رمان آنلاینرمان جمجمه سیاه

رمان جمجمه ی سیاه پارت بیست

(اصلاح شده)

میگم بهتر ما بریم به بقیه کارا مون برسیم

اینطور که معلومه جمشید خان فعلا حال خوشی ندارن 

بقیه صحبت هامون بمونه برای مهمانی اخر هفته که همه باشن

بعد از جاش بلند شد ورو به شیوا گفت:عزیزم توهم باهامون میایی یا پیش پدر میمون

شیوا:با اینکه دوری ازت برام سخته ولی یه چند روزی  پیشه بابا میمونم

سارا که کنارم نشسته بود اروم زیر لب گفت:خدا رو شکر یه چند روزی تو ارامشیم

خندیدم اروم گفتم: اره والا دختره چندش

  بعد یه خداحافظی از شیوا و کیانوش از عمارت کریمی زدیم بیرون 

تو راه عمارت 

 یادم اومد که هنوز درباره کارای مشکوک ارمان به بچه ها چیزی نگفتم

روکردم به شاهین گفتم:شاهین باید بریم یه جایی که بتونیم با مانی تماس بگیریم 

من متوجه چیزه مشکوکی تو کارای ارمان شدم 

شاهین با تعجب نگاهم کردو گفت:چی شده

من:اول  کاری که گفتم انجام بده

شاهین:باشه پس تو هم زنگ بزن به ارمان بگو سارا بهونه گرفته که ببریمش شهر گردی

 

من:من که شمارش رو ندارم

گوشیش رو گرفت طرفم گفت :از توی گوشی من بردار

شماره ارمان رو داخل گوشیم به اسم چشم قشنگ زخیره کردم

تماس رو بر قرار کردم

بعد چند تا بوق جواب داد

ارمان:بله بفرمایید

 با پیچیدن صداش تو گوشم هول کردم و اصلا یادم رفت برای چی زنگ زدم با صداش به خودم اومدم

ارمان:الو… چرا حرف نمیزنی

من:سلام اقای کیانفر شروینم 

ارمان: ااا… توی پسر چیزی شده مشکلی به وجود اومده

من:نه نه مشکلی نیست فقط خواستم بهت بگم که کمی دیرتر میایم عمارت 

سارا کمی بهونه گیری میکنه برای همین کمی میبرمش شهر گردی 

ارمان:اهان باشه اگه به چیزی نیاز داشتی خبرم کن برید بهتون خوش بگذره

من:باشه داداش ممنون پس فعلا 

ارمان :فعلا

روکردم سمت شاهین گفتم:خوب حالا چیکار کنیم

گوشیش رو برداشت وشماره کسی رو گرفت رو به من گفت:الان میگم

بهت

بعد صحبت کردن با گوشی رو کرد سمتم گفت:اگه یادت باشه صبح که داشتیم میومدیم داخل ماشین رو با یه دستگاه کوچیک گشتم 

تا شنودی توی ماشین نباشه

بجای شنود  یه ردیاب پیدا کردم

 الانم زنگ زدم به یکی از افرادی که اینجا داریم بیاد تا ما ها رو با یه ماشین دیگه ببره تا نتونن جایی که میریم رو پیدا کنن

متفکر گفتم: خوب با این ماشین چیکار میکنی 

شاهین:برایی اینکه مشکوک نشن یک نفر دیگه باهاش تو شهر دور میزنه

بعد چند دقیقه گشت زدن برای مطمعن شدن که کسی تعقیب مون نمیکنه شاهین کنار یه مینی ون نگه داشت.

سریع سوار ون شدیم شاهین هم بعد دادن سویچ به یکی از افرادشون  سوار ماشین شد و رو به راننده گفت که حرکت کنه 

نیم ساعت بعد روبه روی یه خونه ویلایی نگه داشتیم 

وارد خونه شدیم 

ظاهر خونه بیشتر به خونه ارواح میخوره

سارا:وایی شاهین اینجاهم جا بود که ما رو اوردی همش فکر میکنم الان یه روح چندش از پله ها میاد پایین….

حرفش تموم نشده بود که یه پیر زن که صورت چروکیده ای داشت با اخمای درهم از پله ها اومد پایین

سارا هم که ترسیده بود پرید از بازوی شاهین اویزون شد گفت:دیدین گفتم اینجاه روح داره بعد به پیره زنه اشاره کرد

 گفت:اوناهاش اومده مارو بخوره

دلم میخواست با صدای بلند بخندم ولی  این کار دور از ادب بود 

روبه سارا گفتم:

سارا زشته ادبت کجا رفته

سارا اروم از شاهین جدا شدو گفت ببخشید خوب ترسیده بودم

فکر کردم روحه

شاهین خندید گفت:از دسته تو 

وبه سمت پیر زن رفت باصدای بلند شروع کرد به حرف زدن

شاهین:سلام عمه خانم خوب هستین

اروم به سارا گفتم :شانس اوردی که گوشاش سنگینه و حرفایی که زدی رو نشنیده

بعد کمی صحبت کردن با عمه خانم که عمه بزرگ پدر شاهین میشد 

رفتیم که با لپ تاپی که شاهین اونجا داشت با مانی تماس تصویری بگیریم

سه نفری با سر رفته بودیم تو لپ تاپ تا تماس وصل شه

همینکه تصویر مانی رو نشون داد من  افتادم رو لپ تاپ با لهن لوسی گفتم:واییی سلام داداشی نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود الهی قربونت برم

 مانی با خنده گفت:خدا نکنه عزیزم منم دلم برات تنگ شده بود 

خندش بیشتر شدو ادامه داد:خواهری میدونم الان خیلی خوشحالی ولی اگه کمی از لپ تاپ فاصله بگیری هم خودت راحت تری اینطوری والا من  بجز دماغت جای دیگه ای رو نمیتونم ببینم

اروم از لپ تاپ فاصله گرفتم وبه سارا وشاهین که داشتن بهم میخندیدن یه فحش مثبت ۱۸ دادم که ساکت شدن

خوبه شون شد والا بیریختا

مانی :خوب خواهری شاهین گفت که میخوای چیز مهمی بهمون بگی

تمام چیزی که اون شب  شنیده بودم و اتفاقاتی که توی عمارت کریمی افتاده بود رو براش تعریف کردم

من:این تمام چیزی بود که من متوجه شدم

مانی اخماش رو کرد تو هم گفت:تو مگه به من قول ندادی که تو کاری فضولی نکنی اگه گیر میفتادی میدونستی چه بلایی سرت میومد دختر

منم مثل خودش با ابرو های گره خورده گفتم: اول اینکه من فضول نیستم کنجکاوم 

دوم هم اگه من کنجکاوی نمیکردم این همه چیز نمیفهمیدیم

بعد با حالت قهر از جام بلند شدم و به سمت دیگه اتاق

رفتم ولی تمام حواسم پیشه اونا بود که چی میگن

مانی:تازگیا چه لوس شده

بلند گفتم:لوس عمته

بچه ها خندیدن ومانی گفت: باشه هرچی شما بگین حالا بیا که میخوام یه خبری بهت بدم

اول خواستم بهش بی محلی کنم ولی کنجکاوی بهم چیره شد و به سمت لپ تاپ رفتم با اخم های درهم گفتم:

چی میخواستی بگی

مانی: میخواستم بگم که داری خواهر شوهر میشی

تمام تلاشم برای بی محلی کردن دود شد رفت هوا

هیجان زده گفتم:از نازگل خاستگاری کردی اره داداشی

مانی با خنده گفت:اره عزیزم مثل اینکه از نازگل خیلی خوشت اومده من نگران بودم 

که باهاش مخالفت کنی

من:اره ازش خوشم میاد دختر دوست داشتنی و مهربونیه

مانی:اره برای همینه که عاشقش شدم

لبام رو اویزون کردم وبا لهن ناراحتی گفتم:هی همه یار خودشون رو پیدا کردن 

اونوقت من با این ظاهری که برای خودم درست کردم 

نمیدونم باید زن بگیرم یا شوهر کنم

بچه ها زدن زیر خنده

سارا همینطور که میخندید مثل زنای سلیته دست به کمر رو به من گفت: چشمم روشن میخوای بری سرم هوو بیاری 

بعد به شوخی کفشش رو سمتم پرت کرد

منم جاخالی دادم وگفتم:من غلط بکنم تا زنی به این خوبی دارم برم دوباره زن بگیرم

مانی که به کارامون میخندید گفت:خوب بچه ها کافیه بیاید بشینید میخوام چیزی بگم بهتون

کنار هم روبه روی لپ تاپ نشستیم و منتظر بودیم که مانی برامون حرف بزنه

مانی:من تا چند وقت دیگه میام اونجا پیشه تون کارام داره این طرف تموم میشه 

و اینکه چند نفر از افرادمون رو میفرستم تا محل دقیق پرونده جمجمه سیاه رو برامون پیدا کنن 

بعد رو به شاهین ادامه داد:چند نفر رو بزار تا ارمان وافراد نزدیک بهش رو تحت نظر بگیرن و هر اتفاقی که افتاد خبرش رو بهم بدید

شاهین:باشه داداش خیالت راحت

مانی سری براش تکون داد و رو کرد سمت من گفت:مانیا خواهش میکنم مراقب خودت باش اگه دیدی جونتون داره به خطر میفته با سارا از اونجا بزنید بیرون

 من:نگران نباش داداش اتفاقی نمیفته برامون ولی بازم هرچی تو بگی 

مانی:خوب بهتر برید به کاراتون برسید منم برم اماده شم  که قرار دارم با ناز گل داره دیرم میشه مراقب خودتون باشین خداحافظ

بعد خداحافظی با مانی و عمه خانم از اون خونه زدیم بیرون و دوباره سوار ون شدیم

سارا:وای بچه ها من خیلی گرسنمه نمیخواین نهار بخوریم

من:اره من شکمم به قارو قور افتاده بهتر بریم یه چیزی بزنیم بر بدن

شاهین:باشه کجا دوست دارین بریم

سارا:فرقی نمیکنه 

من:من پیتزا میخوام

شاهین رو به راننده کرد و ادرس جایی رو بهش داد و گفت که ما رو ببره اونجا

بعد هم به اون یکی مرده زنگ زد که ماشین که ارمان بهمون داده بود رو بیاره اونجا بهمون تحویل بده

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن