رمان آنلاینرمان جمجمه سیاه

رمان جمجمه ی سیاه پارت هفده

دیگه حوصله شیوا رو نداشتم

به اطراف نگاهی انداختم تا چیزی برای فراد از دسته وراجی هاش پیدا کنم 

که چشمم خورد به شاهین 

از جام بلند شدم گفتم: شیوا جان مثل اینکه شاهین باهام کار داره  ببخش که تنهات میزارم

شیوا:اووه خواهش میکنم راحت باش عزیزم

با اجازه ای گفتم به سمت شاهین رفتم هنوز سنگینی نگاهش رو روی خودم حس میکردم

شاهین رو بلند صدا کردم

من:شاهین باهام کار داشتی هی اشاره میزدی

خواست چیزی بگه که پنهانی با دست به شیوا اشاره کردم

وقتی فهمید که منظورم چیه

گفت:

اره داداش توی کارام به مشکل خوردم میخواستم ببینم میتونی حلش کنی

اروم زدم به شونش وگفتم:بریم ببینم مشکل از کجاست

بعد اروم ادامه دادم :

دستت درد نکنه مثل ور وره جادو تا الان داشت یه ریز مخم رو میخورد

شاهین خندید گفت:نمیدونم ارمان چه چوری تحملش میکنه

با قیافه پوکر گفتم:اون اگه عقل داشت این افریته رو نمیگرفت

متفکر ادامه دادم شاید به خاطر ثروت بابای شیوا میخواد باهاش ازدواج کنه

شاهین سرش رو به نشونه منفی تکون داد گفت:نه ارمان از نظر ثروت از کریمی چیزی کم نداره شاید حتی از اون بیشتر هم داشته باشه

باتعجب گفتم: پس چرا برای کریمی کار میکنه

شاهین همینطور که روی نیمکت توی حیاط می نشست گفت:نمیدونم والا

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

ارمان

از ماشین پیاده شدم و به سمت در گاراژ رفتم  اول دوتا پشت سرهم یه مکث بعد یکی در زدم که سپهر در رو باز کرد

من:کجاست

سپهر:تو اتاق ته راه رو 

من:تا حالا چیزی گفته

سپهر:هنوز نه خیلی سر سخته

نم پس نمیده

پوزخندی زدم گفتم:نگران نباش به وقتش خوب حرف میزنه تو رو که نشناخته

سپهر:نه خودم جلو نرفتم دادم بچه ها خوب گوش مالیش بدن

من:خوبه

اگه بتونم از بهرامی چیزی در بیارم کلی جلو میفتیم

پشت در وایسادم دوباره شدم همون ارمانه بیرحم به خودم قول دادم در برابر این حیونا هیچ رحمی نداشته باشم

نفس عمیقی کشیدم وبه سپهر اشاره کردم که در رو  باز کنه

بهرامی وسطه اتاق پشت به در روی صندلی بسته شده بود

همونطور که به سمتش میرفتم گفتم:خوب خوب جناب اقای فریبرز بهرامی وکیله اقای جمشید کریمی 

از دیدارتون توی این وضعیت واقعا ناراحت شدم

با پایان حرفم روبه روش قرار گرفتم

 با تعجب نگاهم کرد وبا لکنت گفت:جنا….ب…کیا….نفر…..ششش..ممما

از واکنشش خندم گرفت 

بلند خندیدمو گفتم:چیه انتظار نداشتی من کسی باشم که این بلا رو سرت اورده باشه بادست به وضعیتش اشاره کردم

مثل اینکه بچه ها خوب ازت پزیرایی کردم

حالا که از شک در اومده بود با عصبانیت گفت:این مسخره بازیا یعنی چی 

برای چی با من این کار رو میکنین منظورتون از این کارا چیه 

چی از جونم میخواین

بهش نزدیک شدم دستم رو روی صندلی گذاشتم

گفتم:

چیز زیادی نمیخوام وتو تنها کسی هستی که میتونی بهم توی پیدا کردنش کمک کنی

اخماش رو کرد تو هم وگفت:چی میخوای 

خیره شدم تو چشماش و با کمی مکث گفتم:پرونده جمجمه سیاه

با وحشت چشماشو گرد کرد

اینقدر ترسیده بود

که فکر میکردم الانه سکته کنه

بهرامی:نه نه من نمیتونم این کار رو بکنم

با خونسردی ازش فاصله گرفتم میدونستم که به همین راحتی جای پرونده ها رو بهم نمیگه

 

به سپهر اشاره کردم 

سپهر هم سری تکون داد و از  اتاق بیرون رفت

گوشیم رو از جیبم در اوردم رفتم داخل گالری و ویدیوای که میخواستم رو پیدا کردم 

گوشی رو روبه روی بهرامی روی یه صندلی گذاشتم و پخشش کردم

همینطور که به سمته درمیرفتم

 گفتم:

 بهت تا شب وقت میدم تا خوب فکر کنی 

صدای فریادش کل راهرو رو برداشته بود حتما دیدن فیلم شکنجه دادنه  دخترش خیلی عذابش داده

میدونم کارم نهایت پست بودنه اما من به ارام و مامان قول دادم

 همون کاری که اونا با ما کردن منم بکنم 

میدونم اونا از این کارم رازی نیستن ولی اینجوری دلم کمی اروم میگیره

رفتم طرف اتاقی که سپهر بود 

به در زدم گفتم:برای امروز کافیه بیا اتاقم کارت دارم

بعد به سمت اتاقم رفتم

پشت میز نشستم  وبه دیوار رو به روم که پر از عکس بود نگاه کردم

روی بعضی از عکسا علامت باطل خورده بود کسای که خودم از بین بردمشون یا با توطعه ای که براشون درست کردم به دست هم دستای خودشون کشته شدن

و در بالای همه اینا یه نفر بود کسی که دلم میخواد با دستای خودم بگشمش

تو گذشته ها غرق بودم که صدای در منو به زمان حال برگردوند

دستی به صورتم کشیدم 

وبه صندلی تکیه دادم گفتم:بیا تو

در باز شد وسپهر در حالی که استین های لباسش رو تا میزد اومد رو به روم روی صندلی نشست

سپهر:جانم داداش باهام کاری داشتی 

پاکتی که جلوم بود رو به سمتش هول دادم گفتم:

اره این مشخصات نفر بعدی که باید با بچه ها برید سراغش 

پاکت رو برداشت کمی کلافه میزد

بی حوصله نگاهش کردم

 گفتم:چیزی میخوای بگی

با کمی مکث گفت:میگم بهتر نیست این کارارو بسپریم به تیمسار و افرادش

نفسم رو به شدت بیرون دادم

 گفتم:سپهر ما قبلا درباره این موضوع حرف زدیم 

سپهر:میدونم داداش میدونم ولی این کاری که داری میکنی خلاف مقرراته میفهمی

عصبی از جام بلند شدم و با صدای بلندی گفتم:ااااه بسه دیگه تمومش کن این حرفارو 

مگه من از اول با قانون جلو نرفتم 

چی شد هیچ 

کدومشو حرف یه بچه رو باور کردن

 اونا حرفم رو باور نکردن 

اونا اون عوضیی پست رو ازاد کردن چون من مدرکی نداشتم

حالا که اونا کاری نمیکنن من خودم قانون رو اجرا میکنم

کمی نفس گرفتم و اروم ادامه دادم:اگه فکر میکنی که کاری که میکنم اشتباهه میتونی پاتو از این ماجرا عقب بکشی 

ولی سعی نکن منو منصرف کنی که نمیشم

سپهر اومد روبه روم وایساد و دستاشو گذاشت روی شونه هام 

گفت:

من از روز اولش هم گفتم که تا اخرش باهاتم هیچوقت تنهات نمیزارم اونا تنها خانواده تو نبودن خانواده منم بودن

لبخند کمرنگی زدم که سپهر زد رو شونم ازم جدا شد وبه سمت میز رفتو پاکت رو برداشت و گفت:

فردا میرم سراغش فقط بیارمش اینجا

من:نه وقتی کارت باهاش تموم شد مثل چند تای قبلی بفرستش برای کریمی

تا شب خودم رو با بقیه کارا ونوشتن گزارش برای تیمسار سرگرم کردم

سرم رو از روی لپ تاپ بلند کردم یه نگاه به ساعت کردم

وقتش بود که برم سراغ بهرامی

از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم

به نگهبان جلوی در گفتم که بره دنبال سپهر 

وارد اتاق شدم 

سرش رو بلند کرد و با نگاه اجزی بهم نگاه کرد

همینطور که دورش یه چرخ میزدم گفتم:خوب فکراتو کردی

روبه روش قرار گرفتم و منتظر نگاهش کردم

با لکنت گفت:من..من نمیتونم چیزی بهت بگم

اااگه بگم اونا من و خانوادم رو میگشن

روی صندلی رو به روش نشستم 

با پوزخند گفتم:

 اگه جای پرونده رو بهم نگی من زود تر از اون دست به کار میشم 

و اول از همه از دخترت شروع میکنم

 بعد به سپهر که چند دقیقه ای میشد که اومده  بود اشاره کردم

سپهر سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت

بعد چند دقیقه با دختر بهرامی اومد داخل

بهرامی با دیدن دخترش شروع کرد به تقلا کردن

بازوی دختره رو گرفتم و روی صندلی جلوی پدرش نشوندمش

کلتم رو از پشت لباسم بیرون اوردم گذاشتم روی سرش

دختره همینطور با دهن بسته گریه میکرد

رو به بهرامی که داشت با گریه التماس میکرد تا کاری با دخترش نداشته باشم گفتم:

خوب تا ده میشمارم تا شمارشم تموم بشه وقت داری که بگی وگرنه باید با دخترت خداحافظی کنی

من:

۱

۲

بهرامی:خواهش میکنم ارمان خان بزار دخترم بره تورو خدا بزار بره

 

من:

۳

۴

۵

بهرامی:من نمیدونم اون پرونده لعنتی کجاست

بیتوجه بهش به شمردنم ادامه دادم

من:

۶

۷

۸

۹

۱۰

خودم رو اماده شلیک نشون دادم

که بهرامی با صدای بلند همراه با گریه گفت:

میگم لعنتی میگم پرونده کجاست اون اسلحه رو از دخترم دور کن میگم بخدا

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن