رمان آنلاینرمان تا انتهای عشق

رمان تا انتهای عشق پارت چهل و سه

 

ببخشید کوتاهی گفتمو از کنارش رد شدم.فقط همین رو واسه امروزم کم داشتم.روپوشم رو تنم کردم موهامو بالای سرم سنجاق زدم.پیامی هم برای مادرم فرستادم و جریان شام رو بهش خبر دادم البته بجای سام آلیسیا رو جایگزین کردم و از رختکن بیرون رفتم.

*سام

حسابی کلافه بودم.تو اتاق شرکت نشسته بودمو مدارکا جلوم روی میز پخش بودند.سرم رو به صندلیم تکیه داده بودم و چشامو روی هم گذاشتم.

عموم رو خیلی دوست داشتم با بقیه فرق داشت و همیشه منطقی تر بود.

دلم نمیخواست طوریش بشه.از طرفی هم فکر تنها گذاستن و ندیدن نازنین ولم نمیکرد.دلم میخواست باهام بیاد وقتی اون بود دلم قرص میشد اما مثل همیشه معقول تر از من فکر میکرد و حقم داشت.نمیدونستم آخر این ماجرا قراره به کجا برسه…میترسیدم بیماری عمو دروغ بوده باشه و فقط واسه کشوندن من سمت خودشون اینکارو کرده باشن.چند ضربه به در خورد و جان وارد اتاق شد.جلوم نشست و گفت:

_چه خبره اینجا؟؟چت شده باز؟

چشمامو باز نکردم که ادامه داد:ی روز میای اینجا رو ابرا میچرخی اصلا نمیتونم بیارمت رو زمین…ی روزم که اینجوری پکر میای…حرف بزن ببینم

سرمو از صندلی برداشتمو روی میز خم شدمو گفتم:

_عموم مریضه جان…اوضاع اصلا خوب پیش نمیره..

جان ابرویی بالا انداخت و گفت:خوب بهونه ایه واسه اینکه برت گردونن خونه…

سری تکون دادمو گفتم:نگران نازنینم…ازش خواستم باهام بیاد ولی قبول نکرد

_واسه اینکه مثل تو خنگ نیست…ازش دقیقا همین توقع رو داشتم…

_دهنت رو ببند جان حوصلت رو ندارم

_راست میگم دیگه…کل خانوادت به خون این دختر تشنن…اونوقت میخوای تو همچین موقعیتی ورش داری ببری اونجا؟بدتر از اینم هست مگه

_من فقط میخوام که اون تنها نباشه واسم اهمیتی نداره آدمایی که هیچوقت منو واسه خودم نخواستن دربارم چی فکر میکنن!

_خیله خب حالا جوش نیار…من خودم مراقبشم

زیر چشمی و با اخم نگاهش کردم.دلم نمیخواست هیچکس حتی جان که صمیمی ترین دپستم بود به نازنین نزدیک شه یا هواش رو داشته باشه جان خندید و گفت:

_خب حالا واسه من رگ پسر ایرونی بودنت بالا نزنع….از دور منظورم بود

سری تکون دادمو گفتم:حالا بهتر شد

تو همون لحطه در باز شد و کتی اومد تو اتاق.چهره پریشون و غمگینی داشت و معلوم بود تو حال خودش نیست سعی کردم خونسرد باشم گفتم:

_اینجا چیکار میکنی؟این چه وضع داخل شدنه؟

جان از روی صندلی بلند شد به سمت در رفت و برام دست تکون داد.

همینکه جان از اتاق بیرون رفت کتی کیفش رو روی زمین انداخت پ به سمت من اومد و خودش رو تو بغلم انداخت و شروع کرد به گریه کردن.

مثل ی گربه کوچیک تو بغلم افتاده بود.نمیدونستم چه اتفاقی افتاده اما کتی همیشه از بچگی وقتی خیلی ناراحت بود اینجوری تو بغل من گریه میکرد.پشتش رو دست کشیدمو گفتم:

_بسته کتی…نمیخوای بهم بگی چیشده؟

کتی بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:

_چرا زودتر بهم نگفتی؟چرا؟

بازوش رو گرفتم از بغلم بیرون کشیدمش به پهنای صورتش اشک میریخت و چشمای سبزش تیله ای و روشن شده بود.سرش رو بالا اوردمو گفتم:

_اول آرون باش…بعدش بهم بگو چی شده

کمکش کردمو روی صندلی نشوندمش.بطری آب رو برداشتم ی لیوان آب براش ریختمو به سمتش گرفتم.تشکر کوتاهی کرد  لیوان رو گرفت و لبش رو تر کرد.اونوقت روی صندلی روبروییش نشستم دستمالی بهش دادمو گفتم:

_خب؟بهتری؟

سری تکون داد که گفتم:پس بگو ببینم مشکل کجاست؟

من از کتی بیزار نبودم.من و اون روزای خوبی رو کنار هم کنار خانواده گذرونده بودیم و بزرگ شده بودیم.فقط نمیتونستم با اون و کارهایی که میکرد کنار بیام.یا اینکه حتی به عنوان شریک زندگیم بهش نگاه کنم.اون با معیار های من برای کسی که میتونست عشقم باشه خیلی فاصله داشت اما مثل کسی که نیاز به مراقبت داره نمیتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم.

مخصوصا تو این حالتش که اثری از کتی مغرور و خودخواهی که همه چی رو برای خودش میدید تو صورتش نبود.بغضش رو غورت داد سرش رو بلند کرد و گفت:

_چرا زودتر بهم نگفتی حال بابا انقدر بده؟

حدس زده بودم بخاطر خبر بیماریه عمو ناراحت بشه ولی فکرشم نمیکردم انقدر به اون وابسته باسه.از نظر اون پدر فقط ی عابر بانک خودکار بود نه چیز دیگه ای.شانه بالا انداختمو گفتم:

_منم همین امروز از پدرم وخامت اوضاع رو شنیدم…

کتی اشکش رو کنار زد و گفت:همش تقصیر منهدکه داره میمیره

_کی گفته عمو میمیره…تموم کن این حرفا رو…

_سام…

نگاهش کردم که گفت:میشه منو ببری پیش بابا؟

واقعا همین رو کم داشتم ی همسفر مثل کتی…میدونستم نمیتونم با این حال و روزش بزارم خودش تنهایی برگرده واسه همین سری تکون دادمو گفتم:

_خیله خب…برو خونه استراحت کن…فردا میبرمت

کتی لبخندی زد و تشکر کرد.از جاش بلند شد و به سمت کیفش رفت.منم بلند شدم که برگشت و گفت:

_چقدر خوب میشد زمان تو این لحظه میایستاد و تو همیشه باهام همینقدر صمیمی و مهربون بودی…

دستام تو جیبم بود سرمو پایین انداختم که ادامه داد:

_چیزایی که سهم منه نمیتونه برای کس دیگه ای باشه سام…

سرمو بالا گرفتمو گفتم:بهتره دیگه بری کتی…

برگشت سمت در اتاق موهای بلوندش رو ی سمت سرش گیس کرده بود شلوار جین و شومیز سفیدی هم پوشیده بود وقتی از در خارج میشد برگشت سمتم و گفت:

_بخاطر همه چی ممنونم

اونوقت در اتاق رو بست.به میزم تکیه دادمو دستامو تو موهام بردم.اگه عمو طوریش میشد دیگه راه فراری از دست پدرم نداشتم.مطمئن بودم حاظره زندگیمو تباه کنه ولی به اسم و رسم خانوادگیش ضربه ای نخوره.

*نازنین

اونروز اصلا نتونستم حواسمو خوب جمع کارم کنم مدام چهره کتی تو سرم میچرخید.فکر اینکه سام کنار کتی باشه و تو خانواده ای که همه اون دوتا رو برای هم میدونن عذابم میداد.برگه آزمایش دستم بود و عصبی میزدمش به لبه میز صدای استاد هندریک منو به خودم اورد:

_امروز اصلا اینجا نبودی…خاننننم راد…اتفاقی افتاده؟

هول شدم و دستپاچه گفتم:

_نه نه دکتر…معذرت میخوام

_مشکلی نیست…میتونی بری دیگه چیزی به پایان ساعت کاریت نمونده!

تشکری کردمو از کنارش رد شدم.بعد از عوض کردن لباسم جلو آینه ایستادمو به صورتم نگاه کردم.یکم رنگ پریده به نظر میرسیدم.سنجاق موهامو باز کردم و اجازه دادم دورم ریخته باشه.کتم رو پوشیدمو از اتاق بیرون رفتم.سام تو ماشین منتظرم بود تصمیم داشتم با ناراحتی خودم سام رو بیشتر نگران کنم.با لبخند به سمتش رفتمو سوار شدم که گفت:

_سلام عزیزم…خسته نباشی

کمربندمو بستمو گفتم:سلام…میسی…وااای که چقدر گرسنمه

نقشم گرفته بود چون لبخند از لب سام نمیرفت دور زد و گفت:

_اوووم…شیکموی من چی میخواد بخوره..

_بزار فک کنم…آها…ی غذای ایتالیایی باحال و یکمم تند

سام لپم رو کشید و گفت:تو جووون بخواه نفس

خندیدمو چیزی نگفتم.تو دلم آشوب بود دوست داشتم داد بزنمو بهش بگم نرو اصلا نرو…اما نمیخواستم خودخواه باشم.چشامو بستمو نفس عمیق کشیدمو با خودم گفتم«همه چی خیلی زود میگذره»…

سام جلوی ی رستوران شیک نگه داشت به سرتا پای خودم نگاهی انداختمو گفتم:

_نزاشتی حداقل برم خونه لباسام رو عوض کنم…همینجوری اومدم 

سام ماشین رو خاموش کرد دستمو گرفت بوسید و گفت:

_تو همه جوره تکی…اونم فقط واسه من…پیاده شو

از ماشین پیاده شدیمو به سمت رستوران رفتیم.سر یکی از میزها نشستیم

سام کتش رو پشت صندلیش گذاشت دستش رو زیر چونش گذاشته بود و زل زده بود به منی که منو غذا دستم بود و داشتم یکی یکی میخوندمشون‌

وقتی بلاخره انتخاب کردمو سرمو بلند کردم سرشو تکون داد و گفت:

_راحت باش انتخاب کن

خندیدمو گفتم:تا وقتی تو اینجوری بهم زل بزنی نمیتونم تمرکز کنم که

_اون دیگه مشگل من نیست…

_ندیدی مگه تا الآن؟

_نچ سیر نمیشم…میخوام ذخیرت کنم..هیچی نگو

 با این حرفش دوباره یادم اومد تو چه موقعیتی هستیم دیگه مثل چند لحظه قبلش نبودم لبخندی زدمو گفتم:

_کی میخوای بری؟

سام یکم جابه جا شد و گفت:

_فردا…حالش اصلا خوب نیست…باید زودتر خودمو برسونم

_فردا؟؟چقدر زود

سری تکون دادمو خودمو با بازی با بند کیفم مشغول کردم.سام سرمو بالا اورد و گفت:

_اگه قراره تو اینجوری باشی من اصلا نمیرم

خودمو کنترل کردمو گفتم:نه طوری نیست که اینا طبیعیه…یادم میره یکم دیگه

_منو چی؟منم یادت میره؟

_مگه میشه تورو یادم بره دیوونه

_واسم سخته ندیدنت نازنین…انقدر عادت کردم به هر روز دیدنت که فک نکنم بتونم برم..

سفارش هامون رو اوردن چقدر براشون اشتها داشتم اما دیگه دلم نمیخواست بخورمشون.سام چشمهاش غمگین شده بود باید یکاری میکردم که حالش خوب شه و بتونه با آرامش بره.چنگالمو گرفتم دستمو گفتم:

_خب خب…هرکی زودتر تموم کرد اوله…

سام سرش رو کج کرد آستیناشو بالا زد و گفت:

_از همین الآنم میدونم تو برنده ای…

خنده ای از سر خوشی کردم که سام هم باهام همراه شد.بدون اشتها شروع کردم به خوردن غذام…تا نصف بیشتر غذا رو نتونستم بخورم.سام هم تقریبا وضعیتش مثل من بود.ی لب از نوشیدنیم خوردمو گفتم:

_وای دیگه نمیتونم…دارم میترکم

سام ی نگاهی به بشقاب من کرد ی نگاهم به بشقاب خودش انداخت و گفت:

_اینطوری که میبازی…من بیشتر از تو خوردم

_اونجوری هم اگه به خوردن ادامه بدم میترکم

سام نوشیدنیش رو خورد نگاهی به گردنبدم انداخت و گفت:

_نازنین مطمئنی نمیخوای همراهم بیای؟

حقیقت این بود که اصلا از این بابت اطمینان نداشتم اما گفتم؛

_آره عزیزم مطمئنم…تو برو و زودتر برگرد

دستم رو گرفت و گفت:تو بهترین هدیه ای هستی که خدا بهم داده

ته دلم با حرفش گرم شد لبخندی زدمو باهم از سرمیز بلند شدیم.بعد از شام یکم تو خیابونا دور زدیم وقتی بلاخره به خونه رسیدیم برگشتم سمت سام و گفتم:

_خب…دیگه نگم بهت سام…مراقب خودت باش من هی زنگ-

لبهای گرمش بود که به تمام نگرانی های من پایان داد.حرکت دستهاش توی موهام آرامشی که میخواستم رو بهم میداد.نمیدونم چقدر گذشت تا تونستیم از هم دل بکنیم سام چشمهاش رو بست و گفت:

_زودتر برو ناز…اگه یکم دیگه اینجا بمونی امکان نداره بتونم جایی برم

خندیدمو از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم.همینکه وارد خونه شدم و چمدونای کنار در ورودی رو دیدم یادم اومد که دایی امشب پرواز داشت.سریع دوییدم سمت نشیمن و سلام کردم.دایی تا منو دید لبخند زد و گفت:

_سلام عزیزم…فکر میکردم قبل اینکه ببینمت باید برم

سریع خودمو تو بغلش انداختمو گفتم:

_ببخشید که دیر رسیدم دایی جون…معذرت میخوام

دایی سرمو بوسید و گفت:همینکه الآن اینجایی کافیه… مهم دیدنته 

پدرم اخم کرده بود میدونستم ازم ناراحته با زن دایی هم خداحافظی کردم به اشکان دست دادمو گفتم:

_توام بری اشی؟

اشکان تقریبا یکسال ازم بزرگتر بود و برخلاف آرش همیشه باهاش راحت بودم.موهامو بهم ریخت و گفت:

_آره ورووجک…دیگه باید رفت…این آرش ما جای همه کفایت میکنه

زدم به پهلوش که زن دایی رو کرد سمت مادر و گفت:

_مهسا…جون تو و جون پسرم…حواست بهش باشه توروخدا

آرش که گوشه حال ایستاده بود جلو اومد و گفت:

_مگه من بچم مادر؟خودم میتونم از خودم مراقبت کنم…شما بهتره برین به پرواز نمیرسین

برچسب ها

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن