رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت چهل و هشت

 

چسبیدم به سینش که آروم زیر گوشم گفت:

-نازنین امشب مراقب خودت باش که سالم از دستم در بری…دیوونم میکنی…

نفس گرمشو روی پوستم احساس میکردم خم شد و بازومو بوسید خودمو کشیدم عقب خندیدمو گفتم:

-تو دیوونه بودی آقاهه…خبر نداری

-آره دیوونه بودم که عاشقت شدم…که تو اینجوری هر روز دیوونه ترم کنی!

خواستم جوابشو بدم با دیدن دختری که به سمتمون میومد حرفم نیمه تمام موند. دختری با موهای خرمایی و چشم ابرو قهوه ای با ی لباس شب مشکی بلند که تک بند بود و یقه نسبتا بازی هم داشت به سمت سام اومد خودشو تو بغلش انداخت و گفت:

-وای سم دلم خیلی واست تنگ شده…

من با تعجب این صحنه رو نگاه میکردم و سعی میکردم خودمو کنترل کنم.سام که سختی خودشو عقب کشید و گفت:

-ملیسا تویی؟؟آروم تر صبر کن

اون دختر که ظاهرا ملیسا اسمش بود و مثل سیمون انگلیسی غلیظ و با لحجه صحبت میکرد بلاخره رضایت داد و خودشو عقب کشید و گفت:

-آخ ببخشید واقعا من هیجان زده شدم از دیدنت

سام سمت من اومد کنارم ایستاد و گفت:اشکالی نداره.حالت چطوره؟

ملیسا وقتی منو کنار سام دید حالت چهرش کمی تغییر کرد اما خودشو نباخت و گفت:

-اووه…تو همراه داری واسه امشب…هنوزم سلیقت خوبه 

سام دستشو دور کمرم گذاشت و گفت:

_معرفی میکنم عشقم نازنین

ملیسا لبخند نا امید کننده ای زد من دستمو جلو بردم و گفتم:

-از آشناییت خوشوقتم ملیسا…

ملیسا که شوکه شده بود دستمو فشار داد و لبخند زد اونوقت کمی اونطرف تر با دوستاش ایستاد.ملیسا که رفت رو کردم به سام که پشت سرشو میخاروند و گفتم:

-خب…ملیسا خانم کی باشن؟؟

سام شونشو انداخت بالا و گفت:

-هیچکس…یعنی کس خاصی نیست…یکی از بچه هاس که همیشه تو دوره های سیمون هست…

-اوهوم واسه همین اینجوری داشت خفت میکرد؟

-خب چیکار کنم دیگه…سامیت رو همه دوست دارن

سرمو تکون دادم و خواستم از کنارش رد شم که بازو گرفت و چرخوندم و لباشو رو لبام گذاشت واسه چند ثانیه اصلا انگار تو اون جمعیت نبودم ملیسا رو هم به طور کامل از یاد برده بودم فقط از سام و عطر لباش پر میشدم.وقتی بلاخره از هم جدا شدیم موهامو از صورتم زد کنار نوازش کرد و گفت:

-هیچ دختری تو زندگیم نبوده که قدر تو عاشقش باشم…هیچوقت خودتو با اینا مقایسه نکن…تو عشق زندگیه منی..

متوجه بودم که ملیسا چطور نگاهمون میکنه واسه همین لبخند زدم و سرمو تکون دادم.داشتن سینی های نوشیدنی رو سمت ما میوردن ملیسا ی ودکا برداشت و اومد سمت ما.دستشو انداخت رو دوش سام و نصف تنش رو هم چسبوند بهش و گفت:

-بیا عزیزم…میدونم که وودکا خیلی دوست داری

با دیدن اون صحنه داشتم آتیش میگرفتم ی قدم رفتم جلو دست ملیسا رو از روی دوش سام انداختم وودکا رو از دستش گرفتم و ریختم تو گلدون بقل دستم و گفتم:

-عزیزم تو بهتره حواست به خودت و معدت باشه…زیاده روی میکنی

سام جلو خندش رو به زور گرفت.ملیسا از این حرکتم شوکه شده بود ازمون فاصله گرفت و رفت.گیلاسمو از روی میز برداشتمو سر کشیدم.سام گیلاسو پایین اورد و گفت:

-یواش یواش…چه خبره؟تو مگه به الکل حساسیت نداری

-فعلا چاره ندارم باید آروم شم

محمد خم شد و زیر گوشم گفت:چاره تو منم

اونوقت دستمو گرفت و برد وسط سن رقص.نور چراغ ها رو کم کرده بودند سام دستشو رو کمرم گذاشت و کشیدم سمت خودش ی دستمو رو سینش گذاشتم ی دست دیگمو گرفت تو دستش.تو چشماش که بهم میخندید نگاه میکردم و اون فشار روی دستشو بیشتر میکرد دستمو گرفت و چرخوندم وقتی دوباره رفتم تو بغلش آروم گفت:

-هیچوقت نمیزارم ناراحت باشی…من با تو نفس میکشم ناز

لبخند زدم که سیمون و ملیسا اومدن بینمون و گفتن پارتنرها عوض…

سام عصبی شده بود.وقتی ملیسا رو دیدم که چطور تو دهن سامه خونم به جوش اومد.سیمون دستش پشت کمرم بود و آروم میرقصیدیم.سام اما چشمش کامل به من بود و فقط دست سیمون که روی کمرم بود رو نگاه میکرد.ملیسا هم که با اون یقه بازش مدام میچرخید و خودشو تو بغلش مینداخت اما دیگه طاقت نیورد دست ملیسا رو ول کرد و اومد سمت ما و به سیمون گفت:

-مرسی رابرت بخاطر همه چی ما دیگه بریم

سیمون یهو گفت:بری؟کجا؟الآن که زوده هنوز

-نه دیگه باید نازنین رو برسونم خونه

سام اینو گفت بازومو گرفت و حرکت کردیم سمت در خروجی و گفت:

-من دیگه غلط بکنم بیام اینجور جا ها تو رو هم بیارم با خودم

خندم گرفته بود بارونیمو گرفتمو گفتم:

_ببخشیدا مثل اینکه ملیسا داشت خودشو خفه میکرد تو بغل تو…سیمون که کاری بم نداشت

سام داشت در ماشین رو واسم باز میکرد دستش همونجا موند نزدیکم شد و گفت:

-خب پس که اینطور…شما مشکلی نداشتی که سیمون داشت تو رو میکشید بغلش هوم؟؟

معصومانه نگاش کردمو گفتم:منکه هیچیم نشد که…آخه تو بغلم میکنی ی چیزیم میشه واسه همین حس نکردم اون بغلم کرده

اخم های سام باز شد پیشونیمو بوسید و گفت:

-خب حالا بگو ببینم من بغلت میکنم چیت میشه؟؟

هولش دادمو گفتم:ا برو ببینم بدجنس

سام خندید در ماشین رو برام باز کرد من سوار شدم خودشم سوییچو تحویل گرفت و نشست.بارونیمو از بغلم گرفت و گذاشت صندلی عقب خم شد کمربندم رو بست و گفت:

-درستش هم همینه عشق پاکه من…اما هیچکس نمیتونه جز من بهت دست بزنه…هیچکس!این از روی حسادت نیست یعنی اصلا دست خودم نیست..تو همه جوره انحصاری شدی واسه من..فقط خودم… نمیتونم تحمل کنم کس دیگه ای حتی یک لحظه کنارت باشه

دستمو گرفت و ماشین رو روشن کرد که گوشیم زنگ خورد.

موبایلمو از کیفم دراوردم شماره آرش بود.سام گفت:

-کیه ناز؟چرا جواب نمیدی؟؟

موبایلمو تو کیفم گذاشتم و گفتم:هیچکس

چیزی نگفت که موبایلم دوباره زنگ خورد.زد کنار.برگشت سمتم و گفت:

-ناز چرا جواب نمیدی؟میشه گوشیتو بدی بهم؟

-نه عصبانی میشی

-اینجوری بیشتر عصبانی میشم.بده لطفا گوشیت رو

-خودم جواب میدم سام…لطفا اصرار نکن

سر جاش نشست.جواب دادم:بله؟

آرش از پشت خط گفت:سلام نازنین چطوری؟

-خوبم.چیشده؟

-زنگ زدم بپرسم کی میخوای بیای خونه بیام دنبالت

-نه نیازی نیست من خودم میام

کل تایمی که در حال صحبت بودم سام با انگشتش روی فرمون ضرب گرفته بود.آرش ادامه داد:

-خب حداقل بگو کی میای؟حوصلم سر رفته تنها تو خونه…

-میام یکمه دیگه آرش کاری نداری؟

سام چرخید سمتم و انگشتشو به نشونه زودتر تکون داد.

-اون پیشته مگه نه؟

-قطع میکنم دیگه آرش…خداحافظ

تماس رو قطع کردم گفت:

-چیکار داشت؟

-هیچی پرسید کی میرم خونه

-پس چرا گفتی خودم میام؟گفت بیاد دنبالت؟

-آره

سرشو تکون داد و ماشین روشن کرد و گفت::

-پسره عوضی میخواد بیاد دنبال تو؟با چه اجازه ای؟با چه جراتی؟من پای این پسر رو میشکونم آخر 

-خیله خب آروم باش سام…کشش ندیم لطفا

-باشه عزیزم باشه هرجور که تو بخوای…

سام جلو خونه خودش پارک کرد که گفتم:

-چرا اومدیم خونه تو؟

از ماشین پیاده شد در برام باز کرد و گفت:

-گفتی تمومش کن تموم کردم ولی نمیزارم به این زودی بری خونه ای که اونم هست

-دیوونه

از ماشین پیاده شدم و باهم رفتیم داخل خونه.بیشتر جاهای خونش رو من تغییر داده بودم.سوییچشو گذاشت رو اپن اومد طرفم صورتمو بین دستاش گرفت و گفت:

-خانم کوچولو من میتونه یچیزی آماده کنه بخوریم تا من ی دوش بگیرم؟؟

لبامو جمع کردمو گفتم:اوم بزار ببینم چی داری ی کاریش میکنم

محمد پیشانیمو بوسید و رفت.منم موهامو جمع کردم بالای سرم دنبال ی گیره چیزی میگشتم تا موهامو جمع کنم ی مداد دم دستم بود با همون مداد موهامو بالای سرم جمع کردم.رفتم تو آشپزخونه در یخچال رو باز کردم.ی بسته ژامبون رو دراوردم با ذرت و نخود فرنگی.کوکتل های تپولش چشمو گرفت.اونا رو هم برداشتم همه رو گذاشتم رو اپن تا ی سالاد سرد درست کنم.وقتی کارم تموم شد رفتم اتاق سام تا ببینم کسی بهم زنگ زده یا نه.وقتی برگشتم که از اتاق برم بیرون سام اومده بود تو اتاق.شلوارشو پوشیده بود اما لباسی تنش نبود موهاشم خوب خشک نشده بود.لبخند زدمو گفتم:

-عافیت باشه زودباش موهاتو خشک کن لباستو بپوش سرما میخوری

چشممو از رو هیکل مردونش برداشتم و به سمت در رفتم که بازومو گرفت کشیدم کنار دیوار و گفت:

-چرا فرار میکنی ازم دیوونه

خیره شدم تو موهای خیسش که جذابترش کرده بود و گفتم:

-فرار چیه؟گفتم برم بیرون که لباستو بپوشی غذا هم آماده کردم

سام دستشو اورد سمت صورتم و کنار موهامو دست کشید دست دیگش رو هم گذاشت کنارم روی دیوار اونوقت آروم گفت:

-نمیتونم ازت چش بردارم نازنین…چطوری انقدر بیقرارم میکنی؟

از عطر تنش مسخ شده بودم گفتم:تو چطوری منو از خودم میگیری؟

یک دستش آروم رفت پشت کمرم و دست دیگش از روی صورتم رفت پشت سرم و آروم مداد لای موهام رو کشید بیرون موهام ریخت روی شونم.سرشو برد نزدیک موها و گردنم موی سرم رو بو کشید اونوقت آروم روی شونم رو بوسید.تو حال خودم نبودم که گرمای لباشو رو لبام حس کردم تو ی لحظه بلندم کرد و روی تخت گذاشت خودشم اومد روی سرم

دستمو از روی بازوهای مردونش کشیدم سمت موهای خیسش دستم لای موهاش بود و به چشماش خیره شده بودم از حالت چشمام منظورمو فهمید آروم خم شد چشامو بوسید و گفت:

-تا کی میخوای از دستم در بری ناز هوم؟

خندیدم که بازومو بوسید و ادامه داد:هر روز هر دقیقه که کنارمی از قبل بیشتر دوستت دارم…دلم وجودتو میخواد  آرامشتو میخواد همیشه کنارم باش ناز…

دستشو ک روی لبم میکشید رو بوسیدمو گفتم:

-هستم عشقم هستم 

دوباره چشماش خمار شد که بلندشدمو گفتم:

برییییییم شام بخوریم که مردم از گرسنگی…

سام تیشرتی از کمدش در اورد پوشید و گفت:

-بریم ببینیم این خانم خانوما چی درست کرده واسمون

با هم دیگه شام رو خوردیم و بلاخره رضایت داد که منو برسونه خونه.سام بارونیمو نگه داشت و من پوشیدمش موهامو از تو بارونیم دراورد و گفت:

-دلم نمیاد بفرستمت بری خونه نازنین…این پسره کی میره؟

-نمیدونم میگفت ی خونه پیدا کرده میخواست امروز واسه قرارداد بره

-امیدوارم همینطور باشه

از خونه اومدیم بیرون و سام منو رسوند و گفت:

-نازنین دیگه سفارش نکنم هرچی شد بهم میگیا باشه؟

-باشه چشم میگم بهت دیگه…نگران نباش!

ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه.کلید زدمو وارد خونه شدم.وارد نشیمن شدم پدرم داشت تلویزیون نگاه میکرد تا متوجه من شد برگشت سمتم و گفت:

-خوش گذشت دخترم؟

لبخند زدم لپشو بوسیدم و گفتم:اوهوم پدری..خیییییلی…مادر کجاست؟

-مادرت رفته بخوابه…

-آهان پس منم برم بخوابم فردا صبح کلاس دارم

-نازنین!

-جانم؟؟

-آرش طوریش شده؟یعنی اینکه با هم حرفتون شده؟

یکم من من کردم و گفتم:نه پدر جان چه حرفی بشه…چیشده مگه؟

-آخه خیلی تو خودشه…حتی وقتی اومدم خونه دیدم نیومدی ازش خواستم بیاد دنبالت اولش گفت باشه اما ۱۰دقیقه بعد گفت سرش درد میکنه اگه اشکالی نداره میره بخوابه…

متوجه شدم که آرش نخواسته به پدرم بگه که من گفتم نیاد دنبالم شونمو انداختم بالا و گفتم:

-طوری نیست پدری…شاید بخاطر خونه یکم ذهنش آشوفتس

-دیگه برای چی؟قرارداد خونه رو که رفتیم باهم بستیم

ابرومو دادم بالا و گفتم:اوو…که اینطور…به سلامتی.من میرم بخوابم پدر شبت بخیر…

-شب بخیر دخترم…

از پله ها بالا رفتم خواستم برم تو اتاقم نگاهم افتاد به در اتاق آرش.

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن