رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت چهل

 

*نازنین

از ماشین سام که همینطور میخندید پیاده شدم.تصمیم داشتم اساسی حالش رو بگیرم.وارد خونه شدم و بلند سلام کردم میخواستم سریعتر برم تو اتاقم تا کسی متوجه لبم نشه اما زن دایی تا منو دید گفت:

_سلام نازنین جون…چطوری؟

دیگه عادت کرده بودم به تغییر رفتارهای ناگهانیش نیمرخ شدمو گفتم:

_ممنونم خوبم…شما آماده شدین؟

پایین موهاش رو دست کشید و گفت:

_آره گلم…

_خوبه…پس منم برم آماده شم…

داشتم از پله ها بالا میرفتم که گفت:آرش بهت زنگ زد؟

کلافه گفتم:نه زنگ نزد..

_آخه اومده خونه…گفتم شاید باهم حرف زدین

چشامو بستمو نفسمو دادم بیرون.واقعا دلم نمیخواست باهاش رو در رو شم…

_بشکنه اون دستی که صورت پسر منو اینجوری کرده…صورت مثل گل بچم رو به چه روز انداخته…

برگشتمو گفتم:لابد کاری کرده که کتک خورده..شما هم بجای نفرین کردن بقیه با پسرتون صحبت کنید

دیگه منتظر جوابش نشدم و از پله ها رفتم بالا کنار اتاق مادرم که رسیدم چند ضربه به در اتاق زدمو وارد شدم.مادرم رو صندلی نشسته بود و پدرم پایین صندلی کنار پاهای اون نشسته بود چهره هردوشون ناراحت و غمگین بود ترسیدمو گفتم:

_مادر…چیشده؟بابا؟

مادرم سریع برگشت سمتم لبخند زد و گفت:

_خسته نباشی دخترم…هیچی مامانی..داشتیم صحبت میکردیم

پدرم برگشت سمت پنجره و دستش رو تو جیبش گذاشت ته دلم آروم نبود نمیدونستم چرا فکر میکردم یچیزی شده‌.داخل اتاق رفتم دست مادرمو گرفتم یکم سرد بود گفتم:

_مادر شما خوبین؟؟

دوباره خندید و گفت:معلومه که خوبم…حالا برو وقتمو نگیر… میخوام آماده شم

با تردید نگاهم بینشون چرخید و گفتم:میخوایم اگه اوضاع مساعد نیست نریم؟

پدر برگشت چشمهاش سرخ بود با صدایی که یکم تنش بالا رفته بود گفت:

_نازنین برو آماده شو بزار مادرت به کارش برسه

جا خوردم.چشمی گفتمو از اتاق بیرون اومدم.نمیفهمیدم دلیل ناراحتیو عصبانیتش چی بود.تو افکار خودم بودم که با دیدن آرش همه چی از ذهنم پرید.

داشت از اتاقش بیرون میرفت تا منو دید ایستاد.دست سام واقعا درست بود صورت پسره رو اورده بود پایین.پشت پلکش باد کرده بود و کنار لبش هم زخم بود به سمتم اومد که سریع در اتاقمو باز کردمو وارد شدم گفت:

_نازنین وایسا

در اتاق رو قفل کردم و کیفم رو روی تخت انداختم چند ضربه به در زد و گفت:باید باهم حرف بزنیم

از پرویی و وقاحتش داشتم دیوانه میشدم.دلم میخواست برم و ی سیلی حرومش کنم اما دیدن قیافش بیشتر عصبیم میکرد.در کمدم رو باز کردم تا به کارای خودم برسم اونم هرچقدر میخواد در بزنه.لباسامو یکی یکی رد کردم تا دقیقا به چیزی رسیدم که میخواستم.ی پیراهن بلند مشکی که چاک جلوش تا بالای زانوم میومد.ی یقه هفت باز داشت که تا روی سینه میومد از پشت هم به همین صورت باز بود.دستور سام بود که پوشیده باشه دیگه…خندیدمو لباس رو پوشیدم.آرایش خیلی کمی کردم و با کرم پودرو کانسیلر جای کبودی کنار لبم رو محو کردم رفتم سراغ موهام

دوطرفش رو پیچوندمو بردم پشت سرم انتهاش رو پشت گردنم جمع کردم تا ی شنیون جمع و جور بشه.چندتا تار موهام رو هم بابلیس پیچیدمو کنار صورتم انداختم.گردنبند سام رو تو گردنم جا به جاش کردم.کفش های مشکی پاشنه بلندم رو پوشیدم گوشیم رو برداشتم از خودم تو آینه عکس گرفتم تا برای سام بفرستم.از تصور چهرش خندم گرفت.موبایل رو تو کیف دستیم گذاشتم و از اتاقم بیرون رفتم.وارد نشیمن که شدم مادرم رو دیدم پیراهن سورمه ای بلندی پوشیده بود و موهاش رو پشت سرش ماهرانه جمع کرده بود و روی مبل نشسته بود‌…مثل همیشه منظم برخلاف من که عاشق مدل موهای شلوغ بودم.وارد نشیمن که شدم دایی ارسلان به سمتم اومد پیشونیم رو بوسید و گفت:

_کی انقدر بزرگ شدی تو؟

خودمو لوس کردم براش که پدرم گفت اگه همه حاظرین بریم.اشکان کتش رو برداشت و پشت سرمون اومد.وقتی از خونه بیرون اومدیم آرش رو دیدم که کنار ماشین تکیه داده و سیگار میکشه.شلوار جین مشکی پوشیده بود با پیراهن راه راه مشکی.موهاش هم پریشون بود.از طرز لباس پوشیدنش حدس زدم که میخواد باهامون بیاد.وقتی بابا به آرش گفت:

_ما میریم شما هم پشت سرمون بیاین

تازه حدسم به یقین تبدیل شد آرش تا لحظه ای که سوار ماشین شم چشم ازم برنمیداشت.اصلا فکر نمیکردم که اون بخواد بیاد تو همین افکار بودم که پیام از طرف سام اومد بازش کردم:

_خانم خوشگله داره چیکارمیکنه؟

جواب دادم:داره میره مهمونی…تا چشم بعضیا درآد

اونوقت عکسی که از خودم گرفته بودم رو براش فرستادم.عکس که سین شد سریع گوشیم رو قفل کردم و تو کیفم گذاشتم.خندم گرفته بود میدونستم الآن حسابی قاطی کرده ولی خب حقش بود اون این بازی رو شروع کرده بود.نزدیکای محل مهمانی بودیم گوشیم رو دراوردمو پیام هاش رو چک کردم:

_نازننننننننننننننین…

دعا کن دستم بهت نرسه

این چیه باز پوشیدی …بیشرف آخه منو میکشی تو آخر 

این لباسا رو باید فقط واسه خودم بپوشی فهمیدی؟

زود برگرد خونه عوضش کن زودباش

نازنین کجایی گفتم؟

نمیتونستم جلوی خندم رو بگیرم.راضی بودم که تونستم حرصش رو دربیارم.پدر ماشین رو پارک کرد بازوش رو گرفتمو وارد سالن شدیم.تام اولین نفری بود که دیدم بعد از دیدن اون یهو چراغها خاموش شد و نورهای رنگی شروع که چرخیدن کرد صدای بمی از بلندگو اومد:

_و حالا…نفر دوم مسابقه دومیدانیه اسپیدر…نازنیییین

بعد از گفتن اسمم همه دست زدن و کاغذهای رنگی از سقف شروع به ریختن کرد.بعد که چراغها روشن شد از همه تشکر کردم تام بهم دست داد و گفت:

_فوق العاده شدی نازنین

لبخندی زدمو از کنارش رد شدم تام با پدر و بقیه هم دست داد.کنار ی میز ایستادم.آرش با فاصله کمی ازم ایستاده بود آروم گفت:

_میخوام باهات حرف بزنم

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:اما من نمیخوام…بهتره دیگه تکرارش نکنی و احترام خودت رو نگه داری

مادرم کنارم اومد آرش دیگه حرفی نزد مشغول حرف زدن با مادر و دایی شدم.

*سام

کارای تو شرکت حسابی بهم ریخته و زیاد شده بود ی نگاهی به ساعت انداختم دیگه نمیرسیدم به مهمونی برسم واسه همین به صندلیم تکیه دادمو ی پیام دادم تا ببینم نازنین در چه حاله:

_خانم خوشگله داره چیکار میکنه؟

بعد از چند دقیقه جواب داد:داره میره مهمونی…تا چشم بعضیا درآد

خندم گرفته بود تو هیچ زمینه و وقتی حاظر نبود کم بیاره…خواستم جوابش رو بدم که ی عکس واسم فرستاد.عکس که برام باز شد انگشتم روی کیبورد گوشی ثابت موند.پیراهن مشکی بلند نازنین بینهایت تو تنش خوش فرم بود انقدری که راحت میشد نرمی پوست و لطافت بدنش رو حس کرد.نگاهی به صورتش انداختم مثل همیشه ی آرایش ملایم و کنار لبش که دیگه هیچی ازش معلوم نبود.نگاهم سر خورد پایین تر سمت یقه لباسش.نفس عصبی کشیدم

یقه لباسش تا روی سینش باز بود و حسابی سفیدی پوستش به چشم میزد.

دکمه یقه پیراهنم رو باز کردم و گوشی رو انداختم پایین…این دختر منو روانی میکرد.با این کاراش آخر کار دستم میداد.گوشی رو برداشتمو صداش زدم چندبار…نوشتم:

_این لباسا رو فقط واسه من باید بپوشی فهمیدی؟

تو عرض اتاق راه میرفتم دیگه نمیتونستم تحمل کنم از تو کمد اتاق کارم ی کت برداشتمو روی پیراهنم پوشیدمو از شرکت زدم بیرون.همیشه فکر میکردم ی آدم منطقی و روشن فکری هستم.ولی از زمانی که نازنین وارد زندگیم شد و به تعبیری جنون خواستن و مالکیتش بهم افتاده بود میفهمیدم اصلا هم درست راجب خودم فکر نمیکردم.نمیدونستم چرا نمیخواد اینو بفهمه که دوست ندارم اینجوری لباس بپوشه.اون خودش ذاتا دلبر و زیبا بود نمیتونستم نگاه کس دیگه ای رو بهش تحمل کنم.بلاخره به آدرسی که تام بهم داده بود رسیدم.موهامو مرتب کردمو با تام تماس گرفتم وقتی وارد سالن شدم تام رسید و دعوتنامم رو دستم داد زد پشتمو گفت:

_دستت رو بزار رو قلبت بعد برو سمت دوست دخترت

با اینکه تام رو میشناختم و قصد و قرضش برام معلوم بود ولی باز هم از توجهش به نازنین عصبی شدم و گفتم:

_نازنین دوست دختر من نیست

ازش فاصله گرفتم تا بین جمعیت پیداش کنم.میدونستم همراه خانوادش اومده برام فرقی نمیکرد باید باهاش حرف میزدم.کنار ی ستون ایستاده بودمو به اطراف نگاه میکردم تو فاصله ۵تا میز اونطرف تر پیداش کردم.پشت به من ایستاده بود و مردی داشت باهاش صحبت میکرد.نازنین سرش پایین بود و سر تکون میداد به سمتش رفتم که اون مرد همینطور که حرف میزد دستش رو پشت کتف نازنین گذاشت.بدخورد دستش با پوست نازنین باعث شد همونقدر آرامشی هم که سعی میکردم حفظ کنم از بین بره با قدم های بلند خودمو بهش رسوندم بدون ی کلمه حرف دستش رو از روی دوش نازنین پایین انداختمو دست نازنین رو گرفتمو با خودم کشیدم.به سمت پله های انتهای سالن رفتم که احتمالا به پارکینگ میخورد نازنین گفت:

_سام وایسا…دستم درد گرفت…تو اینجا چیکارمیکنی

وارد پارکینگ شدم دستش رو ول کردمو گفتم:ناراحت شدی؟

اخم کرد و گفت:چی میگی؟سوال رو با سوال جواب میدی چرا؟

به لباسش اشاره کردمو گفتم:

_این چیه پوشیدی؟مگه من ازت نخواستم لباست باز نباشه

نازنین ی قدم عقب رفت و گفت:من همراه خانوادم بودم…هرطور که بخوام لباس میپوشم…

_من ازت یچیز خواستم نازنین…تو اخلاق سگ منو میدونی…میدونی روت حساسم…از عمد اینکارو میکنی ها؟

_مگه چیشده حالا؟

_اون یارو کی بود داشت حرف میزد باهات

_مربی یکی از تیم ها بود.  چرا بزرگش میکنی؟من اصلا حرفهاش رو نشنیدم

_بزرگش میکنم آره؟

به سمت نازنین رفتم دستم رو پشتش گذاشتمو به خودم چسبوندمش چشمهاش خیره شد بهم دستم رو روی قسمت لخت لباسش کشیدمو گفتم:

_اینکه کسی جز من این نرمی پوستت رو لمس کنه بزرگ کردنه آره…خوشت میاد اینجوری؟

هلم داد عقب و با عصبانیت گفت:خفه شو سام

حسابی کلافه بودم گفتم:اون مرتیکه آشغال به خودش اجازه میده بهت دست بزنه واسه اینکه لباست مناسب نیست…اون عوضی فک میکنه چون این لباس رو پوشیدی پس خوشت میاد

نازنین تو چشمهام نگاه کرد و گفت:توام اینجور فکر میکنی ها؟

معلوم بود که اینجوری فکر نمیکردم من نازنین رو از همه دنیا پاکتر میدونستم واسه همین طاقت نداشتم یکی حتی نگاهش کنه.نازنین ادامه داد:

_اگه اینجوری فک میکنی و ملاکت واسه شناختن آدما اینه‌…واست متاسفم

نمیخواستم ناراحتش کنم واقعا نمیخواستم اینجوری شه برگشت که بره رفتم سمتش بازوش رو گرفتم بهش که نزدیک شدم قلبم محکم شروع کرد به کوبیدن…چسبوندمش به دیوار و خودم بهش نزدیک شدم.دستم روی صورت دلخورش کشیدم باید براش توضیح میدادم تا آتیش قلبم رو بفهمه گفتم:

_ملاک من اینا نیست نازنین…مشکل من اینه که بینهایت عاشقتم…نمیتونم تحمل کنم یکی بهت دست بزنه…نمیتونم آروم باشم وقتی یکی نزدیکته…

تو نمیتونی درک کنی من چی میگم چون جای من نیستی…من…من فقط میخوام ازت محافظت کنم…

سرش پایین بود دستمو زیر چونش گذاشتمو سرش رو اوردم بالا دست دیگم رو هم پشت کمرش گذاشتم به خودم چسبوندمش پیشونیم رو پیشونیش گذاشتم نفس هاش که تو صورتم میخورد طاقتم رو ازم میگرفت گفتم:

_تو نفسم رو بند میاری نازنین…نگات که میکنم قلبم انگار میخواد بیاسته..

دلم نمیخواد هیچکس جز من این حس رو بهت داشته باشه…نازنین تمام تو ماله منه…اگه کسی بهت دست بزنه من میمیرم

سرمو روی گردنش گذاشتمو عطرش رو نفس کشیدم.دستش لای موهام که رفت دلم آروم گرفت گفت:

_باشه…حرفت رو قبول میکنم

از بغلش بیرون اومدم نگاه مهربونش رو بهم انداخت دستش رو گرفتم برگردیم که صدای قدم های یکی اومد.سرمو سمت صدا برگردوندم آرش رو دیدم.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن