رمان آنلاینرمان جمجمه سیاه

رمان جمجمه ی سیاه پارت هجده

میگم بهت لعنتییی

با خونسردی

دوباره کلتم رو برگردوندم سرجای قبلیش

و به سپهر اشاره کردم که اومد بازوی دختره رو گرفت و بلندش کرد 

دختره سعی میکرد که خودش رو از دست سپهر دور کنه ولی اون محکم گرفته بودش

بهرامی هول زده گفت:چیکارش دارین کجا میبرینش خواهش میکنم ولش کنین

من:نترس کاریش نداریم وقتی از محل پرونده اطمینان پیدا کردم ازادش میکنم

همراه با سپهر ودختره از اتاق بیرون زدم

رو بهش گفتم:اینو ببر بده به یکی از دخترا بگو فعلا مراقبش باشن تا من بگم چیکارش کنین

بعد بیا از بهرامی محل پرونده هارو بگیر

سپهر سری تکون دادو گفت:باشه بعد با بهرامی چیکار کنم

من:وقتی مطمعن شدین داره درست میگه بفرستیدش برای تیمسار 

بعد جدا شدن از سپهر رفتم کمی به بچه ها کارایی که باید انجام بدن رو گوش زد کردم 

و به سمت عمارت رفتم

وقتی به عمارت رسیدم ماشین رو دادم به یکی از نگهبانا تا توی پارکینگ پارکش کن 

مسیر حیاط تا ساختمون رو قدم زنان طی کردم نزدیک ساختمون از طرف باغ صدایی شنیدم 

هیچ کدوم از نگهبانا اون قسمت از حیاط نبودن کمی مشکوک شدم

اروم به سمت صدا رفتم وپشته یه درخت پنهان شدم

کمی که دقت کردم دونفر رو دیدم

انگار یه دختر وپسر بودن که داشتن هم رو میبوسیدن

وقتی از هم جدا شدن تونستم چهریه سارا زن شروین رو ببینم ولی با دیدن مردی که کنارش بود متعجب شدم

جای تعجب روی صورتم یه پوزخند بزرگ جا گرفت

هه این بود اون همه عشقی که به شروین داشت

 

پوزخندی زدم از همچین زنایی نفرت دارم 

ولی از این متعجبم چرا شاهین باید به برادرش خیانت کنه

پوفی کردم و اروم از اونجا دور شدم 

همینطور که سمت اتاقم میرفتم مارگارت رو صدا کردم

مارگارت:بله قربان با من کاری داشتید

من:بگو میز شام رو اماده کنن

مارگارت:چشم قربان

در اتاقم رو باز کردم همینکه خواستم برم داخل اتاق که

از طرف اتاق شروین صدای جیغ پی در پی یه زن بلند شد

متعجب برگشتم سمت اتاقش

سارا که پایین با شاهین سرگرم بود

پس کی بود که جیغ کشید

با ابرو های در هم رفتم طرف اتاقش و در رو باز کردم

با چیزی که دیدم نمیدونستم بخندم یا تعجب کنم

نتونستم جلوی خودم رو بگیرم واز خنده روی زمین ولو شدم

شروین با حرص گفت:کوفت به چی میخندی 

با خنده بهش نزدیک شدم گفتم: بابا مثلا تو یه مردی بعد از یه سوسک بیچاره میترسی

همینطور که نگاهش به سوسکه بود گفت:مگه مردا نباید از چیزی بترسن تازه ازش نمیترسم فقط چندشم میشه 

تو هم به جای اینکه به من بخندی اون لعنتی رو بکش

با خنده از روی میز یه دستمال برداشتم و باهاش سوسکه رو گرفتم بعد انداختمش سطل اشغال

شروین هنوز بالای میز بود و با ترس به اطراف میز نگاه میکرد

دلم کمی شیطنت خواست

رفتم نزدیک میز و هول زده بهش گفتم:وای از روی میز بیا پایین پشتت یه سوسکه بزرگه

اول شوک زده سر جاش خشکش زد بعد چند ثانیه وحشت زده پرید طرفم

منم که انتظار این کار رو ازش نداشتم خوردم زمین و اونم افتاد روی من

با برخورد نفساش توی صورتم سریع چشمام رو باز کردم

هردو نفرمون خشک شده به چشمای هم خیره شده بودیم

شروین زود تر از من به خودش اومد و سریع از روی من بلند شد

پوفی کردم وسر جام نشستم یه نگاه به شروین انداختم که پشت کرده به من وایساده بود 

یاد لحظه ای افتادم که توی بغلم افتاده بود 

فکر نمیکردم اینقدر اندام ظریفی داشته باشه

با صداش به خودم اومدم

شروین:ااام کاری داشتی که اومده بودی توی اتاقم

از جام بلند شدمو گفتم:نه کاری که نداشتم وقتی صدای جیغ شنیدم فکر کردم برای کسی اتفاقی افتاده 

بعد همینطور که به سمت در میرفتم ادامه دادم:حالاهم که مشکل حل شدش من برم به کارام برسم تو هم چند دقیقه دیگه بیا برای شام

تمام مدتی که حرف میزدم شروین با سری پایین افتاده کوشه اتاق ایستاده بود

وارد اتاق خودم شدم کتم رو در اوردم وکلتم رو داخل گشوی کنار تخت گذاشتم روی تخت نشستم

برام جای سوال بود که چرا باید شروین از اینکه توی بغلم افتاده بود خجالت بکشه

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

مانیا

واییی خدا اخه این چه کاری بود من کردم

به خودم توی اینه نگاه کردم با کلافگی گفتم:خوب حالا چرا پیشش قرمز میشی حتما الان پیشه خودش فکر میکنه من از اوناشم

:از کدوماش!!

ترسیده از جام میپرم وبر میگردم سمت سارا

من:ایی درد بگیری تو اخرش منو سکته میدی کی اومدی تو

سارا همینطور که میخندید گفت:از وقتی که رفتی جلوی اینه و داشتی با خودت حرف میزدی

نگفتی  کی پیشه خودش فکر میکنه تو از اوناشی

دوباره یاد چند دقیقه پیش افتادم

ماجرارو براش تعریف کردم

من:حالا میترسم فکر کنه من چیزم

سارا با ابرو های بالا رفته نگاهم کردگفت:چیز .چیز دیگه چیه

من:چیز دیگه چیز

دیدم پوکر فیس داره نگاهم میکنه

با خجالت گفتم:اااه بابا منظورم از این همجنس بازاس

سارا با همون قیافه پوکر گفت:خوب بابا خودتو کشتی این که خجالت نداره که هی چیز چیز میکنی

من:حالا اونو بیخیال بگو ارمانو چیکارش کنم

سارا:لازم نیست کاری کنی خودتو بزن به بیخیالی همین

بعد چند دقیقه یکی از خدمتکارا

اومد دنبالمون تا برای شام بریم پایین

سر میز سعی میکردم اصلا به ارمان نگاه نکنم میدونستم اگه نگاهمون به هم بخوره از خجالت سرخ میشم

برای اینکه فکر نکنه من هم جنسبازم هی به سارا توجه میکردم و قربون صدقش میرفتم

که همه با تعجب نگاهمون میکردن

 شیوا هی به ما نگاه میکرد و هی برای ارمان پشت چشم نازک میکرد

سارا اروم زد به پهلوم با لبخند توی گوشم گفت: داری چیکار میکنی

مثل خودش در گوشش گفتم:خوب دارم نقش یه مرد عاشق پیشه رو بازی میکنم

سارا:عزیزم اینجوری بیشتر شبیه مردای زن زلیلی تا عاشق پیشه 

بعد شام تا وقت خواب کار خاصی نکردیم زمانی که میخواستیم بریم بخوابیم ارمان بهم گفت که فردا صبح باید بریم به دیدن کریمی

وقتی از ارمان جدا شدیم به شاهین گفتم که بیاد اتاق ما

روی تخت نشسته بودیم و به خاطر میکروفن حرفا مون رو داخل گوشی مینوشتیم 

برای اینکه جلب توجه نکنیم با هم از هر دری حرف میزدیم چون اگه ساکت میموندیم بهمون شَک میکردن

داخل گوشیم تایپ کردم :فردا تو و سارا هم باهامون میاین 

شاهین به نشونه تایید سرش رو تکن داد

دوباره نوشتم:خوب من اونجا باید چیکار کنم

شاهین گوشی رو ازم گرفت و چیزی تایپ کرد و دوباره داد دستم

شاهین:لازم نیست کاری بکنی هر چی ازت پرسید همون چیزایی که قبلن با مانی تمرین کردی رو بهش بکو اصلا هم استرس و ترس نداشته باش

بعد کمی حرف زدن شاهین رفت اتاق خودش

خمیازه ای کشیدم و به سارا که راحت خوابیده بود نگاه کردم 

من از استرس خوابم نمیبرد اونوقت این خانم خروپفش کل اتاق رو برداشته

یه نگاه به ساعت که ۳شب رو نشون میداد کردم

نه من خوابم نمی بره بهتره برم تو بالکن تا کمی هوا بخورم اینجوری شاید تونستم بخوابم

به نرده بالکن تکیه دادم وبه اطراف نگاهی انداختم این قسمت پشت عمارت بود که یه استخر بزرگ داشت 

همینطور که به اطراف نگاه میکردم حس کردم صدای پا شنیدم

کمی خودم رو به طرف پایین خم کردم وخوب به سمتی که صدا میومد دقیق شدم

که چند لحظه بعد سایه دنفر رو دیدم که به اینطرف میومدن سریع خودم رو پنهان کردم که تو دیدشون نباشم

کمی از لای نرده سرک کشیدم 

با دیدن ارمان تعجب کردم اون اینوقت شب اینجا چیکار میکنه

 

ارمان برگشت سمت مردی که کنارش بود گفت:

خوب سپهر کاری که گفته بودم رو انجامش دادی

سپهر:اره داداش خیالت راحت فردا میفرستمش عمارت کریمی 

ارمان:خوبه 

بعد کمی مکث ادامه داد:بهرامی درباره پرونده جمجمه سیاه چی گفت

سپهر: مثله اینکه کریمی هر گند کاری که انجام میداده و اسم هم دستاش و طرفای قرارداد هاش رو نوشته و نگهشون داشته 

 تا اگه هرکدوم از اونا بخوان دورش بزنن با اون تحدیدشون میکنه خیلیا دنبال اون پرونده هستن

و الان هم به گفته بهرامی تو یکی از ویلاهای ساحلیش که به شدت ازش محافظت میشه هستش

ارمان دستی به صورتش کشید وگفت:بچه هارو بفرست تا ببینن راست میگه یا نه ما باید هرچه سریع تر اون پرونده رو به دست بیاریم فهمیدی فقط با اون میتونیم کریمی رو از سر راهمون برداریم

ارمان خواست چیزی بگه که یکدفعه ساکت شد

با دیدن سایه خودم که روشون افتاده بود سریع خودم رو عقب کشیدم 

لعنتی اصلا حواسم نبود 

و از نرده بالکن به سمت پایین خم شده بودم خدا کنه منو ندیده باشن

با شنیدن صدای پا شون که سریع از اونجا دور میشدن از جام بلند شدم و کنار سارا خوابیدم

 صدای پاشون رو شنیدم که به سمت اتاق میومد سریع سارا رو بغل کردم و سرم رو توی موهاش پنهان کردم

در اتاق اروم باز شد و اومدن داخل از ترس محکم چشمام رو به هم میفشردم

صدای اروم سپهر رو شنیدم که گفت:خوابه خوابن حتما اشتباه متوجه شدی بیا بریم

با بسته شدن در بازم از جام تکون نخوردم میترسیدم هنوز تواتاق باشن و بخوان مچم رو بگیرن

نمیدونم چقدر تو اون حالت موندم که خوابم برد صبح با تکون های سارا از خواب بیدار شدم

 با اینکه خیلی خوابم میومد ولی باید زود اماده میشدم که با ارمان بریم خونه کریمی

بعد از اینکه اماده شدیم باهم رفتیم به سالن غذا خوری تا صبحانه بخوریم سر میز به شاهین گفتم:

 شاهین بعد از اینکه کارمون با اقای کریمی تموم شد یه ماشین خوب کرایه کن که سارا رو ببرم کمی گردش کنه

به جای شاهین ارمان گفت:نیاز به کرایه کردن نیست وقتی توی پارکینگ پر از ماشین هستش

من:ممنون به اندازه کافی بهت زحمت دادیم

ارمان از جاش بلند شد وهمینطور که از پشتم رد میشد اروم روی شونم زدو گفت:

اینجا رو مثل خونه خودت بدون هر کدوم از ماشینا رو دوست داری بردار

 منم میرم اماده بشم که بریم عمارت کریمی

بعد از سالن زد بیرون

بعد از اینکه صبحانمون تموم شد با راهنمایی یکی از نگهبانا به پارکینگ رفتیم 

ماشینای مدل بالای قشنگی اونجا بود ولی بینشون یه فراری زرد رنگ چشمم رو گرفته بود

خدار شکر شاهین رانندگی با اینجور ماشینا رو یادم داده بود

وگرنه اینجا حسابی زایه میشدم

وقتی ارمان همراه با شیوا اومد همه سوار ماشینا شدیم قرار بود ما با ماشین  دنبال ماشین ارمان بریم

واقعا داشتم از رانندگی لذت میبردم

با توقف ارمان جلوی یه در بزرگ سرعتم رو کم کردم وهمراهش وارد عمارت شدم

جلوی ساختمون اصلی ماشین ها رو پارک کردیم چندتا از نگهبانا سریع اومدن در های ماشین رو برامون باز کردن 

تمام تلاشم رو کردم که با نهایت غرور رفتار کنم

سارا اومد کنارم و دستش رو دور بازوم حلقه کرد شاهین هم اومد سمت دیگم وایساد 

همه پشت سر ارمان وارد عمارت شدیم 

بین راه شیوا دختر رو صدا کرد:لیزا 

شیوا:لیزا کجایی

چند لحظه بعد دختر قدکوتاه و بامزه ای اومد سمته مون ومقابل شیوا تعظیمی کرد

لیزا:خیلی خوش اومدید خانم با من امری داشتید

شیوا با لهن بدی گفت:تو هنوز یاد نگرفتی وقتی صدات میکنم باید سریع خودت رو برسونی  دختره بی عرضه 

لیزا با سر پایین افتاده اروم گفت:ببخشید خانم دیگه تکرار نمیشه

شیوا:واقعا نمیدونم پدرم چرا تو رو هنوز نگه داشته حالا بابا کجا هستش

لیزا:ایشون توی اتاق کارشونن و پسر عموتون پیشه شونن

شیوا:خیله خوب برو به کارات برس

لیزا با اجازه ای گفت و رفت

با هم به سمته طبقه بالا رفتیم

 وقتی به اتاق کار کریمی رسیدیم شیوا جلوتر از همه بدون در زدن وارد اتاق شد

شیوا:سلام بابایی خوبی دلم برات تنگ شده بود

بعد رو کرد سمت کیارش گفت:سلام تو کی اومدی کیا

کیانوش:سلام دختر عمو دیشب رسیدم 

کریمی رو کرد سمت ما که هنوز جلوی در ایستاده بودیم گفت:این دختر مگه حواس میزاره برای ادم بیاید بشینید

منو سارا روی مبل دونفره رو به روی کیانوش وشیوا نشستیم

 ارمان و شاهین هم کنار هم

کریمی:خوب شروین جان با ارمان که اشناه شدی بعد به کیانوش اشاره کرد و گفت:این اقا برادر زادم کیانوش هستش

کیانوش با اخم های در هم گفت:نیازی به معرفی نیست عمو ما هم رو خوب میشناسیم بعد با نیشخند ادامه داد خیلیم خوب میشناسیم

مانی بهم گفته بود که کیانوش باهاش دشمنه ولی دلیله اینهمه نفرت رو نگفته بود

با اخم نگاه ازش گرفتم و به سمت کریمی برگشتم

کریمی:خوبه چون خیلی با هم کار دارید 

بعد روکرد سمت من وادامه داد:با اینکه میدونم تازه بیماریت رو پشت سر گذاشتی

 و خسته هستی ولی ازت میخوام که کارارو زود تر انجام بدید

 چون تا الانم خیلی دیر کردیم خیلی ها میخوان ما توی این معامله شکست بخوریم 

باید تمام تلاشتون رو انجام بدین اگه توی این معامله پیروز نشیم نابودی مون حتمییه

ارمان:نگران نباشین همینطور که میدونین شروین توی معامله های زیادی شرکت کرده و همه رو با صود زیادی انجام داده

با کمک هم میتونیم با موفقیت کارا رو پیش ببریم

یه ساعتی داشتیم درباره معامله های که باید انجام بشه صحبت میکردیم

کریمی:حالا اخر هفته یه مهمونی بر گزار میکنیم تا با بقیه خوب اشنا بشی و اینک………

در اتاق به شدت باز شد و سامان هول زده وارد اتاق شدش

کریمی با اخم های در هم بهش گفت:این چه طرز وارد شدنه چیشده چرا اینقدر هولی

سامان اب دهنش رو پایین فرستاد گفت:قووربان یه یه مشکلی به وجود اومده

اخمای کریمی بیشتر تو هم رفتو گفت:چه مشکلی

سامان یه نگاهی به ما انداخت و گفت:باید بیاید حیاط خودتون ببینید 

کریمی همراه با سامان از اتاق بیرون رفت ماهم با کنجکاوی پشت سرش بیرون رفتیم 

خودم رو به ارمان رسوندم ازش پرسیدم: تو میدونی چه اتفاقی افتاده 

با ابروهای بالا رفته یه نگاه بهم انداختو گفت:از کجا باید بدونم چیشده

مشکوک نگاهش کردم یه حسی بهم میگه هرچی که هست باید به ارمان و سپهر ربطی داشته باشه با حرفایی که اون شب ازشون شنیدم 

سامان ما رو به سمت ماشین بنز مشکی رنگی که توی حیاط بود برد

کریمی کمی دور ماشین چرخید و با دقت نگاهش کرد نمیدونم چی دید که وحشت زده رو به سامان گفت:این ماشین لعنتی اینجا چیکار میکنه 

سامان هول کرده گفت:والا قربان منم نمیدونم برای منم تعجب کردم  خودم دیده بودم که کاملا نابود شده بود

با کنجکاوی به هشون نگاه کردم 

برای اینکه از ماجرا سردر

بیارم رفتم سمت کریمی گفتم:اقای کریمی چیزی شده 

کریمی بزور لبخندی زد گفت:نه نه شروین جان

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن