رمان آنلاینرمان جمجمه سیاه

رمان جمجمه ی سیاه پارت سیزده

تا وقت خواب داشتم عکس ها واطلاعاتشون رو میخوندم 

با صدای سارا دست از خوندن برداشتم وبهش نگاه کردم

سارا:خواهری نمیخوای استراحت کنی خسته میشیا

بالبخند میگم:نه عزیزم خسته نیستم میخوام همین امشب تمومشون کنم که فردا فقط روی تمریناتم تمرکز کنم

سارا باشه ای گفتو به سمت اشپز خونه رفت

بعد چند دقیقه همراه با یه دیس از میوه وشیرینی

اومد کنارم

 دیس رو روی میز گزاشت گفت:شام که نخوردی حداقل کمی میوه بخور که برای فردا کمی نیرو داشته باشه

 خودتم زیاد خسته نکن من دارم میرم بخوابم

وبعد رفت طرف اتاق خواب

دوباره شروع کردم به خوندن بچه ها هم یکی یکی شب بخیر گفتنو رفتن بخوابن

 نمیدونم چقدر زمان گذشته بود که دلم ضعف رفت 

یه نگاه به دیس دست نخورده ای که جلوم بود انداختم شیرینی های دانمارکی که روشون پر از خلال پسته و بادام بود 

بهم چشمک میزدن سریع یه دونه رو کامل کردم داخل دهنم و به زور جویدمش 

که پرید تو گلوم داشتم خفه میشدم 

روی میز دنبال یه لیوان ابمیوه یا اب میگشتم ولی پیداش نکردم 

همینطور که توی دلم به سارا فحش میدادم که چرا همراه با شیرینی ها ابمیوه یا ابی چیزی نذاشته

 به سمت اشپزخونه رفتم در یخچال رو باز کردم وبطری اب رو سر کشیدم

اخیش داشتم خفه میشدم

 بطری رو گذاشتم روی کابینت واز داخل یخچال یه بطری ابمیوه رو برداشتمو به حال رفتم 

نشستم پشت لپ تاپ و اخرین پوشه مشخصات رو باز کردم

کیانوش ضیایی

فرد قابل عتماد بعد از ارمان کیانفر 

سن:۲۷ بسیار باهوش و بیرحم

کارش توی باند از سر راه برداشتن مخالفین ورقبای باند و خواهر زاده کریمی 

ویکی از دشمنای سر سخت مانی مشفق

خوب پس یه دشمن خونین پیدا کردم

به عکسش نگاه کردم یه پسر با چهره اروپایی بور بود

چهره قشنگی داشت ولی از چشمای سبزش شرارت میبارید 

کاملا معلوم بود که باید باطن کثیفی داشته باشه از همین حالا نفرت عجیبی نسبت بهش تو دلم پیدا کردم

لپ تاپ رو خاموش کردم یه دونه شیرینی برداشتم

 و مثل ادم اروم خوردمش وقتی سیر شدم

 بقیه خوراکی هارو گزاشتم تو اشپزخونه

 و رفتم که بخوابم سارا و نازگل کل تخت رو گرفته بودن منم رفتم وسطشون وبه سختی خودم رو بینشون جادادم که صدای غرغرشون بلند شد بدونه توجه بهشون خوابیدم

صبح فردا دوباره رفتم سر تمرین دارت

کمی از روز قبل نشونه گیریم بهتر شده بود

سارا هم توی مبارزه کردن خوب پیشرفت کرده بود

برای نهار نازگل برامون زرشک پلو پخته بودش

مانی سر میز خیلی از غذای ناز گل تعریف میکرد

دلم میخواست کلش رو بکنم

بیشعور تاحالا نشده از غذایی که من میپختم تعریف کنه دسپخته من که از نازگل که بهترهم هست تازه

سارا زد رو شونم اروم در گوشم گفت:خوب حالا نمیخواد مثل گرگ گرسنه به دختر بیچاره نگاه کنی حسود خانم

با اخم نگاهش کردم گفتم من حسود نیستم

سارا اروم خندید گفت:من که تو رو خوب میشناسم لازم نیست دروغ بگی

براش زبون درازی کردمو مشغول خوردن غذام شدم

بعد کمی استراحت دوباره رفتیم برای تمرین

تو این چند روز نازگل  گیریم کردن رو بهم یاد داده تا خودم بتونم این کار رو انجام بدم

با جیغ از جام پریدم وشروع کردم به رقصیدن

سارا هم توی دیونه بازیم همراهیم میکرد 

مانی ونازگل به کارامون میخندیدن 

با خنده به شاهین گفتم:خوب اقای بازنده زود باش برو یه کاغذ بیار تا سفارشا مون رو بنویسیم که خیلی گشنمه 

شاهین با اخم گفت: قبول نیست اقا شما تقلب کردین من میدونم سارا کارت منو لو داده بهت

سارا با پوزخند گفت:برای اینکه شرطتو ندی داری اینطوری میکنی اره 

شاهین:نه خیرم اصلا اینی که میگی نیست

مانی از جاش بلند شدو دستش رو گذاشت رو شونه شاهین گفت :داداش بهتره بری شرطو انجام بدی وگرنه این دوتا وروجک تا صبح کچلت میکنن میشناسیشون که

شاهین یه نگاه به ما که دست به سینه نگاهش میکردیم انداخت گفت:اره خوب میشناسمشون

تا من برم اماده بشم شماهم هرچی میخورید بنویسید

سریع یه کاغذو خودکار برداشتم روکردم سمت نازگل

من:نازی تو چی میخوری

کمی فکر کردو گفت:من یه جوجه با سالاد فصل

به مانی نگاه کردم که گفت:من بختیاری میخوام

سارا:اااام من یه سلطانی ،یه باقالی پلو با دنده 

برای خودم یه سلطانی یه فسنجون ،دیگه چی اهان لازانیا با سالاد ماکارونی خوب بزار فکر کنم

داشتم فکر میکردم که دیگه چی بنویسم که کاغذ از زیر دستم کشیده شد

خواستم کاغذ رو از دست شاهین بگیرم که دستش رو عقب کشید

شاهین:اوووه چه خبرته دختر مگه تا حالا گشنه نگهت داشتیم میخوای همرو تنهایی بخوری خندیدم گفتم:این فرق میکنه تازه همش هم مال خودمه حالا اون کاغذ رو بده بازم هست

کاغذ رو از دستش کشیدم

 بعد رفتن شاهین چند دست دیگه هم بازی کردیم

حدود یه ساعتی از رفتن شاهین میگذشت که سارا گفت :بچه ها بیاین قایم موشک بازی کنیم

مانی:مگه بچه شدین تازه داخل کلبه جای برای قایم شدن نیست

سارا:خوب میریم بیرون

نازگل:نه بابا بیرون خطرناکه مگه گرگای اون روز رو یادت رفته

برچسب ها

نوشته های مشابه

یک نظر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن