رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت چهل و یک

 

*آرش

بعد از اون شب لعنتی مطمئن بودم که درباره نازنین هیچ شانسی ندارم اما نمیخواستم قبول کنم.حاظر نبودم اون رو به اون سام عوضی ببازم هرکاری میکردم تا نازنین بهم فرصت بده باهاش حرف بزنم نمیشد.اونشب هم به قدری زیبا شده بود که نمیتونستم چشم ازش بردارم.تو مهمونی بهترین زمان بود تا براش توضیح بدم.وقتی از پله ها پایین میرفت دیدمش.‌از شر صحبتهای بابا و مامان خلاص شدم و سمت پارکینگ رفتم.وقتی به آخرین پله رسیدم سام رو دیدم که دستاش دور کمر نازنین قفل شده و اونم لبخند رو لباشه.از عصبانیت داشتم منفجر میشدم…اون پسره آشغال چی داشت که نازنین انقدر میخواستش.خیلی عصبانی شده بودم اما نباید میزاشتم نازنین بفهمه.تصمیم داشتم جوری رفتار کنم که منو دوست خودش بدونه… اینجوری راحتر میشد از احساسم باهاش حرف بزنم.آروم به سمتشون رفتم اول سام منو دید ازش نمیترسیدم اما علاقه ای هم نداشتم دوباره صابونش به تنم بخوره.اخمهاش رفت تو هم نفس عمیقی کشید جلو نازنین ایستاد و گفت:

-تو با چه جرأتی دوباره جلو من سبز شدی؟

سعی کردم آروم باشم گفتم:من واسه دعوا نیومده اینجا…درضمن با نازنین کار دارم نه تو…

-اول اینکه اسم نازنین رو به زبون نمیاری…دوم اینکه کارت هیچ اهمیتی نداره…راهت رو بکش و برو

کلافم کرده بود گفتم:با دخترعمم کار دارم مردتیکه…از توام اجازه نمیگیرم

سام خواست حرفی بزنم که نازنین گفت:

-من باتو نه نسبتی دارم و نه حرفی

-میدونم ازم متنفری…اما بخدا من نمیخواستم اذیتت کنم…

سام دست نازنین رو گرفت و راه افتاد گفتم:

-من فقط میخواستم تو احساسم رو باور کنی…راه غلطی رو انتخاب کردم میدونم

سام برگشت سمتم که نازنین جلوش رو گرفت و گفت:

-نه سام خواهش میکنم

سام با عصبانیت داد زد:

-تو غلط کردی از احساس مزخرفات باهاش حرف زدی…

بدون توجه به حرفش ادامه دادم:

-میدونم اینو دوست داری…بهم گفته بودی…ولی منم دوستت دارم همیشه من به خواستن احترام میزارم…کافیه که منو ببخشی

سام به نازنین که جلوش ایستاده بود گفت:

-برو کنار نازنین…میخوام بهش بفهمونم دیگه زر نزنه…تو غلط میکنی فهمیدی؟غلط میکنی نازنین رو دوست داری…

سام با عصبانیت داد میزد اما من آروم ایستاده بودم نازنین برگشت نگاه پر نفرتش رو بهم دوخت و گفت:

-متاسفم که ی عمر فک میکردم آدم خوبی هستی…وزارت له کسی نمیرسه..

من نه میبخشمت و نه میخوام که حسی بهم داشته باشی…توام اگه میخواید همون آرش همیشگی تو ذهن پدر و مادرم بمونی…دیگه جلو را هم نبینمت

 *نازنین

سام دستم رو گرفت و از اونجا بیرون اومدیم.وارد سالن اصلی شدیم.خیلی عصبی بود دستش رو از دوستم بیرون اورد و گفت:

-برو پیش پدرت

چشمهاش قرمز شده بود نگران بودم میترسیدم بره سراغ آرش گفتم:

-پس تو چی؟تو هم با من بیا دیگه

-من نیاز به هوای آزاد دارم نازنین…یکم عصبیم

سری تکون دادم و ازش دور شدم.تا زمانی که به میز بقیه برسم نگاه میکرد بعد از اون دیگه ندیدمش.اشکان نوشیدنیش رو سر کشید آروم سمت من خم شد و گفت:

-چته؟چرا انقدر تو همی؟

نگاهش کردم و با حرص گفتم:از دست داداشت

شوکه شد و گفت:باز کاری کرده؟تو کجا بودی اصلا؟

رومو برگردوندمو گفتم:نه…مثلا اومده ازم عذرخواهی کنه…هیچ کارش شبیه آدمیزادا نیست

اشکان پوفی کشید و گفت:

-شاید باورت نشه…ولی منم خیلی وقتشه دیگه نمیشناسمس…اصلا نمیدونم کی سیگاری شد…اخلاقش عوض شده…مدام میگه من اشتباه نمیکنم…نازنین آخرش مال من میشه

حسابی دیوونه شده بودم.چرا همه فکر میکردن من ی کالام که اونا بخوان صاحبش باشن.گفتم:

-اشکان…بهش بفهمون…من نه واسه اون میشم نه هیچکس دیگه…سعی میکنم اونقدر احترامی که بخاطر داییم براش قائلم رو زیر پا ندارم…اما اون خودش باعث میشه ملاحظه رو کنار بزارم

اشکان سری تکون داد به مادرم نگاه کردم که خسته به نظر میرسید به سمت دیگه سالن رفتم تا براش ی صندلی بیارم که حس کردم مگی رو دیدم از سالن خارج میشد.توجهی نکردم با صندلی برگشتم و گفتم:

-مادری…بشین رو صندلی…انگار خسته شدی

مادر نشست نفس خسته ای کشید و با لبخند گفت:

-ممنونم دختر گلم…

تام از کنارمون رد میشد که جلوش رو گرفتم خندید لپم رو کشید و گفت:

-چی شده خوشگله؟؟

-میگم مگی هم اینجاست؟

تام به اطراف نگاه کرد و گفت:

-آره اونم اومده…پدرش ی کله گنده حسابیه

سری تکون دادم که تام چشم کی زد و رفت.آرش برگشته بود و کنار مادرش ایستاده بود کیفم رو برداشتم و به سمت محوطه بیرون سالن رفتم.میخواستم سام رو پیدا کنم همینطور که اطراف رو نگاه میکردم مگی رو دیدم که دوتا لیوان دستشه و داره به سمت ماشینها میره…انتهای مسیرش رو که نگاه کردم سام رو دیدم که به ماشینش تکیه داده بود.مگی که به سام رسید ی لیوان رو سمت اون گرفت.

سام روش رو برگردوند و حرفی نزد. دوباره حس کردم لب های مگی تکون خورده ایندفعه صدای داد سام رو شنیدم

 -از اینجا برو عوضی

 اونوقت توی ماشین نشست.مگی  لیوان ها را پرت کرد و به سمت سالن رفت.میدونستم از مگی اصلاً خوشش نمیاد به سمت ماشینش حرکت کردم در آن را باز کرد و سوار شدم دست سام رفت بالا که بزنه تا منو دید گفت:

-نازنین تویی؟

-چی شده؟چرا انقدر عصبی هستی؟

جوابم را نداد و فقط نگاه کرد میدونستم که آروم نیست دستمو روی صورتش کشیدم که بوسیدتش آروم گفتم :

-چرا خودت رو اذیت میکنی عزیزم من اینجام… کنارتم… بهش فکر نکن

چشمانش هنوز قرمز بود ولی حرفی نزد.اصلا دوست نداشتم تو این وضعیت باشه داشت خیره  نگاه می کرد تو چشمهاش غم بود و خودمو بهش نزدیک کردنمو تو  یه لحظه آروم لبهامو روی لبش گذاشتم دستش رفت لای  موهای بستم و محکم‌تر منو به خودش چسبوند نرم و آروم لبم رو میبوسید نمیذاشت نفس بکشم.ازش که فاصله گرفتم چشمهاش هنوز بسته بود لبخند روی لبش بود چشمش را باز کرد رو گونم  دست کشید و گفت:

– چطور انقدر آرامش‌بخشی نازنین…حتی اگر حرفی هم نزنی کاری هم نکنی حضور تو آرومم میکنه…میدونی چقدر این بوسه هات رو دوست دارم با این کارت به من نفس میدی کاش میشد هیچ وقت از پیشم نری…

سرکو کج کردمو نگاهش کردم که گفت:

 اینطوری نکن که کاردستت میدم ها…چشات همینجوریشم پدرم درآورده…

خندیدم و گفتم:

 خوب  پسنازنین چیکار کنه؟

 خندید و گفت: هیچ کار نکن…فقط لوس خودم بمون فقط مال من باش باشه؟

-اوهوم… باشه

سام گفت: نازنین من مجبورت نکردم حرف‌هایی که آرش بهت زده رو بهم بگی…اما الآن ازت می خوام میتونی بهم بگی؟

نمیدونستم چی بگم اگه میگفتم حقیقت رو حالشی از اینکه بود  خراب‌تر می‌شد واسه همین گفتم:

– نه سام…ی وقت دیگه دربارش حرف بزنیم باشه ؟

-چرا دفعه‌دیگه؟الان می خوام بدونم…

– سام تو الآن خوب نیستی…مادر پدر هم داخل منتظرم هستن و بزار  دفعه دیگه در بارس صحبت می کنیم

 سام فقط سرشو تکون داد لبخندی بهش زدم از ماشین پیاده شدم دیگه ساعات آخر مهمانی بود از قرار معلوم حسابی به مادر و پدر خوش گذشته بود.آرش کناری ایستاده بود اما اشکان داشت میرقصید به من اشاره کرد تا برم اما حوصلش رو نداشتم.مادر و پدرم و دایی مشغول حرف زدن بودن. سام اومده بود کنار تام ایستاده بود و زیر چشمی نگاه می‌کرد آهنگ مورد علاقم پخش شده و من عجیب دلم می‌خواست با این آهنگ برقصم.

 »come back and set me free Now from infinity… 

 همین حالا برگرد و منو از ابدیت رها کن

»love is mystery

عشق یک معماست

»distance is killing me

این فاصله داره منو نابود میکنه

همراه آهنگ لبخونی میکردم و با پام همراه ضرب آهنگ ریتم برداشته بودم.که سام به سمتم اومد دستمو کشید و کنار سن رقص برد و آروم توی گوشم گفت:

-come back I need you now

لبخندی زدم و باهاش هماهنگ شروع به رقصیدن کردم.دستش که  پشت کمر بود رو برداشت و من چرخیدم. 

»you are the love I found 

تو عشقی هستی که پیداش کردم

»i feel above the ground. 

حس میکنم بالاتر از سطح زمینم

»you take me round and round 

تو منو کامل تر میکنی

»Am I dreaming? 

دارم خواب میبینم؟

»what I feel tonight about you and me? 

چه حسی امشب درباره خودم و تو دارم؟

»Am I dreaming? 

»I can feel your love when I hold you tight

میتونم عشق رو حس کنم وقتی محکم در آغوشت میگیرم

سام منو بیشتر به خودش چسبوند و زیر گوشیم تکرار کرد:

»i just wanna love you

فقط میخوام عاشقت باشم

دستامو بالا بردم و شروع کردم به رقصیدن.ریتم تند آهنگ سرحالم کرده بود وقلبم پر از عشق و شادی نسبت به سام شده بود دلم نمیخواست این لحظه ها تموم شه…

»and you’re the one I need you

میدونی تو تنها کسی هستی که بهش نیاز دارم

»and I just wanna give all my love I have

و میخوام تمام عشقی رو که دارم به تو بدم

»whit my lips I’m feeling

با لبهام دارم حس میکنم

»and than I say mean it

و بعدش بهت میگم که منظورم همین بود

تو چشم همدیگه نگاه میکردیم و آخر آهنگ رو باهم میخوندیم:

»couse you’re the only one that I feel tonight… 

چون تو تنها کسی هستی که امشب حس میکنم…

آهنگ که تموم شد چشمکی به سام زدم و سمت مادرم رفتم.اینکه ازش فاصله بگیرم سخت بود ولی نمیخواستم دست آرش بمونه بدم که بخواهد حرف الکی در بیاره.دیگه کم کم همه داشتن میرفتن.از تام خداحافظی کردم سام سرش پایین بود و با پاش سنگها رو جابه جا میکرد.سمتش رفتم تا اونجوری که دلم میخواد باهاش خداحافظی کنم

دستامو گذاشتم پشت کمرمو جلوش ایستادم.چشمای خرماییش تو صورتم میچرخید لبخندی زدمو گفتم:

_من دارم میرم خوشتیپ…اومدم خداحافظی

به ماشینش تکیه داده بود و دستاش تو جیبش بود گردنش رو کج کرد و دوباره نگاهم کرد. زیر بار نگاهش نمیتونستم خودم جمع و جور کنم ی قدم جلوتر ر فتم یقه لباسش رو گرفتمو صافش کردم ک دستاش رفت روی کمرم و خودشو برد عقب خم شدم رو سینش…حرارت بدنش اجازه فکر کردن بهم نمیداد سرمو بلند کردم تا چیزی بگم اما لبهام اسیر لبهاش شد. آروم و نرم پشت سر هم لبم رو میبوسید.وقتی بلاخره رضایت داد ازش فاصله گرفتمو گفتم:

_خداحافظی خوبی بود

سام صاف ایستاد و گفت:خوبترش رو چطور؟میخوای ببینی؟

قبل اینکه سام به سمتم بیاد پدرم رو دیدم که نزدیک میشد.چرخیدمو از بین دستای سام رد شدمو گفتم:

_دفعه بعد میبینم…خدافظی

دوییدم سمت ماشین پدر و سوار شدم.

*سام

به رفتن نازنین خیره شدم…

این دختر فقط واسه دیوونه کردن من آفریده شده بود.چرخیدم سوار ماشینم شدمو به سمت خونه حرکت کردم.حسابی خسته بودمو دلم ی خواب حسابی میخواست.ماشین رو بردم تو پارکینگ…تو راه پله برای نازنین پیام میفرستادم که رسیدم به واحد خودم.قفل در از جاش دراومده و درم باز بود.نمیفهمیدم چیشده…آروم وارد خونه شدم که لامپ نشیمن روشن شد.کتی روبه روم ایستاده بود.با لبخند گفت:

_بلاخره اومدی

کتی دختر خوش هیکلی بود موهای بلوند بلندی داشت و چشمای سبزش درکل اونو دختر جذابی میکرد.ی نگاهی بهش انداختم نیم تنه و دامن سفیدی پوشیده بود و به سمتم میومد.باورم نمیشد اینکارم کرده باشه…

خیلی عصبانی بودم خیلی ی قدم به سمتش برداشتمو با عصبانیت گفتم:

_تو تو خونه من چه غلطی میکنی؟کی بهت همچین اجازه ای داده؟؟

کتی عادی و نرمال بود انگشتش رو تو یقه لباسش برد و گفت:

_خب معلومه خودم…نکنه توقع داشتی تو خیابون بمونم

عصبی داد زدم:اونش دیگه به من مربوط نیست

کتی جلوتر اومد با فاصله کمی ازم ایستاد و گفت:

_تو پسر عموی منی…به تو ربط داره…فهمیدی؟پدر چندبار بهت زنگ زد جواب ندادی…با من تماس گرفت گفت بیام اینجا و دیگه حق ندارم هتل بمونم…

سری تکون دادم که ادامه داد:گفت نامزدا باید پیش هم باشن

اونوقت ریز خندید

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن