوردن

من:خیله خوب بهشون بگین داخل سالن پزیرایی منتظر باشن تا بیام

چشمی گفت و اومد بره که صداش کردم

مارگارت:بله اقا

من:از امروز شیوا خانم اینجا میمونن اتاق کنار اتاقم رو براش اماده کنید

مارگارت:بله قربان امر دیگه ای ندارید با من

من:نه میتونی بری

از سر جام بلند شدم و اروم به سمت ساختمون رفتم اشکالی نداره که کمی جناب مشفق رو منتظر بزارم

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن