رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت چهل و نه

 

حس خیلی بدی داشتم که باهاش بد رفتار کرده بودم.اون از امروز صبح و رفتار سام اینم از شب.درصورتی که آرش درباره اشتباهش بارها ازم معذرت خواسته بود اما من همش بیرحمی کرده بودم.به سمت اتاقش رفتم میخواستم ی جوری از دلش در بیارم.چند تقه به در زدم که صداش اومد:

-بفرمایید آقا پرویز

آروم در اتاقو باز کردم و وارد شدم تو تراس ایستاده بود و روش پشت به اتاق بود .کیف و بارونیمو روی صندلی گذاشتم و به سمت تراس رفتم از صدای پاشنه کفشم برگشت.وقتی منو دید جا خورد و گفت:

-نازنین…تو اینجا چیکارمیکنی؟اتفاقی افتاده؟

دستامو پشتم گره کردم به سمت تراس رفتم پشت نرده ها ایستادم و گفتم:

-اتفاق؟؟اوووم…آره اتفاق افتاده…

-چیشده نازنین؟حرف بزن دیگه

برگشتم سمتش موهاش نامرتب بود و چشماشم ناراحت میزد و اون لحظه خیره به چشمام بود.گفتم:

-سرت خوب شد؟

آرش با حواس پرتی گفت:سرم؟؟سرم مگه چش بود؟

ابروهامو بالا دادمو گفتم:پس یعنی به بابا دروغ گفتی؟؟

آرش تازه یادش افتاد که از چی حرف میزنم پوزخندی زد و گفت:

-آره گفتم…

-چرا؟

-چرا رو دیگه از خودت بپرسی بهتره…نمیخواستم جلو پدرت خورد شم که تو لایق ندونستی بیام دنبالت…

دستامو انداختم رو نردهای تراس و گفتم:عا عا…تو دیگه داری اغراق میکنیا…

-شایدم حق با توء…اغراق میکنم که گفتی من دعوت نیستم؟

فکر نمیکردم حرفام رو شنیده باشه سعی کردم خونسرد باشم گفتم:

-نه این حرفو من زدم…تو حاضر بودی بیای جایی که سام هم حضور داشت؟هوم؟

-من با کسی دعوا ندارم…بهتم گفتم به خواستت احترام میزارم

-اما من بخاطر صلاح هردوتون اینکارو کردم…دلم نمیخواد دیگه تنشی بشه…میفهمی؟

آرش ی قدم نزدیکتر شد موهای روی شونم رو داد کنار و گفت:

-باشه…هرچی تو بگی!

لبخند زدم برگشتم تا برم داخل اتاق ‌که آرش دستمو گرفت و گفت:

-خیلی دوسش داری؟

سعی کردم دستمو در بیارم گفتم:بسه واسه امشب آرش…اگه میشه ول کن دستمو میخوام برم

آرش کاپشنش روی تنم انداخت روی موهامو بوسید و گفت:

-آره بهتره بری…اینجا سردت میشه

-ممنون‌…شبت بخیر!

-شب بخیر…

کیف و بارونیمو گرفتم و از اتاق اومدم بیرون و رفتم اتاق خودم.یکم احساس بهتری داشتم کافی بود ک بفهمم حالش خوبه

*سام

بعد از اینکه نازنین وارد خونه شد از ماشین پیاده شدم و به تراس اتاقش خیره شدم تا بازم ببینمش اما چراغ اتاقش روشن نشد همونطور که منتظر بودم متوجه رقص موهاش روی تراس اتاق بغلی شدم.خوب که نگاه کردم نازنین و آرش رو روی تراس دیدم.ی چیزی توی قلبم شروع به چنگ زدن کرده بود همینطور نگاه میکردم وقتی خم شد سمت نازنین و سرش رو بوسید دیگه تحمل نکردم سوار ماشین شدم و راه افتادم.مدام نفس عمیق میکشیدم.نمیفهمیدم نازنین چرا رفته پیش اون؟درصورتی که انقدر بهش سفارش کرده بودمو ازش خواستم دور و برش نباشه سعی میکردم خودم رو کنترل کنم.حساسیتم به نازنین به قدری شده بود که دلم میخواست زنگ خونه رو بزنم و برم داخل و اون پسر رو سرجاش بنشونم.اما اینبار این نازنین بود که به سمتش رفته بود و حتما دلیلی برای کارش داشت میدونستم اگه در این باره با نازنین حرف بزنم از دستم ناراحت میشه که انقدر تحت فشار میزارمش.تصمیم گرفتم هیچی در این باره به اون نگم…

باید خودم رو آروم میکردم.نازنین عشق من بود و من بهش اعتماد داشتم.

                              ************

*نازنین

امتحان ها شروع شده بود و من حسابی مشغول درس خوندن بودم.استاد هنریک ازم خواسته بود تا تموم شدن امتحانا نرم آزمایشگاه میگفت که نمیخواد باهوش ترین دانشجوش بشه تنبل ترینشون. سام پیگیر کارهای شرکتش بود و امتحانات اما با مشغله های زیادی که داشت بازم غر میزد که من وقت کمی براش میزارم اونروز زنگ زده بود بهم و طبق معمول داشت سر به سرم میزاشت:

-من نمیدونم چی تو اون کتابا پیدا کردی که سرتو از توش بلند نمیکنی…

کتابمو بستم و گفتم:کی گفته بفرما الآن سرمو بلند کردم…خب دیوونه امتحان داریم فردا…همه که مثل تو نیستن که نخونن ولی نمره کامل بگیرن‌.

-الآن داری به من تیکه میندازی دیگه

-کی؟من؟نه…تیکه چیه…چه خبرا…

-مگر اینکه دستم بهت نرسه…ناز دلم تنگ شد برات خب…تو رو به ی شام تو رستورانی که دوست داری دعوت میکنم…

-اوم ممنونم….

-میای دیگه؟

-مگه میشه دعوت جنتل منی مثل شما رو رد کنم؟

-نه نمیشه زبون درازه من…این کیه داره زنگ میزنه؟

-پشت خطی داری سام؟پس من قطع میکنم

-بهت زنگ میزنم عشقم…ببخشید!میبینمت

-باجه باجه…خدافظی!

تماس رو قطع کردم دوباره کتابمو باز کردم و مشغول خوندن شدم.وقتی بلاخره جزوه رو تموم کردم به ساعت موبایلم نگاه کردم ۹شده بود.عجیب بود که صدای سام درنیومده بود.دست و صورتمو شستم و لباسامو انتخاب کردم.شلوارجین روشنمو پوشیدم با شومیز یقه شل کرم که یقش کج روی کتفم میوفتاد.کاپشنمم پوشیدم کتونی هامو کنار کیفم انداختم و موبایلمو چک کردم هنوز خبری از سام نبود.نگران شدم و شمارش رو گرفتم.

بعد از کلی بوق خوردن جواب داد.صداش ضعیف بود خیلی ضعیف کل وجودمو ترس برداشت گفتم:

-سام!چیشده؟خوبی؟

سام با همون صدای ضعیف و گرفتش گفت:نیستم نازنین نیستم

-خیله خب باشه باشه الآن کجایی فقط بگو اینو

-خونم!

-باشه من دارم میام اونجا خدافظ

نزاشتم حرف دیگه ای بزنه و تماس رو قطع کردم از اتاقم رفتم بیرون سریع پله ها رو دوییدم مادرم از اتاقش گفت:

-چیشده نازنین؟کجا میری؟

-برگشتم سمت اتاق مادر و گفتم:دارم میرم پیش یکی از دوستام مامان حالش خوب نیست 

-ای بابا…باشه مراقب خودت باش مادر

-چشم…اگه دیر کردم نگران نشین ی سر پیش آلیسیا هم میرم

از پله ها رفتم پایین پدرم داشت روزنامه میخوند آرش هم که دیگه رفته بود خونه خودش.پدرم منو جلو خودش دید سرشو بلند کرد وگفت:

-جان بابایی؟؟چیشده؟

-سوییچ ماشینو میخواستم بابا

-همونجاست رو جاکلیدی…تو خوبی بابا؟؟

سرمو تکون دادمو گفتم:اوهوم خوبم…استرس امتحاناس دیگه..‌.خدافظی

سوییچ ماشینو برداشتم و رفتم بیرون ازحیاط گذشتم و رفتم سمت پارکینگ.سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونه سام.اصلا متوجه نشدم چطوری مسیر و طی کردم و رسیدم به خونش.سریع پله ها رو دوتا یکی کردم و رسیدم پشت در خونه.در زدم پشت هم بعد از چند دقیقه در باز شد و سام رو دیدم.موهاش نامرتب بود و چشماش کاسه خون یکمم بوی الکل میداد جلو در ایستاده بود و زل زده بود به من.نزدیکش رفتم و گفتم:

-سسسسام!تو چت شده؟…خوبی؟

آروم بهم لبخند زد از جلوی در کنار رفت و گفت:بیا تو…

وارد خونه شدم که در بست و گفت:

-ببخشید…الآن جمع و جور میکنم این جا رو

ی نگاهی به نشیمن انداختم که همیشه تمیز بود اما حالا چندتا بطری نوشیدنی با لیوان روی میز وسط بود و چندتا از لباساش روی مبل افتاده بود.دست دراز کرد تا لباس ها رو برداره دستشو گرفتمو گفتم:

-سام…بامن حرف بزن…نمیتونم تورو اینجوری ببینم

چشمای مشکیش غمگین بود.دستمو رو صورتش کشیدم که چشاشو بست بهش نزدیکتر شدم بخاطر اینکه قدم به پیشونیش برسه رو پنجه های پام بلند شدم و پیشونیشو بوسیدم.دستاشو دورم حلقه کرد و منو به سینش چسبوند.سرشو برد لای موهامو نفس میکشید انقد محکم گرفته بودم که نفسم بند اومده بود بوی عطرش با بوی الکل قاطی شده بود روم تاثیر میزاشت.یواش سرمو بلند کردمو خودمو عقب کشیدم

خودمو عقب کشیدم و گفتم:

-بهتری؟

سام سرشو تکون داد و بهم اشاره کرد تا بشینم.کاپشنم رو در اوردم و روی مبل نشستم.اونم کنارم نشست و دستاشو گذاشت رو زانوهاش سرش پایین بود شروع کرد به حرف زدن:

-کتی نازنین…کتی خودکشی کرده.

تاثیر این حرف بقدری زیاد بود که واسه چند ثانیه خشکم زد به زحمت گفتم:

-تو چی داری میگی؟

-چند شب پیش بهم زنگ زد و گفت که برگشته اتریش میخواد منو ببینه منم بهش گفتم وقت ندارم…چندبار دیگه هم زنگ زد جواب ندادم…امروز که داشتم باهات صحبت میکردم پرستار بیمارستان بود که بهم زنگ زد.میگفت شماره من آخرین شماره تو گوشیه کتی بوده

میترسیدم این سوال رو بپرسم اما با تتمه توانم گفتم:

-حالش که خوبه نه؟؟

-معدشو شستشو دادن…گفتن تا صبح بهتر میشه!

-وای خدایا شکرت…الآن کی پیششه پس؟تو چرا اینجایی؟

-تو بخش مراقبت های ویژس نمیزارن کسی پیشش باشه…

-خیله خب خیله خب…آروم باش خداروشکر که حالش خوبه

-من خیلی پستم ناز.‌..خیلی عوضیم…من باعثش شدم من

-این چه حرفیه از کجا معلوم که باعثش تو بودی…شاید ی مشکل دیگه داشته…

سام ی برگه از روی میز برداشت و داد دستم و گفت:

-پرستارش گفته پرسنل هتلی که توش میمونده میخواسته واسه تعویض ملافه ها بره تو اتاقش اما اون درو باز نکرده اونم فکر کرده کسی تو اتاق نیست با کارت خودش در اتاق و باز میکنه و کتی رو میبینه زنگ میزنه اورژانس…وقتیم که میبرنش بیمارستان این برگه تو دستش بوده.

برگه مچاله شده رو باز کردم و خوندم:

همیشه واست مثل ی مزاحم بودم کسی بودم که هیچوقت نخواستیم اما من همیشه عاشقت بودم سام…از زندگیت واسه همیشه میرم بیرون تا راحت باشی.خداحافظ

نامه رو روی میز انداختم و دستامو مشت کردم. سرشو برگردوند سمتم و گفت:

-حالا دیدی دلیلش من بودم؟اگه میمرد ناز…من چطوری با عذاب وجدانم زندگی میکردم

دستمو روی دستاش گذاشتم و گفتم:هییش آروم باش…طوریش نمیشه …خداروشکر خطر رفع شده…به مادرش خبر دادی؟

-مدیر هتلی که توش اقامت داشته دوست صمیمی عموم بوده حتما تا الآن بهشون گفته…

نمیدونستم چیکار کنم یا حتی چی بگم اون دختر بخاطر کسی از زندگیش گذشته بود که همه زندگیه من بود.سام سرشو به پشتی مبل تکیه داد و به سقف نگاه میکرد منم حرفی نمیزدم چند دقیقه به سکوت گذشت که گفت:

-چطوری انقد آرومم میکنی؟حتی بدون اینکه کاری بکنی…حتی با نشستن ی گوشه..حتی تنها با نفس کشیدنت آرومم میکنی

سرشو چرخوند سمتم.دستشو روی کتفم کشید صدای نفس خودمو میشنیدم…

کامل برگشت سمتم و ادامه داد:

-چطور ازم میخوان که ازت بگذرم؟چطور میتونم بدون تو نفس بکشم  تو که پلک میزنی من زنده میشم من بدون تو هیچی نیستم…من اگه لمست نکنم اگه نفستو بهم ندی میمیرم…تو ماله منی…مال من میشی!

خم شد روی کتفمو آروم بوسید.دستمو روی صورتش کشیدم و گفتم:

-ازم دست میکشی؟میتونی؟

سام چشماشو بسته بود و من دستمو رو صورتش میکشیدم:

-هیچوقت…

 ی قطره اشک از مژه هاش روی دستم ریخت دلم فقط اونو میخواست فقط آرامش اونو سرمو جلو بردم و لبمو روی لباش گذاشتم دستاشو تو موهام برد که چشام بسته شد آروم روم خم شد و روی مبل درازکشیدم.پر شدم از عطرش مست نفس هاش… 

*سام

من نمیتونستم از این دختر بگذرم بوی تنش لطافت پوستش چیزی نبود که بتونم خودم رو نگه دارم.وقتی لبهاش رو روی لبام گذاشت دیگه نمیخواستم به چیز دیگه ای فکر کنم.زندگیه من اون لحظه تو بغل این دختر بود و دیگه هیچی نمیخواستم.دستمو توی موهاش کشیدمو خم شدم سمتش که روی مبل خوابید.لباسش رو از روی شونش پایین تر دادم و کنار گردنش رو بوسیدم نفسم که روی پوستش میخورد خودش رو جمع میکرد پایین گردنش رو که بوسیدم آهش رو شنیدم.برگشتم سمت لبهاش و حریصانه میبوسیدمش دستهاش لای موهام رفت و باهام همراهی میکرد

آروم دستمو زیر لباسش بردم که هر لحظه غیر قابل کنترل ترم میکرد

لب پایینش رو گرفتمو کشیدم پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم و گفتم:

_دیگه نمیتونم ناز…نمیتونم ازت بگذرم

چشمای خمارش رو بهم دوخت که از روی مبل بلندش کردم و تو بغلم گرفتمش و سمت اتاقم رفتم.دستش دور گردنم بود و با چشمهاش داشت دیوونه ترم میکرد.

                                       ***********

آروم سعی کردم چشامو باز کنم حس کردم دستی توی موهامه و داره نوازشش میکنه.وقتی کامل بیدار شدم متوجه شدم سرم روی سینه سامه…تازه اتفاقات دیشب یادم افتاد و روم نشد تو صورتش نگاه کنم درد عجیبی تو شکم کمرم پیچیده بود‌. مثل اینکه متوجه شد بیدار شدم آروم گفت:

-صب بخیر عشقه من…بلاخره بیدار شدی…یک ساعته بیدار شدم میخواستم برم واست صبحانه آماده کنم اما دلم نمیومد بیدارت کنم…

سرمو آروم بالا اوردم و گفتم:سلام…صبح بخیر

سام پیشونیمو بوسید و گفت:ای جونم…چقد قشنگه صبحم با تو شروع شه…سلام به روی ماهت!

سرمو پایین انداختم که دستشو زیر چونم گذاشت سرمو بلند کرد

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن