رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت چهل و هفت

 

_عزیزم…من نمیخوام تو زندگیه خانوادگیت دخالت کنم اما…

سام حرفمو قطع کرد و گفت:توام خانواده منی…دیگه این حرفو نزن.

لبخند زدمو گفتم:خب حالا که اینطوره..حتما باید بهم بگی…باورکن واسه خودتم بهتره آروم تر میشی…

سام بشقاب غذاشو هل داد جلو و گفت:

-بحث منو پدرم دائمیه نازنین…الآن که عمو فوت کرده بهونش کاملا به راه شده…بیشتر تکرارش میکنه…

جواب سوالی که میخواستم بپرسم رو میدونستم اما میخواستم به خودم امید داده باشم.پرسیدم:

-بهانش واسه بیان چه موضوعی بیشتر شده خب؟ 

سام واضح نگاهشو ازم میدزدید اما بلاخره گفت:

-جریانه منو کتی…

با اینکه تقریبا مطمئن بودم جواب سام چیه ولی بازم جا خوردم و دستم از رو دست سام سر خورد روی صندلیم جابه جا شدم و حرفی نزدم. خم شد روی میز و گفت:

-نازنین بخدا من حرفمو بهشون زدم بهشون گفتم تا وقتی زندم فقط تو رو میخوام…گفتم تا بدونن جز تو کسی تو زندگیم نمیاد

نگاش کردم تو چشماش سایه غم رو میشد دید لبخند زدمو گفتم:

-میدونم که اینارو گفتی من تو رو میشناسم سام دوست داشتنتم با تمام وجودم باور کردم…اما اینجا بحث پدرته مادرته خانوادته…من نمیخوام باعث شم بین تو و پدرت کدورت باشه…اونوقت هیچوقت نمیتونم خودمو ببخشم که بین تو و پدرت قرار گرفتم…

چهره مصمم همیشگی خودشو گرفت کتشو برداشت و گفت:

-من تو رو آسون به دستت نیوردم…هیچکس نمیتونه تو رو ازم بگیره حتی خودت…حالا هم پاشو دیرت شده!

با این حرفش اتمام بحثمون رو اعلام کرد.اومد سمتم دستشو دراز کرد خواستم حرف بزنم که خم شد دستمو گرفت و مجبورم کرد بدون حرف بلند شم.ی مشت به بازوش کوبیدم متوجه لبخندش شدم اما نخواست که من ببینم.

سام جلو در آزمایشگاه ایستاد که گفتم:

-خداحافظ دیکتاتور…

در ماشین رو باز کردم که بازومو گرفت و گفت:

-کجا خانم؟؟مالیاتتو پرداخت نکردی!

برگشتم سمتش که لپشو اورده بود جلو بوسیدمش که گفت:

-ای جانم…اصلا ولش کن نمیخواد بری آزمایشگاه بیا بدزدمت…

زدم تو بازوشو گفتم:زدی تو خط خلافا…اون از اولتیماتومت اینم از آدم ربایی…

برگشت سمتم کل صورت و لباسمو دید زد و گفت:

-وایسا ببینم…تو چرا امروز انقدر خوشگل شدی؟نمیخواد با این قیافه بری آزمایشگاه…میرسونمت خونه…

داشت ماشینو روشن میکرد چشام از تعجب در اومده بود دستشو از سوییچ کشیدمو گفتم:

-سام چت شده تو ایییییی نگاش کن توروخدا…شبیه پسرای ۲۰ساله شده…

-خب هستم دیگه…مگه چند سالمه…

-من برم که یک دقیقه دیگه اینجا وایسم رسما دیوونه میشم…

خواستم پیاده شم که سام بازومو گرفت و کشید سمت خودش دستشو برد لای موهام و لباشو گذاشت رو لبام.بوی عطرشو با همه وجودم بو کشیدم بعد از چند ثانیه آروم ازم جدا شد با شیطنت نگام کرد و گفت:

-خب رژت کمرنگ شد موهات مثل قبل خوشگل نیست…خیله خب میتونی بری..

چشامو تنگ کردمو نگاش کردم و گفتم:بازم اینکارو تکرار کردی؟امشب ی چندتا قرص آرامبخش بخور…

-چرا جونم؟تو ک هستی آرام بخش چرا؟

-دقیقا بخاطر اینکه من هستم…

-صبر کن ببینم نکنه منظورت…

نگذاشتم حرفشو تموم کنه و از ماشین پیاده شدمو گفتم:

-بای بای…

سام خندید و گفت:دیوونه میام دنبالت

براش دست تکون دادمو وارد آزمایشگاه شدم.

تو آزمایشگاه همه چی عالی بود حواسم جمع تمام کارام بود.از وقتی هم اومده بودم دکتر هنریک رو ندیده بودم.ساعت های آخر بود نمونه ها رو تکمیل کرده بودم و داشتم با آلیسیا صحبت میکردم:

-آره میگم امروز صبح اومد…

آلیسیا جیغ جیغ کنان میگفت:وای اومد بلاخره خداروشکر حالم دیگه داشت از این قیافه افسردت بهم میخورد

-خفه شو بینیم باو…

-خب چه خبر؟اون دختره آویزونش چیشد؟نیومد که باهاش؟

-نه نیومد نکبت…ولی پدر سام هنوز رو حرف خودش هست آلیس

-باشه عزیزم به پدرش چه مهم سامه که تو رو دوست داره…داره زور بیخودی میزنه اون…

دکتر هنریک رو دیدم که سمت من میومد سریع گفتم:

-آلیسیا من بهت زنگ میرنم استاد هنریک داره میاد…

-اوف جوووووووون از طرف من ببوسش زییییییییاد…

-خفه شو..خدافظ

تماس رو قطع کردمو از جام بلند شدم.دکتر با لبخند ازم خواست که بشینم.همونطور که نمونه ها رو چک میکرد ازم پرسید:

-امروز چطورید خانم راد؟؟

-خوبم دکتر…ممنونم!

دکتر روبه روم ایستاد و گفت:انقدر خوب نبودین که نتونستین بیاین کلاس درسته؟؟

منکه میدونستم بلاخره ی چیزی به من میگه جوابی که آماده کرده بودمو دادم:

-شرمنده استاد ی کاری برام پیش اومده بود…باید حتما انجامش میدادم!

دکتر هنریک امروز شلوار کتان کرم با کفش قهوه ای سوخته که با پیراهن نباتیه مایل به کرمش تضاد داشت پوشیده بود و موهای خرماییشم مثل همیشه مرتب روی هم ایستاده بود و از همیشه خوشتیپ تر به نظر میرسید.دکتر سری تکان داد و گفت:

-در هر صورت خوشحال شدم که میبینم صورتت دوباره میخنده…اون کار هرچیزی بوده ارزش نیومدن سر کلاست رو داشته…چون دوباره همون نازنین شدی…خسته نباشی!

سرجام میخکوب شده بودم.انگار میتونست ذهن آدمو بخونه.واقعا موجود خارق العاده ای بود.به سمت رختکن رفتم و لباسامو عوض کرد با بچه ها خداحافظی کردم و از آزمایشگاه اومدم بیرون.ماشین سورمه ای محمد رو جلو در دیدم و به سمتش رفتم با چشمای مشتاقش مسیر حرکتم رو طی میکرد.سوار شدم و گفتم:

-سللللللللام…

سام بوسیدتم و گفت:سلام به شما خوشگل خانم…خسته نباشی عشقم

-ممنونم…خب آقاهه چه خبر؟کجا رفتی؟چیکار کردی؟

سام خیابون رو دور زد و گفت:

-رفتم شرکت نازنین…مطمئن شدم کارا روبه راهه …حدس بزن چیشده؟

-نمیدونم که…چیشده؟

-یکی بهم زنگ زده که کار وکالت پروندشو قبول کنم.

-واقعا؟؟اینکه خوبه…

-عزیزم من کی از علاقم به وکالت با تو صحبت کردم؟گفتم که اون مدرک الکیه فقط بخاطر خواسته پدرم ۶سال از عمرم صرف شد…

-آره‌..ولی خب تو الآن دفتر حقوقیه ساختمان سازی داری…بلاخره به ی دردت خورده دیگه…

-من از پس زبونه تو بر بیام دیگه هیچی نمیخوام…

-برنمیای…ی چیز دیگه از خدا بخواه…

-امان از دست تو…انقد حرف میزنی که یادم رفت چی میخواستم بگم.

-من حرف میزنم؟

-آره دیگه تو…غیر تو دیگه کسی اینجا نیست که…

-حرف میزنم چون هم دهن دارم هم زبون خدا بهم داده که حرف بزنم باهاش نه اینکه مثل بعضیا فقط غذا بخورم باهاشون…

-وای وای خدا…تو نجاتم بده…من غلط کردم ببخشید…

-این دفعه رو میبخشم…باید به جوونا فرصت داد!

-نازنین…میکشمتا…

-بفرما قاتل هم از آب در اومدی…آره دیگه بعد از آدم ربایی آدم کارش به قتل هم میکشه…

-عشقم…میتونی ۵دقیقه سکوت رو تجربه کنی؟

-نه…آخه یکبار مادرم ازم خواست ۳دقیقه رو تجربه کنم…اصلا نمیخوام بهش فکر کنم تجربه خیلی بدی بود…

سام با صدای بلند خندید منم خندم گرفته بود‌.وقتی رسیدیم سر کوچه ایستاد برگشت سمتمو گفت:

-زبون دراز میخواستم بگم که این موکله از طرف پدرم بوده…

کمربندمو باز کردمو گفتم:پدرت؟خب از کجا فهمیدی؟؟

-از اونجا که اصرار داشت من کارو بگیرم…

-خب شاید تعریفتو شنیده بود…

-نه عزیزه من…کارش واسه ی زمین تو آمریکا بود…یعنی اگه قبول میکردم باید میرفتم آمریکا تا به نتیجه رسیدن پرونده اونجا میموندم…

ابروهامو انداختم بالا که گفت:حالا قیافتو اونجوری نکن زودباش برو آماده شو من برم خونه ی دوش بگیرم میام دنبالت…

-باجه باجه…خدافظی

از ماشینش پیاده شدمو رفتم سمت خونه.مادر و پدرم روی مبل نشسته بودن و حرف میزدن.وارد نشیمن شدم و با صدای بلند سلام کردم.مادرم لبخند زد و گفت:

-سلام دختر گلم…حالت چطوره؟؟

رفتم کنارشون نشستم هم مادرم و هم پدرمو بوسیدم و گفتم:

-من عالیه حالم…

مادرم چندتا سرفه کرد نگاهش کردم حس کردم مریضه.گفتم:

-مادری…حالت خوبه؟آب بیارم برات؟؟

مادرم خندید و گفت:نه عزیز دلم من خوبم…فک کنم سرما خوردم یکم!

پدرم گفت:نازنین بابا منو مادرت میخوایم شام بریم بیرون…میای تو هم؟

-نه بابایی شما دو نفری برین خوش بگذرونین…من خودم دعوتم مهمونی…

-مهمونیه کی بابا؟؟

-یکی از بچه ها…ی دورهمی کوچیکه…

-خیله خب پس با آرش برو اونم خونه تنهاس

یهو جا خوردم و گفتم:چی؟با آرش؟نمیشه بابا

پدرم نگاهم کرد که خودمو جمع و جور کردمو گفتم:منظورم اینه که آخه دعوت نیست 

-خب مگه نمیگی دوستته باباجون…بگو پسرداییت هم اوردی با خودت

-نه آقا پرویز ممنونم من نمیرم

آرش که از پله ها پایین میومد این حرفو زد از اینکه اون حرفام رو شنیده باشه خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین که پدرم گفت:

-چرا پسرم؟توام حوصلت سر رفته خب…

-نه واقعا ی سری کار دستمه که باید انجامش بدم فردا مهلت تحویلشه…تو برو آماده شو نازنین دیرت میشه

لبخندی به آرش زدمو از پله ها بالا رفتم.سریع دست و صورتم رو شستم مسواک زدم و شروع کردم آرایش کردن.از بین لباسام نیم تنه و دامن سورمه ایم رو اوردم بیرون.نیم تنه یقه گردنبندی داشت و آستین حلقه ای که از پشت زیب میخورد و پایینش ی نوار باریک باز بود و با ۵سانت فاصله از دامن راسته تا بالای قوزک پام که تا زانو چاک داشت ست میشد.سریع پایین موهامو بابلیس پیچیدم و کج گرفتم و موهامو دورم ریختم.میدونستم سام عاشق موهای باز ولی تاب داره…

رژ زرشکیم رو برداشتم و  به لبام زدم.کارم تموم شد عالی شده بودم.عطرمو زدم که پیام سام اومد که منتظره.کفشامو پوشیدم بارونیمو روی لباسم پوشیدمو موهامو ریختم روش کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.از پله ها پایین رفتم.مامان بابا نبودن آرش تا منو دید از آشپزخونه اومد بیرون گفتم:

-مامان بابا رفتن؟

آرش که مات به من نگاه میکرد گفت:اآره رفتن ی چند دقیقه پیش…

-آها…خب پس شب بخیر..

برگشتم برم که آرش خودشو بهم رسوند و گفت:

-نازنین با اون داری میری مهمونی؟؟منظورم اینه که مطمئنی نمیخوای همرات بیام…

-ممنونم آرش…ولی آره مطمئنم…

-اما اون تو رو ناراحتت میکنه…

-آرش…بهتره تمومش کنی تا ناراحتت نکردم خداحافظ

-خیلی خوشگل شدی…کاش واسه اینکه بامن باشی هم انقدر ذوق داشتی

سریع از خونه اومدم بیرون و در و بستم.چند تا نفس عمیق کشیدم و از در حیاط خارج شدم سام جلو ماشینس داشت راه میرفت.حدسم درست بود سورمه ای پوشیده بود آستین لباسشو داده بود بالا موهاشم داده بود بالا جای دستاش تو موهاش مونده بود ک جذابترش میکرد با نیم بوت و شلوار کتون مشکیش حسابی محشر شده بود.وقتی منو دید لبخند زد و مشغول نگاه کردنم شد بهش ک رسیدم سلام کردم از پایین تا بالامو نگاه کرد و گفت:

-سلام ناز من…مثل همیشه خوشگل ترینی عزیز دلم

سرمو تکون دادم و گفتم:خب خب دیگه

-باز که پاهاتو انداخته بیرون خوشگلم…

پشتمو کردم بهش سمت در ماشین رفتم و گفتم:مدلشه عزیزم مدلشه

سام خودشو بهم رسوند دستشو برد سمت دستگیره سرشو نزدیکم اورد و گفت:

-از پیش من تکون نمیخوری خانم زبون دراز

درماشین رو برام باز کرد و من نشستم وقتی خودشم سوار ماشین شد گفتم:

-خودت چی؟واسه من تیپ زدی دکمه بالای پیرهنت بازه…

 ماشینو روشن کرد و گفت:مدلشه عزیزم مدلشه

وقتی رسیدیم به محل مهمونی سوییچ ماشینو داد و اومد سمتم منم بازوشو گرفتم و باهم وارد سالن شدیم که گفت:

-راستی من ندیدم تو چی پوشیدی نازنین

سام حرفش که تموم شد برگشت سمتم که بارونیمو دست خدمتکار میدادم.واسه چند ثانیه بهم خیره شد اومد سمتم دستمو گرفت و کشید ی گوشه سرشو اورد پایین و زیر گوشم گفت:

-نازنین تو ‌که باز اینجوری لباس پوشیدی…چقدر بهت گفتم روانیم نکن

حرفی نزدم میدونستم یکم باید بگذره تا بتونم حرف بزنم دستمو گرفت و گفت:

-زودباش میریم خونه لباستو عوض کن!

-وای وای وای…ببین کی اینجاست…سام اومدی بلاخره!

صدای سیمون بود که به سمت ما میومد سام چشاشو بست و گفت:

-فقط تو رو کم داشتم

من خندیدمو گفتم:حرص نخور عشقم موهات سفید میشه

چشاشو باریک کرد و بهم نگاه کرد اونوقت برگشت سمت سیمون و باهم احوالپرسی کردن من جلو رفتم که سیمون گفت:

-وای نازنین چقدر خوشگل شدی…خوش اومدی عزیزم

 باهام دست داد و رو به سام گفت:

-باشه داداش باشه مال خودت حرص نخور تو فقط…

سام دستمو گرفت از جلو سیمون رد شدیم گفت:

-خفه شو لطفا

 دستمو محکم گرفته بود و میرفت سمت مبل هایی که واسه نشستن گذاشته بودن زدم رو بازوشو گفتم:

-آی سام دستم

متوجه شد دستشو شل تر کرد و گفت:ببخشید حواسم نبود

وسط سالن چند نفر در حال رقص بودن و دی جی هم آهنگ ها رو پشت هم پلی میکرد.سام بالا سرم ایستاده بود و به منکه موهامو درست میکردم نگاه میکرد سرمو بالا کردمو گفتم:

-چیشده منو اینجوری نگاه میکنی؟؟

 دستشو انداخت پشت کمرم و منو کشید سمت خودش.با تماس دست گرمش به کمرم حالم عوض شد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

‫2 نظرها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن